---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3073: از تاریکی پرسیدم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3073: از تاریکی پرسیدم

0

حالا قدیس دسته‌ای از دیوهای مطلقِ زیردست داشت و حتی یک اهریمنِ مطلقِ‌کمکِ​ کارآمد به‌عنوان معاونش. نه فقط این، بلکه سایه‌های قدیس‌های آلوده هزاران سال از سکونتگاه‌های‌روحش​ در حال فروپاشی در برابر موجوداتی که در تاریکیِ واقعی می‌زیستند، دفاع کرده بودند.

این خبرِ خوبی برای سانی بود؛ او حس می‌کرد سفرشان به اعماقِ جهانِ زیرین پرماجرا‌خالص​ خواهد بود. هرچه باشد تازه واردش شده بودند و همین حالا هم زخم‌های بی‌شماری برداشته بودند...‌تفاوتِ​ چه کسی می‌دانست در هفته‌های آینده، با پیشروی در اعماقِ این عالمِ تاریک، چه اتفاقی می‌افتد؟

یک چیز قطعی بود.‌آلتیا​ نبردهای بیشتر، خطرات بیشتر... و‌شعلهٔ​ زخم‌های بیشتری در راه بود.

با این حال، همه‌چیز هم بد نبود. اشباحِ قدرتمندی برای به چنگ آوردن وجود‌درخشان​ داشت و سانی معمولاً زیرِ فشار به پیشرفت‌های چشمگیری می‌رسید. برای مثال، همین الان‌نیاز​ تسلطش بر رقصِ سایه را بیشتر کرده بود و هنوز هم جای پیشرفت داشت.

حالا که نامِ راستینش را پس گرفته بود، این نام برایش حکمِ لنگر را‌آینهٔ​ داشت. دیگر نباید از گم‌کردنِ خودش می‌ترسید، دست‌کم نه به اندازهٔ قبل، و همین‌نشان​ اجازه می‌داد در کاوشِ رقصِ سایه جسورتر باشد. پیشرفتش تا همین‌جا هم چشمگیر بود.

پیش‌تر در جزیرهٔ آلتیا، وقتی سانی با کمکِ آینهٔ حقیقت [شعلهٔ روح] نفیس را بازتاب داده بود، شعله‌های احضارشده‌روحِ​ بی‌نور و سیاه بودند و ماهیتِ واقعیِ روحش را نشان می‌دادند. اما این بار، خالص و درخشان بودند و‌رسیده​ ثابت می‌کردند که او روحِ نفیس و جوهرِ قدرتِ آتشینش را تقلید کرده است، نه فقط عملکردِ ظاهری‌اش را.

با توجه به اینکه‌آلتیا​ به نور نیاز داشت،‌حقیقت​ این تفاوتِ بسیار مهمی بود.

«با این‌شعله‌های​ حال، هنوز یه‌سیاه​ چیزی کم دارم.»

در گذشته، سانی به این باور رسیده بود که گامِ ششمِ رقصِ سایه به‌آینهٔ​ معنای هدایتِ مفهومِ یک موجود و تغییرِ شکلِ اراده‌اش برای تقلیدِ بی‌نقص از ارادهٔ‌نشان​ آن موجود... یعنی روحِ آن است. اما از آن زمان نظرش تغییر کرده بود.

هدایتِ مفاهیم و خم‌کردنِ اراده هنوز هم بخشِ مهمی از تسلط بر رقصِ سایه به شمار می‌رفت، اما این تنها وسیله‌ای برای رسیدن به هدف بود، نه یک نقطهٔ‌نور​ عطف؛ ابزاری بود تا به او در برداشتنِ گامِ بعدی کمک کند، نه اینکه خودش گامِ بعدی باشد. حالا که به گذشته نگاه می‌کرد، باید زودتر متوجهِ این موضوع می‌شد.‌تسلط​ در غیر این صورت، گامِ ششمِ رقصِ سایه فقط در برابر ایزدان کاربرد داشت و این با تطبیق‌پذیریِ ذاتیِ سایه‌ها که قرار بود پیروِ همهٔ موجودات باشند، در تضاد بود.

سانی پیش از این همیشه تصویرِ روشنی از رقصِ سایه در ذهن‌بازتاب​ داشت. همین که بر گامِ تازه‌ای مسلط می‌شد، جوهرِ آن برایش آشکار‌بار​ می‌گشت... اما حالا حس می‌کرد جزئیاتِ مهمی را از قلم انداخته است.

گامِ پنجم قرار بود به او اجازه دهد صفت‌های موجوداتِ دیگر را تقلید کند، در حالی که گامِ ششم برای تقلیدِ سرشت‌ها و قدرت‌هایشان بود. سانی این گام‌ها را بدونِ کمکِ‌مهمی​ طلسمِ کابوس یاد گرفته بود، برای همین در ذهنش با هم مخلوط و درهم‌تنیده شده بودند. بر گامِ پنجم مسلط شده بود، اما حس می‌کرد هنوز ناقص است؛ سانی می‌توانست برخی از‌هدف​ صفت‌ها، یا شاید حتی بیشترِ آن‌ها را تقلید کند، اما نه همه را. گامِ ششم تا حدودی خود را به او نشان داده بود، اما هنوز کاملاً بر آن مسلط نشده بود.

سانی می‌توانست سایهٔ قدیس شود، اما نمی‌توانست تاریکیِ‌چشمگیر​ واقعی را مهار کند. می‌توانست سایهٔ نفیس شود،‌شعلهٔ​ اما آتشِ او را نه. هنوز چیزی کم داشت...

و داشت به این شک می‌افتاد‌بی‌نور​ که چیزی که کم دارد، تسلط بر‌اما​ گامِ هفتم و پایانیِ گامِ سایه است.

آن گام باید همان نخی می‌بود که همه‌چیز را به هم پیوند می‌داد‌داده​ و میراثِ سرشتش را کامل می‌کرد. گام‌های پنجم، ششم و هفتم به‌طرزِ غیرقابل‌توضیحی‌درخشان​ به هم مرتبط به نظر می‌رسیدند، گویی سه بخش از یک کلِ واحد بودند.

با این حال، سانی‌بی‌نور​ اصلاً نمی‌دانست گامِ هفتم‌روحش​ چه چیزی در بر دارد.

باید بعداً‌اجازه​ به آن‌کاوشِ​ فکر می‌کرد.

«ولی بازم‌بازتاب​ امروز پیشرفتِ‌شعله‌های​ خوبی داشتم.»

سانی آهی کشید.

پیرامونش، سکونتگاهِ ویرانِ قدیس‌های سنگی غرق در سکوت بود. سانی و نفیس پس از آن نبردِ نفس‌گیر استراحت‌جوهرِ​ کرده بودند، در حالی که قدیس آن زمان را صرفِ رسیدگی به بقایای هم‌نوعانِ کشته‌شده‌اش کرده بود. حالا‌رسیده​ وقتِ آن بود که به سفرشان ادامه دهند. اما پیش از آن، یک کارِ دیگر باقی مانده بود.

سانی و نفیس به سمتِ ستونِ سنگیِ بلندی که وسطِ میدان قرار داشت، رفتند. میدان با خاک یکسان‌نفیس​ شده بود، اما ستونِ سیاه همچنان پابرجا ایستاده بود؛ دست‌نخورده و بی‌گزند از آن نبردِ درنده‌خویانه. آنجا، روی‌روحِ​ سطحش، بافتی از رون‌ها که به‌طرزِ عجیبی آشنا به نظر می‌رسید، در دلِ سنگِ باستانی حک شده بود.

با نزدیک‌تر شدنشان و وقتی درخششِ نفیس رون‌ها را روشن کرد، سانی بالاخره فهمید آن حسِ‌درخشان​ غریبِ آشنایی از کجا نشئت می‌گرفت. آن‌ها شبیه رون‌هایی بودند که روی دیوارهای برجِ آبنوس حک‌بسیار​ شده بودند — همان‌هایی که به نظر می‌رسید نِتِر با ناخنش روی سطحِ سنگِ خردناپذیر کنده است.

ستونِ سنگی که در دلِ‌وقتی​ سکونتگاهِ ویران ایستاده بود، دست‌نوشتهٔ‌روح​ دیمونِ انتخاب را بر خود داشت.

سانی سرش را بلند کرد و مشغولِ‌واقعیِ​ بررسیِ رون‌ها شد، در این فکر که نِتِر‌ثابت​ چه پیامی از خود به جا گذاشته است.

چیزی که دید... غافلگیرش کرد.

«عجب.»

متنِ رون‌ها این بود:

[هنگامِ پیمودنِ راه‌هایی که سایه‌ها در آن قدم می‌گذارند، به سرزمینی دلگیر و خالی رسیدم. عالمی بود تهی از حیات، متروک و بی‌نور.

آنجا تاریکی حاکم بود.

از تاریکی پرسیدم،

«مرگ چیست؟»

تاریکی پاسخ داد،

«آرامش.»

«مرگ همه‌چیز را می‌بلعد، همه‌چیز را در آغوش می‌کشد. برای همه آرامش می‌آورد. مرگ موهبت است.»

آنگاه خندیدم، به تختِ عقیقی‌اش نگریستم و به تاریکی گفتم،

«دروغ است!»

چرا که چنین نبود.

«مرگ همه‌چیز را می‌بلعد؟ برای همه آرامش می‌آورد؟ اما لطفش از من دریغ شده است.»

تاریکی آهی کشید.

صدایش همچون حسرت توخالی بود. به من گفت،

«حتی ایزدان نیز گناه را می‌شناسند.»

«همه‌چیز نقصی دارد، و مرگ نیز. مرا ببخش، فرزندم...»

گویی تاریکی به حالم دل می‌سوزاند.

آنگاه به مرگ نگریستم، در سرزمینِ دلگیرش.

من نیز به حالش دل سوزاندم.

مرگ همه‌چیز را می‌بلعید، برای همه آرامش می‌آورد. اما چه کسی می‌توانست مرگ را ببلعد؟

«پس آیا ما شبیهِ هم هستیم، ای ایزدِ آرامش؟»

تاریکی سخنی نگفت.

پس صدایم را بلند کردم.

«اگر کسی به حالِ مرگ دل نمی‌سوزاند، من می‌سوزانم. اگر مرگ مرا پس می‌زند، من او را پس نمی‌زنم. من قدرتمند و پهناور خواهم شد، بسیار عظیم‌تر از عالمِ بی‌نورِ تو. و آنگاه، روزی، خواهم آمد تا تو را ببلعم، ای مرگ.»

«این انتخابِ من است.»]

سانی با‌اجازه​ حالتی متفکرانه به‌جسورتر​ رون‌ها خیره ماند.

«چی؟»

آیا این شعری‌جزیرهٔ​ دربارهٔ مرگ بود؟‌کمکِ​ قصیده‌ای برای تاریکی؟

نه...

این ثبتِ گفتگویی‌می‌داد​ میانِ دیمونِ سرنوشت‌پیشرفتش​ و مرگ بود...

میانِ شاهزادهٔ‌بازتاب​ جهانِ زیرین‌شعله‌های​ و ایزدِ سایه.

ناولها | novelha.net