چپتر 3122: میدانِ بیشرافتی
0مدتی طول کشید تا افی از میدانِ کشتار بگذرد. پشتِ سرش، دروازههایعمیق شهر باز مانده بود، گویی فاتحان را دعوت میکرد تا بیایند وعین جایزهشان را بگیرند. سربازانِ سپاهِ فولاد البته متوجهِ این حرکتِ غیرعادی شدند.
آنها نیز پیکری تنها راوحشت دیدند که از میانِ پهنهٔ سیاهاعتمادبهنفس و گِلآلودِ غرق در خون میگذشت.
زمانی که افی به اردوگاهِ ارتشِ فاتح رسید، ازوجودِ قبل گروهی برای استقبال منتظرش بودند. او که احساساتش رادوردستِ پشتِ چهرهای آرام پنهان کرده بود، به اطراف نگاه کرد.
وضعیتِ سپاهِ فولاد بسیار بهتر از مدافعانِ شهر بوداینکه که حالا شبیه به اجسادِ متحرک به نظر میرسیدند.دوردستِ با این حال... جنگجویانش هم چندان حالوروزِ خوشی نداشتند.
مهم نبود تعدادشان چقدر است یا قدرتِ سپاهِ فاتح تا چه حد ترسناک است. این افراد تقریباً دوامپراتوریِ سال بود که اینجا، زیرِ دیوارهای این شهرِ زمانی آرام، گیر افتاده بودند. تلفاتی که متحمل شده بودندبهدرستی بسیار بیشتر از خساراتِ مدافعانِ شهر بود — رقمی واقعاً وحشتناک، تا جایی که شمارشِ کشتهشدگان غیرممکن بود.
و به این ترتیب، وحشت را آموخته بودند. حتی با وجودِ اینکه آزاراکسپیروزیِ به آنها اعتمادبهنفس میداد و پیروزیِ نهاییشان قطعی بود، جنگجویانِ طاعونِ فولاد بامشکلشان نگاه به دیوارهای دوردستِ شهر بیاختیار ترسی عمیق و نافذ را احساس میکردند.
تلفات تنها مشکلشان هم نبود.
امپراتوریِ آزاراکسِ قدرتمند وسیع و نیرومند بود، اما در عین حال جوان و آسیبپذیر هم بود. فتوحاتِ بیپایانشدوردستِ به او فرصتی نداده بود تا حاکمیتش را تثبیت کند و سرزمینهای فتحشده را بهدرستی یکپارچه سازد وفتوحاتِ پایه و اساسِ مشترکی از فرهنگ، قوانین و منافعِ اقتصادی بنا کند که امپراتوریها را سرپا نگه میداشت.
بنابراین، هرچه فتوحاتش بیشتر متوقف میشد وجنگجویانِ هرچه بیشتر در آوردنِ غنائمِ تازه برایاحساس تغذیهٔ امپراتوریاش ناکام میماند، تنشهای داخلی بیشتر میشد.
دو سالِ بیثمر زیرِ دیوارهای یک دولتشهرِ ضعیف و منفرد سپری شده بود...پیروزیِ مناطقِ مختلفِ امپراتوریِ فولاد از همین حالا داشتند به سمتِ آشوب و ناآرامی کشیدهامپراتوریِ میشدند. در این میان، ژنرالهایش نگرانِ سرنوشتِ خانوادهها و خاندانهای اشرافیشان در وطن بودند.
در نتیجه، نهتنها سربازان بیقرار میشدند، بلکه زنجیرههای تأمینی که سپاهِ بزرگ و سیریناپذیر را سرپا نگه میداشتطاعونِ نیز تحتِ فشار قرار گرفته بود. تغذیهٔ اقیانوسِ بیپایانِ سربازان به مقدارِ غیرقابلتصوری آذوقه نیاز داشت — باآسیبپذیر وضعیتِ ناپایدار در پشتِ جبهه، برطرف کردنِ نیازهای روزمرهشان از مدتها پیش به یک مشکل تبدیل شده بود.
جنگجویانِ سپاهِ فولاد مانندِ مدافعانِ شهر از گرسنگی نمیمردند، اما با گرسنگی بیگانه هم نبودند. اینجنگجویانِ همان چیزی بود که افی با نگاه به سربازانی که برای دیدارش از اردوگاه خارج شدهاما بودند دید — چهرههای تکیده، تجهیزاتِ فرسوده، نگاههای جنزده. محاصرهٔ طولانی به آنها نیز رحم نکرده بود.
البته آنها فقط سربازانِ عادی بودند. جنگجویانِ هراس، نخبگانِ آزاراکس، مثلِ همیشهعمیق سالم و پرانرژی بودند. به نظر میرسید میزهایشان هرگز از غذا خالیعین نمیشود، در حالی که به سلاحها و تجهیزاتشان با دقتِ تمام رسیدگی میشد.
افی تلاش کرد تا حالتِ چهرهاش را ثابت نگه دارد، در حالی که هالهٔ آشنای هراسی کهطاعونِ آنها ساطع میکردند او را در بر گرفت. با این حال، هیچچیز با حضورِ خردکننده و خفهکنندهٔجوان مردی که جلوی سربازان ایستاده بود و با پوزخندی تاریک نزدیک شدنِ او را تماشا میکرد قابلمقایسه نبود.
آزاراکس مثلِ همیشه به نظر میرسید. سالها نبردِ تلخ، جانهای بیشماری که از دست رفته بود، رودخانههای خونی که روی زمین ریخته بود، تمامِ امیدهایی که خرد کرده وآزاراکسِ تمامِ رؤیاهایی که در هم شکسته بود — به نظر نمیرسید هیچکدام برایش اهمیتی داشته باشد. او هنوز مثلِ همیشه بااعتمادبهنفس، مثلِ همیشه شکستناپذیر، و مثلِ همیشه سرگرم وسرپا لبریز از شادیِ تاریک بود. زیرِ نگاهِ تاریکِ او، افی آخرین قدمهای فاصلهٔ میانشان را طی کرد و جلوی شاهِ شاهان ایستاد و با آرامش به او نگاه کرد.
جنگجویانِ هراس او را تماشا میکردند. سربازانِ عادیِ سپاهِ فولادآزاراکس نیز چشم به او دوخته بودند. دوردستها روی دیوارهای شهر...ترسی اگر کای به قولش وفادار مانده بود، دستکم او چیزی نمیدید.
هیچکسِ مهمیاعتمادبهنفس شاهدِ اینپیروزیِ خفتِ او نبود.
آزاراکس گفت: «آه، چه غافلگیریای. ببین کیحتی اینجاست، خودِ کاهنهٔ جنگ... به اردوگاهم خوش اومدی،قطعی دوشیزهٔ جنگ. این افتخار رو مدیونِ چی هستم؟»
آزاراکس لحنی آسوده داشت؛ انگار از قبل میدانست چه پیش میآید. گویی این نتیجه کاملاً اجتنابناپذیر بود و تنها زمانشبیاختیار را حدس نزده بود. افی نفسِ عمیقی کشید و شجاعتش را جمع کرد. خندهدار بود... وقتی داشت تکوتنها به سمتِنداده اردوگاهِ جنگیِ یک فرمانروای قاتل میرفت، نیازی به شجاعت نداشت؛ حتی با اینکه میدانست اگر بخواهد بهراحتی جانش را میگیرد.
اما به زبان آوردنِ حرفهاییوحشت که آماده کرده بود، بهاندازهٔآزاراکس بلند کردنِ یک کوه سخت بود.
لحظهای ساکت ماند، بعدپیروزیِ از روی شانه نگاهیطاعونِ گذرا به شهرِ دوردست انداخت.
سرانجام افیکشتهشدگان توانست بهترتیب حرف بیاید:
«یه بار بهم گفتی اگهترتیب با میلِ خودم تسلیمت بشم،اینکه از جونِ زنها و بچهها میگذری.»
لبخندِ آزاراکس کمی پهنتر شد.
«گفتم؟ راستش یادم نمیاد... ولینهاییشان اگه تو داری یادآوری میکنی،بیاختیار حتماً گفتم، کاهنه. که چی؟»
افی بارِ دیگر نفس کشید،وحشت هوا را بهزور واردِ ریههایشآزاراکس کرد و سرش را پایین انداخت.
«من...»
گفتنِ این حرفها بیشتر ازوحشت هر زخمِ جسمیای که تاآزاراکس به حال خورده بود، عذابش میداد.
«من...»
چهره در هم کشید و بعد کلِ جملهوجودِ را از دهانش بیرون داد؛ حس میکرد هرجنگجویانِ کلمه تیغی است که گلو و لبهایش را میبُرد.
«تسلیم میشم.»
صدایش آرام بود.
آزاراکس لحظهای اومیداد را برانداز کردقطعی و بعد خندید.
«چی؟ درستکشتهشدگان نشنیدم. سربازامترتیب هم نشنیدن.»
افی لحظهای چشمانش را بست.
بعد سرش را بالا گرفت،وحشت به آزاراکس نگاه کرد وآزاراکس با صدایی بلند و رسا گفت:
«من تسلیم میشم! شهر... تسلیم میشه. ازت میخوام سه روز به شهروندانش وقتنافذ بدی تا مردههاشون رو دفن کنن. بعد از اون، سربازام سلاحهاشون رو زمین میذارنفتوحاتِ و اجازه میدن لشکرِ فولاد... لشکرِ پیروزِ فولاد... بدونِ هیچ مقاومتی واردِ شهر بشه.»
آزاراکس چند لحظه بهترتیب او خیره ماند ووجودِ لبخندش رفتهرفته تاریکتر شد.
سرانجام با لحنی یکنواخت گفت:
«پس انگار کارِ پیرمرد تمومه. حیف شد. میخواستموجودِ با دستای خودم سرش رو از تنش بکنم... ولیطاعونِ تا وقتی که بمیره، مشکلی نیست. با این حال...»
نگاهِ ترسناک ومیداد خفهکنندهاش مثلِ تیغی درجنگجویانِ بدنِ افی فرو رفت.
«قیافهت به کسایی کهترتیب اومدن تسلیم بشن ووجودِ التماس کنن نمیخوره، دوشیزهٔ جنگ.»
لحظهای چهرهٔشمارشِ افی درغیرممکن هم رفت.
بعد بهآرامی نفسشغیرممکن را بیرون داد وحتی خودش را جمعوجور کرد.
خب... پربیراه هم نمیگفت.
آمده بود تا به شکستش اعتراف کند و خود را به رحم و مروتِ فاتح بسپارد.جنگجویانِ این یک مذاکره نبود — داشت التماس میکرد. داشت التماس میکرد تا به شهر برای دفنِ مردههاعین وقت بدهد، و همچنین التماس میکرد که پای قولش بایستد و از جانِ زنها و بچهها بگذرد.
غرور چیزی نبودکشتهشدگان که گداها ازوحشت پسِ داشتنش بربیایند.
وقار همکشتهشدگان امتیازی نبود کهوحشت نصیبِ بازندهها شود.
افی چند لحظه بیحرکت ماند.
دستانش دوباره به لرزه افتادند.
در نهایت پایینکشتهشدگان را نگاه کرد،وحشت به گِلولای خیسِ بینشان...
و بهآرامی روی زانوهایش نشست. دستانشآموخته در گِلِ سرد فرو رفتند و چندپیروزیِ لحظه بعد، پیشانیاش هم به گِل نشست.
«من... تسلیم میشم.»
همانجا بود؛ زانوزده در گِل،وحشت در حالی که غرور، وقار واعتمادبهنفس تمامِ امیدش را رها کرده بود.
آزاراکس با دیدنِ اوغیرممکن که در برابرش بهحتی خاک افتاده بود، خندید.
«خوبه. این... این یعنیترتیب تواضع. پس انگار غرورِ بیپایانتاینکه اونقدرها هم شکستناپذیر نبود، کاهنه.»
از بالای سرِ او بهنهاییشان شهرِ دوردست نگاه کرد —بیاختیار به دروازهاش که چهارطاق باز بود.
بعد نگاهیکشتهشدگان به جنگجویانِترتیب هراسِ خود انداخت.
«هر چی باشه، من پای قولم هستم. پس زنهاوجودِ و بچهها رو زنده نگه میدارم... اما اینکه بهشون رحمدوردستِ کنم؟ خب، تا حدودی. حداقل جونِ سالم به در میبرن.»
همزمان با گفتنِ این حرفها، سربازانِ نخبهاش داشتندوجودِ صف میکشیدند؛ برقی تاریک در چشمانشان سوسو میزد وطاعونِ اردوگاهِ پشتِ سرش از جنبوجوش به خروش آمده بود.
«اما در موردِ سه روزنهاییشان صبر کردن... تا همین الانبیاختیار هم بهاندازهٔ کافی صبر کردیم.»
لبخندش بهکشتهشدگان پوزخندی تاریک ووحشت حریصانه تبدیل شد.
«وقتشه که این محاصرهٔ لعنتی تموموحشت بشه. با من تماشا میکنی که چطورمیداد شهرت سقوط میکنه، کاهنه؟ خیلی ممنونت میشم.»
با این حرف،غیرممکن آزاراکس خندید وآموخته به جلو اشاره کرد.
«برید، جنگجویانِ من! برید جلو وقطعی غارت کنید! اون شهر رو نابودعمیق کنید... هیچ سنگی رو روی سنگ نذارید!»