---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2794: نشانه‌های زوال • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2794: نشانه‌های زوال

0

رین مدتی را در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی گذرانده بود، دیداری با دوستانِ قدیمی‌اش تازه کرده بود و گشتی کوتاه‌دروازه‌ها​ در گذشته‌ها زده بود. اما این گشت‌وگذار، در کمالِ تأسف، آن‌قدرها که انتظار داشت حسِ پرمعنایی به او نداد. تمامِ‌به‌آرامی​ کودکی‌اش را در این شهرِ پهناور و باستانی گذرانده بود... اما، در کمالِ تعجب، اینجا دیگر برایش مثلِ خانه نبود.

خانواده‌اش مدت‌ها پیش مهدِ بشریت را به مقصدِ قلبِ زاغ ترک کرده بودند. در غیابِ آن‌ها، پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی فقط... خالی به نظر می‌رسید.‌رنگ‌ورورفته​ درست است که اینجا بسیار توسعه‌یافته‌تر و از نظرِ فناوری پیشرفته‌تر از هر شهری در عالمِ رؤیا بود — و در واقع، پیشرفته‌تر از هر شهری‌داده​ روی زمین. اما شاید چون رین مدتِ زیادی را دور از این دنیای رو به مرگ گذرانده بود، بی‌اختیار حس می‌کرد همه‌چیز در اینجا رنگ‌ورورفته است.

هوا خفه بود. فضا محدود بود. ساختمان‌ها بی‌رنگ و‌نمی‌رسید​ دلگیر بودند. مردم مضطرب بودند و به هر جا‌گذشته​ که نگاه می‌کرد، نشانه‌های زوال و پوسیدگی به چشم می‌خورد.

حتی به نظر می‌رسید جهانِ بیداری در این چند سالِ اخیر مزیتِ اصلی‌اش را نسبت به عالمِ رؤیا از دست داده‌شاید​ است — دیگر امن‌تر از آن دنیای شوم به نظر نمی‌رسید. سربازانِ بیش از حدی در خیابان‌ها حضور داشتند، ردپای نبردهای گذشته‌زوال​ بسیار زیاد بود و دروازه‌های کابوسِ قرنطینه‌شدهٔ بی‌شماری در میانِ ساختمان‌های عادی به چشم می‌خوردند که درونِ گنبدهای زرهی محصور شده بودند.

به خاطرِ تمامِ این دروازه‌ها، مناطقِ کوچکِ بی‌شماری در شهر از تداخلی رنج می‌بردند که وسایلِ‌زرهی​ الکترونیکی را مختل می‌کرد. برخی از این مناطق با هم هم‌پوشانی داشتند و جزایرِ کاملی از زوالِ‌جزایرِ​ فناوری ایجاد می‌کردند. انگار بخش‌هایی از پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی داشتند به‌آرامی به عصرِ تاریکی سقوط می‌کردند.

همان‌طور که سانی توضیح داده بود، این اتفاق به این دلیل می‌افتاد که قوانینِ عالمِ رؤیا از طریقِ شکاف‌های موجود در‌مرگ​ تاروپودِ جهانِ بیداری، به درونِ آن رخنه می‌کردند. اما برای رین، این فقط به این معنا بود که دسترسی به شبکه‌جهانِ​ نامطمئن شده بود و اگر مسیرهایش را با دقت انتخاب نمی‌کرد، هر رابطی که استفاده می‌کرد در معرضِ خطرِ خرابی قرار داشت.

به محلهٔ تراس که خانواده‌اش زمانی آنجا زندگی می‌کردند سر زد،‌بیش​ همین‌طور به مدرسه‌اش و چند جای دیگر. در نهایت، به همان‌قرنطینه‌شدهٔ​ فروشگاهی رسید که سانی اولین بار او را آنجا پیدا کرده بود.

فروشگاه دیگر وجود نداشت و بیشترِ ساختمان به تلی از آوار تبدیل شده بود. دیوارِ‌شهری​ سفیدِ یک گنبدِ مهارکننده در آن نزدیکی قد برافراشته بود و ثابت می‌کرد که در‌همه‌چیز​ گذشته دروازهٔ کابوسی در اینجا باز شده و آسیبِ شدیدی به خیابان‌های اطراف وارد کرده است.

رین در حالی که‌گذشته​ به خرابه‌های فروشگاه خیره‌قرنطینه‌شدهٔ​ شده بود، آهی کشید.

«می‌دونی... فکر کنم‌است​ الان دیگه واقعاً‌نظرِ​ حسِ آخرالزمان رو می‌ده.»

پیش‌تر هم متوجهِ نشانه‌های نزدیک شدنِ پایان شده‌شوم​ بود، اما پس از مدتی دوری از پایتختِ‌ردپای​ محاصرهٔ ربعِ شمالی، این نشانه‌ها دیگر غیرقابل‌انکار بودند.

سایه‌اش شانه‌ای‌غیابِ​ بالا انداخت‌فقط​ و ساکت ماند.

رین که کمی دمغ شده بود، خرابه‌های‌کابوسِ​ فروشگاه را ترک کرد و رفت تا‌درونِ​ در همان حوالی یک کافی‌شاپ پیدا کند.

همان‌جا بود که برای‌بسیار​ اولین بار خبرِ درگیریِ میانِ‌شهری​ نفیس و آستریون را شنید.

مردمی که در صف‌نسبت​ ایستاده بودند، با صدایی خفه‌نمی‌رسید​ دربارهٔ شایعاتِ حیرت‌انگیز حرف می‌کردند.

«...دارم بهت می‌گم، همه‌شون هیولان. مطلق‌ها. ستارهٔ دگرگون‌درست​ هم استثنا نیست — فقط بهتر از بقیه‌عالمِ​ بلده ادای آدم‌ها رو دربیاره. از همون اول می‌دونستم!»

«چطور می‌تونی اینو بگی؟‌گذشته​ نه، زیرِ بار نمی‌رم.‌قرنطینه‌شدهٔ​ همین الان حرفتو پس بگیر!»

«مگه چی گفتم که اشتباهه؟»

«باز می‌پرسی؟!»

در آن لحظه،‌آن‌ها​ رهگذرِ دیگری ناگهان وسطِ‌می‌رسید​ گفتگوی خصوصیِ آن‌ها پرید.

«ببخشید، ولی بی‌اختیار صداتون رو شنیدم. آقا، من هم‌بی‌شماری​ موافقم که زیاده‌روی کردید. همهٔ مطلق‌ها هیولان؟ قطعاً نه.‌شده​ اون سرور آستریون که آدمِ منطقی‌ای به نظر می‌رسه...»

رین اخم کرد.

مدتی بعد، روی نیمکتی زنگ‌زده روبه‌روی‌داده​ ایستگاهِ پلیسِ شلوغی نشست و فنجانِ قهوه‌ای‌خیابان‌ها​ را در دست گرفت. چهره‌اش درهم بود.

«چرا مردم این‌قدر احمقن؟ نگاشون کن، دارن دربارهٔ‌درست​ چیزایی که هیچ ایده‌ای ازشون ندارن چرت‌وپرت می‌گن. هیچ‌کدومشون‌رؤیا​ اونجا تو گورِ خدا نبودن. پس آخه چی می‌دونن؟»

اما او آنجا حضور داشت. شاهدِ جنگِ بی‌معنایی بود که فرمانروایانِ اصلی به راه انداخته بودند و دید‌شده​ که چطور انسان‌های بی‌شماری به خاطرِ آن‌ها کشته شدند، در هم شکستند یا به قاتل تبدیل شدند. همچنین‌ایجاد​ دیده بود که چطور نفیس و سانی فرمانروایان را از پا درآوردند تا به این جنگ پایان دهند.

پس رین کاملاً مطمئن بود هیچ‌کس از‌فناوری​ کسانی که در گورِ خدا جنگیده بودند، هرگز‌شاید​ به ستارهٔ دگرگون که ناجی‌شان بود خیانت نمی‌کند.

سایه‌اش سرانجام به حرف آمد:

«صدها میلیون نفر به خاطرِ‌خالی​ ایزدبانوشون تا پای مرگ رفتن.‌بسیار​ طبیعیه که مردم ترسیده باشن.»

رین نگاهی‌ردپای​ از گوشهٔ چشم‌زیاد​ به او انداخت.

«نه، دارن چرت‌وپرت می‌گن.‌بسیار​ کلِ این قضیه مضحکه.‌پیشرفته‌تر​ اِهم... برنخوره داداش، ولی...»

سایه‌اش آه کشید.

«چرا حس‌غیابِ​ می‌کنم الان قراره‌خالی​ بهم توهین بشه؟»

رین جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید.

«از بیرون که نگاه می‌کردی، به نظر می‌رسید پادشاهِ شمشیرها داره بدترین کتکِ عمرت رو بهت می‌زنه، تا‌زیادی​ اینکه مطلق شدی. وضعیتِ نفیس هم در برابرِ ملکه چندان تعریفی نداشت. پس کلِ این بحث بی‌فایده‌ست. یا‌نشانه‌های​ باید مطلق می‌شدین و می‌بردین، یا شکست می‌خوردین و می‌مردین. کشتنِ اونا صرفاً به عنوانِ قدیس اصلاً ممکن نبود.»

سایه‌اش مدتی ساکت ماند.

«هی. بدترین کتکِ‌آن‌ها​ عمرم؟ عمراً! هه.‌نظر​ راه نداره. مسخره‌ست...»

رین به سایه‌اش نگاه کرد.

«داری می‌گی اون‌قدرها هم بد کتکت‌نظرِ​ نمی‌زد، یا اینکه می‌زد، ولی تو گذشته‌روی​ خیلی بدتر از این کتک خورده بودی؟»

سایه‌اش سرفه کرد.

«...دومی.»

خندید.

کمی بعد، رین از ارتباطش با خاندانِ سایه‌پیشرفته‌تر​ استفاده کرد تا روندِ درخواستش برای استفاده از‌چون​ دروازهٔ رؤیا را تسریع کند و به حصار رفت.

بازگشت به عالمِ رؤیا‌نسبت​ پس از گذراندنِ مدتی‌شوم​ روی زمین لذت‌بخش بود.

هوا تازه بود. آسمان آبی و نورِ خورشید گرم بود. خیابان‌های شهر امنیت داشتند... اما از همه‌رؤیا​ مهم‌تر، انرژیِ شهر متفاوت بود. در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی، رین بی‌اختیار حس می‌کرد شاهدِ آخرین روزهای جهانی‌محدود​ در حالِ مرگ است. اما در حصار، انگار در جهانی سرشار از زندگی و ظرفیت‌های بی‌پایان حضور داشت.

هرچند که این‌نبردهای​ جهان متخاصم، مرگبار‌دروازه‌های​ و هولناک بود.

...متأسفانه پچ‌پچ‌ها و شایعاتِ مداوم‌توسعه‌یافته‌تر​ دربارهٔ ستارهٔ دگرگون و رؤیازاد تا‌رؤیا​ اینجا هم به دنبالش آمده بود.

یک جا رین ایستاد و به بالا‌امن‌تر​ نگاه کرد؛ به شبحِ زیبای جزیرهٔ عاج‌حضور​ که در میانِ ابرهای برفرازِ شهر شناور بود.

به این فکر‌آن‌ها​ کرد که چه موجودی‌می‌رسید​ آن را ساخته است.

سرانجام آهی‌ردپای​ کشید و به‌زیاد​ راهش ادامه داد.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net