چپتر 3175: فصل 3175
0تاتال در نبرد باسؤال باسیلیسک بهشدت مجروح شده بود.تکهای در واقع، بهسختی زنده بود.
اما زنده بود.
سایه پیکرِ بیهوشِ او و همچنین پوستِ اهریمنِ کشتهشده را به حاشیهٔ روستا رساند. سپس ناپدید شد و به تاریکیِ راحت و سردِ غارش بازگشت. افرادِ قبیلهحالا حتماً از بازگشتِ شمنِ خود غرق در حیرت و شادی میشدند. هر چه باشد، کشتنِ باسیلیسک کاری نبود که یک عروجیافتهٔ ساده از پسش بربیاید... نبردی که تاتالباید پشتِ سر گذاشته بود، بیشک شاهکاری تماشایی و شگفتانگیز به شمار میرفت؛ شاهکاری که ارزشش را داشت روزی تبدیل به یک سرود، یا شاید حتی یک اسطوره شود.
اسطورهٔ شمنی دلاور که بامردمِ یک سرود و تیغهای مسیایزد به مصافِ بلایی توقفناپذیر رفت.
اما سایه اصلاً حوصلهسؤال نداشت جشن گرفتنِ افرادِانداخت قبیله را تماشا کند.
آشفته بود... بیقرار بود.
حتی حالا که باسیلیسک مرده بود و تاتال خطری تهدیدششمنی نمیکرد، سایه همچنان بهطرزِ عجیبی احساسِ ناآرامی میکرد. همهاش بهنداشت خاطرِ حرفی بود که تاتال آنجا در اعماقِ جنگل زده بود.
چرا کمکم رو رد کرد؟
سایه برای مردمِ آن قبیلهٔ کوچکِ انسانی مثلِ یکتکهای ایزد بود. پس چرا تاتال باید به ایزدش پشتیاد میکرد و تصمیم میگرفت بهتنهایی با اهریمن روبهرو شود؟
سایه دلیلش را نمیدانست،اهریمن اما این سؤال دراین اعماقِ وجودِ تاریکش طنین انداخت.
تکهای از گفتگویی فراموششده از اعماقِ ذهنش بالا آمد،اسطورهٔ حرفی که مردی به زبان آورده بود؛ مردی که اوحوصله را به یاد نمیآورد، در زندگیای که نمیخواست یادش بیاید.
هرگز به ایزدان اعتماد نکن...
کی این رو گفته بود؟
معنیش چی بود؟
سایه پیش از این میدانست موجوداتِ حقیرتر هنگامِ روبهرو شدن با عظمتِ درکناپذیرِ موجوداتِ ایزدی وتوقفناپذیر نامقدس — و همچنین موجوداتِ مقدس یا نفرینشده — چه وحشتِ مورمورکنندهای را حس میکنند. اینکههمچنان اینقدر کوچک باشی، اینقدر ناچیز، اینقدر غیرقابلتوصیف ناتوان... تقریباً باعث میشد همهچیز بیمعنی به نظر برسد.
تنها راهِ حفظِ سلامتِ عقل درقبیلهٔ دنیایی مشترک با چنین موجوداتی اینایزدش بود که اصلاً به عظمتشان فکر نکنی.
با این حال، سایه همیشه ایزدان را فقط بهعنوانِ تهدیدی هولناک و گریزناپذیر دیده بود. آنها حتی نیازی نداشتند برای نابودنمیخواست کردنِ سایه هیچ دشمنیای با او داشته باشند. عالمهای کامل میتوانستند با کوچکترین پسلرزهٔ کارهایشان نابود شوند؛ در برابرِ آنها، حتی موجودیمورمورکنندهای مثلِ او چیزی بیشتر از یک مورچه نبود، و درست مثلِ یک مورچه، ممکن بود زیرِ قدمهای بیدقتِ این غولها له شود.
او همیشه به ایزدان فقط بهعنوانِ نیرویی عجیب، ذاتاً پرخطروجودِ و فاجعهبار فکر کرده بود. همیشه گمان میکرد موجوداتی کهمردی از او حقیرترند، مثلِ افرادِ قبیله، همین حس را دارند.
اما اگر یک ایزد در عوض خیرخواه بود چه؟ اگر یکدلاور ایزد مهربان بود و به تو اهمیت میداد چه؟ اگر حاضرگرفتنِ بودند بدونِ اینکه چیزی در عوض بخواهند، دستِ یاری دراز کنند چه؟
آدم پیشِ خودش فکر میکرد داشتنِ لطفِ یک ایزد باید موهبتیباید باورنکردنی باشد. هر چه باشد، چه کسی به یک معجزه امید نداشت؟وجودِ چه کسی آرزو نکرده بود موجودی قادرِ مطلق و مهربان مراقبش باشد؟
سایه نه مهربان بودسؤال و نه قادرِ مطلق،انداخت اما میتوانست معجزهٔ تاتال باشد.
با این حال، تاتال او را رد کرده بود. بله، این کار به نفعِ سایه بود،فراموششده چون تاتال او را دوستی عزیز میدانست. اما به نفعِ خودش هم بود؛ حرفهایش به این موضوعگفته اشاره داشت و چیزی را میرساند که سایه پیش از آن هرگز به آن فکر نکرده بود...
اینکه یک ایزدِ خیرخواهسرود درست بهاندازهٔ یک ایزدِ دشمناسطورهٔ ترسناک است؛ شاید حتی بیشتر.
چرا؟
سایه مدتِ زیادیاین را در تاریکیتاریکش گذراند و فکر کرد.
در نهایت، به نتیجهای رسید که معذبش کرد. این نتیجه دربارهٔتاریکش باورِ تاتال نبود، بلکه بیشتر دربارهٔ چیزی بود که خودِ سایه حسیاد میکرد حقیقت دارد... اما این موضوع چیزی از گیجکننده بودنش کم نمیکرد.
نتیجه این بود که وجودِ یک ایزدِ مهربان همچنان تلاشهای فانیان راتیغهای بیمعنی میکرد، در حالی که خیرخواهیشان آنقدر شیرین بود که نمیشد درکند برابرش مقاومت کرد؛ وقتی کسی طعمش را میچشید، دیگر راهِ برگشتی نداشت.
اگر ایزدانِ بزرگ وجود داشتند و حاضر بودند به زندگیِ فانیان توجه کنند، پس فانیان باید چه میکردند؟ آنها میتوانستندنمیدانست تمامِ عمرشان برای رسیدن به چیزی تلاش کنند، و در نهایت، هر چه به دست میآوردند باز هم بینهایت حقیرتر ازبیاید کارِ سرسریِ یک ایزد بود. زندگیشان در مقایسه با وجودِ باشکوهِ ایزدان، گذرا و ملالآور، رقتانگیز و ترحمبرانگیز به نظر میرسید.
آنها تنها میتوانستند با حسرتوجودِ به کارهایی که ایزدان میکردند، آنچهفراموششده میآفریدند و آنچه داشتند نگاه کنند.
قدرت، آزادی، فراوانی، جاودانگی... زندگی بیرحم بود و فانیان میتوانستند این بیرحمی را تاب بیاورند چون این همانبالا واقعیتی بود که همهٔ موجوداتِ زنده باید با آن روبهرو میشدند. اما اگر مجبور میشدند موجوداتی را ببینندمیدانست که در بندِ واقعیت نبودند و در عوض با واقعیت همچون چیزی نرم و شکلپذیر رفتار میکردند چه؟
سایه حدس میزد کهسرود این موضوع، آنها را لبریزاسطورهٔ از حسِ دلخراشِ بیعدالتی میکرد.
لبریز از حسرتی دیوانهکننده و یأسی خاموش. فانیان در رویارویی با عظمتِ ایزدان تنها دو راهِبهتنهایی انتخاب داشتند. یکی اینکه دلشکسته به زندگیِ خود ادامه دهند و دیگری اینکه خود را درآمد راهِ پرخطرِ عروج بیندازند، به این امید که روزی خود نیز به یک ایزد تبدیل شوند.
اما ایننمیدانست تنها یکسؤال روی سکه بود.
روی دیگرِ سکه،بهتنهایی خطرِ دریافتِ کمکدلیلش از یک ایزد بود.
انسانها کوچک و ضعیف بودند، اما ایزدان عظیم واسطورهٔ قادرِ مطلق بودند. پس چه میشد اگر ایزدی بهاصلاً عالمِ فانیان نزول میکرد تا به مردمانش کمک کند؟
وقتی ایزدی یک بار به آنها کمک میکرد، آیا نمیخواستند آن کمک را بارِتصمیم دیگر هم دریافت کنند؟ و اگر همچنان موردِ لطفِ ایزدشان قرار میگرفتند، آیا توقعِگفتگویی یاریِ الهی پیدا نمیکردند؟ آیا با فراموش کردنِ تلاشهای خودشان، به آن وابسته نمیشدند؟
چه میشد اگر یک ایزد تمامِ مشکلاتشان را حلتکهای میکرد، در برابرِ تمامِ خطرات از آنها محافظت میکردیاد و تمامِ چیزهایی را که میخواستند به آنها میداد؟
سایه حیرتِ تاتال را به یاد آورد وقتی برای اولین بار مس را دیده بود، و شادیای که وقتی صنعتگرانِ قبیلهاشزبان کار با آن را یاد گرفتند، با او شریک شده بود. شور و شوقی که هنگامِ پی بردن به نحوهٔ ساختِ آجرهایایزدی گلی از آن لبریز بود. غرورِ فخرفروشانهای که بهخاطرِ لباسِ پشمیاش — اولین لباسِ پشمی در روستا — در وجودش موج میزد.
میدانست که میتوانست تنها با یک فکر، تیغهای برایش بسازد که هزار بار از مس بادوامترتوقفناپذیر باشد. میتوانست در عرض چند دقیقه شهری برای قبیلهاش بنا کند. میتوانست پارچهای ببافد که ازهمچنان هر چیزی که تاتال تا به حال پوشیده، لمس کرده و دیده بود، باشکوهتر و شگفتانگیزتر باشد.
میتوانست بازیلیسک را هم بکشد. اما اگر اینانسانی کار را کرده بود... آیا تاتال هرگز میتوانستبهتنهایی بر وسوسهٔ درخواستِ چیزهای بیشتر از او غلبه کند؟
وسوسهٔ کشتنِ دشمنانِ بیشترش. تأمینِ چیزهای بیشترطنین برای قبیلهاش. کم کردن از بیرحمیِ زندگی...آمد غلبه بر کشمکشهای زندگی به جای او.
و اگر این اتفاق میافتاد، آیا روزی شادی،این شور و غرورش ناپدید میشد؟ آیا رفتهرفته خاموشفراموششده میشدند، همچون شعلهای که از نبودِ سوخت جان میدهد؟
ربودهشده به دستِ ایزدی بخشنده.
سایه تکانی خورد.
نمیدانست.
احساس میکرد تاتال چیزی را درکدلیلش کرده بود که حتی او، موجودی بسیارانداخت عظیمتر و باستانیتر از وی، نفهمیده بود.
اینکه برای فانیانتبدیل خطرناک بود که موردِاسطوره محبتِ الهی واقع شوند.
افرادِ بیشماری در طولِ تاریخ چنین حسی نداشتند. آن دوایزد مردِ امپراتوری که به یاد میآورد، قطعاً از خدمت بهنمیدانست ملتی که ایزدی مستقیماً بر آن فرمان میراند، راضی بودند.
اما از طرفی، آیا امپراتوری واقعاً بهترینطنین مثال بود؟ یا دقیقاً همان نوع ناهنجاریِآمد بدخیمی بود که تاتال از ایجادش اکراه داشت؟
امپراتوریِ بزرگ و باشکوهِ جنگ،
که دنیا را با آتش و شمشیر فتحشود کرد... که نمیشد در برابرِ فتوحاتش مقاومت کرد یارفت جلویش را گرفت، چون ایزدی از آن محافظت میکرد.
تا اینکه روزی، متوقف شد. مردمی که جلویش را گرفتند، فقط مجبور شدند ابتدا ایزدان را بکشند، وروبهرو با این کار تمامِ هستی را به همراهشان نابود کنند. سایه معذب در تاریکی آرمید. نمیدانست چرا مسئلهٔیاد الوهیت تا این حد ذهنش را درگیر کرده بود، چه رسد به مسئلهٔ رابطهٔ میانِ ایزدان و انسانها.
هرچه بود، او که ایزدوجودِ نبود و هیچ تمایلی همگفتگویی به کمک کردن به مردم نداشت.
تاتال تنها استثنایِ نگرشِ بیتفاوتِ او نسبتنمیدانست به تمامِ انسانها بود، و از آنجاتکهای که کمکش را نمیخواست، این بحث بیفایده بود.
بنابراین، سایه میتوانست همهچیز را فراموش کند وشود با خیالِ راحت بیاساید، با این علم کهتوقفناپذیر این سؤالاتِ دیوانهکننده هیچ ربطی به او ندارند.