چپتر 2550: توهمِ شکسته
0آینهٔ بزرگ واقعاً عظیم بود، و با اینکه پارچهٔ روی آنماند نازک بود، همچنان بینهایت پهناور و سنگین بود. از این رو، برایچند کنار زدنش از روی سطحِ پنهان، به قدرتِ عظیمِ افی نیاز داشت.
با تمامِ توان کشیدند وکند پارچه به حرکت درآمد — ابتداقصدی آرام، و بعد تندتر و تندتر.
موج برداشت و فروکند افتاد، و آرامآرام سطحِ نقرهایِسرخرنگش آینهٔ بزرگ را نمایان کرد...
در آن لحظه، غرمبِ کرکنندهٔ دیگری به گوش رسیدمیسوخت و پیکرِ قدیس از دلِ برکهٔ تاریکیِ مطلق به بیروننگاه پرتاب شد و قطراتِ خون پشتِ سرش به جا ماند.
سانی پیش از آنکه بفهمد چه میکند وارد عمل شد و از میانِ سایههاآنکه گام برداشت تا او را بگیرد. چند متر به عقب سر خورد، کالبدِ کوچککوچک و انسانیاش را در آغوش گرفت و بعد بهآرامی او را روی زمین گذاشت.
حسِ خفهکنندهایآینه از خشم درکند سینهاش بالا آمد.
خوشحالم... خوشحالم که این حرومزادهراستش تقریباً نامیراست. نمیمیره، برای همینقصدی میتونم تا ابد شکنجهش بدم...
مهِ سفیدمورگان حالا بهکلی ازسرخرنگش بین رفته بود.
در سمتِ چپش، افی به عقب دوید تا از کفنِ سیاه وسانی پهناورِ روکشِ آینه که داشت میافتاد فرار کند. در سمتِ راستش، مورگان آرامعقب از روی زمین برخاست و چشمانِ سرخرنگش با قصدی تند و تیز میسوخت.
درست روبهروی سانی، با کمی فاصله، موردرت آرام از تاریکیسرخرنگش بیرون آمد. با لبخندی راحت به اطراف نگاه کرد، سپس موهایلبخندی آشفتهٔ قلعهبان را به عقب زد و به دستانش خیره شد.
موردرت گفت: «چه ظرفِ عجیبی. فکر کنمبرخاست ماهیتش... تقریباً خطرناک باشه. اوه، ولی ایندرست به درد نمیخوره، اصلاً به درد نمیخوره.»
ناگهان، پیکرِ قلعهبان تار شد و تغییر کرد و به شکلِ خودِ موردرت درآمد. بازتابها،تاریکی در نهایت، موجوداتی گذرا بودند که میتوانستند به شکلِ هر چیزی که روبهرویشان قرار میگرفتکنم درآیند — به نظر میرسید موردرت بهسرعت بر آن ویژگی از ظرفِ جدیدش مسلط شده است.
وقتی رو به سانیمطلق کرد، لبخندِ دوستانهاش ناگهان تاریکپشتِ و شوم به نظر رسید.
«خب، کجا بودیم؟ اوه، بله. همهتون چیزی بهبرخاست من بدهکارید و وقتِ تسویهحسابه. بیاید با حذفِروبهروی غاصبی شروع کنیم که حصار رو از من دزدید...»
نگاهی مرگبار بهفرار افی انداخت ومورگان یک قدم جلو رفت.
اما بعد،مورگان حالتِ چهرهاشچشمانِ عوض شد.
کفنِ سیاه و مواج سرانجام روی زمین افتادخون و وسعتِ پهناورِ آینهٔ بزرگ را نمایان کرد...میکند به همراهِ چیزی که در آن بازتاب یافته بود.
سانی سرش را بلند کردکند و در حالی که لبخندِسرخرنگش رنگپریدهای بر لبانش مینشست، لرزید.
آن بیرون،میافتاد روی سطحِکند آینهٔ بزرگ...
تصویرِ همهٔ آنها واضح افتاده بود — سانی، افی، مورگان، قدیسروبهروی و موردرت. اما هیچکدام اهمیتی نداشت، چون بازتابِ دیگری در آینهٔآشفتهٔ عظیم گرفتار شده بود که هیچ چیزی آن را نینداخته بود.
پیکری تاریک که صد متر ارتفاع داشت و همچون ایزدی مهآلود بر فرازِ همهٔ آنها سایه انداخته بود.عمل ردایی سیاه و پاره بر تن داشت و پشت به تالارِ پهناورِ زیرزمینی ایستاده بود... اما با افتادنِ کفنِخشم سیاه، پیکر کمی تکان خورد و برگشت و نگاهِ هولناکش را به پنج مورچهٔ فانی در آن پایین دوخت.
نقابِ چوبی و سیاهش با درندگی غرش میکرد وچشمانِ چیزی جز تاریکی در چشمانش لانه نکرده بود. سهفاصله شاخ مانندِ تاجی دندانهدار روی سرش برافراشته شده بود...
بافنده.
این بازتابی بود که دیمونِ تقدیرقصدی هزاران سال پیش در آینهٔ بزرگِ کاخِفاصله خیال از خود به جا گذاشته بود.
همانطور که چشمانِ سانی از هیبت میدرخشید، رنگ از چهرهٔ افی پریدسانی و یک قدم عقب رفت. مورگان نالهای سر داد و روی زانوهایشمتر افتاد، چشمانش را بست و با هر دو دست آنها را پوشاند.
قدیس روی زمین لرزید.
موردرت لحظهای طولانی بیحرکت ماندراستش و بعد آرام چرخید تاقصدی روبهروی آینهٔ بزرگ قرار بگیرد.
«این... آخه این دیگه چیه...»
سرش را بلند کرد تا بازتابِپرتاب بافنده را ببیند، و با این کار،پیش چهرهاش از وحشتی مطلق در هم پیچید.
موردرت دستِ لرزانش را بالاکند آورد، انگار میخواست خودش راسرخرنگش از نگاهِ دلخراشِ دیمون پنهان کند...
اما هرگز موفق نشد.
چون در لحظهٔ بعد، بدنش بهسادگی منفجر شد ومیسوخت به ابری از خردهشیشهها تبدیل گشت، و تنها براطراف اثرِ فشارِ حضورِ بافنده در همان جا از بین رفت.
هـ—ها...
دیدنِ بازتابِ یک دیمون بهخودیخود بهاندازهٔ کافی وحشتناک بود. اما موردرت فقط آن رامیسوخت ندیده بود... از آنجا که حسی داشت که به او اجازه میداد بازتابها راقلعهبان درک کند، چارهای نداشت جز اینکه بازتابِ بافنده را با تمامِ عظمتِ درکناپذیرش حس کند.
و همین بهتنهایی کافی بودراستش تا ظرفش را که نتوانست اینتند فشار را تحمل کند، نابود سازد.
آن حرومزاده شاید حتی مرده بود... هرچند سانی خیلی بهدرست این موضوع شک داشت. موردرت احتمالاً از ترس به جاییسپس عقبنشینی کرده بود تا پنهان شود و زخمهایش را بلیسد.
اما سانی وقتتاریکیِ نداشت به اینپرتاب چیزها فکر کند.
مسحورشده به بازتابِ بافندهفرار خیره ماند و بعدبرخاست ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
با این کار، بازتابِکند خودش با بازتابِ دیمونِچشمانِ تقدیر همپوشانی پیدا کرد.
و وقتی این اتفاق افتاد...
سطحِ آینهٔ بزرگ موج برداشت.
لحظهای بعد، تنهامیافتاد یکی از آنراستش دو بازتاب باقی ماند.
سانی از هوش رفت.
چند ساعت بعد، افی و مورگان روی دیوارِ قلعه ایستاده بودند وسانی به آبهای متلاطمِ دریاچهٔ آنسو نگاه میکردند. باران سرانجام بند آمده ومتر آسمان صاف شده بود... هرچند این موضوع هیچ تسلایی به آنها نمیداد.
شهرِ سراب از بین رفته بودراستش و خودِ آسمان ترک برداشته بود، وتیز با فروریختنِ توهمِ باستانی آرامآرام فرو میریخت.
انگار دنیامیافتاد داشت بهکند پایان میرسید...
اما ماهِ نقرهایبرخاست همچنان بهآرامی درقصدی آسمانِ شکافته بالا میرفت.
«با این سرعت، کلِمطلق اینجا تا چند روزِخون دیگه از بین میره.»
مورگان با حرفِمیافتاد او کمی چرخید ومورگان بعد سر تکان داد.
«...به جاشمیافتاد چه جورکند خیالی میسازی؟»
افی کمی مکث کرد.
«مطمئن نیستم. فکر کنم چیزی که بیدارشدگان رو برای به مصاف رفتن با کابوسها آماده کنه؟ یاوارد برای به راه انداختنِ جنگهای بزرگ علیه موجوداتِ کابوس. باید صبر کنیم و ببینیم... ولی فکر نمیکنم بهحسِ پیچیدگیِ شهرِ سراب بشه. هر چی باشه، من بازتابِ یه داستانگوی نابغه نیستم که هزاران سال وجود داشته.»
مورگان دوباره سرمیافتاد تکان داد و بعدمورگان به کنارش نگاه کرد.
آنجا، پیکرِ سرورِ سایهها روی استحکاماتمورگان ولو شده بود و قدیس بالایتیز سرش نگهبانی میداد. مورگان اخم کرد.
«چرا هنوز بیهوشه؟ وچشمانِ اونجا، جلوی آینهٔ بزرگتیز دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟»
افی هم بهتاریکیِ سانی نگاه کرد وقطراتِ بعد شانهای بالا انداخت.
«خب. به نظر میاد بازتابِ دیمونِ تقدیر رو یه لقمهٔ چپقصدی کرده. براش یه روزِ عادیه... ولی نگران نباش، بالاخره به هوش میاد.اطراف اون آدم با چیزِ پیشپاافتادهای مثلِ یه دیمونِ شوم از پا درنمیاد.»
مورگان مدتی با ناباوریکند به او خیره ماندچشمانِ و بعد آهی کشید.
«خب، اگه تو میگی... نه اینکهقصدی خیلی برام مهم باشه. به هرکمی حال، بلیتِ خروجمون از اینجا رسید.»
به دریاچهٔ روبهرویشان اشاره کرد، جاییپرتاب که عمارتهای تاریکِ ساختمانهای غرقشده مانندسانی سنگِ قبر از آن بیرون زده بود.
آنجا، روی سطحِ تاریکِفرار آبِ راکد، بازتابِ ماه باچشمانِ نوری نقرهای و رنگپریده میدرخشید.
افی چهره در هم کشید.
«پس دوباره باید شنا کنیم.»
با ناامیدی سر تکان داد،بیرون سپس کفشهایش را درآورد وسرش به سایهٔ کمحرف نگاه کرد.
«قدیس... خیلی خوبمیافتاد به نظر نمیرسی.راستش بذار من ببرمش.»
قدیس واقعاً به نظر میرسید دارد تقلا میکند. دلیلش زخمهاییقصدی نبود که در نبرد با موردرت برداشته بود؛ بلکه بهلبخندی خاطرِ فشارِ سرکوبِ اجباریِ تکاملش بود تا بتواند کنارِ اربابش بماند.
با این حال، به جای اینکه بگذاردتند افی سانی را بیاورد، بیصدا خم شدموردرت و خودش پیکرِ بیهوشِ او را بلند کرد.
افی لبخند زد.
«خب، باشه. در این صورت...»
با این حرف، از جانپناهِراستش دیوارِ قلعه بالا رفت وقصدی به بازتابِ دوردستِ ماه نگاه کرد.
«بیاین بریم خونه.»
جایی در ربعِ شرقی، کاروانی که پناهندگان را به یک شهرِ بندریتند میبرد، در سراسرِ زمینِ بایرِ متروک پراکنده شده بود و بسیاری ازنگاه وسایلِ نقلیه واژگون شده یا ستونهایی از دود از آنها به هوا برمیخاست.
اگر فقط به مقصدشان میرسیدند، در امان بودند. آنجا در آبهایتند نزدیکِ شهر، باغِ شب روی امواج آرمیده بود و هر چیزیاطراف در حوزهٔ نفوذش از تهدیدِ هولناکِ پوستدزد در امان بود... دستکم فعلاً.
بهزودی، دروگرِ روح و کشتیِ عظیمشقصدی باید به عالمِ رؤیا برمیگشتند تاکمی ذخایرِ جوهرِ دژِ بزرگ را پر کنند.
اما کاروان به مقصد نرسیده بود.پرتاب در عوض، در کمینِ ظرفهای پلیدسانی افتاده و حالا تقریباً نابود شده بود.
مردم میگفتند پوستدزد در آستانهٔ تکامل است... شایدبرخاست آنها قرار بود آخرین قربانی برای تأمینِ انرژیِروبهروی نزولِ او به مقامِ یک خدای کفرآمیز باشند.
بازماندگان به وسایلِ نقلیهٔ پیشرو عقبنشینی کرده بودند و با استیصال تلاشتیز میکردند ظرفهای پوستدزد را دفع کنند. اما امیدی نبود؛ از قبل محاصره شدهموهای بودند و پلید پیشتر چند تن از قدرتمندترین جنگجویانشان را تسخیر کرده بود.
حالا آن جنگجویان بخشی از پوستدزد بودندتند و به ظرفهای دیگر کمک میکردند تاموردرت مقاومتِ آخرین گروه را در هم بشکنند.
«قوی بمونید! نذاریدتاریکیِ نزدیک بشن! نذاریدپرتاب بهتون دست بزنن!»
یک افسرِ عروجیافته سعی کرد سربازانش را جمعوجور کند، اما در لحظهٔ بعد، تیری زرهِ افسونشدهاش را سوراخ کرد.موردرت پوستدزد اخیراً استفاده از سلاحهای انسانی را یاد گرفته بود که او را مرگبارتر میکرد. اما حالا، ظرفهای پلیدهایباشه وهمانگیز هماهنگی و نظمِ بیشتری نسبت به نیروهای انسانیِ کارکشته نشان میدادند و مانند طاعونی توقفناپذیر قاره را درمینوردیدند.
عروجیافته نالهای کرد و روی یک زانوبرخاست افتاد. با بلند کردنِ سرش دید ظرفهای پوستدزدروبهروی از همه طرف به گروهِ پناهندگان نزدیک میشوند.
یکی ازمورگان آنها از قبلسرخرنگش درست روبهرویش بود.
موجود شبیهِ انسان بود... و زمانی انسان بود... اما حالا غیرممکن بود اوپیش را با یک آدم اشتباه گرفت. حالا که تظاهر را کنار گذاشته بود، نگاهشکالبدِ بیش از حد بیگانه، بیش از حد وهمانگیز و بیش از حد ترسناک بود.
عروجیافته لبش را گاز گرفت و آماده شدبرخاست تا به زندگیِ خودش پایان دهد. دستکم ازروبهروی تبدیل شدن به یکی از این موجودات بهتر بود.
اما بعد، اتفاقِ عجیبی افتاد.
ظرفِ پوستدزد جا خورد و سپس لرزیدتند و با پیچوتاپی شدید به پایین خم شد.تاریکی یکی دو لحظه لرزید و بعد بیحرکت شد.
اتفاقِ مشابهی برای ظرفهایمطلق دیگر هم میافتاد و مانندپشتِ عفونتی عجیب میانشان پخش میشد.
«چـ... چی...»
عروجیافته دندانهایش را به هم سایید، شمشیرشبرخاست را برداشت و تلوتلوخوران روی پاهایش ایستاد وروبهروی آماده شد تا آخرین مقاومتش را نشان دهد.
سپس، ظرفِ پوستدزد که روبهرویشسرخرنگش بود صاف ایستاد و بادرست حالتی بیتفاوت به اطراف نگاه کرد.
سرانجام دوباره به عروجیافته نگاهبیرون کرد، لحظهای مکث کرد وسرش بعد لبخندی دوستانه به او زد.
«آه... هوا امروزمیافتاد فوقالعادهست، مگه نه؟ چهمورگان روزی برای زنده بودن.»
غریبه خندید، در حالی که بقیهٔ ظرفهایبرخاست پوستدزد در اطرافشان به زمین افتادند و بعدروبهروی بهآرامی دوباره بلند شدند، همگی با همان لبخند.
«پس شما برید. غصه نخورید؛سرخرنگش از اینجا به بعدش بادرست من. جای هیچ نگرانی نیست...»
[پایانِ بخشِبرکهٔ دوم: نوآرِمطلق شهرِ سراب.]