چپتر 3004: تمرین در انزوا
0ویرانهای سیاهشده زیرِ پردهای از خاکستر، در تاریکی غرق بود. در دوردست، گنبدِ بینورِویرانه آسمانِ مهآلود شکاف برداشته بود و سیلابهای نور به اعماقِ تاریک سرازیر میشد. دههاحقیقت آبشار از بلندیهای بسیار فرو میریختند و رودها و نهرهای بیشماری را پدید میآوردند.
آب در میانِ ویرانهها نیزنزدیک جریان داشت و آنجا راتیر با زمزمهای آهنگین پر میکرد.
زنِ جوانی با چشمانِ بسته کنارِ یکی از نهرها نشسته بوداما و روی بقایای خردشدهٔ آسورایی ترسناک استراحت میکرد. اینجا گودالهای گورِنجوایِ خدا بود و آن زنِ جوان، رین بود؛ نویدِ آسمانِ دور.
آن بالا توفانی به پا بود،آنها اما در این ویرانههای تاریک، تنها چیزیدیوانهشان که میشنید زمزمهٔ آرامِ آبِ خروشان بود.
...همچنین نجوایِ ندایی را میشنید که همچون امواجی قدرتمند به ذهنش هجوم میآورد. زیگوراتی عظیم بر فرازِ ویرانهها قد برافراشته بود و بر بامش بذرِ کابوسی قرار داشت؛ همانانزوا بذرِ کابوسی که دستهٔ او مدتها پیش واردش شده بودند و هنوز فتحش نکرده بودند. رین چند ماهی میشد که اینجا در گودالها اردو زده و منتظرِ بازگشتشان بود.انداخت هیولاهای جنگلِ سرخ بهندرت به شکافِ گنبدِ گودالِ بزرگ نزدیک میشدند و اگر هم میآمدند، آنها را با تیر به زمین میدوخت و با لقبهای بینهایت ظالمانه دیوانهشان میکرد.
به همین دلیل ویرانه به مکانیمیشدند بسیار شوم تبدیل شده بود، امامیدوخت او همچنان متمرکز و خونسرد بود.
رین صرفاً برای انتظار کشیدنِ بازگشتِ دوستانش به گودالها نیامده بود. در حقیقت، او در انزوا تمرین میکردآرامِ و آهستهآهسته بهدنبالِ راهی به سوی رتبهٔ متعالی میگشت؛ هنوز حتی اولین قدم را هم در این راه برنداشتهقرار بود، اما غرق در ندای کابوس و زمزمهٔ آرامِ آبِ روان، حس میکرد تقریباً میتواند آن را لمس کند.
«متعالی شدننزدیک با عروجاگر فرق داره.»
صدایی بیتفاوت از درونِ آب طنینزمین انداخت، همانجا که تصویرِ مخدوشِ اوهمین بهسختی روی سطحِ آبِ خروشان دیده میشد.
«برای اینکه عروجیافته بشی، باید بذاری جوهرِ عروجیافته هستهٔ روحت رو در بر بگیره تا رفتهرفته بازسازی بشه. اماویرانه متعالی شدن اساساً با بیداری و عروج فرق داره. متعالی شدن یعنی خودت رو با جهان یکی کنی؛ یعنی مرزهایسوی روحت رو گسترش بدی و بذاری جهان همونطور که روحت جهان رو در بر میگیره، اون رو در بر بگیره.»
صدا در میانِ زمزمهٔ آبِجوان روان بهسختی شنیده میشد، انگار خودِاما نهر داشت با رین حرف میزد.
«با این حال، جهان پهناوره و ما فانیها کوچیک و ضعیفیم. روحِ ما نمیتونه جهان رو در بر بگیره...تبدیل اما میتونه عنصری از جهان رو در بر بگیره که باهاش ارتباطی ذاتی داره. عنصرِ مبدأ. برای همین روندِ رسیدنمیگشت به رتبهٔ متعالی با روندِ عروج فرق داره. نمیتونی بهسادگی یه هستهٔ روحِ متعالی رو مثلِ یه هستهٔ عروجیافته بسازی.»
رین آهی کشید، چشمانش را باز کرد و به تصویرش رویدیوانهشان سطحِ نهر خیره شد. در آن ساحلِ تاریک تنها بود، امابرای تصویرِ مردی قدبلند در آب افتاده بود که پشتِ سرش ایستاده بود.
مرد ادامه داد:
«هستهٔ روحِ عروجیافته یکپارچهست. ساختارِ یه هستهٔ متعالی باید متفاوت باشه. باید نفوذپذیر باشه تا جوهرِ جهان؛ یعنی جوهرِ ذات، بتونه توش جریان پیدا کنه و از درون تغییرش بده. بنابراین،عظیم رسیدن به رتبهٔ متعالیِ طبیعی سه مرحله داره. اول، فرد باید به حالتِ یگانگی با جهان برسه و عنصرِ مبدأ خودش رو پیدا کنه. دوم، باید جوهرِ مبدأ رو به سمتِنزدیک هستهٔ روحش و از درونِ اون هدایت کنه. و در نهایت، خودِ جوهرِ مبدأ هستهٔ روحت رو به هستهٔ یه موجودِ متعالی تبدیل میکنه و میشه کاتالیزوری برای دگرگونیِ تمامِ وجودت.»
لحظهای مکثنزدیک کرد و بعدمیآمدند سر تکان داد.
«انتظار داشتم بتونی نسبتاً راحت متعالی بشی. هرچی باشه، همین الانش هم پیوندِ عمیقی با جهان داری... اون مارت هم هست.صرفاً اما انگار اشتباه میکردم... در واقع، قضیه برعکسه—سرشتت بیشتر یه مانعه. به نظر میرسه که صرفاً عنصرِ منبع نداری... یا بهترهبرنداشته بگم، عنصرِ منبعت بیش از حد گستردهست. پس شاید برای متعالی شدن، روحت واقعاً باید کلِ جهان رو در بر بگیره.»
رین لبخندِ تلخی زد.
«خب... عالی شد.»
پادشاهِ هیچ — که بازتابشمیآمدند پشتِ بازتابِ او ایستاده بودلقبهای — با لحنی آرام جواب داد:
«پیمودنِ راهِ عروج بدونآنها کمکِ طلسمِ کابوس هرگزلقبهای قرار نبود آسون باشه، پس...»
پیش از آنکه بتواندبزرگ جملهاش را تمام کند، صدایآنها سومی در تاریکی طنین انداخت.
آن صداگودالهای از سایهٔخدا رین میآمد.
«تو هم عجب معلمی هستی!»
موردرت آهِ سنگینی کشید.
در همینشکافِ حین، سایهٔبزرگ رین دستبهسینه ایستاد:
«نه، جدی میگم—خیلی کمککننده بود. کارت محشره! یک سال گذشته و تو به...ویرانههای هیچچیز نرسیدی. ولی خب، انتظارِ دیگهای داشتی رین؟ لقبِ این آدم پادشاهِ هیچه.قدرتمند راستش، اصلاً نمیدونم چرا به خودت زحمت میدی و به حرفهاش گوش میکنی.»
رین چهره درمیشدند هم کشید وآنها به سایهاش نگاه کرد.
سایه هماگر به اوآنها خیره شد.
«منظورم اینه که تو همین الانش هم یه معلمِ معرکه داری. کسی کهلقبهای مهربونتره، باکفایتتره، خیلی خوشتیپتره و در کل از هر نظر بهتره. پس... چطوره دیگهبرای با این یارو نگردی؟ برگشتن پیشِ مردمِ رود خیلی بیشتر به نفعت تموم میشه.»
رین شانهای بالا انداخت.
سانی که جوابی را کهمیآمدند دلش میخواست نشنیده بود، چرخیدلقبهای تا به بازتابِ موردرت خیره شود.
«و تو! داری چیکار میکنی که مثل یه آدمِ چندشظالمانه دوروبرِ شاگردِ من میپلکی؟ یه مردِ گنده که افتاده دنبالِخونسرد بازتابِ یه زنِ جوون... چقدر حالبههمزنه! چند بار بهت گفتم گمشو؟»
موردرت با چهرهایگودالِ گرفته نگاهش را جواباگر داد و پوزخند زد.
«من هم چندان دلم نمیخواد اینجا باشم. اما قول، قولهتوفانی — قول دادم درکم از متعالی شدنِ طبیعی رو باخروشان خواهرت در میون بذارم، پس این همون کاریه که باید بکنم.»
پادشاهِ هیچ پس از شکستِ رؤیازاد در مههای کوههای تهی ناپدید شده بود. به نظر میرسید تمایلی به حضور در میانِ مردم ندارد و آنجا در تبعیدی خودخواسته زندگی میکرد. تا جاییتمرین که سانی میدانست، این قاعده تنها سه استثنا داشت. موردرت با مورگان در تماس بود و با دستپاچگی سعی میکرد با زنی رابطه برقرار کند که خواهرش بود، اما در عین حالبهسختی آن خواهری نبود که میشناخت و دوستش داشت. او همچنین با کاسی ارتباط داشت، بیشتر در موردِ مسائلی که باید با نفیس و سانی در میان گذاشته میشد یا بر سرشان مذاکره میکردند.
و در آخر، با رینتیر صحبت میکرد، کسی که زمانیظالمانه قول داده بود کمکش کند.
با اینکه موردرتِ قدیم مردهنزدیک بود، سانی حتی ذرهای همتیر از موردرتِ جدید خوشش نمیآمد.
«قول، هان؟گودالهای میدونی منخدا چی فکر میکنم؟»
سایهٔ رین انگشتِمیشدند اتهامش را بهآنها سمتِ بازتاب گرفت.
«فکر میکنم حسودیت شده! نتونستی برای خودتمیدوخت شاگرد پیدا کنی، حالا داری سعی میکنیویرانه شاگردِ من رو بدزدی؟! هه! خوابش رو ببینی!»
موردرت دهان باز کرد تا جواب بدهد،اگر اما در آن لحظه، رین دستش رابینهایت بالا آورد و آنها را به سکوت فراخواند.
چند لحظه بیحرکت ماند، گویی داشترین به چیزی گوش میداد، و بعداین با لبخندی ناگهانی سرش را چرخاند.
چشمانِ رین برقی زد.
«فراخوان... فراخوان قطع شد.»
در دوردستها، بذرِ کابوس داشتنزدیک در خود فرو میریخت و درزمین درخششی از نوری خیرهکننده متلاشی میشد.