---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2954: چیزی برای از دست دادن • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 2954: چیزی برای از دست دادن

0

در لبهٔ جزیرهٔ آبنوس، یوترا تقلا‌نفسِ​ می‌کرد روی پا بایستد و صدای‌جنوب​ نفس‌های بریده‌اش در مه خفه می‌شد.

«آه، لعنتی...»

دستانش بی‌اختیار می‌لرزید و‌کوتاه​ نمی‌توانست خودش را کامل‌تازه​ از زمین بالا بکشد.

ناگهان دید حاشیهٔ پیراهنی زرشکی جلویش تاب می‌خورد و‌تعادلش​ پارچهٔ سرخ دیدش را می‌بندد. بی‌دلیل لرزید؛ انگار چیزِ ترسناکی‌جستجوی​ یادش آمده بود. سپس دستی نیرومند کمکش کرد تا بایستد.

چشم در چشمِ زنی بی‌نهایت زیبا شد.‌عمیقی​ لحظه‌ای طول کشید تا او را بشناسد: یکی‌پیش​ از خواهرانِ خون که پیروِ قدیس سیشان بودند.

زن کمکش کرد‌خواهرانِ​ تعادلش را بازیابد و‌سیشان​ با لحنی گرفته گفت:

«نزدیک بمون، سرباز.»

سر تکان داد و در جستجوی ریت و تگروت‌تعادلش​ به اطراف نگاه کرد. خوشبختانه آن دو همان نزدیکی‌داد​ بودند و به اندازهٔ او وحشت‌زده به نظر می‌رسیدند.

جنگجویانِ بیدارشدهٔ بی‌شماری اطرافش حضور‌شده​ داشتند که همگی گردِ پرچمِ‌احضار​ بانو سیشان حلقه زده بودند.

شمشیرِ یوترا جایی روی زنجیر خرد شده بود. نفسِ عمیقی کشید و‌گرفته​ خاطره‌ای یدکی را احضار کرد؛ خاطره‌ای که در قطبِ جنوب به کار‌خوشبختانه​ می‌برد، پیش از آنکه در لشکرکشیِ انقیادِ شرقی خاطرهٔ بهتری به دست بیاورد.

«حداقل هنوز زنده‌ام.»

از وقفهٔ کوتاه در نبرد استفاده کرد‌سیشان​ تا نفسی تازه کند و کمی آب در‌بمون​ دهانش بریزد که مثلِ بیابان خشک شده بود.

سپس همهمه‌ای در جلو‌خرد​ به پا شد و‌خاطره‌ای​ فرمانِ پیشروی در مه پیچید.

سربازان به راه افتادند‌خون​ و بانو سیشان در‌بودند​ میانهٔ آرایشِ دفاعی‌شان قدم برمی‌داشت.

مه از هر سو محاصره‌شان کرده‌استفاده​ بود و دنیا را می‌پوشاند. حسِ‌بریزد​ سردی از ترس در دل‌هایشان رخنه می‌کرد.

«حواستون جمع باشه!‌خواهرانِ​ ظرف‌های پادشاهِ هیچ ممکنه‌سیشان​ هر لحظه حمله کنن!»

فرمان در مه پیچید‌خرد​ و هرچه دورتر می‌رفت،‌خاطره‌ای​ عجیب‌تر و درهم‌ریخته‌تر می‌شد.

یوترا شمشیرش را محکم‌تر چسبید.

خیلی زود، او و دو دوستش خود را در خطِ مقدمِ آرایش‌بریزد​ دیدند. صدای هر قدم در مهِ چرخان می‌پیچید و قلبشان را به‌میانهٔ​ تپشِ دیوانه‌واری می‌انداخت. عرق از صورتشان می‌چکید و قبضهٔ سلاح‌هایشان را لیز می‌کرد.

«اون جلو!»

یوترا سپرش را بالا آورد و آمادهٔ رویارویی‌خاطره‌ای​ با هر چیزی شد که از مه بیرون می‌آمد؛‌لشکرکشیِ​ هیبتِ تاریک و عظیمی که تنش را یخ کرد.

با این حال... هیبتِ تاریک‌پیروِ​ بی‌حرکت ماند و هیچ نشانه‌ای‌بازیابد​ از یورش بردن نشان نداد.

سربازان با احتیاط به آن‌نبرد​ نزدیک شدند و پر از‌کمی​ دلهره، لحظاتی قدم‌هایشان را کند کردند.

«این دیگه چیه...»

پلیدِ عظیم شبیه تپهٔ بلندی از موی سیاه بود. زیرِ آن خزِ بلند، پیکرِ میمون‌مانند‌پیش​ و عجیبش به‌سختی تشخیص داده می‌شد. فوق‌العاده نیرومند به نظر می‌رسید؛ موجودِ کابوسی از رتبه‌ای‌استفاده​ که یوترا حتی نمی‌توانست امیدی به خراش انداختن رویش داشته باشد، چه رسد به کشتنش.

و با این‌خواهرانِ​ حال بی‌حرکت بود.‌قدیس​ بی‌جان و کاملاً مرده.

از کنارِ هیولای مرده گذشتند و پیش‌نفسی​ رفتند. طولی نکشید که به پلیدِ مردهٔ دیگری‌خشک​ برخوردند، و بعد یکی دیگر، و یکی دیگر...

خیلی زود، اجسادِ پلید از هر‌قدیس​ سو محاصره‌شان کردند و مثل جنگلی‌گرفته​ از سنگ‌قبرهای بدقواره در مه قد برافراشتند.

هیچ‌چیز از درونِ‌زنجیر​ مهِ سفید و شیری‌رنگ‌عمیقی​ به آن‌ها حمله نکرد.

«چی... چی‌یکی​ این کار‌خون​ رو کرده؟»

صدای تگروت‌زنده‌ام​ برخلافِ همیشه‌کوتاه​ گرفته بود.

یعنی مهِ سفید نابودشان کرده بود؟ اما پادشاهِ‌بودند​ هیچ حاکمِ مه بود... چرا باید ظرف‌های خودش به‌تکان​ دستِ مهی که خودش احضار کرده بود کشته شوند؟

«به پیش!»

فرمان از عقب رسید و وادارشان‌قدیس​ کرد به پیشروی در مه و‌گرفته​ از میانِ اجسادِ بی‌حرکت ادامه دهند.

فقط... چرا انگار...

چیزی در مه حرکت می‌کرد؟

چیزی مبهم... عظیم...

بیگانه.

یوترا حس کرد چیزی از میانِ پهنهٔ‌نفسی​ سفیدِ مهِ چرخان به او خیره شده‌بیابان​ است و لرزِ سردی بر ستون فقراتش نشست.

«هی، یوترا...‌یکی​ یه نگاه‌خون​ به اون می‌ندازی؟»

صدای دوستانهٔ تگروت مثلِ همیشه بود. با این حال، چیزی در‌قطبِ​ آن تنِ یوترا را سرد کرد؛ و این حتی پیش از‌دست​ آن بود که بفهمد صدا از جهتِ کاملاً اشتباهی آمده است.

یوترا بی‌اختیار‌یکی​ چشمانش را‌خون​ محکم بست.

خودش خبر نداشت، اما دقیقاً در همان‌نفسی​ لحظه، تمامِ سربازانِ انسانی در جزیرهٔ آبنوس‌بیابان​ نیز با هماهنگیِ کامل چشمانشان را بستند.

چون آستریون‌یکی​ به آن‌ها چنین‌پیروِ​ فرمانی داده بود.

اما خودِ‌جایی​ رؤیازاد چشمانش را‌شده​ باز نگه داشت.

به درونِ مه خیره‌خون​ شد و لبخندِ آسوده‌اش‌بودند​ رفته‌رفته از صورتش محو گشت.

سپس، نگاهش بالاتر رفت، و بالاتر، و باز هم بالاتر...‌کمی​ انگار به چیزی نگاه می‌کرد که بر فرازش قد برافراشته‌پیچید​ بود و شبحی مبهم از آن در مه دیده می‌شد.

چهره‌اش در هم رفت.

لحظه‌ای بعد...

در آن لحظه بود‌خون​ که کاسی لرزشِ جزیرهٔ‌بودند​ آبنوس را حس کرد.

ثانیه‌ای بی‌حرکت ماند،‌وقفهٔ​ سپس بارِ دیگر‌استفاده​ رو به موردرت کرد.

«پیشرویِ قلمروِ گرسنگی کند شد، اما با اینکه مه‌تعادلش​ ممکنه جلوی سربازای فانی رو بگیره، آستریون کسی نیست که‌جستجوی​ با هیچی متوقف بشه. خودت اینو می‌دونی، پس نقشه‌ت چیه؟»

موردرت بریده‌بریده نفس می‌کشید و صورتش رفته‌رفته از قبل هم‌احضار​ رنگ‌پریده‌تر می‌شد. مدتی به دوردست خیره ماند، انگار سؤالش را‌خاطرهٔ​ نشنیده بود، و سپس نگاهِ چشمانِ آینه‌مانندش را به کاسی دوخت.

«متوقفش کنم؟ آه، نه... قصدم این نبود‌سیشان​ که متوقفش کنم. فقط می‌خواستم کندش کنم. مگه‌بمون​ نگفتم که باید برای خودم کمی زمان بخرم؟»

اخمِ کاسی عمیق‌تر شد.

«وقت برای‌یکی​ چی؟ من متحدتم،‌پیروِ​ لعنتی. نباید بدونم؟»

موردرت به‌جایی​ او خیره شد‌شده​ و لبخند زد.

«فایده‌ت به‌عنوان یه متحد تقریباً تموم‌قدیس​ شده، سرودِ سقوط‌کردگان. با این حال...‌گرفته​ فکر کنم هنوز کاملاً به تهش نرسیده.»

مدتِ کوتاهی ساکت ماند، سپس‌نبرد​ به‌آرامی نفسش را بیرون داد‌کمی​ و به پایین نگاه کرد.

پس از‌یکی​ چند لحظه، با‌پیروِ​ لحنی یکنواخت گفت:

«می‌دونی، همه‌ش تقصیرِ توئه.»

موردرت با رگه‌ای از‌خون​ تحقیرِ تاریک و سرد در‌تعادلش​ چشمانش به کاسی نگاه کرد.

«تو و اربابای بی‌کفایتت. من بهشون هشدار دادم! بارها و بارها هشدار دادم، اما نه... ستارهٔ دگرگون — و همین‌طور سایه‌ش —‌راه​ اونا فقط باید تسلیمِ طمعشون می‌شدن. خیلی چیزا می‌خواستن، به خیلی چیزا بها می‌دادن و مصمم بودن از آدمای خیلی زیادی محافظت کنن.‌لحظه​ اصلاً حاضر نبودن هیچ‌چیزی رو فدا کنن، و در نتیجه به کجا رسیدیم؟ به اینجا، تو این لحظه، گیر افتاده تو یه گوشه.»

پوزخندی خشمگین روی لب‌هایش نشست.

«آستریون رو نمی‌شه شکست داد. ولی بازم می‌تونستم اون هیولا رو شکست بدم. چیزی نمونده بود کارشو‌لشکرکشیِ​ تموم کنم! اگه فقط اون احمقا جلومو برای انجامِ کاری که باید انجام می‌شد نمی‌گرفتن. اگه فقط‌کمی​ صادقانه اعتراف می‌کردن که گاهی اوقات، آدم برای جنگیدن با هیولاها باید خودش هم تبدیل به هیولا بشه.»

موردرت سر‌یکی​ تکان داد‌خون​ و تلخ خندید.

«حالا که فکرشو می‌کنم، همیشه همین‌طور بوده. وقتی به گذشته نگاه می‌کنم... زندگیِ خیلی بدشانسی داشتم، مگه نه؟ همیشه یه‌پیچید​ چیزی سبز شده تا بینِ من و رسیدن به اهدافم قرار بگیره. توی کابوسِ دوم، توی قطبِ جنوب، توی گورِ خدا...‌ظرف‌های​ همه‌جا، هر بار. انگار خودِ سرنوشت برام توطئه چیده. انگار مقدّر شده بود که ببازم و دستِ آخر به هیچ‌چیزی نرسم.»

آهِ سنگینی کشید.

همان‌طور که حرف می‌زد، کاسی حس کرد به کفِ زمین‌احضار​ فشرده می‌شود. با رنگ‌پریده‌تر شدنِ چهرهٔ موردرت، فشار همچنان بیشتر می‌شد‌بهتری​ و در جایی، فهمید که دارد از حضورِ او خفه می‌شود.

توجه به حضورِ موردرت معمولاً دشوار بود. در‌بودند​ واقع، او اصلاً حضوری نداشت — در عوض‌سرباز​ می‌شد او را با غیبتی مورمورکننده حس کرد.

اما حالا، داشت بیشتر و بیشتر می‌شد و انگار حد‌کمی​ و مرزی نداشت. هوای تالارِ بزرگِ برجِ آبنوس به‌شدت سرد‌پیچید​ شد و کاسی حس کرد مو بر تنش سیخ شده است.

موردرت سر تکان‌خواهرانِ​ داد و چهره‌اش‌قدیس​ آرام و پولادین شد.

«خب، دیگه مهم نیست. حتی اگه‌نفسِ​ این‌طور باشه... بازم می‌خوام تمامِ تلاشمو‌جنوب​ بکنم. بیا تا آخرش بریم، باشه، کاسیا؟»

سرش را کج کرد،‌خون​ درگیرِ این حقیقت که انگار‌تعادلش​ حضورِ او داشت قدرتمندتر می‌شد.

سپس، جرقه‌ای از‌وقفهٔ​ درک مانند صاعقه‌استفاده​ به او زد.

حالتِ چهره‌اش نامحسوس‌خواهرانِ​ تغییر کرد و به‌آرامی‌سیشان​ به سمتِ موردرت برگشت.

«ظرف‌هات...»

کاسی سرانجام فهمید چه چیزی داشت هزاران‌سیشان​ ظرفِ او را بیرونِ برج می‌کشت. هیچ‌چیز...‌نزدیک​ هیچ‌چیزی آن‌ها را نمی‌کشت. آن‌ها کشته نمی‌شدند.

بلکه، موردرت صرفاً داشت میلیون‌ها قطعه از‌نفسی​ روحش را که کنده بود تا در‌بیابان​ سپاهِ بدن‌های دزدیده‌شده ساکن شوند، پس می‌گرفت.

داشت خودش را از آن‌پیروِ​ قطعه‌ها سرهم می‌کرد و روحش را‌لحنی​ مانند یک پازل کنارِ هم می‌چید.

اما نه، روح‌ها این‌طور کار نمی‌کردند. روح‌ها زنده بودند، درست مثلِ بدن‌ها — وقتی زخمی می‌شدند، التیام می‌یافتند، تکه‌های ازدست‌رفتهٔ خود را دوباره رشد می‌دادند‌هنوز​ و جای زخم روی جراحت‌های کهنه را می‌پوشاند. بنابراین هیچ جایی نبود که این قطعه‌ها، که موردرت در یک عملِ بی‌رحمانهٔ خودآزاری از خودش کنده‌دفاعی‌شان​ بود، به آنجا بروند... اما با این حال داشت آن‌ها را جذب می‌کرد و روحش را وامی‌داشت تا به اندازهٔ وحشتناک و غیرممکنی متورم شود.

و آن را عمیق‌تر از‌پیروِ​ چیزی می‌کرد که حتی یک‌بازیابد​ روحِ مطلق قرار بود باشد.

موردرت لبخندِ کجی زد.

«آه، می‌بینم بالاخره فهمیدی. اعتراف می‌کنم، این یه قمارِ‌تعادلش​ از سرِ استیصاله — اما از طرفی، در حالِ حاضر‌جستجوی​ خیلی مستأصلم. و هیچ‌چیزی هم برای از دست دادن ندارم.»

کاسی جا خورد.

بیش از آن آشفته بود که بتواند پیامدهای کاری‌تعادلش​ را که او داشت انجام می‌داد کاملاً درک کند،‌داد​ چه رسد به اینکه آن‌ها را با کلمات بیان کند.

نبرد... انتخاب‌های عجیبی‌وقفهٔ​ که در موردِ بازتاب‌هایش‌نفسی​ کرده بود... زمان‌بندیِ همه‌چیز...

صدایش لرزید:

«...خداشدن.»

یک قدم جلو رفت.

«مردکِ دیوانه،‌زنده‌ام​ داری برای‌کوتاه​ خداشدن تلاش می‌کنی!»

موردرت لحظه‌ای براندازش کرد.

سپس با‌جایی​ لبخندی کمرنگ‌خرد​ شانه بالا انداخت.

«یا همه‌چی یا هیچ‌چی، مگه نه؟ از اونجایی که نمی‌تونم‌بازیابد​ رؤیازاد رو تو این بازی شکست بدم، تنها انتخاب اینه‌ریت​ که صفحه رو برگردونم. خب... حداقل تلاش کنم که برگردونمش.»

بازتاب‌هایش که شکلِ خودش‌کوتاه​ را به خود گرفته‌تازه​ بودند، او را احاطه کردند.

هر کدام از آن‌ها از هسته‌های روحِ او خلق شده بودند. اما هر کدام از آن‌ها از آن زمان رشد هم کرده بودند.‌نگاه​ در این نبرد نیز، خرده‌های روحِ کافی جذب کرده بودند تا یک یا دو طبقه تکامل یابند — در واقع، موردرت آن‌ها را به‌شده​ مناطقی از میدانِ نبرد فرستاده بود که بتوانند پربارترین محصولِ خرده‌های روح را درو کنند، نه جایی که بیشترین تأثیر را بر نبرد بگذارند.

و خودِ موردرت نیز پس از خلقِ آن‌ها بی‌کار ننشسته بود. حتی‌جنوب​ با فدا کردنِ تمامِ آن هسته‌های روح برای خلقِ بازتاب‌هایش، باز هم‌حداقل​ توانسته بود یک بارِ دیگر خود را به یک تایتانِ مطلق ارتقا دهد.

هفت هستهٔ روح در اعماقِ روحِ مطلقِ موردرت‌بودند​ می‌سوختند — به همان تعدادی که روحِ یک‌سرباز​ موجودِ زنده می‌توانست تاب بیاورد و تحمل کند.

هفت بازتاب تعدادِ بسیار بیشتری را در میانِ خود‌کند​ به اشتراک می‌گذاشتند. برخی از آن‌ها هیولا بودند، برخی‌فرمانِ​ دیو بودند و برخی به طبقهٔ بالاتری هم رسیده بودند.

موردرت در حالی که‌خون​ به یکی از آن‌ها نگاه‌تعادلش​ می‌کرد، با لحنی خنثی پرسید:

«می‌دونی چه چیزی‌زنجیر​ ایزدان رو از فانی‌ها‌عمیقی​ جدا می‌کنه، سرودِ سقوط‌کردگان؟»

ساکت ماند،‌یکی​ چون نمی‌دانست‌خون​ چه بگوید.

وقتی پاسخی نگرفت، خندید.

«منم نمی‌دونم.‌یکی​ اما... خیلی‌خون​ کنجکاوم که بفهمم.»

با این حرف، موردرت دست به جلو دراز کرد و یکی‌قطبِ​ از بازتاب‌هایش را خرد کرد، و آن را — به همراهِ هسته‌های‌بیاورد​ روحی که در بر داشت — دوباره به درونِ خود جذب کرد.

در ذهنِ کاسی، رون‌هایی‌خون​ که او را توصیف می‌کردند‌تعادلش​ سوسو زدند و مبهم شدند.

ناولها | novelha.net