چپتر 2854: دوزخِ آریل
0مدتی طول کشیدمتکبرانه تا خشمِ پادشاهِمکار باستانی فروکش کند.
زمانِ بیشتری برد تا راضی شود با سانی و نفیس صحبت کند؛ کسانی که بههزاران نظر میرسید از هر دوی آنها متنفر است. آزاراکس از پیش از پایانِ جنگِ شومرفته و سقوطِ ایزدان از درختِ مقدس آویزان بود، بنابراین دقیقاً از وضعیتِ کنونیِ جهان خبر نداشت.
برایش دشوار بود هضم کند که پایههایمردمش هستیِ آشنایش اکنون بیمعنا شدهاند، و درارتشِ نتیجه، نگاهِ تحقیرآمیزش به آنها بیدلیل بوده است.
با این حال، پشتِ آن رفتارِ متکبرانه، ذهنی تیزبین و مکار پنهان بود. حتی با وجود اینکه هزاران سالقائل حبس او را نیمهدیوانه کرده بود، آزاراکس همچنان بُرّاییِ خود را حفظ کرده بود — او خیلی خوب میدانستهمراه هر چه زمانی میشناخته از بین رفته است. فقط، همانطور که از یک مطلق انتظار میرفت، برایش اهمیتی نداشت.
حالا گیریم که جهان بهشکلی بازگشتناپذیر تغییرپنهان کرده بود؛ این وظیفهٔ جهان بود که خودشکرده را با نگاهِ آزاراکس وفق دهد، نه برعکس.
در نهایت، کاملاً دور ازپشتِ انتظار، این حضورِ قدیس بودمکار که او را متقاعد کرد.
به نظر میرسید آزاراکس به همان اندازه که حاملانِ طلسمِ کابوس یا خادمانِ ایزدان را تحقیرشمار میکرد، برای قدیسهای سنگی احترام قائل بود. واقعاً هم منطقی بود — هر چه باشد، قدیسکمکش و مردمش را نِتِر، دیمونِ سرنوشت، خلق کرده بود و هستهٔ تسلیمناپذیرِ ارتشِ دیمون به شمار میرفتند.
از آنجا که سانی و نفیسکرد با سایهٔ یک قدیسِ یشمی همراه بودند،تحقیر آزاراکس حاضر شد دستکم حرفشان را بشنود.
حرامزاده چه نازی هم میکنه...
در حقیقت، آزاراکس به همان اندازه که آنها به کمکش نیاز داشتند، دلش میخواست از درختی که هزاران سالکرده پیش به آن میخکوب شده بود پایین بیاید. هر چقدر هم که سعی میکرد این موضوع را پنهان کند،گیریم سانی دستش را خوانده بود — هر چه باشد، او بیشتر از هر کسی از میل به آزادی خبر داشت.
با این حال، دلیلِ آزاراکس برای آزادی کاملاً با یوریس فرق داشت.هستهٔ یوریس میخواست پیش از آنکه نفرینِ ایزدِ سایه او را به جانوری بیعقلدستکم تبدیل کند، مرگی شایسته بیابد... اما پادشاهِ باستانی دقیقاً برعکسِ این را میخواست.
او دقیقاً به این دلیل میخواست از درخت پایین بیاید که آرزو داشت به یکی از بیمرگها تبدیل شود. هر کسیمنطقی بیابانِ کابوس را با جهنم اشتباه میگرفت، اما برای او، آنجا بهشت بود. نبردی ابدی و بیپایان میانِ جنگجویانِ افسانهای که نفرینبشنود شده بودند هرگز روی آرامش را نبینند... این دقیقاً همان چیزی بود که مستبدی فاتح مانندِ آزاراکس میخواست و در سر میپروراند.
میخکوب شدن به یک درخت و نفرینِ تماشای نبردهای باشکوهِاینکه بیمرگها به مدتِ هزاران سال، آن هم بدونِ اینکه بتواندخیلی به آنها بپیوندد، برای این مستبدِ باستانی حکمِ جهنم را داشت.
بنابراین، با وجودِ تمامِ تحقیر و نفرتش، قرار نبودتیزبین دستِ رد به سینهٔ کسانی بزند که میتوانستند اونیمهدیوانه را از آن جهنم برهانند و به بهشت ببرند.
با این حال، سانی و نفیس کاملاً مطمئن نبودند که بتوانندخلق به این اسکلتِ نیمهدیوانه اعتماد کنند. آنها اول به تضمینی نیاز داشتندبودند که به محضِ پایین کشیدنش از درخت، به آنها حمله نخواهد کرد.
هر دو پس از یک شبِ طولانی نبرد از پا درآمده بودند، بنابراین کنارِ برکهٔبرای کوچکِ آب استراحت کردند و از سایهٔ درختِ مقدس لذت بردند. زمانِ زیادی تا غروبارتشِ باقی مانده بود و قصد داشتند در این فرصت جوابِ چند سؤال را از آزاراکس بگیرند.
نفیس از برکه کمی آب نوشید و سانی چشمهٔوجود بیپایان را احضار کرد. او وسایل آشپزی را هم ازحفظ دریای روحش بیرون آورد و مشغول پختنِ غذایی ساده شد.
«همیشه میخواستم بدونم... ارتشِ دیمونها ورفتارِ ایزدان اصلاً اینجا، توی بیابانِ کابوس،حتی چیکار میکردن؟ داشتین سرِ مقبرهٔ آریل میجنگیدین؟»
آزاراکس از رویقائل درخت با نگاهی عبوسمردمش به او خیره ماند.
«نه... اصلاً.دور فقط جای مناسبیمتقاعد برای جنگیدن بود.»
تایرنتِ باستانی دندانهایش راذهنی به هم سایید وحتی با لحنی تحقیرآمیز غرید:
«آخه چرا به این عالم میگینرفتارِ بیابانِ کابوس؟ پدر و مادرت چیزیحتی دربارهٔ دوزخِ آریل بهت یاد ندادن؟»
سانی نگاهِاحترام عجیبی بهواقعاً او انداخت.
«ما فقط همین صداش میکنیم. پدر وهمان مادرم هم اصلاً روحشون خبر نداشت همچین جاییبرای هست. پس این عالم مالِ دیمونِ هراس بود؟»
آزاراکس دندانهایشرفتارِ را بهذهنی هم کوبید.
«نه. اون بود که اینجا رو به دوزخ تبدیل کرد. دوزخ، دوزخه؛ عالمی متروک که هیچچیز توش زنده نمیمونه. راستش، عوالمِ فانیِ زیادی بودن که بر اثرِ فجایعِمیشناخته مختلف به کابوسهایی دلخراش و متروک تبدیل شدن... خودم هم یکیدوتاشون رو ساختم. به اون عوالم میگفتن دوزخ. اما این یکی خاص بود، چون از بقیه جدا افتادهحاملانِ بود. کسی نمیتونست همینجوری از مرزش رد بشه، حتی اگه رتبهش اونقدر بالا بود که بینِ عوالم سفر کنه. دوزخِ آریل فقط به یک سرزمینِ دیگه وصل بود.»
به میخهایی که او را به درختمردمش دوخته بودند فشار آورد، انگار امید داشت شلدیمون شوند، و دوباره دندانهایش را به هم سایید.
«چون دوزخِ آریل مرده و جدا افتاده بود، محبوبِ ایزدان شد. هر چیزی رو که ازش متنفر بودن،احترام میترسیدن یا میخواستن مجازاتش کنن، مینداختن اینجا... خب، حداقل طبقِ اسطورهها. برای همین پدر و مادرها بچههاشون رو بایشمی دوزخِ آریل میترسوندن. با این حال، دلیلِ دیگهای هم بود، دلیلی خیلی وحشتناکتر که باعث میشد همه ازش بترسن.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«چرا؟»
آزاراکس جمجمهاش را به سمتِ جنوبباشد چرخاند؛ جایی که دیوارِ سیاه کوههایهستهٔ تهی در دوردست به چشم میخورد.
«چون تنها عالمی که دوزخ بهش وصل بود، جهانِ زیرین بود. وقتی موجوداتِ زنده میمیرن، سفرِ درازی در انتظارشونه؛ سایههاشون باید تمامِباشد راه رو تا جهانِ زیرین طی کنن و برای ورود بهش از رودها بگذرن، بعد تا قعرِ جهانِ زیرین پایین برن وحرامزاده تو دلِ ورطه فرو برن. فقط بعد از عبور از ورطه است که بالاخره به عالمِ سایه میرسن و آرامش پیدا میکنن.»
رو به سانی کرد.
«با این حال، اگه سایهای تو مسیرش از میانِ جهانِ زیرین گم میشد، سر ازهزاران اینجا درمیآورد؛ توی دوزخ. برای همیشه. پس خندهداره که دوزخِ آریل، حتی قبل از اینکهرفته ایزدِ سایه نفرینش رو رها کنه، زندانی بود برای کسانی که از مرگ محروم شده بودن.»
آزاراکس به سانیقائل خیره شد وباشد خندهای شرورانه سر داد.
«اما نگران نباش. وقتی دوزخِ آریل به میدانِ نبردحاملانِ تبدیل شد، همهٔ اون ارواحِ بیچاره بلعیده و نابود شدن.قائل نمیتونستیم تهدیدشون رو تحمل کنیم، برای همین از بین بردیمشون.»
پشتِ جمجمهاش رامتکبرانه به درخت کوبید وپنهان به آسمان خیره شد.
«البته هیچکدوم از این اسطورهها دربارهٔ دوزخِ آریل ربطی به این نداشت که چرا سپاهِ دیمونها و لشکرِنیمهدیوانه ایزدی اینجا رو بهعنوانِ میدانِ نبرد انتخاب کردن. ما فقط به یه میدانِ نبردِ بهاندازهٔکافی بزرگ نیاز داشتیم وحالا نمیخواستیم عوالمِ بیشتری رو به دوزخ تبدیل کنیم. برای همین تو این بیابان جمع شدیم تا با هم بجنگیم.»
آزاراکس بیحرکت ماند.
«...اما با وجودِ اینکه خیلی بهکرد جهانِ زیرین نزدیک بودیم، بیشترمون بهخادمانِ هر حال هرگز به عالمِ مرگ نرسیدیم.»
در صدایشرفتارِ هم حسرت موجتیزبین میزد، هم کینه.