چپتر 2863: سکوت
0کاسی زیرِ بارِ صداهای بیشماری که او را میخواندند تلوتلوبرمیآمد میخورد؛ حواسش در وحشتِ کورکنندهٔ تماشای صحنههای نابودیِ خشونتباری کهمنکرِ در گوشهگوشهٔ هر دو جهان رخ میداد، غرق شده بود.
...اما دیروز، صداها بیشتر بود.
و روزِ پیشدستش از آن، بازبسیار هم بیشتر بود.
تقلا میکرد تا بارِ امیدِ بشریت را تاب بیاورد، اما بیشتر از این میترسید که مردمبسیار ایمانشان را به او از دست بدهند. چون میدانست وقتی التماسهای ناامیدانهشان قطع میشد و چیزیآماده جز سکوتی پرپژواک به جا نمیگذاشت، به این معنا نبود که آن مردم از بین رفتهاند.
ماجرا فقط این بود که مردم یاد میگرفتندکاری به کسِ دیگری ایمان بیاورند، و از اینتعویق رو، حالا او بود که به دعاهایشان گوش میسپرد.
آستریون، رؤیازاد... هیولایی که پس ازبیاورند چشیدنِ طعمِ گوشتِ انسان و شیفتهشدنرؤیازاد به آن، از زندانش گریخته بود.
قلمروِ اشتیاق داشت بلعیده میشد و فرومیریخت، و قلمروِ گرسنگی گسترش مییافت. هرچه آستریونمنکرِ آدمهای بیشتری را دربند میکرد، افرادِ کمتری کاسی را میخواندند — چون به جایقلبِ او، آستریون را صدا میزدند. با هر صدایی که خاموش میشد، تاریکی گسترش مییافت.
داشت سقوطِ چیزی رامیافتادند که او و نفیس ساختههیچ بودند، درست جلوی چشمانش میدید.
تپهٔ سرخ، پناهگاه، ایزدبانوی گریان،هیچ باغِ شب... دژهای دیگر همبرمیآمد بهزودی در آغوشِ قلمروِ گرسنگی میافتادند.
البته مگر اینکهکسِ پادشاهِ هیچ پیشبیاورند از آن تسخیرشان میکرد.
کاسی باید هر کاری که از دستش برمیآمد — و حتی بسیار فراترنمیتوانست از آن — میکرد تا فروپاشیِ قلمروِ اشتیاق را تا جای ممکن بهتبدیل تعویق بیندازد. اما همزمان، نمیتوانست منکرِ این احتمال شود که فروپاشیاش گریزناپذیر است.
پس باید برایآغوشِ این اتفاقِ گریزناپذیرمگر هم آماده میشد.
روزها گذشتمگر و بهپادشاهِ هفتهها تبدیل شد.
نیروهای پادشاهِ هیچ قلبِ زاغ را محاصره کرده بودند، در حالی که در حصار، آستریون داشت بیسروصدا پیروانِ متعصبِزندانش بیشتری گرد میآورد. باغِ شب ناپدید شده بود و هیچ ردی از خود به جا نگذاشته بود — شاید هنوزخاموش در تاریکیِ آسمان زیرین سرگردان بود، یا شاید مدتها پیش به جای دیگری رفته بود. کاسی راهی برای فهمیدنش نداشت.
نبرد بر سرِ کوههای سیاه بهشدت ادامه داشت. در آغاز، موردرت با اطمینان نیروهای قلمروِاحتمال انسان را عقب میراند... اما پس از مدتی، اوضاع تغییر کرد. خطِ دفاعی در برابرِمحاصره تهاجمِ بیامانِ پادشاهِ هیچ به ثبات رسید و سرسختانه در برابرِ این یورش مقاومت کرد.
در حوضهٔ رودِ اشک نیز، شهرهای دژ گرد هم آمدند تاباید رودِ بزرگ را مسدود کنند و جلوی یورشِ موردرت به سکونتگاههایهمزمان پاییندست را بگیرند؛ اتفاقی که به مجموعهای از نبردهای دریاییِ خونین انجامید.
البته این مقاومت به خاطرِ تمامِتسخیرشان تلاشهای کاسی برای جلوگیری از بلعیدهشدنِبسیار بشریت به دستِ پادشاهِ هیچ نبود...
او تمامِ تلاشش را کرده بود. واقعاً کردهدعاهایشان بود. اما در نهایت، پیشرویِ موردرت تنها به اینانسان دلیل کُند شده بود که آستریون خودش دستبهکار شد.
با گرفتار شدنِ افرادِ بیشتر و بیشتری در طلسمِ قلمروِ موذیانهاش، نفوذِ او درمنکرِ میانِ جنگجویانِ بیدارشده بهشکلی مهارناپذیر گسترش یافت. استادهای بیشماری هم تحتِ نفوذِ او درآمدهقلبِ بودند — و هر روز که میگذشت، قدیسهای بیشتر و بیشتری به این دام میافتادند.
در یک لحظهٔ کوتاه، قلمروِ اشتیاق و قلمروِ گرسنگی به نقطهٔ تعادل رسیدند.دستش سپس این تعادل به هم خورد و نفوذِ قلمروِ گرسنگی که بهسرعت گسترششود مییافت، بیآنکه کُند شود، از اقتدارِ رو به زوالِ قلمروِ اشتیاق پیشی گرفت.
این همان نقطهٔ بیبازگشت بود.
وقتی آستریون اکثریتِ بیدارشدگان را تحتِ سلطهٔ خود درآورد، به بردگانش دستور داد کنترلِ خطِ مقدم را به دست بگیرند و خودشاشتیاق هم شخصاً به حمایت از نیروهای تحتِ فشارِ بشریت آمد؛ اقدامی که هم شهرتِ درخشانش را بیش از پیش تقویت کرد و همدرست بهعنوانِ عاملِ بازدارندهای عمل کرد تا جلوی موردرت را بگیرد و نگذارد او با قدرتِ یک مطلق، خطِ دفاعی را در هم بشکند.
پیروانِ آستریون، به رهبریِ یک فرمانروا و سرشار از اتحادِ وهمآوری که بردگانش در آن شریکشود بودند، دوشادوشِ جنگجویانِ باقیماندهٔ قلمروی اشتیاق ایستادند تا پادشاهِ هیچ را عقب برانند. کوههای سیاه لرزیدند،حالی قلههای باستانی زیرِ فشارِ نبردهای سهمگین ترک برداشتند و فروریختند. دو نیروی درگیر به بنبستی تلخ رسیدند.
ستارهٔ دگرگون غایب بود و دشمنی هولناک مرزهای قلمروی انسان را درکاری محاصره داشت. پس طبیعتاً مردم درِ دلشان را به رویِ یک مطلقِ جذاباحتمال و قدرتمند باز کردند که هم خیرخواه به نظر میرسید و هم درستکار.
یک جنگجو سپیدهدم بیدار میشد و به درگاهِ ستارهٔ دگرگون دعا میکرد، به اینفروپاشیِ امید که تا غروب زنده بماند. ظهر که میشد، وفاداریاش به شعلهٔ جاودان راآماده بهکلی از یاد میبرد و در عوض سرور آستریون را میستود، درست مثلِ بقیهٔ بردگان.
و تا غروبِ آفتاب، روحش در هم میشکست و بدنش ظرفی برایرؤیازاد پادشاهِ هیچ میشد. لبهایش بهجای زمزمهٔ دعا برای ستارهٔ دگرگون یا رؤیازاد،بلعیده به لبخندی دلپذیر باز میشد و چشمانش با رگهای وهمآور از جنون میدرخشید.
همسراییِ کرکنندهٔ صداهای مستأصل که در ذهنِ کاسی طنین میانداخت، داشت کمی قابلتحملتر میشد. نشانهایش یکییکی ناپدیدفروپاشیاش میشدند؛ میدانست که اتصال به آستریون از طریقِ بردگانش فرقی با دعوت کردنِ او به ذهنش ندارد،بیسروصدا برای همین در قطع کردنِ ارتباطش با هر کسی که تحتِ نفوذِ او قرار میگرفت درنگ نمیکرد.
در نتیجه، دامنهٔ آگاهیِ خودش داشت کوچکتر میشد. نقشهٔهیچ ذهنیاش که زمانی بیشترِ عالمِ رؤیا و جهانِ بیداریفروپاشیِ را در بر میگرفت، حالا داشت در تاریکی غرق میشد.
زمان گذشت.
شهرهای دژ در حوالیِ حصار یکییکی در سکوت فرو رفتند. خاندانهای میراثدارِ پرآوازه کهچشیدنِ دهها سال از قلبِ عالمِ رؤیا دفاع کرده بودند، حالا چشم به فرمانروای دیگریمییافت دوخته بودند، درست همانطور که پس از سقوطِ پادشاهِ شمشیرها چشم به نفیس دوخته بودند.
دریای توفان در ذهنِ کاسی به خلأیی سیاه تبدیل شده بود.بیندازد نمیدانست آنجا چه خبر است؛ فقط میدانست که کشتیها مدام بهآماده مصبِ رودِ اشک میرسند و با خود آذوقه و جنگجو میآورند.
سپس تاریکی بهآغوشِ حوضهٔ رودِ اشکمگر نیز کشیده شد.
در جهانِ بیداری، شهرها یکییکی از صفحهٔباید روزگار محو میشدند. ربعِ شمالی، ربعِ غربی،فروپاشیِ ربعِ شرقی... و مستعمرههای آمریکای جنوبی هم همینطور.
تماشای این اتفاقات وحشتناک بود.
صداهایی که کاسیدستش را فریاد میزدند،بسیار رفتهرفته کمتر شدند.
تا اینکه یک روز...
در سکوتیمگر بیکران وپادشاهِ کرکننده تنها ماند.
دیگر کسی صدایش نمیکرد. تاریکیِ نفوذناپذیریبیاورند دنیا را بلعید و آن را بههیولایی چیزی شبیهِ یک خلأِ تهی تبدیل کرد.
کاسی در تالارِدستش گذرگاهِ برجِ عاجبسیار بیحرکت ایستاده بود.
مرعوبِ سکوتبهزودی و غرقمیافتادند در حسِ شکست.
آرامشی که بر ذهنِ خستهاش سایه انداخته بود موهبت بود، اما حسِ یک نفرین را داشت.تعویق دنیایش که زمانی سرشار از صدا و حس بود، حالا تنگ و بیروح شده بود. درتبدیل آن تاریکیِ بیکرانی که احاطهاش کرده بود، تنها چند جزیره از رنگهای زنده به چشم میخورد...
کای، افی، رین. ودیگری چند تن از آتشبانان کهگوش از جزیرهٔ عاج محافظت میکردند.
این تمامِ چیزی بود کهحتی از قلمروی انسان و همینطورتعویق شبکهٔ ذهنیِ او باقی مانده بود.
اما با این حال...
کاسی به هیچکداماینکه از آدمهای اطرافشتسخیرشان اعتمادِ کامل نداشت.
کاملاً تنها بود.
همانطور که آنجا ایستادهبرمیآمد و در تاریکی گرفتار شدهممکن بود، ناگهان چیزی یادش آمد...
یادش آمد که آریادنه پس از نجاتِ تسئوس و کمک بهباید او در شکستِ مینوتور، چطور از سوی آن قهرمانِ پیروز درهمزمان جزیرهای خالی رها شد... تا در آنجا، تکوتنها و طردشده بمیرد.
کاسی نفسِ عمیقی کشید.
[افی، کای... آماده باشین.دیگری رؤیازاد بهزودی میاد سراغِدعاهایشان حصار و قلبِ زاغ.]
سراغِ جزیرهٔ عاج هم میآمد.
وقتشان تمام شده بود.
کاسی همین که یکپادشاهِ قدم به جلو برداشت، ناگهاندستش چیزی حس کرد و ایستاد.
سرش بهسرعت به سمتِ سقفِایمان تالارِ بزرگ چرخید و تنهامیسپرد چشمِ باقیماندهاش پشتِ چشمبند گرد شد.
رین؟
برگشت وبهزودی به سمتِمیافتادند پلهها دوید.