چپتر 2262: بنیاد
0سانی مدتی بهپرسید جمجمهٔ خندان خیره ماند،رضایت سپس سر تکان داد.
«میدونی یوریس، فکر میکردم اون موقع که از اون درخت آویزون بودی، معنیِ واقعیِ ملالت روپنهان فهمیده باشی. نمیتونی قدر این رو بدونی که وقت گذاشتم تا سرگرمت کنم؟ اینایی که دارم تعریفرؤیا میکنم رویدادهای تاریخسازن! مایهٔ افسانهها! دیگه کِی فرصت میکنی یه چیزِ به این هیجانانگیزی و جذابی بشنوی؟»
اسکلتِ باستانی مدتی متقابلاًتدوین به او خیره ماند، سپسقالبِ فکش را تقتق صدا داد.
«خب... درسته.»
جمجمهاش را کمیپرسید چرخاند و باسرِ لحنی سرزنده پرسید:
«خب، بعدش چی شد؟»
لبخندی ازبرنامههای سرِ رضایت رویشده لبهای سانی نشست.
این بهتر شد!
«بذار ببینم... راستش توصیفش سخته. نیازی به گفتن نیست که کلِ نظمِ جهانی زیرورو شد و باید نظمِ تازهای از دلِ ویرانههای رژیمِ قدیم بیرون میاومد. خوشبختانه، ما ناآماده نبودیم. جتمیاومد کموبیش حکومت رو تو مشتش داشت، و از اونجا که دلیلی نداشت کسی اونجا با نفیس مخالفت کنه — در واقع کاملاً برعکس — ما منبعِ عظیمی از استعدادهای مدیریتی داشتیمقبل تا کمک کنن این دورهٔ گذار تا حدِ امکان بیدردسر طی بشه. در واقع، از قبل برنامههای مشخصی تدوین شده بود که تا زمانِ اجرا، در قالبِ تمرینهای شبیهسازیشده پنهان شده بودن.»
سر تکان داد.
«البته حکومت فقط نصفِ معادله بود. نصفِ دیگهش خاندانهای بزرگ بودن: سرود، دلاوری و شب. هرنصفِ چی باشه، اونا بودن که در واقع سکونتگاههای انسانی توی عالمِ رؤیا رو اداره میکردن. امیدوار بودیمبودیم که این قدرتهای تثبیتشده بعد از پایانِ جنگ جذبِ قلمروِ جدید بشن، و تا حدی هم شدن.»
سانی آهی کشید.
«هفت شاهزادهخانمِ سرود با وجودِ اینکه نفیس مادرشون رو کشته بود، اون رو به عنوانِ ملکهٔ جدیدشون پذیرفتن — اینکلِ یه شانسِ خیلی بزرگ بود. با اومدنِ اونا به سمتِ ما، مناطقِ غربیِ عالمِ رؤیا در طولِ دورهٔ گذار آشوبِدلیلی خیلی کمی رو تجربه کرد. الان کای بر خودِ قلبِ زاغ حکومت میکنه... فکر کنم لقبِ رسمیش پیشکارِ غرب باشه.»
چهرهاش کمی در هم رفت.
«شرق... اوضاع تو شرق پیچیدهتره. مورگان همون اول بهمون کمک کرد تا بقایای دلاوری رو نجات بدیم، اما بعدش بیهیچ ردّیسرود غیبش زد. حتی کاسی هم نمیدونه الان کجاست. و بیشترِ اعضای باقیمونده از خانوادههای فرعیِ دلاوری — اونایی که تو جنگبشن هلاک نشده بودن — خیلی زود به طرزِ فجیعی مردن. البته اصلاً رازِ پنهانی نیست که کی کشتشون. موردرت، اون دیوانه...»
سانی تکخندهای کرد.
«اون یارو همیشه عجیبوغریب بود، ولی بعد از اینکه نتونست آنویل رو با دو دستِ خودش بکشه، دیگه رسماً ترسناک شد. هیچکس نمیدونه این روزا تو اون کلهٔ شومش چیبیرون میگذره. اما یه چیز قطعیه: خوب میدونه چطور خودش رو از مطلقهای جدید قایم کنه. در نتیجه، پس گرفتنِ دژهای دریای توفان که فتح کرده بود، کارِ زمانبر اما بهطرزِبیدردسر غافلگیرکنندهای آسون بود. موردرت خیلی راحت ولشون کرد و غیبش زد. بنابراین، الان هر دو فرزندِ دودمانِ سقوطکردهٔ دلاوری مفقودن. بعیده که پریده باشن تو کابوسِ چهارم، اما... کی میدونه؟»
مدتی ساکتامکان ماند و بعدقبل شانه بالا انداخت.
«خب، در هر حال. یه خاندانِ بزرگ خیلی بیشتر از فقط اوناییه که خونِ خاندان تو رگهاشونه. شوالیهها،دیگهش طلسمسازها، خدمتکارها، صنعتگرها، کارگرها، کادرِ اداری هم هستن — واقعاً هزاران نفر. اونا یا جذبِ خاندانِ شعلهٔ جاودانبعد شدن یا افی بردشون. اوه، افی الان به عنوانِ کارگزارِ شرق، مسئولِ حصاره. مزرعهٔ جانوران هم دوباره راه افتاده...»
سانی با حسرت لبخند زد.
«میمونه خاندانِ شب. خاندانِ شب... دیگه وجود نداره. بازماندهها جذبِ حکومت شدن، برای همین حکومت الان کموبیش سومینگفتن خاندانِ بزرگه. اونا مثلِ قبل مسئولِ جهانِ بیداریان، اما الان نقششون توی عالمِ رؤیا خیلی پررنگتر شده. اوه،حکومت و بر دریای توفان هم حکومت میکنن. جت به عنوانِ کارگزارِ جنوب، کنترلِ باغِ شب رو دستش داره.»
تکخندهای کرد.
«خندهدار نیست؟ زنی که هیچوقت نمیتونه استراحت کنه، مسئولِ کشتیایه که دیمونِ آسودگی ساخته. خب، حسابی سرش شلوغه... فکر کنم الان بیشتر از موقعی که یه استادِ حکومتی بود، کمخوابیاداره داره. هر چی باشه، میلیونها مهاجر روی باغِ شب زندگی میکنن. خاندانِ شب هیچ فرمانروایی نداشت، اما الان متعلق به قلمروِ نفیسه. بنابراین، اون میتونه یه دروازهٔ رؤیا باز کنهسمتِ که از جهانِ بیداری به اونجا راه داره و به پناهندهها اجازه میده وارد بشن. راستش، اهمیتِ باغِ شب خیلی بیشتر از اینه که فقط سومین شهرِ بزرگِ عالمِ رؤیا باشه.»
نگاهِ معناداری به یوریس انداخت.
«هر چی باشه، یکی از اجزاش به نفیس اجازه میده دروازهٔ رؤیاش رو به دو نقطه توی عالمِ رؤیا وصل کنه. پس، شرق و غربتازهای دیگه مثلِ قبل منزوی نیستن. دریای توفان توی جنوب به هم وصلشون میکنه، جادهای که از گورِ خدا میگذره توی شمال وصلشون میکنه، و علاوهعظیمی بر اون، وقتی دروازهٔ رؤیا بینشون باز بشه، قلبِ زاغ و حصار فقط چند قدم با هم فاصله دارن. برای تدارکاتِ کلِ قلمرو معجزه میکنه.»
سانی چند لحظه ساکتبشه شد و بعد باتدوین لحنی خنثی ادامه داد:
«راستش، این چشمگیرترین تغییریه که توی دنیا اتفاق افتاده. الان همهچیز خیلی بیشتر به هم وصله. هم از نظرِ جغرافیایی و هم سیاسی. قبلاً همه اکثراً از هم جدارؤیا بودن، اما الان، همه بخشی از یه کلِ بزرگترن. همه... با همن. مناطقِ مختلفِ عالمِ رؤیا دیگه مناطقِ مستقل نیستن، بلکه سرزمینهای یه امپراتوریِ واحدن. از نظرِ اجتماعی هم...خیلی تفاوتِ بینِ آدمهای عادی، بیدارشدگانِ مستقل، خاندانهای میراثدار و خاندانهای بزرگ خیلی کمتر شده. و بالاتر از همهٔ اینها برجِ عاجه... کاملاً به معنای واقعیِ کلمه. معمولاً بالای حصار معلقه.»
تکخندهای کرد.
«اوه، راستی. هیچکس واقعاً نمیدونه، اما راستش یه کارگزارِ شمال هم وجود داره.ببینم اون منم. منظورم اینه که کسی منو رسمی منصوب نکرده، ولی من تنها کسیامویرانههای که تو شماله، پس... نمیشه که فقط من لقبِ پرطمطراق نداشته باشم، مگه نه؟»
یوریس مدتی به اوبشه خیره ماند، بعد آروارهاشتدوین را به صدا درآورد.
«من اصلاً نمیدونم این جاها کجان و این آدما کیان، میدونی؟ یه مردِ تنها فرستاده شدهنصفِ تا از هفت تا شاهزادهخانوم تو غرب مراقبت کنه — چه مجازاتِ بیرحمانهای! — یکی توامیدوار شرق جانور پرورش میده، و تو دریای جنوب هم باغ و بوستان هست. به نظر باحال میاد!»
سانی آهی کشید.
«اصلاً خبر نداری...»