---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2199: از میانِ خاکستر • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2199: از میانِ خاکستر

0

به حرکت درآوردنِ یک ارتشِ کامل کارِ آسانی نبود.‌اما​ سانی با چهره‌ای درهم از آن بالا تماشا می‌کرد‌دیگر​ که چگونه اردوگاهِ محاصره رفته‌رفته غرقِ تکاپویی تب‌دار می‌شد.

سربازان خسته بودند؛ تازه از حمله‌ای خونین و بی‌ثمر به دیوارهای نفوذناپذیرِ دژِ‌حتماً​ بزرگ بازگشته بودند. چیزی نمی‌خواستند جز اینکه به چادرهایشان بخزند و به بدن‌های‌خیلی​ فرسوده‌شان استراحت بدهند؛ اینکه برای مدتی کوتاه تسلیمِ فرارِ گذرا و رحیمانهٔ فراموشی شوند.

بیدارشدگان بی‌آنکه خوابی ببینند‌حتماً​ می‌خوابیدند، در حالی که استادها‌آمدند​ در آغوشِ کابوس‌ها عذاب می‌کشیدند.

اما به‌جای اینکه فرصتی برای استراحت داشته باشند، بیدارشان می‌کردند و می‌گفتند‌کم‌کم​ برای نبردی دیگر آماده شوند. این بار خبری از یک یورشِ وحشتناکِ دیگر‌افتاد​ نبود... در عوض، قرار بود دشمن از روی شکاف بیاید و حمله کند.

سربازانِ گیج و خواب‌آلود از این موضوع سر درنمی‌آوردند. چرا ارتشِ سرود باید دژِ‌بیدارشان​ نفرین‌شده‌اش را رها می‌کرد؟ دژِ گذرگاهِ بزرگ برای سربازانِ ارتشِ شمشیر به نمادِ تاریکِ مرگ‌روی​ تبدیل شده بود، برای همین نمی‌توانستند تصور کنند که دشمن از محافظتِ دیوارهایش دست بکشد.

حتماً اشتباهی شده بود...

اما وقتی کم‌کم به خود‌اشتباهی​ آمدند و وخامتِ اوضاع را‌وخامتِ​ فهمیدند، وحشت جای سردرگمی‌شان را گرفت.

خیلی زود، اردوگاهِ محاصره به جوش‌وخروش‌دیوارهایش​ افتاد. سربازان در قالبِ یگان‌ها جمع می‌شدند‌خود​ و یگان‌ها سعی داشتند آرایشِ نظامی بگیرند...

اما همین حالا هم خیلی از‌کابوس‌ها​ ارتشِ سرود عقب بودند؛ ارتشی که‌داشته​ به نظر می‌رسید آمادهٔ پیشروی است.

آیکو پرسید: «...دارن چیکار می‌کنن؟»

بیشترِ آتش‌بانان سوارِ زنجیرشکن می‌شدند تا روی زمین به نفیس بپیوندند، در حالی که عده‌ای در جزیرهٔ عاج‌زود​ ماندند تا در صورتِ حملهٔ هواییِ دوبارهٔ جانورسالار و بردگانِ بال‌دارش، از آن دفاع کنند. با این حال،‌پیشروی​ آیکو کاملاً بی‌کار بود و در حالی که دو ارتش را از بالا تماشا می‌کردند، پیشِ سانی مانده بود.

سانی اخم کرد؛ نمی‌دانست‌کنند​ چه جوابی بدهد. خودش‌بکشد​ هم گیج شده بود.

«انگار دارن...‌می‌خوابیدند​ دیوارها رو‌استادها​ خراب می‌کنن.»

در واقع، دیوارهای دژِ گذرگاهِ بزرگ‌نمی‌توانستند​ که در برابرِ حملاتِ بی‌شماری دوام آورده‌حتماً​ و درهم‌نشکسته بودند، در دوردست رفته‌رفته فرومی‌ریختند.

بخشی از دیوار لرزید و فروریخت، و بعد بخشِ دیگری به دنبالش‌فهمیدند​ ویران شد. سربازان روی آوارهای چوبی می‌لولیدند و بزرگ‌تر از مورچه به‌می‌شدند​ نظر نمی‌رسیدند. سوراخ‌های بزرگی داشت در سپرِ زمانی نفوذناپذیرِ گذرگاهِ بزرگ شکل می‌گرفت.

سانی با شیفتگیِ‌تصور​ تاریکی مسحورِ این‌دیوارهایش​ منظره شده بود.

آدم‌های زیادی را دیده بود که در تلاش برای تسخیرِ این دیوارها‌داشته​ جان داده بودند، و حالا همان کسانی که برای دفاع از آن‌ها‌وحشتناکِ​ رودخانه‌هایی از خون به راه انداخته بودند، داشتند از درون ویرانشان می‌کردند.

چرا باید‌مرگ​ دیوارها رو‌شده​ بیارن پایین؟

می‌خواست چیزِ دیگری بگوید،‌حتماً​ اما در آن لحظه، چیزِ‌آمدند​ دیگری توجهش را جلب کرد.

سانی با نگاه به تاریکیِ شکافِ ژرفی که استخوانِ‌حتماً​ سینه و ترقوهٔ ایزدِ مرده را از هم جدا‌وحشت​ می‌کرد، عمیقاً اخم کرد. لرزِ سردی بر ستون فقراتش نشست.

چیزی آنجا در آن‌استادها​ اعماق حرکت می‌کرد... داشت‌می‌کشیدند​ از زیرِ خاکستر بیرون می‌آمد.

«گندش بزنن.»

چشمانش کمی گشاد شد.

آیکو با گیجی به او نگاه کرد و دهان‌حتماً​ باز کرد تا چیزی بگوید، اما سانی با لحنی‌وحشت​ که از شوخ‌طبعیِ همیشگی‌اش خالی بود، حرفش را قطع کرد:

«برگرد، آیکو. خودت رو توی‌آغوشِ​ تجارتخانهٔ درخشان حبس کن و‌به‌جای​ تا وقتی نیومدم دنبالت بیرون نیا.»

از این لحنِ‌تبدیل​ ناآشنا غافلگیر شد‌نمی‌توانستند​ و یکه خورد.

آیکو پس از نگاهی طولانی به او،‌کم‌کم​ بی‌هیچ حرفی چرخید و به سمتِ میمیک‌جای​ شتافت؛ پاهایش کمی بالاتر از چمن‌ها معلق بود.

انگار آتش‌بانانی هم که داشتند زنجیرشکن را برای سفر به پایین‌وقتی​ آماده می‌کردند چیزی حس کرده بودند. چند تن از آن‌ها روی‌خیلی​ عرشه بی‌حرکت ماندند و چرخیدند تا به سمتِ دژِ بزرگ نگاه کنند.

نیروها روی زمین هنوز در‌آغوشِ​ تلاش بودند تا آرایشِ جنگی‌به‌جای​ بگیرند و حرکاتشان شتابِ بیشتری گرفت.

تندبادی سرد در گذرگاهِ بزرگ‌همین​ وزید و با خود بوی خاکستر‌دست​ و تعفنِ گوشتِ گندیده را آورد.

چهرهٔ سانی درهم رفت.

سپس، لحظه‌ای بعد،‌تصور​ چیزی از تاریکیِ‌دیوارهایش​ شکاف بیرون آمد.

در ابتدا شبیهِ تاکی ضخیم بود؛ فرقی با پیچک‌هایی‌اما​ نداشت که جنگلِ نفرت‌انگیز می‌رویاند تا از گرگ‌ومیشِ تاریکِ گودال‌ها‌آماده​ به سطح بخزد. اما این یکی خاکستری بود، نه سرخ.

و تاک نبود... موجودی زنده بود شبیهِ‌تصور​ کرمی عظیم؛ یا اگر شکِ سانی درست‌اشتباهی​ بود، عروسکی ساخته‌شده از جسدِ آن جانور.

طولِ کرم ده‌ها متر بود، با بدنی به‌طرزِ عجیبی تخت که به خاکستر‌وحشت​ آغشته بود. در انتهایش آرواره‌ای هولناک پر از دندان‌های بی‌شمار به چشم می‌خورد‌داشتند​ و درست زیرِ آن‌ها، مکنده‌هایی دایره‌ای مانندِ زخم‌هایی روی پوستِ نیمه‌شفافِ جانور نشسته بودند.

آن مکنده‌ها به سطحِ استخوانِ باستانی چسبیدند و کرمِ خاکستر از لبهٔ شکاف بالا‌آمدند​ آمد؛ سرش به این سو و آن سو تاب می‌خورد. تا نورِ آسمانِ درخشان بر‌می‌شدند​ آن افتاد، سوختگی‌های زننده‌ای روی پوستش پدیدار شد و رگه‌هایی از دود به هوا برخاست.

«لعنت.»

یک کرمِ هیولایی، هر چقدر هم که قوی بود،‌محافظتِ​ مشکلی ایجاد نمی‌کرد. اما تنها کسری از ثانیه بعد،‌آمدند​ یکی دیگر پدیدار شد، و یکی دیگر، و یکی دیگر...

کرم‌های خاکستر از تاریکی بالا می‌آمدند و از هر‌آمدند​ دو دیوارهٔ شکاف بالا می‌خزیدند. طولی نکشید که بدنِ خاکستری‌شان‌جوش‌وخروش​ دیوارهایش را پوشاند و رشته‌هایی زنده و لغزان شکل داد.

و پیکرهای بی‌شماری نیز از‌محافظتِ​ تاریکی بیرون آمدند و مانندِ نردبان‌وقتی​ از رشته‌های کرم‌های خاکستر بالا رفتند.

سانی بر خود لرزید.

در طولِ محاصرهٔ دژِ گذرگاهِ بزرگ، سربازان و پلیدهای دربندِ‌دیوارهایش​ بی‌شماری کشته شده بودند. برخی از اجساد را برگرداندند، اما‌اوضاع​ بیشترشان به اعماقِ تاریک سقوط کردند و برای همیشه ناپدید شدند.

فکر می‌کرد آن‌ها طعمهٔ موجوداتِ هولناکی شده‌اند که‌خود​ در خاکسترِ کفِ شکاف می‌زیستند. اما معلوم شد‌گرفت​ که در عوض، خودِ ساکنانِ خاکستر قربانیِ مردگان شده‌اند.

در تمامِ این مدت، ملکه جنگی پنهانی علیه موجوداتِ خاکستر به راه انداخته بود. او‌وخامتِ​ در این جنگ پیروز شده بود، و حالا، کشته‌شدگانِ محاصرهٔ گذرگاهِ بزرگ — تمامِ آن قربانیانِ‌داشتند​ بی‌شماری که جانشان با بی‌رحمیِ جنگ گرفته شده بود — برمی‌گشتند تا از زندگان انتقام بگیرند.

دستی انسانی و پوشیده از دَلَمه‌های خون از‌می‌کشیدند​ لبهٔ شکاف بالا آمد و لحظه‌ای بعد، جسدی‌می‌گفتند​ ازریخت‌افتاده و آغشته به خاکستر از تاریکی بالا کشید.

چشمانی تهی به ارتشِ در‌همین​ حالِ تجمع خیره شدند و‌دیوارهایش​ سپس با نیتی مرگبار درخشیدند.

عروسک اولین قدمش‌بکشد​ را به سمتِ‌وقتی​ جنگجویانِ قلمروِ شمشیر برداشت.

و طولی نکشید که‌کنند​ بی‌شمار جسدِ دیگر نیز‌بکشد​ از پیِ آن روانه شدند.

«لعنت، لعنت، لعنت...»

ناولها | novelha.net