چپتر 2732: طاعونِ خاموش
0سانی با چهرهایباشند گرفته از رویتازهشان کفِ متروکِ کارخانه گذشت.
احساسِ تلخی میکرد.
رویارویی با دشمنی که از قدرتِ خودِ او علیهاش استفاده میکرد، یک چیز بود. دشمنیزمانی موذی و مکار؛ کسی که هم با موجوداتِ کابوسِ کینهتوزی که سانی در گذشته کشتهوقت بود فرق داشت و هم با انسانهای سنگدلی که از تختهای آلودهشان به زیر کشیده بود.
اما چیزی که واقعاً مایهٔ انزجارش میشد،مراقبِ این بود که با وجودِ تمامِ احتیاطبهعنوانِ و هوشیاریشان، باز هم آستریون غافلگیرشان کرده بود.
سانی و نفیس میدانستند که فرمانروای سوم، بلافاصله پس از پایانِ جنگِ گورِ خدا، به دشمنی مهیبتهدید تبدیل میشود. حتی زمانی که داشتند نظمِ جهانیِ تازهای میساختند و یاد میگرفتند چطور بشریت را درمتوقف روزهای بحرانِ وجودیاش هدایت کنند، باز هم وقت و انرژی گذاشتند تا برای بازگشتِ محتومِ رؤیازاد آماده شوند.
منابعِ عظیمی را صرفِ جستجوی معدود اطلاعاتی دربارهٔ او کردند که آنویل و کی سونگ نتوانسته بودند پاکشان کنند.بشریت شبکهای از خبرچینان در هر دو جهان ساخته بودند تا مراقبِ نشانههای ظهورش باشند. شتاب کردند تا بر قدرتهایمعدود تازهشان بهعنوانِ مطلقها تسلط یابند و قویتر شوند، تا هیچ دشمنی از همان رتبه نتواند دستاوردشان را تهدید کند.
اما تمامِ آمادگیهایشان بهطرزِ اسفناکی ناکافی از آب درآمد؛گورِ چون حالا که تهدیدِ تازه سرانجام داشت خودش راجهانیِ نشان میداد، کارِ چندانی برای متوقف کردنش از دستشان برنمیآمد.
خاندانِ سایه و کاسی تمامِ هستههای پیروانِ تازهواردِ آستریون را شناسایی کرده بودند،تازهشان اما ریشهکن کردنشان راهِ چاره نبود. حتی اگر هم بود، فایدهای نداشت؛ چراکه افرادِبهطرزِ بسیار زیادی، خارج از آن گروههای کوچکِ کاملاً آلودهشده، از قبل نامش را میدانستند.
بدتر از همه، سانی حتی نمیدانست کهبهعنوانِ اگر این تباهیِ در حالِ گسترش را زودترنتواند کشف کرده بودند، چه کارِ متفاوتی میتوانستند بکنند.
بیاختیار احساسِ ناتوانیِ دیوانهکنندهای میکرد.
سانی این روزها کمتر میترسید،سوم اما آستریون واقعاً حسِ ناخوشایندیخدا از دلهره به جانش میانداخت.
در این میان، یکی از تهدیدآمیزترین چیزهامراقبِ دربارهٔ رؤیازاد این بود که حتی تا بهمطلقها امروز هم چیزِ بسیار کمی از او میدانستند.
و اینظهورش موضوع کاملاًشتاب حسابشده بود.
تحقیقاتشان در ماهِ گذشته تا حدودی نتیجه داده بود. جِستِ پیر چیزهایی میدانست، هرچند کهمیساختند قابلاعتماد بودنش جای سؤال داشت. مورگان هم اطلاعاتِ مختصری در اختیارشان گذاشته بود. اما مهمترینمحتومِ و در عین حال دلهرهآورترین بخشِ اطلاعات، بهطورِ غیرمنتظرهای از سوی سیشان به دست آمد.
سیشان که بخشی از میراثِ کی سونگ را بهگورِ ارث برده بود، برایشان فاش کرد که چرا فرمانروایان بهجایتازهای کشتنِ آستریون، تصمیم گرفتند او را روی ماه مهروموم کنند.
دلیلش این نبود کهخبرچینان از رویارویی با اونشانههای در نبرد واهمه داشتند.
بلکه به اینباشند خاطر بود کهتازهشان آستریون را نمیشد کشت.
اون حرامزادهٔ مکار...
رؤیازاد به معنای دقیقِ کلمه نامیرا نبود. با این حال، همانطورمهیب که از راهِ عروج بالا میرفت، به موجودی منحصربهفرد تبدیل شدهمیگرفتند بود؛ موجودی که بیشتر شبیهِ یک ایده بود تا مخلوقی از گوشتوحون.
دیوی از جنسِشبکهای فکر، نه از جنسِمراقبِ آتشِ جهنم و گوگرد.
تا زمانی که ایدهٔ آستریون در ذهنِ انسانها جاتسلط داشت، نابود نمیشد. بنابراین برای کشتنِ او، فقط باید تمامِآمادگیهایشان کسانی را میکشتند که شناختی از رؤیازاد در ذهن داشتند.
اما مشکل دقیقاً همینجا بود.
آنویل و کی سونگ هم خودشان از آستریون شناخت داشتند. پس تنها راهشانمیشود برای کشتنِ او این بود که اول خودشان را بکشند، یا دستکم راهیبحرانِ پیدا کنند تا تمامِ اطلاعاتِ مربوط به او را از ذهنشان پاک کنند.
با این حال، اگر یادِ آستریون را از ذهنشانظهورش پاک میکردند، اصلاً فراموش میکردند که چرا باید او راهیچ میکشتند. و حتی فراموش میکردند چطور باید او را بکشند.
این تناقض آنها را به بنبست کشانده بود. در نتیجه، بهترین کاری که از دستشاننتواند برآمده بود این بود که با پاکسازیِ کسانی که قلمروِ وهمانگیزش را تشکیل میدادند، اونشان را در ماه حبس کنند و در طولِ دههها، همچنان جلوی گسترشِ نفوذش را بگیرند.
این واقعاً اطلاعاتِ ارزشمندی بود، هرچند ذرهایتبدیل از نگرانیهای سانی کم نمیکرد. اتفاقاً هرچهتازهای بیشتر دربارهٔ آستریون میفهمیدند، سانی رفتهرفته ناامیدتر میشد.
با این حال، هنوزفرمانروای یکی از مهمترین بخشهای اطلاعاتگورِ دربارهٔ رؤیازاد را کم داشتند.
اینکه گسترشِ نامِشبکهای او دقیقاً چهساخته تهدیدی به همراه داشت.
تا به حال، تمامِ کسانی که به شناختِ آستریون آلوده شده بودند —همان دستکم آنهایی که توانسته بودند شناسایی کنند — تنها یک نشانه از اینتهدیدِ بیماریِ ذهنی بروز میدادند. همهٔ آنها به گسترشِ بیشترِ این شناخت کمک میکردند.
افرادِ آلوده نه کسی را میکشتند، نه دزدی میکردند و نه به هیچ شکلی به قلمروِ انسان آسیب میرساندند. آنهاروزهای به دنبالِ تضعیفِ خاندانِ شعلهٔ جاودان یا برهم زدنِ توازن قدرتِ فعلی نبودند. از هر نظر که حساب میکردی، همچناندربارهٔ شهروندانی درستکار بودند... اتفاقاً آنهایی که عمیقتر تحتتأثیر قرار گرفته بودند، نسبت به یک آدمِ عادی فداکارتر و نوعدوستتر هم میشدند.
انگار این آلودگیِ درفرمانروای حالِ گسترش هیچ هدفیجنگِ جز خودِ رشد کردن نداشت.
وهمانگیزترین بخشِ این بحرانِ روبهرشد اینساخته بود که همهچیز تا چه حدقدرتهای پیشپاافتاده و کاملاً عادی به نظر میرسید.
البته سانی حتی یک ثانیه هم باور نمیکرد که اوضاع به همین منوال پیشرتبه برود. نیازی نبود که به تاروپودِ عظیمِ تقدیر متصل باشد و شهودی خارقالعاده داشته باشدخودش تا بداند پشتِ تلاشهای آستریون برای ترویجِ نامش تا جای ممکن، هدفِ شومی نهفته است.
فقط نمیدانستند این هدف چیست.
اما امروز... امروز میتوانستند متوجه شوند —پایانِ یا دستکم سازوکارِ اینکه این هدف چطورحتی قرار است محقق شود را درک کنند.
سانی نزدیکِ درِ آسانسور ایستاد؛ جایی که تیمینشانههای درهمبرهم از مأمورانِ خاندانِ سایه روی بلوکهای سیمانی دریابند حالِ استراحت بودند. با دقت نگاهشان کرد و پرسید:
«زندانی چطوره؟»
یکی از آنها —گورِ جون بود؟ — لبخندِمیشود بیجانی به او زد.
«حالش کاملاً خوبه، رئیس. همهچیز راحتبلافاصله پیش رفت... راستش به طرزِ عجیبیتبدیل راحت بود. اصلاً هیچ مقاومتی نکرد.»
سانی اخم کرد.
«به هرظهورش حال، کارتونشتاب خوب بود.»
مأموران راپایانِ همانجا گذاشت وخدا واردِ آسانسور شد.
امروز بالاخره قرار بود ازسوم کسی بازجویی کنند که صرفاًخدا به نامِ رؤیازاد آلوده نشده بود.
قرار بود ازشبکهای یکی از اتباعِ واقعیِمراقبِ قلمروِ آستریون بازجویی کنند.