---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2732: طاعونِ خاموش • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2732: طاعونِ خاموش

0

سانی با چهره‌ای‌گورِ​ گرفته از روی‌تبدیل​ کفِ متروکِ کارخانه گذشت.

احساسِ تلخی می‌کرد.

رویارویی با دشمنی که از قدرتِ خودِ او علیه‌اش استفاده می‌کرد، یک چیز بود. دشمنی‌تهدید​ موذی و مکار؛ کسی که هم با موجوداتِ کابوسِ کینه‌توزی که سانی در گذشته کشته‌کارِ​ بود فرق داشت و هم با انسان‌های سنگدلی که از تخت‌های آلوده‌شان به زیر کشیده بود.

اما چیزی که واقعاً مایهٔ انزجارش می‌شد،‌می‌شود​ این بود که با وجودِ تمامِ احتیاط‌می‌ساختند​ و هوشیاری‌شان، باز هم آستریون غافلگیرشان کرده بود.

سانی و نفیس می‌دانستند که فرمانروای سوم، بلافاصله پس از پایانِ جنگِ گورِ خدا، به دشمنی مهیب‌چطور​ تبدیل می‌شود. حتی زمانی که داشتند نظمِ جهانیِ تازه‌ای می‌ساختند و یاد می‌گرفتند چطور بشریت را در‌عظیمی​ روزهای بحرانِ وجودی‌اش هدایت کنند، باز هم وقت و انرژی گذاشتند تا برای بازگشتِ محتومِ رؤیازاد آماده شوند.

منابعِ عظیمی را صرفِ جستجوی معدود اطلاعاتی دربارهٔ او کردند که آنویل و کی سونگ نتوانسته بودند پاکشان کنند.‌رتبه​ شبکه‌ای از خبرچینان در هر دو جهان ساخته بودند تا مراقبِ نشانه‌های ظهورش باشند. شتاب کردند تا بر قدرت‌های‌چندانی​ تازه‌شان به‌عنوانِ مطلق‌ها تسلط یابند و قوی‌تر شوند، تا هیچ دشمنی از همان رتبه نتواند دستاوردشان را تهدید کند.

اما تمامِ آمادگی‌هایشان به‌طرزِ اسفناکی ناکافی از آب درآمد؛‌قوی‌تر​ چون حالا که تهدیدِ تازه سرانجام داشت خودش را‌به‌طرزِ​ نشان می‌داد، کارِ چندانی برای متوقف کردنش از دستشان برنمی‌آمد.

خاندانِ سایه و کاسی تمامِ هسته‌های پیروانِ تازه‌واردِ آستریون را شناسایی کرده بودند،‌تازه‌ای​ اما ریشه‌کن کردنشان راهِ چاره نبود. حتی اگر هم بود، فایده‌ای نداشت؛ چراکه افرادِ‌برای​ بسیار زیادی، خارج از آن گروه‌های کوچکِ کاملاً آلوده‌شده، از قبل نامش را می‌دانستند.

بدتر از همه، سانی حتی نمی‌دانست که‌می‌شود​ اگر این تباهیِ در حالِ گسترش را زودتر‌یاد​ کشف کرده بودند، چه کارِ متفاوتی می‌توانستند بکنند.

بی‌اختیار احساسِ ناتوانیِ دیوانه‌کننده‌ای می‌کرد.

سانی این روزها کمتر می‌ترسید،‌به‌عنوانِ​ اما آستریون واقعاً حسِ ناخوشایندی‌هیچ​ از دلهره به جانش می‌انداخت.

در این میان، یکی از تهدیدآمیزترین چیزها‌می‌شود​ دربارهٔ رؤیازاد این بود که حتی تا به‌یاد​ امروز هم چیزِ بسیار کمی از او می‌دانستند.

و این‌جنگِ​ موضوع کاملاً‌خدا​ حساب‌شده بود.

تحقیقاتشان در ماهِ گذشته تا حدودی نتیجه داده بود. جِستِ پیر چیزهایی می‌دانست، هرچند که‌یابند​ قابل‌اعتماد بودنش جای سؤال داشت. مورگان هم اطلاعاتِ مختصری در اختیارشان گذاشته بود. اما مهم‌ترین‌حالا​ و در عین حال دلهره‌آورترین بخشِ اطلاعات، به‌طورِ غیرمنتظره‌ای از سوی سیشان به دست آمد.

سیشان که بخشی از میراثِ کی سونگ را به‌قوی‌تر​ ارث برده بود، برایشان فاش کرد که چرا فرمانروایان به‌جای‌اسفناکی​ کشتنِ آستریون، تصمیم گرفتند او را روی ماه مهروموم کنند.

دلیلش این نبود که‌خدا​ از رویارویی با او‌حتی​ در نبرد واهمه داشتند.

بلکه به این‌گورِ​ خاطر بود که‌تبدیل​ آستریون را نمی‌شد کشت.

اون حرام‌زادهٔ مکار...

رؤیازاد به معنای دقیقِ کلمه نامیرا نبود. با این حال، همان‌طور‌همان​ که از راهِ عروج بالا می‌رفت، به موجودی منحصربه‌فرد تبدیل شده‌چون​ بود؛ موجودی که بیشتر شبیهِ یک ایده بود تا مخلوقی از گوشت‌وحون.

دیوی از جنسِ‌گورِ​ فکر، نه از جنسِ‌می‌شود​ آتشِ جهنم و گوگرد.

تا زمانی که ایدهٔ آستریون در ذهنِ انسان‌ها جا‌زمانی​ داشت، نابود نمی‌شد. بنابراین برای کشتنِ او، فقط باید تمامِ‌روزهای​ کسانی را می‌کشتند که شناختی از رؤیازاد در ذهن داشتند.

اما مشکل دقیقاً همین‌جا بود.

آنویل و کی سونگ هم خودشان از آستریون شناخت داشتند. پس تنها راهشان‌نتواند​ برای کشتنِ او این بود که اول خودشان را بکشند، یا دست‌کم راهی‌سرانجام​ پیدا کنند تا تمامِ اطلاعاتِ مربوط به او را از ذهنشان پاک کنند.

با این حال، اگر یادِ آستریون را از ذهنشان‌زمانی​ پاک می‌کردند، اصلاً فراموش می‌کردند که چرا باید او را‌روزهای​ می‌کشتند. و حتی فراموش می‌کردند چطور باید او را بکشند.

این تناقض آن‌ها را به بن‌بست کشانده بود. در نتیجه، بهترین کاری که از دستشان‌یاد​ برآمده بود این بود که با پاکسازیِ کسانی که قلمروِ وهم‌انگیزش را تشکیل می‌دادند، او‌رؤیازاد​ را در ماه حبس کنند و در طولِ دهه‌ها، همچنان جلوی گسترشِ نفوذش را بگیرند.

این واقعاً اطلاعاتِ ارزشمندی بود، هرچند ذره‌ای‌ظهورش​ از نگرانی‌های سانی کم نمی‌کرد. اتفاقاً هرچه‌تسلط​ بیشتر دربارهٔ آستریون می‌فهمیدند، سانی رفته‌رفته ناامیدتر می‌شد.

با این حال، هنوز‌تازه‌شان​ یکی از مهم‌ترین بخش‌های اطلاعات‌قوی‌تر​ دربارهٔ رؤیازاد را کم داشتند.

این‌که گسترشِ نامِ‌گورِ​ او دقیقاً چه‌تبدیل​ تهدیدی به همراه داشت.

تا به حال، تمامِ کسانی که به شناختِ آستریون آلوده شده بودند —‌تازه‌ای​ دست‌کم آن‌هایی که توانسته بودند شناسایی کنند — تنها یک نشانه از این‌گذاشتند​ بیماریِ ذهنی بروز می‌دادند. همهٔ آن‌ها به گسترشِ بیشترِ این شناخت کمک می‌کردند.

افرادِ آلوده نه کسی را می‌کشتند، نه دزدی می‌کردند و نه به هیچ شکلی به قلمروِ انسان آسیب می‌رساندند. آن‌ها‌نتواند​ به دنبالِ تضعیفِ خاندانِ شعلهٔ جاودان یا برهم زدنِ توازن قدرتِ فعلی نبودند. از هر نظر که حساب می‌کردی، همچنان‌کردنش​ شهروندانی درستکار بودند... اتفاقاً آن‌هایی که عمیق‌تر تحت‌تأثیر قرار گرفته بودند، نسبت به یک آدمِ عادی فداکارتر و نوع‌دوست‌تر هم می‌شدند.

انگار این آلودگیِ در‌تازه‌شان​ حالِ گسترش هیچ هدفی‌یابند​ جز خودِ رشد کردن نداشت.

وهم‌انگیزترین بخشِ این بحرانِ روبه‌رشد این‌تبدیل​ بود که همه‌چیز تا چه حد‌جهانیِ​ پیش‌پاافتاده و کاملاً عادی به نظر می‌رسید.

البته سانی حتی یک ثانیه هم باور نمی‌کرد که اوضاع به همین منوال پیش‌می‌ساختند​ برود. نیازی نبود که به تاروپودِ عظیمِ تقدیر متصل باشد و شهودی خارق‌العاده داشته باشد‌محتومِ​ تا بداند پشتِ تلاش‌های آستریون برای ترویجِ نامش تا جای ممکن، هدفِ شومی نهفته است.

فقط نمی‌دانستند این هدف چیست.

اما امروز... امروز می‌توانستند متوجه شوند —‌تسلط​ یا دست‌کم سازوکارِ اینکه این هدف چطور‌دستاوردشان​ قرار است محقق شود را درک کنند.

سانی نزدیکِ درِ آسانسور ایستاد؛ جایی که تیمی‌حتی​ درهم‌برهم از مأمورانِ خاندانِ سایه روی بلوک‌های سیمانی در‌چطور​ حالِ استراحت بودند. با دقت نگاهشان کرد و پرسید:

«زندانی چطوره؟»

یکی از آن‌ها —‌ساخته​ جون بود؟ — لبخندِ‌باشند​ بی‌جانی به او زد.

«حالش کاملاً خوبه، رئیس. همه‌چیز راحت‌مطلق‌ها​ پیش رفت... راستش به طرزِ عجیبی‌رتبه​ راحت بود. اصلاً هیچ مقاومتی نکرد.»

سانی اخم کرد.

«به هر‌جنگِ​ حال، کارتون‌خدا​ خوب بود.»

مأموران را‌خبرچینان​ همان‌جا گذاشت و‌مراقبِ​ واردِ آسانسور شد.

امروز بالاخره قرار بود از‌به‌عنوانِ​ کسی بازجویی کنند که صرفاً‌هیچ​ به نامِ رؤیازاد آلوده نشده بود.

قرار بود از‌گورِ​ یکی از اتباعِ واقعیِ‌می‌شود​ قلمروِ آستریون بازجویی کنند.

ناولها | novelha.net