---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2925: خارج از زمان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2925: خارج از زمان

0

طولی نکشید که آتشی در منقل به پا شد و سانی مشغولِ آماده کردنِ‌ورود​ غذا برای خودش و نفیس شد. در همان کابینی بودند که در کابوس از‌بزرگ​ آن استفاده کرده بودند؛ بیرون از در، سایه‌ها مشغولِ تمیزکاری و تعمیرِ کشتی بودند.

نفیس با نگاهی‌زیبایی​ غایب به شعله‌ها‌ساخته​ خیره شده بود.

«خیلی عجیبه.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«چی عجیبه؟»

لحظه‌ای مکث‌مجسمه‌های​ کرد و بعد‌درخشان​ با تردید گفت:

«زمان... اینکه دیوارهای‌هنوز​ مقبرهٔ آریل ما رو‌باقی​ از زمان جدا کرده‌ن.»

نفیس کمی اخم کرد.

«اون موقع، مدتِ زیادی رو توی کابوس گذروندم. اما وقتی کابوس تموم شد، حتی یه‌ازش​ ثانیه هم توی دنیای واقعی نگذشته بود. به محضِ ورود ازش بیرون اومدیم... چون زمان‌ایستاده​ توی مقبرهٔ آریل با هر جای دیگه‌ای فرق داره و ارتباطش با دنیای بیرون منحصربه‌فرده.»

سرش را تکان داد.

«نه اینکه رودِ بزرگ از حرکت ایستاده باشه، فکر می‌کردم‌می‌تونم​ اوضاع فرق کنه. اما این‌طور نیست. از دیدِ ما، زمان‌مثل​ توی دنیای بیرون یخ زده و فقط اینجا جریان داره.»

سانی خودش تا اینجای‌ثابت​ کار را فهمیده بود،‌زیبایی​ اما باز هم پرسید:

«از کجا می‌دونی؟»

نفیس به‌مجسمه‌های​ شعلهٔ آتش‌یخِ​ اشاره کرد.

«من هنوز به معدود آدم‌هایی که توی قلمروم باقی موندن وصلم. می‌تونم‌اشتیاقشون​ شعله‌های اشتیاقشون رو حس کنم. با این حال، اون شعله‌ها دیگه نمی‌رقصن...‌درخشان​ ثابت و بی‌حرکتن. مثل مجسمه‌های زیبایی که از یخِ درخشان ساخته شده باشن.»

به سانی نگاه کرد.

«تو هم ارتباطِ‌توی​ مشابهی با افرادِ‌وقتی​ قلمروت داری، مگه نه؟»

سانی چند لحظه ساکت ماند.

«آره، یه جور ارتباط هست. اونا درست مثل سایه‌ها مجرای ادراکِ منن... اما اینکه از طریقِ‌دیگه​ اونا به دنیا نگاه کنم، یه کارِ کاملاً آگاهانه‌ست. جلوی خودم رو می‌گرفتم که این کار‌داری​ رو نکنم، تا یه وقت هدفِ رؤیازاد نشن. یا اینکه رؤیازاد از طریقِ اونا بهم حمله نکنه.»

آهی کشید.

«همین‌طور می‌تونم از طریقِ نشانِ سایه به دریای روحشون سفر‌دنیای​ کنم. ولی از وقتی واردِ بیابانِ کابوس شدیم، به همون دلیل‌داره​ این کار رو نکرده‌م. نمی‌دونم منم وضعیتم مثلِ توئه یا نه.»

نفیس نگاهش‌مجسمه‌های​ کرد و با‌درخشان​ لحنی آرام گفت:

«گمونم باشی. چیزی هم جلودارمون نیست که چکش کنیم، مگه نه؟ قبلاً مجبور شدیم خودمون رو از بقیهٔ دنیا جدا کنیم‌مجسمه‌های​ تا رؤیازاد نتونه نقشه‌هامون رو خراب کنه. ولی الان دیگه چه کاری از دستش برمیاد؟ ما همین الانش هم داخلِ مقبرهٔ‌اونا​ آریل هستیم. اگه بخواد بلایی سرمون بیاره باید به دلِ بیابانِ کابوس بزنه، که حتی برای اون هم خیلی سخته... شایدم غیرممکن.»

سانی مدتِ کوتاهی به‌ثابت​ حرف‌هایش فکر کرد و‌زیبایی​ بعد سر تکان داد.

«حق با توئه.‌توی​ چیزی جلودارم نیست‌وقتی​ که امتحانش کنم.»

اول به دریای روحِ خودش شیرجه زد و‌نگاه​ بعد با استفاده از نشانِ سایه، واردِ دریای‌لحظه​ روحِ یکی از اعضای خاندانِ سایه شد؛ یعنی رین.

چند لحظه بعد،‌هنوز​ سانی با لحنی‌قلمروم​ پر از شگفتی گفت:

«آره، همون‌طوره. می‌تونم واردِ دریای روحش بشم، ولی همه‌چیز... یخ‌درخشان​ زده. انگار خارج از زمان وجود داره. صبر کن... رین همین‌لحظه​ الانش هم یه استاد شده؟! قسم به ایزدانِ مرده، چقدر سریع!»

پوزخند زد.

«راستی، اون شاگردِ منه.»

نفیس فقط در سکوت‌معدود​ به او خیره ماند‌موندن​ و وادارش کرد ادامه دهد.

سپس، سانی سعی‌نمی‌رقصن​ کرد سایه‌های اطرافِ‌مثل​ رین را حس کند.

«خب، این... عجیبه. رین توی طبقهٔ‌وقتی​ بالای برجِ آبنوسه و زمان براش‌نگذشته​ متوقف شده. آه، مادرت هم پیششه.»

نفیس آهِ آرامی کشید. نشانش نداده بود، اما سانی می‌دانست‌مشابهی​ که نگرانِ لبخندِ آسمان است. هر چه بود جزیرهٔ عاج سقوط‌ارتباط​ کرده بود و هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند چه بر سرِ ساکنانش آمده است.

در حالی که نفیس به خودش چند لحظه فرصت‌وصلم​ داد تا از حسِ آسودگی لذت ببرد، سانی برای‌ثابت​ لحظه‌ای کوتاه تلاش کرد سایه‌های اطرافِ رِوِل را حس کند.

چند بار پلک زد.

«این دیگه چه وضعشه...»

آن بیرون، منجمد در زمان، به نظر می‌رسید تقلیدگرِ شگفت‌انگیز در محاصرهٔ پلیدهای نسبتاً آشنایی درآمده‌لحظه​ و داشت آن‌ها را زیرِ پاهایش لِه می‌کرد؛ در همان حال جنگجویانِ سپاهِ سایه و کابوس... و‌جلوی​ لینگِ کوچک؟... داشتند از قلعهٔ متحرک در برابرِ پیکرهای چابکی که از دیوارهایش بالا می‌رفتند دفاع می‌کردند.

خودِ رِوِل در کانونِ نبرد بود، یکی از موجودات‌وصلم​ را از گردن گرفته و بالا برده بود و بال‌های‌بی‌حرکتن​ تاریکش باز شده بودند تا بقیه را به عقب برانند.

«...شبح‌های گورتپه؟ آخه‌نمی‌رقصن​ اونارو از کدوم‌مثل​ گوری پیدا کرده؟!»

صورتش را‌زیادی​ با کفِ‌گذروندم​ دست پوشاند.

خب، چندان هم مهم نبود. به نظر می‌رسید رِوِل اوضاع را تحتِ‌قلمروت​ کنترل دارد و با حضورِ کابوس، قدرتِ کافی برای دفاع از تقلیدگر در‌مجرای​ برابرِ بیشترِ دشمنانی که در حوالیِ ساحلِ فراموش‌شده پیدا می‌شدند، در اختیار داشت.

دست‌کم حالا می‌دانست که خاندانِ سایه از چنگالِ آستریون‌وصلم​ گریخته‌اند... تا حدودی. متوجه شد که تعدادِ قابل‌توجهی از‌ثابت​ مأمورانش غایب‌اند و به احتمالِ زیاد تسلیمِ طاعون شده‌اند.

سانی مدتی‌دیگه​ ساکت ماند‌ثابت​ و سپس پرسید:

«فکر می‌کنی بتونیم از مقبرهٔ آریل بریم‌تموم​ بیرون؟ منظورم اینه که از مرزِ عالم‌ورود​ رد بشیم و به جهانِ بیداری برگردیم.»

نفیس بی‌درنگ جواب نداد.

وقتی هم‌اشاره​ به حرف آمد،‌آدم‌هایی​ صدایش گرفته بود:

«احتمالاً بتونیم. فقط فکر نمی‌کنم‌بی‌حرکتن​ بتونیم از همون راه برگردیم...‌درخشان​ و در هر صورت نباید بریم.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«حتی اگه‌مجسمه‌های​ دلیلِ خوبی‌یخِ​ داشته باشیم؟»

سر تکان داد.

«آره. چون این مکان... منشأِ تمامِ کابوس‌هاست. می‌ترسم اگه از اینجا از مرزِ عالم رد بشیم، کابوس‌های بیشتری با خودمون‌چند​ بیاریم. شاید زنجیرهٔ دیگه‌ای ازشون راه بیفته که از همون نقطه‌ای که مرز رو باز می‌کنیم تا رد بشیم، شروع‌می‌گرفتم​ بشه. یا شاید کلِ منطقهٔ اطرافِ نقطهٔ ورودمون رو عالمِ رؤیا ببلعه. در هر صورت، حاضر نیستم ریسکش رو بپذیرم.»

سانی چند لحظه او‌گذروندم​ را برانداز کرد، سپس‌حتی​ با آهی نگاهش را دزدید.

«فکر کنم باید‌زیبایی​ خوشحال باشم که دیگه‌باشن​ اون فراخوان رو نمی‌شنویم.»

مورمورش شد.

بذرِ هفتم...

واقعاً همین‌جا‌زیادی​ بود، جایی‌گذروندم​ بالای سرشان.

«شام حاضره.»

غذا را در‌هنوز​ بشقاب‌ها کشید و مدتی‌باقی​ به آن خیره ماند.

ایزدِ فراموش‌شده در کابوسی بالای سرشان گرفتار بود و آن‌ها‌درخشان​ اینجا داشتند سعی می‌کردند از یک وعده غذای گرم لذت ببرند.‌لحظه​ چه کسی می‌توانست غذا بخورد وقتی ایزدِ تباهی همان نزدیکی بود؟

خب، افی احتمالاً می‌توانست.

نمی‌دونم افی اوضاعش چطوره...

با شنیدنِ آهی از سرِ رضایت، از افکارش بیرون آمد.‌می‌تونم​ سانی سرش را بلند کرد و دید نفیس طوری دارد‌مثل​ از غذایش لذت می‌برد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

درسته.

ایزدانِ فاسد‌شده یا هر چیزِ‌اما​ دیگری هم که بود، آدم‌ها‌دنیای​ باز هم باید غذا می‌خوردند.

خب، مطلق‌ها واقعاً نیازی به غذا‌ساخته​ خوردن نداشتند. اما غذا خوشمزه بود،‌قلمروت​ پس چرا این کار را نکنند؟

آدم‌ها واقعاً‌اشاره​ می‌تونن با هر‌آدم‌هایی​ چیزی سازگار بشن.

سانی ایزدِ فراموش‌شده را‌ثابت​ از یاد برد، لبخندِ کمرنگی‌یخِ​ زد و چاپستیک‌هایش را برداشت.

«نوش جان.»

ناولها | novelha.net