چپتر 2925: خارج از زمان
0طولی نکشید که آتشی در منقل به پا شد و سانی مشغولِ آماده کردنِباشن غذا برای خودش و نفیس شد. در همان کابینی بودند که در کابوس ازارتباط آن استفاده کرده بودند؛ بیرون از در، سایهها مشغولِ تمیزکاری و تعمیرِ کشتی بودند.
نفیس با نگاهیمجسمههای غایب به شعلههادرخشان خیره شده بود.
«خیلی عجیبه.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«چی عجیبه؟»
لحظهای مکثمثل کرد و بعدیخِ با تردید گفت:
«زمان... اینکه دیوارهایحتی مقبرهٔ آریل ما رونگذشته از زمان جدا کردهن.»
نفیس کمی اخم کرد.
«اون موقع، مدتِ زیادی رو توی کابوس گذروندم. اما وقتی کابوس تموم شد، حتی یهنگاه ثانیه هم توی دنیای واقعی نگذشته بود. به محضِ ورود ازش بیرون اومدیم... چون زماناونا توی مقبرهٔ آریل با هر جای دیگهای فرق داره و ارتباطش با دنیای بیرون منحصربهفرده.»
سرش را تکان داد.
«نه اینکه رودِ بزرگ از حرکت ایستاده باشه، فکر میکردمازش اوضاع فرق کنه. اما اینطور نیست. از دیدِ ما، زمانتکان توی دنیای بیرون یخ زده و فقط اینجا جریان داره.»
سانی خودش تا اینجایحتی کار را فهمیده بود،نگذشته اما باز هم پرسید:
«از کجا میدونی؟»
نفیس بهمثل شعلهٔ آتشزیبایی اشاره کرد.
«من هنوز به معدود آدمهایی که توی قلمروم باقی موندن وصلم. میتونمچون شعلههای اشتیاقشون رو حس کنم. با این حال، اون شعلهها دیگه نمیرقصن...حرکت ثابت و بیحرکتن. مثل مجسمههای زیبایی که از یخِ درخشان ساخته شده باشن.»
به سانی نگاه کرد.
«تو هم ارتباطِحال مشابهی با افرادِثابت قلمروت داری، مگه نه؟»
سانی چند لحظه ساکت ماند.
«آره، یه جور ارتباط هست. اونا درست مثل سایهها مجرای ادراکِ منن... اما اینکه از طریقِداره اونا به دنیا نگاه کنم، یه کارِ کاملاً آگاهانهست. جلوی خودم رو میگرفتم که این کارنیست رو نکنم، تا یه وقت هدفِ رؤیازاد نشن. یا اینکه رؤیازاد از طریقِ اونا بهم حمله نکنه.»
آهی کشید.
«همینطور میتونم از طریقِ نشانِ سایه به دریای روحشون سفرزیبایی کنم. ولی از وقتی واردِ بیابانِ کابوس شدیم، به همون دلیلمگه این کار رو نکردهم. نمیدونم منم وضعیتم مثلِ توئه یا نه.»
نفیس نگاهشمثل کرد و بایخِ لحنی آرام گفت:
«گمونم باشی. چیزی هم جلودارمون نیست که چکش کنیم، مگه نه؟ قبلاً مجبور شدیم خودمون رو از بقیهٔ دنیا جدا کنیمداد تا رؤیازاد نتونه نقشههامون رو خراب کنه. ولی الان دیگه چه کاری از دستش برمیاد؟ ما همین الانش هم داخلِ مقبرهٔپرسید آریل هستیم. اگه بخواد بلایی سرمون بیاره باید به دلِ بیابانِ کابوس بزنه، که حتی برای اون هم خیلی سخته... شایدم غیرممکن.»
سانی مدتِ کوتاهی بهحتی حرفهایش فکر کرد ونگذشته بعد سر تکان داد.
«حق با توئه.حال چیزی جلودارم نیستثابت که امتحانش کنم.»
اول به دریای روحِ خودش شیرجه زد وباشن بعد با استفاده از نشانِ سایه، واردِ دریایچند روحِ یکی از اعضای خاندانِ سایه شد؛ یعنی رین.
چند لحظه بعد،حتی سانی با لحنیواقعی پر از شگفتی گفت:
«آره، همونطوره. میتونم واردِ دریای روحش بشم، ولی همهچیز... یخورود زده. انگار خارج از زمان وجود داره. صبر کن... رین همینتکان الانش هم یه استاد شده؟! قسم به ایزدانِ مرده، چقدر سریع!»
پوزخند زد.
«راستی، اون شاگردِ منه.»
نفیس فقط در سکوتثانیه به او خیره ماندمحضِ و وادارش کرد ادامه دهد.
سپس، سانی سعیتموم کرد سایههای اطرافِدنیای رین را حس کند.
«خب، این... عجیبه. رین توی طبقهٔثابت بالای برجِ آبنوسه و زمان براشدرخشان متوقف شده. آه، مادرت هم پیششه.»
نفیس آهِ آرامی کشید. نشانش نداده بود، اما سانی میدانستارتباطِ که نگرانِ لبخندِ آسمان است. هر چه بود جزیرهٔ عاج سقوطجور کرده بود و هیچکدامشان نمیدانستند چه بر سرِ ساکنانش آمده است.
در حالی که نفیس به خودش چند لحظه فرصتورود داد تا از حسِ آسودگی لذت ببرد، سانی برایمنحصربهفرده لحظهای کوتاه تلاش کرد سایههای اطرافِ رِوِل را حس کند.
چند بار پلک زد.
«این دیگه چه وضعشه...»
آن بیرون، منجمد در زمان، به نظر میرسید تقلیدگرِ شگفتانگیز در محاصرهٔ پلیدهای نسبتاً آشنایی درآمدهچند و داشت آنها را زیرِ پاهایش لِه میکرد؛ در همان حال جنگجویانِ سپاهِ سایه و کابوس... وآگاهانهست لینگِ کوچک؟... داشتند از قلعهٔ متحرک در برابرِ پیکرهای چابکی که از دیوارهایش بالا میرفتند دفاع میکردند.
خودِ رِوِل در کانونِ نبرد بود، یکی از موجوداتورود را از گردن گرفته و بالا برده بود و بالهایسرش تاریکش باز شده بودند تا بقیه را به عقب برانند.
«...شبحهای گورتپه؟ آخهتموم اونارو از کدومدنیای گوری پیدا کرده؟!»
صورتش رااین با کفِدیگه دست پوشاند.
خب، چندان هم مهم نبود. به نظر میرسید رِوِل اوضاع را تحتِافرادِ کنترل دارد و با حضورِ کابوس، قدرتِ کافی برای دفاع از تقلیدگر دردرست برابرِ بیشترِ دشمنانی که در حوالیِ ساحلِ فراموششده پیدا میشدند، در اختیار داشت.
دستکم حالا میدانست که خاندانِ سایه از چنگالِ آستریونورود گریختهاند... تا حدودی. متوجه شد که تعدادِ قابلتوجهی ازمنحصربهفرده مأمورانش غایباند و به احتمالِ زیاد تسلیمِ طاعون شدهاند.
سانی مدتیوقتی ساکت ماندحتی و سپس پرسید:
«فکر میکنی بتونیم از مقبرهٔ آریل بریمبیحرکتن بیرون؟ منظورم اینه که از مرزِ عالمباشن رد بشیم و به جهانِ بیداری برگردیم.»
نفیس بیدرنگ جواب نداد.
وقتی همتموم به حرف آمد،دنیای صدایش گرفته بود:
«احتمالاً بتونیم. فقط فکر نمیکنمثانیه بتونیم از همون راه برگردیم...ورود و در هر صورت نباید بریم.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«حتی اگهمثل دلیلِ خوبیزیبایی داشته باشیم؟»
سر تکان داد.
«آره. چون این مکان... منشأِ تمامِ کابوسهاست. میترسم اگه از اینجا از مرزِ عالم رد بشیم، کابوسهای بیشتری با خودمونسرش بیاریم. شاید زنجیرهٔ دیگهای ازشون راه بیفته که از همون نقطهای که مرز رو باز میکنیم تا رد بشیم، شروعکار بشه. یا شاید کلِ منطقهٔ اطرافِ نقطهٔ ورودمون رو عالمِ رؤیا ببلعه. در هر صورت، حاضر نیستم ریسکش رو بپذیرم.»
سانی چند لحظه اودیگه را برانداز کرد، سپسمثل با آهی نگاهش را دزدید.
«فکر کنم بایدمجسمههای خوشحال باشم که دیگهساخته اون فراخوان رو نمیشنویم.»
مورمورش شد.
بذرِ هفتم...
واقعاً همینجااین بود، جاییدیگه بالای سرشان.
«شام حاضره.»
غذا را درحتی بشقابها کشید و مدتینگذشته به آن خیره ماند.
ایزدِ فراموششده در کابوسی بالای سرشان گرفتار بود و آنهاورود اینجا داشتند سعی میکردند از یک وعده غذای گرم لذت ببرند.تکان چه کسی میتوانست غذا بخورد وقتی ایزدِ تباهی همان نزدیکی بود؟
خب، افی احتمالاً میتوانست.
نمیدونم افی اوضاعش چطوره...
با شنیدنِ آهی از سرِ رضایت، از افکارش بیرون آمد.ازش سانی سرش را بلند کرد و دید نفیس طوری داردتکان از غذایش لذت میبرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
درسته.
ایزدانِ فاسدشده یا هر چیزِنمیرقصن دیگری هم که بود، آدمهازیبایی باز هم باید غذا میخوردند.
خب، مطلقها واقعاً نیازی به غذادرخشان خوردن نداشتند. اما غذا خوشمزه بود،افرادِ پس چرا این کار را نکنند؟
آدمها واقعاًتموم میتونن با هردنیای چیزی سازگار بشن.
سانی ایزدِ فراموششده راحتی از یاد برد، لبخندِ کمرنگیمحضِ زد و چاپستیکهایش را برداشت.
«نوش جان.»