چپتر 2212: نبردِ همهجانبه
0دور از گرمای طاقتفرسای گورِ خدا، در بلندیهای سرمای استخوانسوزِ قلبِ زاغ، کاخی سیاه و باشکوه درارتشِ پسِ پردهای از کولاکِ خشمگین پنهان شده بود. باد که زوزه میکشید، صدایی بم و طنینانداز درسربازانِ برف پیچید؛ صدایی که باعث شد مردمِ شهر در آنسوی پلِ بزرگ خشکشان بزند و سر برگردانند.
صدای نالهٔ سنگ بلند شد و سپس، دروازههایجرقههای اصلی و سر به فلک کشیدهٔ کاخِ سیاه برایسطحِ نخستین بار پس از سالهای بیشمار چهارطاق باز شدند.
آنسوی دروازهها،سرخ تاریکیِ ژرف وعظیمی هولناکی خفته بود.
لحظهای بعد، اشکالِ عجیب و کریهی ازخفته تاریکی بیرون آمدند، پا به روشنایی گذاشتندبیرون و بیتفاوت از میانِ سرمای مرگبارِ کولاک گذشتند.
رودِ پهناور و ظاهراً بیپایانی از مردگانِ در حالِ رژه از کاخِ سیاه بیرون میریخت،مردگانی از روی پلِ سنگی میگذشت و به درونِ شکافِ عظیمِ دروازهٔ رؤیا سرازیر میشد. درناچیز آن رود، موجوداتِ کابوس در هر شکل و اندازهای، در کنارِ انسانهای بیشمار به چشم میخوردند.
عروسکها در شکل و اندازه باهمانطور هم فرق داشتند... اما معدودی ازعظیمی آنها بسیار هولناکتر از بقیه بودند.
آنها عروسکهاییسرخ از اجسادِتوفانِ تایتانهای کشتهشده بودند.
همانطور که گردبادِ جرقههای سرخ داشت توفانِ عظیمی ازبعد شمشیرها را میزایید، نخستین تایتان از دروازهٔ رؤیا گذشتبیتفاوت و روی سطحِ استخوانِ سینهٔ ایزدِ مرده پا گذاشت.
جهان زیرِ قدمهایش لرزید.
مردگانی که در برابرِ ارتشِ شمشیر ایستاده بودند پیشتر شبیهِداشت یک سپاه به نظر میرسیدند، اما حالا که تالارهای یخیِ قلبِمرده زاغ باز شده بود، تعدادشان ناگهان ناچیز و بیاهمیت جلوه میکرد.
سربازانِ هر دو ارتش در سکوتی بهتزده رژهٔ بیپایانِ عروسکهای ملکه را از دلِ برفِ بورانزدهجهان تماشا میکردند. جریانشان هیچ متوقف نشد تا آنکه ارتشی کامل از مردگان دشتِ استخوانی را فرایخیِ گرفتند؛ مردگانی که همگی با نگاههای مورمورکننده و توخالی به ابرهای بیکرانِ شمشیرها خیره شده بودند.
تایتانها همچون کوههای کریهی از گوشت بر فرازشان قدبعد برافراشته بودند؛ برخی از آنها چنان غولپیکر بودند که بهسختیمیانِ خود را از شکافِ عظیمِ دروازهٔ رؤیا بیرون کشیده بودند.
دریای عروسکها در برابرِ توفانِسطحِ شمشیرها صف کشیدند، و دو فرمانرواجهان در میانهشان رودرروی هم قرار گرفتند.
در آن لحظه، سربازانِ دو ارتشِ بزرگگردبادِ سرانجام فهمیدند این صحنه چه معنایی داردمیزایید و چه چیزی در شرفِ وقوع است.
دو ایزدِ بشریت قرار بودعظیمی با هم درگیر شوند وسطحِ تا پای جانِ یکیشان بجنگند.
برخی از سربازان با فهمیدنِ اینکه امروز واردِلحظهای نبرد نمیشوند، از سرِ آسودگی لرزیدند. دیگران صرفاًروشنایی در بهتی خاموش به این صحنهٔ حیرتانگیز نگاه میکردند.
عدهٔ بیشتری هم وحشتزده بودند؛ میدانستند فانیهایی مثلِ آنها تابِ تماشای نبردِ ایزدانقدمهایش را ندارند. نبردهای رتبهٔ متعالی همین حالا هم جانشان را بهعنوانِ تلفاتِ جانبیتالارهای تهدید کرده بود... وقتی مطلقها با هم درگیر میشدند، چه فاجعهای به بار میآمد؟
جایی در آرایشِ جنگیِ ارتشِ سرود، رِوِل و پردهٔ ماه ناگهان از هیچ ظاهر شدند؛ یکی ازسطحِ قدیسهای سرود پس از بازگشت از تاریکیِ دریای ستون به جهانِ بیداری، آنها را به گورِ خداسپاه آورده بود. هر دو خونآلود و لتوپاره بودند؛ بهخصوص رِوِل که بدنِ لهشدهاش پر از زخمهای بیشمار بود.
تا کسی دوید که درمانگران را بیاورد،میزایید او روی یک زانو افتاد و با چهرهایگذاشت رنگپریده سرش را بالا آورد. چشمانش گشاد شد.
...اجسادِ چهار قدیسِ شمشیر که با خودخفته آورده بودند تکان خوردند و از رویبیرون زمین برخاستند تا به ارتشِ مردگان بپیوندند.
آنسوی دریای عروسکها و توفانِ شمشیرها، میانِ صفوفِ ارتشِ شمشیر، شوالیهٔ تابستانزیرِ نیز به همین شکل ظاهر شد. وضعیتِ بدنش از دخترانِ ملکه بهترمیرسیدند بود، اما نگاهش تیره و تاریک بود و درخششِ همیشگیاش را نداشت.
در سکوت به میدانِ نبرد نگاه کرد، سپسجرقههای نگاهش را پایین انداخت، چند لحظهٔ طولانی درنگگذشت کرد و بعد زره و سلاحهایش را احضار کرد.
تقریباً در همان زمان، هفت شمشیرِ هولناک از آسمان فروریختندسطحِ و پشتِ سرِ آنویل در هوا معلق ماندند. او دستشمردگانی را بالا برد و یکی از آنها در دستش نشست.
انگار خودِ جهان جابهجا شد، گوییهولناکی آن تیغهٔ خاکستری و وهمانگیز داشتکریهی دنیا را خم میکرد و میدرید.
کی سونگ باتایتان آرامش به شمشیرِاستخوانِ رعبآور نگاه کرد.
«میبینم هنوزم یهاجسادِ مجموعهدارِ قهاری. یههمانطور تیغهٔ مقدسه، نه؟»
آنویل سرش را پایین آورد و پرِ سرخرنگِ کلاهخودش کمیسطحِ تکان خورد. در حالی که شمشیر را به سمتِ ملکهٔمردگانی بیسلاح نشانه میگرفت، صدای بیتفاوت و یکنواختش به گوش رسید:
«هنوزم ناامیدکنندهست... ولی کارمو راهژرف میاندازه. حداقل من عادت ندارماشکالِ با عروسکهای مرده بازی کنم.»
کی سونگ خندیدتایتان و صدایش در غریوِسینهٔ شمشیرهای بیشمار غرق شد.
«چندتا عروسکِ زنده هم دارم.»
با این حرف، لبخندش محو شد و جایشتایتان را به چهرهای سرد و تاریک داد. شعلههایجهان سرخ، هولناک و درندهای در چشمانش زبانه کشید.
«این اسباببازیها نجاتت نمیدن.»
...لحظهای بعد، ناگهان جلوی آنویل ظاهر شد. دستِ برهنهاش به سینهبندِ زرهِزیرِ او کوبیده شد و آن را تو برد. انگشتانش شیارهای عمیقی روی فلزِحالا افسونشده به جا گذاشت و چیزی نمانده بود آن را از هم بدَرَد.
نیروی ضربهاش چنان هولناک بود کههمانطور موجِ انفجارِ ویرانگری ایجاد کرد و پادشاهِشمشیرها شمشیرها را چند قدم به عقب راند.
همزمان، دریای عروسکهاداشت همچون موجِ مدشمشیرها به جلو یورش برد.
توفانِ شمشیرها آسمانِ خاکستری و درخشان را پوشانده و سایهٔ عمیقی روی میدانِ نبرد انداخته بود. حالاگذاشتند شمشیرها از آن بالا فرومیریختند، گویی خودِ آسمان داشت روی ارتشِ مردگان آوار میشد. شمشیرهای پرنده دردرونِ حینِ سقوط میدرخشیدند و نورِ کورکنندهای را بازتاب میدادند؛ برای لحظهای، انگار تمامِ جهان در آتش میسوخت.
با برخوردِ ابرِ فولادیگذشت و موجِ مردگان، جهانِایزدِ شعلهور انگار در هم شکست.
قدرتِ برخوردها چنان عظیم بود که درخششهای کورکنندهای ازسرخ نور و امواجِ گرمای غیرقابلتحملی به وجود آورد. برخیاستخوانِ از عروسکها تکهتکه شدند و برخی دیگر آسیبِ شدیدی دیدند.
با این حال، شمارِ بیشتری از آنها جاخالی میدادند یا شمشیرهای پرنده را دفع میکردند و با مهارتِ سرد و حسابشدهٔ جنگجویانِارتشِ بیبدیل حرکت میکردند. چنین مهارتی در دستِ موجودی که کالبدِ قدرتمندِ یک موجودِ کابوس را در اختیار داشت، سلاحی هولناک محسوب میشدبیپایانِ — هر چه باشد، همین مهارت و هوش بود که به انسانهای ضعیف در نبرد با کالبدهای پلیدِ تباهی شانسِ پیروزی میداد.
و هولناکتر از آن...
این بود که گوشتِ بسیاری ازاستخوانِ عروسکهای بریدهشده با شمشیرها بهسادگی ترمیم میشدقدمهایش و بیشترِ آسیبها را از بین میبرد.
هر چه باشد، آنها موجوداتِ زندهای نبودند. و از آنجا کهتوفانِ ملکه میتوانست عروسکهایش را با چنان ظرافتی کنترل کند که بپوسندگذاشت یا از پوسیدگی ترمیم شوند، میتوانست این بریدگیها را نیز محو کند.
با رسیدنِ گرما، نور و امواجِ ضعیفشدهٔمیزایید انفجار به دو ارتش، سربازان که ازمرده این برخوردِ فاجعهبار وحشت کرده بودند، عقب کشیدند.
...اما جمجمهٔ عظیم درتاریکیِ سکوت تماشا میکرد، چرا کهبعد شاهدِ نبردهای بسیار هولناکتری بود.