---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2517: اعتماد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2517: اعتماد

0

هر چیزِ‌پیاده​ خوبی بالاخره‌اتوبوسِ​ به پایان می‌رسید.

پس آخرین وعدهٔ غذاییِ سانی و‌دوستش​ افی در آن غذاخوریِ متروک اما‌بهشون​ دنج هم به پایان رسیده بود.

زیرِ بارانِ سیل‌آسایی که می‌رفت شهرِ سراب را ببلعد، از هم جدا شدند. جدا شدنشان در حالی که قلعه‌بان‌داری​ در تعقیبشان بود عاقلانه نبود، اما باید به نقش‌بازی کردن ادامه می‌دادند. افی باید پیشِ خانواده‌اش برمی‌گشت... مهم‌تر از آن،‌می‌توانست​ می‌خواستند تیمی را که جاسوسی‌شان را می‌کرد به دو گروه تقسیم کنند تا بعداً فرار از زیرِ نظرشان راحت‌تر باشد.

سانی نگاهی به افی انداخت و‌بسپار​ درست قبل از اینکه هر کدام راهِ‌علم​ خودشان را بروند، چند لحظه مکث کرد.

«تو... مراقب باش.»

افی با آرامش نگاهش‌خودت​ کرد و بعد از‌بسپار​ سکوتی طولانی لبخند زد.

«تو هم همین‌طور، شریک.»

و با این حرف، رفت.

سانی مدتی بی‌حرکت ماند، سپس نفسِ عمیقی کشید و به راه افتاد. پی‌تی‌ویِ او نابود‌بهش​ شده بود، متروی شهرِ سراب به خاطرِ سیلاب از کار افتاده بود و به دلیلِ‌شاید​ راه‌بندان هیچ تاکسی‌ای در آن اطراف پیدا نمی‌شد. پس به سمتِ نزدیک‌ترین ایستگاهِ اتوبوس رفت.

سانی چه وقتی پیاده می‌رفت و‌دوستش​ چه وقتی سوارِ اتوبوسِ شلوغ شد،‌بهشون​ مدام به حرف‌های افی فکر می‌کرد.

خودت رو به کسی‌سمتِ​ که دوستش داری بسپار...‌وقتی​ کاملاً بهش اعتماد کن...

و بهشون ایمان داشته باش،‌داری​ با این علم که از‌بهشون​ قدرتی که بهشون دادی سوءاستفاده نمی‌کنن.

سانی پوزخند زد.

گفتنش برای افی راحت بود.

اما در واقع...

شاید او بهترین‌کسی​ کسی بود که می‌توانست‌کاملاً​ این حرف را بزند.

هر چه باشد، در میانِ تمامِ دوستانِ نزدیکش، افی تنها کسی بود که خانواده داشت. شوهری داشت که عاشقش‌داشته​ بود و او هم متقابلاً دوستش داشت. با هم زندگی تشکیل داده بودند و داشتند بچه‌ای را بزرگ می‌کردند؛‌تنها​ آن هم بچه‌ای متعالی. مراقبت از لینگِ کوچک اصلاً کارِ آسانی نبود... در واقع، حتماً چالش‌های خاصِ خودش را داشت.

تا به حال هیچ‌کس با چنین چالشی روبه‌رو نشده بود، با این حال، آن دو در کنارِ‌دادی​ هم تمامِ موانع را پشت سر گذاشتند. این کار حتماً به اعتمادِ بی‌اندازه‌ای بینشان نیاز داشت، و‌خانواده​ با توجه به اینکه لینگِ کوچک چقدر شاداب و خوشحال بود، معلوم بود کارشان را خوب انجام می‌دهند.

با این حال، حتی‌سمتِ​ این هم دلیلِ صلاحیتِ افی‌پیاده​ برای نصیحت کردنِ سانی نبود.

دلیلِ دیگری‌خودت​ هم در‌دوستش​ کار بود.

به خاطرِ سرزندگی و نشاطِ افی، و به خاطرِ تصویرِ جذاب، پرانرژی‌داری​ و فوق‌العاده نیرومندِ پروردهٔ گرگ‌ها، فراموش کردنِ گذشته‌اش کارِ راحتی بود... اما‌نمی‌کنن​ او همیشه این نمادِ بی‌نقصِ سلامتی و قدرتی که امروز می‌دیدند نبود.

افی بیش از نیمی از عمرش را ویلچرنشین بود و به‌سختی می‌توانست‌بهشون​ تکان بخورد... آن هم در دنیایی که برای هیچ‌کس صبر و رحمی‌واقع​ نداشت، چه برسد به کسانی مثلِ او که ناقص و بی‌فایده می‌پنداشتشان.

زنده نگه داشتنِ کسی مثلِ او نه ارزان بود و نه آسان، و خانواده‌اش‌حرف‌های​ هم ثروتمند نبودند — او یک خواهر یا برادرِ سالم هم داشت. مراقبت از یک‌دادی​ کودکِ بیمار بارِ سنگینی بود و در نهایت، کم‌وبیش خانواده‌اش را به نابودی کشانده بود.

آن‌ها دوستش داشتند و از او مراقبت‌کاملاً​ می‌کردند... اما حتماً در لحظاتِ تاریک‌ترشان، کینهٔ‌قدرتی​ زیادی هم از او به دل گرفته بودند.

همهٔ دلایل را برای رها کردنش داشتند، اما هرگز ترکش نکردند. افی امروز فقط‌کاملاً​ به این دلیل زنده بود که خانواده‌اش سرسختانه حاضر به تسلیم نشدند و در عوض،‌واقع​ با پرداختِ بهایی سنگین و برخلافِ هنجارهای بی‌رحمانه و عمل‌گرایانهٔ جامعه، از او مراقبت کردند.

کاملاً و مطلقاً بی‌دفاع و محتاجِ لطفِ آن‌ها بود و‌بهش​ برای ابتدایی‌ترین نیازهایش به آن‌ها وابستگی داشت... خیلی بیشتر از وابستگیِ‌گفتنش​ سانی به هر کسِ دیگری، چه با پیوندِ سایه چه بی‌آن.

پس، یکی دو چیز دربارهٔ اعتماد می‌دانست... دربارهٔ دوست‌پیاده​ داشتنِ کسی که اختیارِ زندگی‌ات را در دست دارد،‌دوستش​ و اعتماد به اینکه هرگز از آن سوءاستفاده نمی‌کند.

سانی از اتوبوس پیاده‌دوستش​ شد، به دلِ باران‌بهش​ زد و آه کشید.

درست است که افی از کلِ ماجرا خبر نداشت —‌کسی​ سانی برایش توضیح نداده بود که پیوندِ سایه دقیقاً چیست‌علم​ و چطور کار می‌کند. با این حال، شاید همین بهتر بود.

شاید... شاید او چیزی را می‌دید که سانی از‌کاملاً​ دیدنش عاجز مانده بود؛ سانی که حواسش با رون‌های مرموز‌نمی‌کنن​ و یک دهه احساساتِ تلخ و پیچیده پرت شده بود.

شاید در ریشهٔ ماجرا، اصلاً پای ایزدِ مرده و سایه‌هایی که‌اتوبوسِ​ افکنده بود در میان نبود. پای سرشتِ ایزدی یا توانِ ذاتی‌اش‌بهش​ در میان نبود. حتی پای تقدیر، یا فقدانش هم در میان نبود.

صرفاً پای‌خودت​ اعتماد در‌دوستش​ میان بود.

یا شاید هم نه.

آخه چی‌حرف‌های​ باعث می‌شه یه‌کسی​ نفر برده بشه؟

اگر ستمگری قلاده‌ای به گردنِ مرد یا‌اتوبوس​ زنی بی‌دفاع می‌انداخت و مجبورشان می‌کرد به‌حرف‌های​ او خدمت کنند، برده می‌شدند. سرنوشتشان ترحم‌انگیز بود.

اما اگر شوالیه‌ای به پادشاهی شرافتمند سوگندِ وفاداری یاد می‌کرد و‌ایمان​ قسم می‌خورد که تا روزِ مرگ صادقانه به او خدمت کند، خودش‌شاید​ هم شرافتمند می‌شد. زندگی‌اش، زندگیِ پرفضیلتی آمیخته با عزت و احترام بود.

هر دوی این مسیرها به‌شلوغ​ بندگی ختم می‌شد، اما یکی‌کسی​ نفرین بود و دیگری برکت.

انواعِ دیگری‌حرف‌های​ از سرسپردگی‌خودت​ هم وجود داشت.

فکر کنم، در نهایت...

همه‌چیز به انتخاب ختم می‌شد.

این انتخاب بود که برده‌شلوغ​ را از شوالیه، و نفرین‌کسی​ را از برکت جدا می‌کرد.

و سانی...

سانی باید انتخاب می‌کرد.

در موقعیتی‌خودت​ بود که‌دوستش​ بتواند انتخاب کند.

برخلافِ یک برده، که‌اتوبوسِ​ تمامِ حقِ انتخابش را‌فکر​ از او گرفته بودند.

لعنتی.

پاسی از شب‌نمی‌شد​ گذشته بود که سانی‌اتوبوس​ بالاخره به مقصدش رسید.

اما به خانه برنگشته بود.

در عوض، جلوی یک مجتمعِ آپارتمانیِ نسبتاً‌حرف‌های​ مرفه ایستاده بود و داشت چیزی را‌کاملاً​ روی صفحهٔ ترک‌خوردهٔ رابطِ ابتدایی‌اش چک می‌کرد.

«باید همین‌جا باشه...»

افی به خانه رفته بود، اما کارآگاهِ اهریمن... کارآگاهِ اهریمن قرار‌اتوبوسِ​ نبود با چیزِ پیش‌پاافتاده‌ای مثلِ تعلیق شدن و سلبِ اختیاراتش به‌عنوانِ یک‌اعتماد​ افسرِ پلیس متوقف شود. او همچنان قصد داشت به تحقیقات ادامه دهد.

به همین دلیل سانی دست‌به‌دامنِ چند واسطه شده‌بهش​ بود، از چند مخاطب در حافظهٔ کارآگاهِ اهریمن‌سوءاستفاده​ استفاده کرده و آدرسی به دست آورده بود.

طولی نکشید که‌سوارِ​ جلوی درِ مشخصی ایستاد‌حرف‌های​ و زنگ را زد.

مردی که در را باز‌کسی​ کرد، با کمی احتیاط و‌بهش​ سردرگمی به او خیره شد.

«کارآگاه سانلس؟ چطور شده‌سمتِ​ یادی از ما کردین؟ خبری...‌پیاده​ خبری از آقای موردرت شده؟»

او کسی نبود جز دستیارِ شخصیِ موردرتِ‌کاملاً​ دیگر — کسی که بیشترین اطلاعات را‌قدرتی​ دربارهٔ رفت‌وآمدهای مدیرعاملِ گروهِ دلاوری و کارهایش داشت.

«می‌خواستم چند تا‌سوارِ​ سؤال ازتون بپرسم...‌مدام​ و بله، خبرایی هست.»

سانی لبخندِ‌حرف‌های​ دوستانه‌ای به‌خودت​ مرد زد.

و بعد‌پیدا​ مشتی حوالهٔ‌سمتِ​ شکمش کرد.

ناولها | novelha.net