---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2920: انتظارات در برابر واقعیت • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2920: انتظارات در برابر واقعیت

0

سانی نمی‌دانست باید از مقبرهٔ آریل چه انتظاری داشته باشد — مقبرهٔ‌این​ آریلِ واقعی، نه شبحی از آن که طلسمِ کابوس ساخته بود — اما‌آنجا​ دست‌کم می‌دانست چه چیزهایی در انتظارش نیست، و همین اجازه می‌داد پیش‌بینی‌هایی بکند.

پیش از هر چیز، تفاوتِ میانِ رودِ بزرگِ واقعی و‌ردی​ رودِ بزرگی که در کابوسِ سوم دیده بود، نقشی بود‌کابوس‌هایی​ که دایرون، شاهِ مار، در سرنوشتِ مردمِ رود ایفا کرده بود.

دایرون توانسته بود از شن‌های سفیدِ جهنمِ آریل بگذرد و به همراهِ قوی‌ترین قهرمانانش — کسانی مثلِ‌بی‌شمارِ​ دخترش، گلِ باد — واردِ مقبرهٔ آریل شود. با این کار، ردی از خود روی رودِ بزرگ‌شهرِ​ به جا گذاشته بودند؛ یعنی نسخه‌ای از آن‌ها در تمامِ کابوس‌هایی که آنجا رخ می‌داد حضور می‌یافت.

در این میان مردمش — تمامِ جمعیتِ باقی‌مانده از دریای گرگ‌ومیش — خود را به تخته‌سنگِ سیاه و‌سفری​ عظیمی رساندند که میانِ تپه‌های شنی افتاده بود و بذرِ کابوسی در دل داشت، و به مصافش رفتند.‌قدیس‌هایش​ این همان بذری بود که سانی و اعضای دسته‌اش پس از نبردِ جمجمهٔ سیاه به مصافش رفته بودند.

بازماندگانِ دریای گرگ‌ومیش از پسِ این کار برآمدند، چون برخلافِ مطلقِ خود مجبور‌کار​ نبودند به خودِ مقبرهٔ آریل برسند. پس نیازی نبود شبانه از بیابانِ کابوس‌حضور​ بگذرند؛ زمانی که بی‌مرگ‌ها از زیرِ شن‌ها برمی‌خاستند تا در نبردی ابدی درگیر شوند.

با این حال، باز هم سفری هولناک بوده و بدونِ شگفتی‌آفرینی‌های بی‌شمارِ آدم‌های بی‌شمار‌گذاشته​ به سرانجام نمی‌رسید. اما در نهایت موفق شدند و سپاهی از داوطلبان واردِ کابوسِ‌دریای​ رودِ بزرگ شدند؛ جایی که اشباحِ شاه دایرون و قدیس‌هایش از پیش انتظارشان را می‌کشیدند.

این‌گونه بود که شهرِ گرگ‌ومیش بنا‌نبردی​ شد و هستهٔ مقاومت در برابرِ‌سفری​ آلودگی شکل گرفت... البته در کابوس.

اما در مقبرهٔ آریلِ واقعی خبری از گرگ‌ومیش نبود. اصلاً نمی‌توانست‌برمی‌خاستند​ باشد. دایرون و قدیس‌هایش هنوز اینجا بودند... دست‌کم قبلاً اینجا بودند...‌شگفتی‌آفرینی‌های​ اما ارتشِ عظیمی از بیگانگان وجود نداشت تا با آلودگی بجنگد.

نفیسی هم در کار نبود و تا جایی که سانی‌واردِ​ می‌دانست، او تنها کسی بود که می‌توانست جویندهٔ اول — آلتیا‌نسخه‌ای​ از آن نُه‌تن — را نابود کند بی‌آنکه تسلیمِ تباهی شود.

فقط مردمِ رود آنجا بودند. شهرهایی که کاهنه‌ها بر آن‌ها فرمان‌خود​ می‌راندند؛ همان کاهنه‌هایی که مقدّر بود خودشان تسلیمِ نجواهای مصب شوند، و‌می‌یافت​ همین‌طور بافت — شهری که پیروانِ طلسمِ کابوس در آن زندگی می‌کردند.

پس حتی اگر طاعون‌ها در مقبرهٔ آریلِ واقعی حضور نداشتند — نه‌سفری​ سرورِ هراس، نه عذاب، نه روح‌دزد، نه کشتارِ نامیرا، نه بلعنده و‌شدند​ نه شاهزادهٔ دیوانه — باز هم سانی شانسِ تمدنِ رود را بالا نمی‌دید.

به‌احتمالِ زیاد تا الان‌شبانه​ نابود شده و نیروهای‌بی‌مرگ‌ها​ آلودگی آن را بلعیده بودند.

حالا دیگر کلِ رودِ‌قهرمانانش​ بزرگ به تودهٔ جوشانی از‌باد​ موجوداتِ کابوس تبدیل شده بود.

و چون خبری از شاهزادهٔ دیوانه نبود، هیچ تکه‌چوبی هم روی آب شناور‌بزرگ​ نبود که سانی به آن چنگ بیندازد. نه انبوهی از رون‌های مجنون رویش‌جمعیتِ​ حک شده بود، و نه هشداری در کار بود که مراقبِ آرزوهایش باشد.

به هر حال دیگر خیلی‌برمی‌خاستند​ دیر شده بود که سانی‌حال​ به آن هشدار اعتنا کند.

درسته. و بعد...

و بعد مهم‌ترین تفاوت در میان‌مثلِ​ بود؛ همان تفاوتی که سانی بیشتر‌این​ از همه از آن واهمه داشت.

پرندهٔ دزدِ پست. شبحِ او در مصبِ رودِ بزرگِ خیالی لانه کرده بود، اما حالا آن‌یعنی​ شبح با فرار از کابوس، در جهانِ واقعی به سر می‌برد. هیچ معلوم نبود آن موجودِ‌عظیمی​ نفرت‌انگیز چه کرده، رودِ بزرگ را چطور تغییر داده و در این لحظه مشغولِ چه کاری است.

تنها چیزی که سانی از آن اطمینان داشت این بود که پرندهٔ دزد هنوز در‌بدونِ​ مقبرهٔ آریل است. دلیلِ باورش هم بسیار ساده بود: اگر ترورِ نفرین‌شده‌ای که حتی ایزدان هم‌انتظارشان​ از آن بیزار بودند به عالمِ رؤیا می‌گریخت، بشریت خیلی زود پیامدهای آزادی‌اش را حس می‌کرد.

پرندهٔ دزدِ نفرت‌انگیز‌نبود​ اول از همه‌بگذرند​ چه چیزی را می‌دزدید؟

آیا تمامِ چشمانِ زیبای هستی را به عنوانِ‌گلِ​ غنیمت برمی‌داشت؟ یا اینکه صرفاً پس از کندنِ‌روی​ کلِ دریاچهٔ آینه از تاروپودِ جهان، فرار می‌کرد؟

شاید هم تارهای درخشانِ تقدیری‌باد​ را می‌دزدید که طلسمِ کابوس‌ردی​ از آن‌ها بافته شده بود؟

این حرف کاملاً خیالی به نظر می‌رسید، اما از آن پرندهٔ لعنتی هیچ‌چیز‌هولناک​ بعید نبود. هرچه باشد، پیش از این تقدیرِ او را دزدیده بود، پس‌داوطلبان​ چه کسی می‌گفت که نمی‌تواند طلسمِ کابوس را فقط محضِ سرگرمی پاره‌پاره کند؟

اصلاً از آنجا که به نظر می‌رسید پرندهٔ دزد شیفتهٔ هر چیزی است که‌درگیر​ به بافنده ربط دارد، و طلسمِ کابوس هم از روحِ بافنده زاده شده بود،‌نهایت​ اگر آن موجودِ نفرت‌انگیز به دنیا می‌گریخت، طلسم در معرضِ بزرگ‌ترین تهدید قرار می‌گرفت.

ها. به‌همراهِ​ این فکر‌قهرمانانش​ نکرده بودم.

سانی آهی کشید و در نهایت به دو حقیقتی اعتراف کرد‌خود​ که از همان لحظهٔ شیرجه زدن در رودِ بزرگ از آن‌ها‌حضور​ آگاه بود، اما تا الان تمایلی نداشت به آن‌ها فکر کند.

موردِ اول کاملاً واضح بود... تاریکیِ آرام‌بخشی که داشت از آن لذت می‌برد اصلاً نباید در مقبرهٔ آریل‌آدم‌های​ وجود می‌داشت. در کابوس، رودِ بزرگ با نورِ هفت خورشید روشن می‌شد که آریل هر کدام را از هسته‌های‌مقاومت​ روح — یا دست‌کم خرده‌های روحِ — به‌جامانده از تایتانِ سنگی، همان وحشتِ نامقدسی که کشته بود، ساخته بود.

الان هیچ اثری از آن خورشیدها نبود. البته ممکن بود به زیرِ رودِ بزرگ رفته باشند‌حال​ و این گستره از آن را در شبی عمیق و بی‌نور فرو برده باشند. اما در‌داوطلبان​ آن صورت، خودِ آب باید تشعشعی زیبا از خود ساطع می‌کرد و از پایین روشن می‌شد.

هیچ تشعشعی در کار نبود. آب‌های‌مثلِ​ رودِ بزرگ بی‌نور بودند و دنیا‌این​ در تاریکیِ مطلق فرو رفته بود.

شاید اون‌مثلِ​ پرندهٔ لعنتی واقعاً‌باد​ خورشیدها رو دزدیده.

هرچه باشد، آن‌ها‌زیرِ​ درخشان‌ترین چیز در‌نبردی​ مقبرهٔ آریل بودند.

هوا به‌شدت سرد بود — در واقع‌زمانی​ آن‌قدر سرد که سانی نمی‌توانست توضیح دهد چرا‌شوند​ آب‌های راکد و تاریکِ اطرافش هنوز یخ نزده‌اند.

و این دومین چیزی بود که‌مثلِ​ باید به آن اعتراف می‌کرد... دومین‌این​ موردی که در این دنیا درست نبود.

آب‌های رودِ بزرگ که‌گلِ​ تا پیش از این بی‌وقفه‌کار​ جریان داشتند، دیگر جریان نداشتند.

آب راکد ایستاده بود، کاملاً بی‌حرکت، و مانندِ دشتی هموار و‌باز​ بی‌پایان به هر سو کشیده شده بود. اگر هم جریانی وجود‌نهایت​ داشت، آن‌قدر ضعیف بود که سانی اصلاً نمی‌توانست آن را حس کند.

یک‌جوری می‌توانست نبودِ‌نبود​ خورشیدها را توجیه کند،‌زمانی​ اما این یکی را...

این یکی را حتی‌قهرمانانش​ نمی‌توانست درک کند، چه برسد‌باد​ به اینکه بخواهد توجیهش کند.

قرار نبود رودِ بزرگ راکد بماند. این کاملاً برخلافِ ذاتش بود — برخلافِ طراحیِ‌گذاشته​ آریل. قرار نبود هیچ نیرویی بتواند جریانِ آب‌هایش را متوقف کند و قرار نبود هیچ‌کس‌گرگ‌ومیش​ قادر به شکستنِ قوانینِ بنیادینی باشد که بر این عالمِ یگانه و عجیب حاکم بود.

سانی در حالی که در آبِ‌نبردی​ سرد شناور بود و تاریکیِ مطلق‌سفری​ احاطه‌اش کرده بود، آهِ سنگینی کشید.

«باورم نمیشه.»

زمانِ زیادی را صرف کرده بود — الان چقدر گذشته بود؟ شش، هفت سال؟ تمامِ آن‌روی​ سال‌ها را صرفِ تصورِ روزی کرده بود که به مقبرهٔ آریل برمی‌گردد. انواع و اقسامِ سناریوهای‌دریای​ ممکن را تصور کرده بود، اما باز هم نتوانسته بود آنچه را واقعاً رخ می‌دهد پیش‌بینی کند.

واقعیت حتی با‌دخترش​ دیوانه‌وارترین نظریه‌هایش هم‌واردِ​ کاملاً تفاوت داشت.

این یعنی هیچ ایده‌ای نداشت که اینجا، داخلِ مقبرهٔ آریل، باید‌باز​ انتظارِ چه چیزی را داشته باشد. با هرچه روبه‌رو می‌شد، غافلگیریِ تمام‌عیار‌موفق​ و مطلق — و به احتمالِ زیاد ترسناکی — در انتظارش بود.

تنها چاره‌اش این بود‌شبانه​ که به دلِ ناشناخته‌ها بزند‌زیرِ​ و به بهترین‌ها امیدوار باشد.

سانی که کمی استراحت کرده بود،‌مثلِ​ نفسِ عمیقی کشید و در نهایت‌این​ خودش را مجبور به حرکت کرد.

«اول از‌مثلِ​ همه. بریم نفیس‌باد​ رو پیدا کنیم...»

با توجه به‌زیرِ​ کابوسِ سوم، باید‌نبردی​ همین نزدیکی‌ها می‌بود.

ناولها | novelha.net