چپتر 2864: شعلهٔ رو به مرگ
0قدمهای کاسی شتابان بود.
با انگشتانش روی دیوارِ برجِ عاج دست میکشید و از پلههایدوید طولانی و مارپیچ بالا میرفت. دنیای اطرافش ساکت و تاریک بود،زندانِ اما زیرِ این ظاهرِ آرام، توفانی مهیب در شرفِ وقوع بود.
در بیرون هم توفانی کاملاً واقعی داشت شکل میگرفت. ابرهایی که تاپردهٔ چند دقیقه پیش سفید و آرام بودند، حالا خاکستریِ تیره و سنگینرگبارِ شده بودند و زیرِ هجومِ بادهای توفان، مانندِ بادبانهای پارهپاره حرکت میکردند.
در هم میخروشیدند و به یکدیگر برخورد میکردند و غرشهای کرکنندهٔ رعد و آذرخشهای کورکنندهای پدید میآوردند. سیلابهایزندانِ باران بر جزیرهٔ عاج شلاق میزد، دریاچه را به جوش میآورد و آب را از روی دندانهای نیشِمیفهمید اژدهای مرده به پایین روانه میکرد. انگار جزیرهٔ پرنده ناگهان خودش را درست در قلبِ گردبادی قدرتمند یافته بود.
آخه داره چهکار میکنه؟!
کاسی تلوتلو خورد و به دیوار تکیهمیرفتند داد؛ داشت همان چیزی را حس میکردتوفانزا که رین چند طبقه بالاتر احساس میکرد.
جریانِ خروشانِ جوهر با سرعتی وحشتناک در بدنش جریانسایید یافت و دردِ جانکاهِ آسیبِ روح بدنش را در همپهناور پیچید؛ همزمان ترکهای باریکی روی هستهٔ روحش مارپیچ پیش میرفتند.
کاسی دندان بهمیرفتند هم سایید و ازدوید پلههای بیپایان بالا دوید.
پردهٔ ابرهای توفانزا منظرهٔ حصار را در آن پایین و همچنین آسمانِ پهناور راهمچنین در بالا پوشانده بود. دنیا ناگهان به زندانِ تنگِ رگبارِ آذرخشها و ابرهای متلاطمپرجرقه محدود شد؛ مهِ غلیظی که با درخششی پرجرقه آمیخته بود، تمامِ دیدرس را میپوشاند.
کاسی باد و غرشهای رعد را از طریقِ لرزشهای دیوارِ برجِدوید عاج حس میکرد. باران را از روی بوی آن میفهمید وزندانِ درخششِ آذرخشها را از چشمِ آتشبانانی میدید که نگهبانِ جزیره بودند.
آن آتشبانان حالا بهباریکی سمتِ پاگودای بزرگ میدویدند، انگارسایید میخواستند از باران پناه بگیرند.
با این حال، کاسی میدانست که آنها ترسی از بارانتوفانزا ندارند. هر چه باشد، همگی عروجیافته بودند؛ چیزی بیشتر ازرگبارِ خشمِ طبیعت لازم بود تا مجبور شوند پستهایشان را رها کنند.
شروع شد.
کاسی میدانستهمزمان که اینباریکی اتفاق میافتد.
بهمحض اینکه سکوتِ مطلق ذهنش را فرا گرفت، فهمید که آستریون دیگر زحمتی برای پنهانمنظرهٔ کردنِ دربندانش به خود نمیدهد. این یعنی دیگر دلیلی برای این کار نداشت؛ و ایندرخششی یعنی آنقدر از بشریت را تحتِ سلطه درآورده بود که باور داشت دیگر هیچچیز جلودارش نیست.
بشریت از پیش سقوط کرده بود و تنها کاریابرهای که باید میکرد، پاکسازیِ آخرین بازماندگان بود؛ همان معدود افرادِتنگِ سرسختی که با وجودِ تمامِ تلاشهایش حاضر نبودند دربند شوند.
آدمهایی مثلِ کاسی.
منطقی بود که نتوانسته باشد بعضیها را دربنددندان کند. هر چه باشد، همیشه آدمهایی پیدا میشدندحصار که بهطورِ طبیعی در برابرِ طاعون ایمن باشند...
با توجه به اینکه آستریون داشت پاکسازیمیرفتند میکرد، بهسراغِ دژهای بزرگِ باقیمانده هم میآمد:توفانزا قلعهٔ سراب، کاخِ یشم و برجِ امید.
کاسی بایدروحش رین را برمیداشتسایید و فرار میکرد.
اما رین تصمیم گرفته بود درست در همین لحظهپردهٔ عروج کند... آن هم به روشی سریع، افراطی و چهبسازندانِ مرگبار. داشت با خرد کردنِ هستهٔ روحِ خودش عروج میکرد.
[هی، کاسی.همزمان چرا داریباریکی فرار میکنی؟]
[فرار نکن.همزمان ما بهتباریکی آسیب نمیزنیم.]
[فقط چشمتروحش رو ازدندان کاسه درمیاریم.]
[و بعد،هستهٔ ذهنت رومیرفتند متلاشی میکنیم.]
[و وقتی کارمونترکهای تموم شد، لبخند میزنیمیرفتند و ازمون تشکر میکنی.]
[خودت اینطوری میخوای.]
[و دوبارهروحش همه در کنارِسایید هم خواهیم بود...]
کاسی غرید و نشانهایی را که رویبیپایان روحِ آتشبانان داغ کرده بود، پاک کرد؛همچنین همان اولین نشانهایی که در عمرش گذاشته بود.
همزمان، کاسی آگاهیاش را به برجِ عاج بسطدندان داد. نفیس حضور نداشت، بنابراین حالا خودش مسئولِحصار دژ بود و در نتیجه، مسئولِ تمامِ اجزای آن.
او «درهمکوبنده» را فراخواند و آن را به شکلِ کرهای باریک به دورِ جزیرهٔتوفانزا پرنده درآورد. مردم باور داشتند که این جزءِ ویرانگرِ برجِ عاج تنها میتواند نابود کندغلیظی و به همین دلیل به آن درهمکوبنده میگفتند، اما در واقع، نیرویی بسیار همهکارهتر بود.
قدرتِ برجِ امید، قدرتِ کشش بود. این قدرت خواهرِابرهای عرفانیِ گرانش بود و حتی اربابِ کنونیِ آن پاگودای عظیمتنگِ نیز از تمامِ کارهایی که از دستش برمیآمد خبر نداشت.
خردکننده میتوانست همهچیز را، چه فیزیکی و چه روحانی، از جزیره دفع کند.حصار همچنین میتوانست آنها را به سمتِ خود بکشد. به همین دلیل بود که جزایرِدرخششی زنجیری توانسته بودند هزاران سال، معلق میانِ دو حدِ افراطیِ برجِ امید، دوام بیاورند.
همچنین میتوانست همهچیز راباریکی بیوزن کند... یا باعث شودسایید زیرِ وزنِ خودشان فرو بریزند.
و هرچه کسی به جزیرهٔ عاج نزدیکتر میشد،دندان نیروی خردکننده ویرانگرتر میشد، تا جایی که حتیحصار ایزدان نیز نمیتوانستند بیگزند از آن عبور کنند.
بنابراین، کاسی بهراحتی میتوانست هر کسی — و هر چیزی — را که قصدِ نزدیک شدن به جزیرهٔ عاج داشت نابودآذرخشها کند. اما چیزها و افرادی که نابود میکرد بسیار ارزشمند بودند، پس نمیتوانست از خردکننده به آن شکل استفاده کند. درجزیره عوض، از آن برای ایجادِ یک میدانِ دافعهٔ ضعیف دورِ جزیره استفاده کرد، به این امید که برای خودش زمان بخرد.
منطقی بود که فرض کنددندان بیشترِ آتشبانان، اگر نگوییم همهٔابرهای آنها، دربندِ آستریون شده بودند. پس...
جایی در طبقاتِ بالا، رین نالهٔ دردمندانهایمیرفتند سر داد، از میانِ دندانهای کلیدشدهاش نفسیتوفانزا کشید و با صدایی گرفته اما استوار گفت:
«من نویدِ ماندگارِ آسمانِ دورم. من نویدِمیرفتند پایدارِ آسمانِ دورم. من نویدِ آسمانِ دورمتوفانزا که در راهِ عروج قدم برمیدارد؛ من... عروجیافتهام.»
لحظهٔ کوتاهی طول کشیددندان تا کاسی بفهمد رینپردهٔ دارد چه کار میکند.
داشت به خودش لقب میداد.
ماندگار، پایدار، عروجیافته.
داشت آماده میشد تا هستهٔ روحِ خودش را درسایید هم بشکند و خود را آبدیده میکرد تا پیشآسمانِ از ساخته شدنِ هستهٔ جدید، فروپاشیِ روحش را کُند کند.
دخترِ احمق!
کاسی بیاعتنا بهروحش حسِ مشترکِ فروپاشیِسایید روحش، به جلو دوید.
دیر رسیده بود.
وقتی کاسی بالاخره به اتاقِ رین رسید و درسایید را باز کرد، زنِ جوان از قبل نزدیکِ دیواری ایستادهپهناور بود و با چهرهای رنگپریده به آن تکیه داده بود.
تقریباً همزمان با ورودِ کاسی، توفانی که بیرون در حالِ غریدنمنظرهٔ بود بیهیچ ردی ناپدید شد. انگار از صفحهٔ روزگار پاک شده بودمحدود و پهنهٔ آبی و بیکرانِ آسمانِ صافِ آنسوی خود را نمایان میکرد.
...و شبحِ غولپیکرِ کشتیِ غیرقابلتصوری که زیرِ پوششِ توفان بهابرهای جزیرهٔ عاج نزدیک شده بود، با افرادِ بیشماری که رویتنگِ عرشههایش حرکت میکردند تا تاجوتختِ شعلهٔ جاودان را محاصره کنند.
باغِ شب در آسمان اوج گرفت و حرکت کرد تا خورشید را بپوشاند وتوفانزا سایهٔ عمیقی روی برجِ امید بیندازد. درخششهای روشنی عرشهٔ اصلیاش را روشن کرد —مهِ اینها سلاحهایش بودند که گلولههای باردارِ توپ را با سرعت در هوا شلیک میکردند.
لحظهای بعد، به میدانِ دافعهٔهستهٔ اطرافِ جزیرهٔ عاج برخورد کردند ودوید به شکلِ انفجارهای نقرهایِ زیبایی شکفتند.
کاسی برای لحظهای منظرهٔدندان کشتیِ عظیمالجثه را نادیده گرفتابرهای و به سمتِ رین رفت.
«چیکار کردی، رین؟»
زنِ جوان بهسختی نفسباریکی میکشید و با لبخندیدندان بیجان به او نگاه کرد.
«حسش نمیکنید،همزمان بانو کاسیا؟ من...هستهٔ دارم عروج میکنم.»
کاسی واقعاً میتوانست آن را حس کند. حسِ آشنا و سرخوشانهٔ تولدِ دوباره، بازسازی و آبدیده شدنِدنیا بدن — هستهٔ روحِ عروجیافتهٔ جدیدِ رین بهسرعت داشت جوهرش را جذب میکرد، کیفیتش را بالا میبرد وبوی آن را در بدنش به جریان میانداخت، که این هم بهنوبهٔ خود باعث میشد بدنش به کمال برسد.
لبخندِ رین کمی پهنتر شد.
«من... موفق شدم.ترکهای آه! قیافهٔ تامار دیدنمیرفتند داره... نمیتونم صبر کنم...»
کاسی برای لحظهایترکهای خشکش زد وروحش اوضاع را سنجید.
در همانروحش لحظه، ریندندان با لبخند گفت:
«اما، بانو کاسیا... سرودِ سقوطکردگان...»
یک قدمهمزمان جلو رفتباریکی و زمزمه کرد:
«مگه ضعیف، حواسپرت و تویهستهٔ دردِ طاقتفرسا نیستی؟ مگه توی هزارتودوید گم نشدی؟ مگه از تاریکی نمیترسی؟»
در لحظهٔ بعد، کاسی تلوتلو خورد.بیپایان دردِ وحشتناک و غیرقابلتوصیفی بر او نازلهمچنین شد و ذهنش را از هم درید.
در واقع آنقدر طاقتفرسا بوددندان که تقریباً حس نکرد تیغهٔابرهای سردِ خنجری تیز بینِ دندههایش میلغزد.