---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2864: شعلهٔ رو به مرگ • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2864: شعلهٔ رو به مرگ

0

قدم‌های کاسی شتابان بود.

با انگشتانش روی دیوارِ برجِ عاج دست می‌کشید و از پله‌های‌منظرهٔ​ طولانی و مارپیچ بالا می‌رفت. دنیای اطرافش ساکت و تاریک بود،‌متلاطم​ اما زیرِ این ظاهرِ آرام، توفانی مهیب در شرفِ وقوع بود.

در بیرون هم توفانی کاملاً واقعی داشت شکل می‌گرفت. ابرهایی که تا‌پهناور​ چند دقیقه پیش سفید و آرام بودند، حالا خاکستریِ تیره و سنگین‌پرجرقه​ شده بودند و زیرِ هجومِ بادهای توفان، مانندِ بادبان‌های پاره‌پاره حرکت می‌کردند.

در هم می‌خروشیدند و به یکدیگر برخورد می‌کردند و غرش‌های کرکنندهٔ رعد و آذرخش‌های کورکننده‌ای پدید می‌آوردند. سیلاب‌های‌هستهٔ​ باران بر جزیرهٔ عاج شلاق می‌زد، دریاچه را به جوش می‌آورد و آب را از روی دندان‌های نیشِ‌تنگِ​ اژدهای مرده به پایین روانه می‌کرد. انگار جزیرهٔ پرنده ناگهان خودش را درست در قلبِ گردبادی قدرتمند یافته بود.

آخه داره چه‌کار می‌کنه؟!

کاسی تلوتلو خورد و به دیوار تکیه‌دوید​ داد؛ داشت همان چیزی را حس می‌کرد‌آسمانِ​ که رین چند طبقه بالاتر احساس می‌کرد.

جریانِ خروشانِ جوهر با سرعتی وحشتناک در بدنش جریان‌حصار​ یافت و دردِ جانکاهِ آسیبِ روح بدنش را در هم‌متلاطم​ پیچید؛ هم‌زمان ترک‌های باریکی روی هستهٔ روحش مارپیچ پیش می‌رفتند.

کاسی دندان به‌خروشانِ​ هم سایید و از‌بدنش​ پله‌های بی‌پایان بالا دوید.

پردهٔ ابرهای توفان‌زا منظرهٔ حصار را در آن پایین و همچنین آسمانِ پهناور را‌زندانِ​ در بالا پوشانده بود. دنیا ناگهان به زندانِ تنگِ رگبارِ آذرخش‌ها و ابرهای متلاطم‌باد​ محدود شد؛ مهِ غلیظی که با درخششی پرجرقه آمیخته بود، تمامِ دیدرس را می‌پوشاند.

کاسی باد و غرش‌های رعد را از طریقِ لرزش‌های دیوارِ برجِ‌منظرهٔ​ عاج حس می‌کرد. باران را از روی بوی آن می‌فهمید و‌متلاطم​ درخششِ آذرخش‌ها را از چشمِ آتش‌بانانی می‌دید که نگهبانِ جزیره بودند.

آن آتش‌بانان حالا به‌دوید​ سمتِ پاگودای بزرگ می‌دویدند، انگار‌حصار​ می‌خواستند از باران پناه بگیرند.

با این حال، کاسی می‌دانست که آن‌ها ترسی از باران‌دردِ​ ندارند. هر چه باشد، همگی عروج‌یافته بودند؛ چیزی بیشتر از‌می‌رفتند​ خشمِ طبیعت لازم بود تا مجبور شوند پست‌هایشان را رها کنند.

شروع شد.

کاسی می‌دانست‌روحش​ که این‌دندان​ اتفاق می‌افتد.

به‌محض اینکه سکوتِ مطلق ذهنش را فرا گرفت، فهمید که آستریون دیگر زحمتی برای پنهان‌زندانِ​ کردنِ دربندانش به خود نمی‌دهد. این یعنی دیگر دلیلی برای این کار نداشت؛ و این‌طریقِ​ یعنی آن‌قدر از بشریت را تحتِ سلطه درآورده بود که باور داشت دیگر هیچ‌چیز جلودارش نیست.

بشریت از پیش سقوط کرده بود و تنها کاری‌یافت​ که باید می‌کرد، پاک‌سازیِ آخرین بازماندگان بود؛ همان معدود افرادِ‌روحش​ سرسختی که با وجودِ تمامِ تلاش‌هایش حاضر نبودند دربند شوند.

آدم‌هایی مثلِ کاسی.

منطقی بود که نتوانسته باشد بعضی‌ها را دربند‌پردهٔ​ کند. هر چه باشد، همیشه آدم‌هایی پیدا می‌شدند‌پوشانده​ که به‌طورِ طبیعی در برابرِ طاعون ایمن باشند...

با توجه به اینکه آستریون داشت پاک‌سازی‌توفان‌زا​ می‌کرد، به‌سراغِ دژهای بزرگِ باقی‌مانده هم می‌آمد:‌دنیا​ قلعهٔ سراب، کاخِ یشم و برجِ امید.

کاسی باید‌جریانِ​ رین را برمی‌داشت‌سرعتی​ و فرار می‌کرد.

اما رین تصمیم گرفته بود درست در همین لحظه‌همچنین​ عروج کند... آن هم به روشی سریع، افراطی و چه‌بسا‌محدود​ مرگبار. داشت با خرد کردنِ هستهٔ روحِ خودش عروج می‌کرد.

[هی، کاسی.‌روحش​ چرا داری‌دندان​ فرار می‌کنی؟]

[فرار نکن.‌سایید​ ما بهت‌دوید​ آسیب نمی‌زنیم.]

[فقط چشمت‌جریانِ​ رو از‌جوهر​ کاسه درمیاریم.]

[و بعد،‌بی‌پایان​ ذهنت رو‌پردهٔ​ متلاشی می‌کنیم.]

[و وقتی کارمون‌می‌رفتند​ تموم شد، لبخند می‌زنی‌دوید​ و ازمون تشکر می‌کنی.]

[خودت این‌طوری می‌خوای.]

[و دوباره‌جریانِ​ همه در کنارِ‌سرعتی​ هم خواهیم بود...]

کاسی غرید و نشان‌هایی را که روی‌منظرهٔ​ روحِ آتش‌بانان داغ کرده بود، پاک کرد؛‌زندانِ​ همان اولین نشان‌هایی که در عمرش گذاشته بود.

هم‌زمان، کاسی آگاهی‌اش را به برجِ عاج بسط‌پردهٔ​ داد. نفیس حضور نداشت، بنابراین حالا خودش مسئولِ‌پوشانده​ دژ بود و در نتیجه، مسئولِ تمامِ اجزای آن.

او «درهم‌کوبنده» را فراخواند و آن را به شکلِ کره‌ای باریک به دورِ جزیرهٔ‌دنیا​ پرنده درآورد. مردم باور داشتند که این جزءِ ویرانگرِ برجِ عاج تنها می‌تواند نابود کند‌باد​ و به همین دلیل به آن درهم‌کوبنده می‌گفتند، اما در واقع، نیرویی بسیار همه‌کاره‌تر بود.

قدرتِ برجِ امید، قدرتِ کشش بود. این قدرت خواهرِ‌یافت​ عرفانیِ گرانش بود و حتی اربابِ کنونیِ آن پاگودای عظیم‌روحش​ نیز از تمامِ کارهایی که از دستش برمی‌آمد خبر نداشت.

خردکننده می‌توانست همه‌چیز را، چه فیزیکی و چه روحانی، از جزیره دفع کند.‌دنیا​ همچنین می‌توانست آن‌ها را به سمتِ خود بکشد. به همین دلیل بود که جزایرِ‌می‌پوشاند​ زنجیری توانسته بودند هزاران سال، معلق میانِ دو حدِ افراطیِ برجِ امید، دوام بیاورند.

همچنین می‌توانست همه‌چیز را‌دندان​ بی‌وزن کند... یا باعث شود‌ابرهای​ زیرِ وزنِ خودشان فرو بریزند.

و هرچه کسی به جزیرهٔ عاج نزدیک‌تر می‌شد،‌منظرهٔ​ نیروی خردکننده ویرانگرتر می‌شد، تا جایی که حتی‌تنگِ​ ایزدان نیز نمی‌توانستند بی‌گزند از آن عبور کنند.

بنابراین، کاسی به‌راحتی می‌توانست هر کسی — و هر چیزی — را که قصدِ نزدیک شدن به جزیرهٔ عاج داشت نابود‌دندان​ کند. اما چیزها و افرادی که نابود می‌کرد بسیار ارزشمند بودند، پس نمی‌توانست از خردکننده به آن شکل استفاده کند. در‌غلیظی​ عوض، از آن برای ایجادِ یک میدانِ دافعهٔ ضعیف دورِ جزیره استفاده کرد، به این امید که برای خودش زمان بخرد.

منطقی بود که فرض کند‌ابرهای​ بیشترِ آتش‌بانان، اگر نگوییم همهٔ‌آسمانِ​ آن‌ها، دربندِ آستریون شده بودند. پس...

جایی در طبقاتِ بالا، رین نالهٔ دردمندانه‌ای‌دوید​ سر داد، از میانِ دندان‌های کلیدشده‌اش نفسی‌آسمانِ​ کشید و با صدایی گرفته اما استوار گفت:

«من نویدِ ماندگارِ آسمانِ دورم. من نویدِ‌توفان‌زا​ پایدارِ آسمانِ دورم. من نویدِ آسمانِ دورم‌دنیا​ که در راهِ عروج قدم برمی‌دارد؛ من... عروج‌یافته‌ام.»

لحظهٔ کوتاهی طول کشید‌جوهر​ تا کاسی بفهمد رین‌جریان​ دارد چه کار می‌کند.

داشت به خودش لقب می‌داد.

ماندگار، پایدار، عروج‌یافته.

داشت آماده می‌شد تا هستهٔ روحِ خودش را در‌حصار​ هم بشکند و خود را آبدیده می‌کرد تا پیش‌آذرخش‌ها​ از ساخته شدنِ هستهٔ جدید، فروپاشیِ روحش را کُند کند.

دخترِ احمق!

کاسی بی‌اعتنا به‌دوید​ حسِ مشترکِ فروپاشیِ‌توفان‌زا​ روحش، به جلو دوید.

دیر رسیده بود.

وقتی کاسی بالاخره به اتاقِ رین رسید و در‌حصار​ را باز کرد، زنِ جوان از قبل نزدیکِ دیواری ایستاده‌متلاطم​ بود و با چهره‌ای رنگ‌پریده به آن تکیه داده بود.

تقریباً هم‌زمان با ورودِ کاسی، توفانی که بیرون در حالِ غریدن‌جانکاهِ​ بود بی‌هیچ ردی ناپدید شد. انگار از صفحهٔ روزگار پاک شده بود‌بی‌پایان​ و پهنهٔ آبی و بی‌کرانِ آسمانِ صافِ آن‌سوی خود را نمایان می‌کرد.

...و شبحِ غول‌پیکرِ کشتیِ غیرقابل‌تصوری که زیرِ پوششِ توفان به‌آسمانِ​ جزیرهٔ عاج نزدیک شده بود، با افرادِ بی‌شماری که روی‌مهِ​ عرشه‌هایش حرکت می‌کردند تا تاج‌وتختِ شعلهٔ جاودان را محاصره کنند.

باغِ شب در آسمان اوج گرفت و حرکت کرد تا خورشید را بپوشاند و‌آسمانِ​ سایهٔ عمیقی روی برجِ امید بیندازد. درخشش‌های روشنی عرشهٔ اصلی‌اش را روشن کرد —‌آمیخته​ این‌ها سلاح‌هایش بودند که گلوله‌های باردارِ توپ را با سرعت در هوا شلیک می‌کردند.

لحظه‌ای بعد، به میدانِ دافعهٔ‌پردهٔ​ اطرافِ جزیرهٔ عاج برخورد کردند و‌آسمانِ​ به شکلِ انفجارهای نقره‌ایِ زیبایی شکفتند.

کاسی برای لحظه‌ای منظرهٔ‌جوهر​ کشتیِ عظیم‌الجثه را نادیده گرفت‌یافت​ و به سمتِ رین رفت.

«چیکار کردی، رین؟»

زنِ جوان به‌سختی نفس‌دندان​ می‌کشید و با لبخندی‌پردهٔ​ بی‌جان به او نگاه کرد.

«حسش نمی‌کنید،‌سایید​ بانو کاسیا؟ من...‌پردهٔ​ دارم عروج می‌کنم.»

کاسی واقعاً می‌توانست آن را حس کند. حسِ آشنا و سرخوشانهٔ تولدِ دوباره، بازسازی و آبدیده شدنِ‌باریکی​ بدن — هستهٔ روحِ عروج‌یافتهٔ جدیدِ رین به‌سرعت داشت جوهرش را جذب می‌کرد، کیفیتش را بالا می‌برد و‌زندانِ​ آن را در بدنش به جریان می‌انداخت، که این هم به‌نوبهٔ خود باعث می‌شد بدنش به کمال برسد.

لبخندِ رین کمی پهن‌تر شد.

«من... موفق شدم.‌می‌رفتند​ آه! قیافهٔ تامار دیدن‌دوید​ داره... نمی‌تونم صبر کنم...»

کاسی برای لحظه‌ای‌بی‌پایان​ خشکش زد و‌ابرهای​ اوضاع را سنجید.

در همان‌جریانِ​ لحظه، رین‌جوهر​ با لبخند گفت:

«اما، بانو کاسیا... سرودِ سقوط‌کردگان...»

یک قدم‌روحش​ جلو رفت‌دندان​ و زمزمه کرد:

«مگه ضعیف، حواس‌پرت و توی‌پردهٔ​ دردِ طاقت‌فرسا نیستی؟ مگه توی هزارتو‌آسمانِ​ گم نشدی؟ مگه از تاریکی نمی‌ترسی؟»

در لحظهٔ بعد، کاسی تلوتلو خورد.‌وحشتناک​ دردِ وحشتناک و غیرقابل‌توصیفی بر او نازل‌روح​ شد و ذهنش را از هم درید.

در واقع آن‌قدر طاقت‌فرسا بود‌ابرهای​ که تقریباً حس نکرد تیغهٔ‌آسمانِ​ سردِ خنجری تیز بینِ دنده‌هایش می‌لغزد.

ناولها | novelha.net