چپتر 2273: خاندانِ سایه
0صبحِ روزِ بعد، هنگامِ سپیدهدم، جون به مجتمعِ حکومتی برگشت. کارهایش را درامتحانپسدادهاش شهر تمام کرده بود. طبقِ دستور کیفی بسته بود و به کسانی که هنوزرتبهٔ زحمت میکشیدند و گاهی حالش را میپرسیدند، خبر داده بود که مدتی نخواهد بود.
کیمِ بیدارشده در اعماقِ مجتمع به استقبالش آمد؛ ظاهرش به همانباستانی سادگی و بیریاییِ دیروز بود. اما این بار، یک دست زرهِ جنگیِمیفهمید تیره به تن داشت. در واقع، زره باعث شد جون مکثی کند.
مشکیِ مات و بدونِ تزئین بود؛ مرتب به نظر میرسید،کرد اما در نگاهِ اول کاملاً معمولی بود. با این حال،نشانههای چیزی در این زره بود که وادارش کرد دوباره نگاه کند.
جون در این چیزها چشمِ تیزی داشت، برای همین بیاختیار متوجهِ نشانههای ظریفِ مهارتی بینظیر شد؛ اینکه زره چقدر بینقص روی تنِمیفهمید زن نشسته بود، چقدر خوب تعادلِ میانِ سختی و انعطاف را حفظ میکرد و در نتیجه بیآنکه دستوپاگیر باشد، با وزنی نسبتاًطلسم سبک، دفاعی فوقالعاده ارائه میداد... هنرِ اینکه چطور عناصرِ ظریفِ طراحیِ مدرن را بیهیچ درزی در چارچوبِ باستانی و امتحانپسدادهاش ادغام کرده بود.
عجیب آنکه نمیتوانست موادِ بهکاررفته در ساختِ زره را تشخیص دهد. فقطباستانی میفهمید که از موجوداتِ کابوس از رتبهٔ فاسدشده به دست آمدهاند و مجموعهایموجوداتِ از افسونهای قدرتمند زیرِ سطحِ بیریایِ این زرهِ مشکیِ ساده پنهان شده است.
از هر نظرهنرِ که نگاه میکردی،طراحیِ یک شاهکار بود.
مهمتر از آن، کاملاً مشخص بود که این زره سفارشی ساختهدوباره شده و طلسم آن را اعطا نکرده است؛ یعنی کیم، که فقطبینظیر یک بیدارشدهٔ ساده بود... یک دست زرهِ متعالیِ سفارشی به تن داشت.
جون با نگاهیچطور سرد و دوردستمدرن به او چشم دوخت.
زنِ مرموز با آن نگاهِ آرامش، در زرهِ مشکیاش کاملاً راحت وباستانی برازنده به نظر میرسید. هیچ نشانهای بروز نمیداد که میداند — یامیفهمید برایش مهم است — که ثروتی هنگفت را به تن کرده است.
کیمِ بیدارشده واقعاً که بود؟ آن نیرویِمدرن مبهمی که او را به خدمت گرفتهعجیب بود، از چه منابعِ مالیای برخوردار بود؟
وقتی زن برگشت تا به او نگاه کند، جون بالاخرهکرد متوجهِ چیزی شد که رویِ سطحِ مشکی و سادهٔ زرهنشانههای به چشم میآمد. نشانی دایرهایشکل بود به طرحِ یک مارِ حلقهزده.
لحظهای زنِ برازندهچطور را برانداز کردمدرن و سپس پرسید:
«کیمِ بیدارشده... اگهمیداد فضولی نباشه، توی قطبِطراحیِ جنوب کجا مستقر بودید؟»
یعنی عضوِ سابقِ یگانِ شناساییِ ویژهطراحیِ بود؟ یا شاید مثلِ خودش، درامتحانپسدادهاش یکی از گروهانهای نامنظم خدمت کرده بود؟
نه... اگر واقعاً پدربزرگش را دیده بود، پس باید در مرکزِ قطبِ جنوب میبود. و بهبرای جز خودِ دروگرِ روح، تقریباً هیچکس از گروهانِ نامنظمِ اول زنده نمانده بود. همه در قطبِمیانِ جنوب جهنم را به چشم دیده بودند، اما میگفتند آن افراد با خودِ اهریمن روبهرو شدهاند.
کیمِ بیدارشده شانهای بالا انداخت:
«اوه. منارائه فقط یههنرِ کارمندِ پشتمیزنشین بودم.»
«آره... عمراً.»
جون اصلاًمیرسید نمیتوانست این حرفکاملاً را باور کند.
با این حال، پاپیچش نشد.طراحیِ در عوض، به نشانِ مارباستانی اشاره کرد و ابرویی بالا انداخت:
«این امضایِ افسونگره؟»
واقعاً کنجکاو بود بداندچطور کدام استادِ مشهوری اینبیهیچ شاهکار را خلق کرده است.
کیمِ بیدارشده نگاهینگاهِ به نشان انداختمعمولی و آه کشید:
«یهجورایی. فکر کنم... نشانِ ماست. میدونم، یهجورایی با مخفی بودنِباستانی سازمانمون در تضاده. اما رئیسمون و دستراستش به اعتراضهای مندهد گوش نمیدن. یه چیزایی دربارهٔ شناختِ برند و وفاداریِ مشتری میگن...»
با چهرهای شاکی سر تکان داد، به سمتِ اعماقِبیهیچ مجتمع به راه افتاد و اشاره کرد که جونموادِ هم دنبالش برود. در حالِ راه رفتن، جون پرسید:
«حالا میتونممیداد بدونم اینچطور ’ما’ کی هستن؟»
کیمِ بیدارشده سر تکان داد:
«توی چند روزِ آینده همهچیز رو میفهمی. فعلاً... همینقدر بدون که ما به خودمون میگیم خاندانِ سایه. هدفمون انجام دادنِ کارهای ظریفیهمیفهمید که آتشبانان خودشون نمیتونن به عهده بگیرن. جمعآوریِ اطلاعات، رفعِ تهدیدها، و مقابله با انواعِ خاصی از موجوداتِ کابوس. همچنین وظیفه داریمطلسم یه پایگاهِ امن توی یکی از مناطقِ دورافتادهٔ عالمِ رؤیا بسازیم و برای مقابله با یه خطرِ احتمالی توی آینده آماده بشیم.»
جون ابرویی بالا انداخت:
«چه خطری؟»
کیمِ بیدارشدهمیرسید لبهایش رااول روی هم فشرد:
«نمیدونم. راستش هیچکدوممون نمیدونیم. چون همونطورمدرن که بهمون گفتن، ماهیتِ این خطرادغام جوریه که حتی دونستن دربارهاش هم خطرناکه.»
جون چند بار پلک زد:
«اگه نمیدونیم تهدیدهنرِ چیه، چطور میتونیم برایمدرن مقابله باهاش آماده بشیم؟»
زن لبخندِ محوی زد:
«با انجام دادنِچطور کارایی که رئیسمون میگه.بیهیچ وقتی ببینیش خودت میفهمی.»
به درِ یک آسانسورِ باریِ عظیم رسیدند. کیمِ بیدارشده کدِ امنیتیچارچوبِ را وارد کرد و در بهآرامی باز شد — چند لحظه بعد،فقط در پشتِ سرشان پایین آمد و آسانسور به سمتِ پایین حرکت کرد.
جون جا خورد. همین حالا هم در عمقِ زیادی ازچارچوبِ زمین بودند، اما انگار مجتمعِ دولتی لایهٔ عمیقتری هم داشت.تشخیص ناخودآگاه زمانِ پایین رفتن را گرفت تا عمق را محاسبه کند.
کیمِ بیدارشده در کنارش گفت:
«پایگاهِ اصلیِ خاندانِ سایه توی عالمِ رؤیاست. تو توی دژِ ما لنگر میندازی... البته کارمون ما رو بهساختِ همهجای هر دو جهان میکشونه، پس آمادهٔ سفرهای زیاد باش. نیازی به گفتن نیست که بهتره کسی متوجهِ حضورموناست نشه. با این حال، اگه تماس با آدمای دیگه اجتنابناپذیر بود، یه هویتِ پوششیِ مناسب در اختیارت قرار میگیره.»
جون پشتِارائه سرش راهنرِ خاراند و پرسید:
«اگه قراره زیاد سفر کنیم، لنگرطراحیِ انداختن توی یه دژ تو یهامتحانپسدادهاش منطقهٔ دورافتاده از عالمِ رؤیا دردسرساز نمیشه؟»
زن خندید:
«نگرانش نباش. رئیسمون میتونه تو رومدرن به جایی که باید باشی برسونه.ادغام خودِ دژ هم میتونه سفر کنه.»
پس رئیسِ مرموز یک قدیسچطور بود؛ هرچه باشد، فقط قدیسها میتوانستندچارچوبِ آدمها را بینِ جهانها جابهجا کنند.
اما مهمتر از آن...
یه دژیمیرسید که میتونهاول سفر کنه؟
جون ناگهانهنرِ به چیزیعناصرِ شک کرد.
معبدِ بینام؟
همه میدانستند که دژِ سرورِ سایهها قابلیتِ جابهجایی دارد. چند روز پس از مرگِعجیب آن مردِ شوم، دژ به طرزِ مرموزی ناپدید شده بود؛ مردم گمان میکردند کهآمدهاند بانو نفیس آن را به یکی از قدیسهایش بخشیده، اما هیچکس با اطمینان خبر نداشت.
سرورِ سایهها... خاندانِ سایه...
جون باهنرِ شک به کیمِطراحیِ بیدارشده نگاه کرد.
هیچکس نمیدانست سرورِ سایهها از کجا آمده است. با این حال،چارچوبِ با توجه به قدرتِ عظیم و منابعِ گستردهاش، حتماً گروهی پشتش ایستادهفقط بود؛ رسیدن به تمامِ این دستاوردها برای یک بیدارشدهٔ تنها، غیرقابلتصور بود.
سرورِ سایهها حالا مرده بود و بیشک گروهی بیارباب از خود به جاادغام گذاشته بود. مردم گمان میکردند که برجِ عاج آنها را در سکوت محو کردهفاسدشده است، اما چه میشد اگر بانو نفیس کنترلِ اعضایش را به دست گرفته بود؟
این موضوعمیرسید چند چیزاول را توضیح میداد.
پرسید: «خاندانمون چند عضو داره؟»
کیمِ بیدارشده بامیداد آرامش به اوعناصرِ نگاه کرد و گفت:
«حدودِ دویست نفر. نیمی از ما مأمورِ عملیاتی هستیم و نیمِ دیگه توی جمعآوریِعجیب اطلاعات، تدارکات و ساختوساز کار میکنن. ولی نگران نباش، بیشترمون آدمای خوشبرخوردی هستیم. خیلیآمدهاند زود جا میافتی، کورسیر. فقط... غیر از رئیس، باید حواست به سه نفر باشه.»
جون کمیمیرسید خودش را جمعکاملاً کرد و پرسید:
«کیا هستن؟»
همزمان، باارائه گیجی سرش راچطور کمی تکان داد.
آسانسور همچنان داشت پایین میرفت.
آخه چقدر قراره بریم پایین؟
کیمِ بیدارشدههنرِ با لحنیعناصرِ جدی گفت:
«اول از همه... شهردارمون، آیکو. معروف به پریِ سایه. اگه شروع کرد بهامتحانپسدادهاش پولِ اجاره خواستن یا برای تجهیزاتِ مأموریت ازت پول طلب کرد، بیا پیشِکابوس من. نمیتونم تضمین کنم که جلوشو بگیرم، ولی حداقل سعی میکنم حواسشو پرت کنم.»
جون به کیم خیرهچطور ماند و سعی کرد بفهمددرزی دارد شوخی میکند یا نه.
حتماً داشت شوخی میکرد...
اما پسهنرِ چرا لحنشعناصرِ اینقدر جدی بود؟
در همینارائه حین، زنهنرِ ادامه داد:
«نفرِ دوم شاهزادهمونه، رین. اون واقعاً دخترِ فوقالعادهایه... ولی اگه رئیسمون مچتو بگیرهادغام که داری با نظرِ بد بهش نگاه میکنی، ممکنه بکشتت. و فقط برای اینکهفاسدشده بدونی، کشتهشدن به دستِ رئیسمون راهِ فراری از رنج کشیدن نیست. تازه اولِ ماجراست...»
جون سرفهای کرد.
با نظرِهنرِ بد به شاهزادهطراحیِ نگاه نکن. فهمیدم.
اما اگه اونمیداد با نظرِ بد بهطراحیِ جون نگاه میکرد چی؟
جون خیلی خودشیفته نبود، اما میدانست که مردِ کاملاً خوشقیافهای است. قدبلند،امتحانپسدادهاش سرد، با موهای سیاه و چشمانِ آبی... معروف بود که توجهِ زنانِ زیادیکابوس را جلب میکند. چیزی که در واقع برای حرفهاش کمی هم دردسرساز بود.
برای همین،میرسید جون ناگهاناول احساسِ ناراحتی کرد.
شاهزادهٔ سایهها...هنرِ آره، بهترهعناصرِ ازش دور بمونم.
پرسید: «نفرِ سوم کیه؟»
کیمِ بیدارشده نگاهِهنرِ طولانیای به اوطراحیِ انداخت و گفت:
«نفرِ سوم مردیه به اسمِ لاستر.معمولی اگه شنیدی داره دربارهٔ اعضای زنِ خاندانمونچیزها چرتوپرت میگه، فوراً بیا به من بگو.»
چهرهٔ جون در هم رفت:
«چرا؟ عادتهای ناپسندی داره؟»
از اینجور آدمها متنفر بود.
کیمِ بیدارشده کمینگاهِ مکث کرد و بعدحال ناگهان زد زیرِ خنده:
«نه... شوهرمه.هنرِ تو خونهعناصرِ روزگارشو سیاه میکنم.»
حالتِ آرام ومیداد خونسردِ چهرهٔ جون برایطراحیِ لحظهای در هم شکست.
در همانمیداد لحظه، آسانسورچطور بالاخره متوقف شد.
درها بهآرامی بازنگاهِ شدند و تالارِ زیرزمینیِحال پهناوری را نمایان کردند.
تالار شکلی استوانهای داشت و سقفش جایی بسیار بسیار بالا قرارامتحانپسدادهاش گرفته بود. جون حدس زد که آنجا قبلاً مخزنِ آب بوده،میفهمید اما حالا خالی شده و برای کاربریِ دیگری تغییر یافته است.
ابعادِ مخزنِارائه زیرزمینی همچنانهنرِ دلهرهآور بود.
با این حال، اصلاًچطور حوصله نداشت به اندازهٔبیهیچ تالارِ مخفی توجهی کند.
چون در مرکزِ آن... چیزیکاملاً ایستاده بود که نباید وجود میداشت؛دوباره چیزی که صدها متر ارتفاع داشت.
شکافی سیاه در تاروپودِعناصرِ واقعیت بود، پر ازدرزی تاریکیِ سرد و نفوذناپذیر.
در ابتدا جون خودش را جمع کرد، بامدرن این تصور که با یک دروازهٔ کابوس روبهروست.آنکه با این حال، زمزمههای دیوانهکنندهٔ ندا را نشنید...
که یعنیمیداد باید چیزِچطور کاملاً متفاوتی میبود.
یک دروازهٔ رؤیا بود.