چپتر 2539: فانتزیِ شهری
0«اوضاع چطوره؟»
سانی بیصدا عقب کشید و بافاصلهٔ چهرهای گرفته به همراهانش نگاه کرد.میدانِ هیچ حرفِ دلگرمکنندهای برای گفتن نداشت.
«راستش... یه تلهٔ مرگه.»
تالارِ تاجوتختِ قلعهٔ سراب تقریباً به همان عظمت و شکوهِدور تالارِ حصار بود. سقفِ گنبدیاش بینهایت بلند بود و رواقهایمیکرد طاقداری در طولِ تالارِ بزرگ، در میانهٔ دیوارها، امتداد داشتند.
از آنجا که سانی، افی، مورگان و موردرتِ دیگر از پلِ هوایی واردِمخفیانه دژِ اصلی شده بودند، به جای دروازههای سر به فلک کشیدهای که بهپایین طبقهٔ اصلیِ تالارِ تاجوتخت میرسید، به ورودیِ مخفیِ یکی از رواقها رسیده بودند.
سانی مخفیانه واردِ رواق شده بود و مزدورانِ مستقرزیاد در آنجا را بیسروصدا از پای درآورده بود. این کاراگر به او اجازه داد تا نگاهی به اتفاقاتِ پایین بیندازد.
انگار نیروهای مادوک آماده میشدند تا زیرِ تختِ پادشاهیِ سراب آخرین مقاومتشان را بکنند. ردیفهای نامنظمی از موانع چیده شدهکار بود و بیشمار نوچهٔ مسلح پشتشان پناه گرفته بودند، آماده تا بهمحضِ اینکه کسی دست به دروازه برد، به سمتشموانع آتش بگشایند. بدتر از آن، فاصلهٔ بینِ دروازه و موانع خیلی زیاد بود — تالارِ تاجوتخت تا این حد وسعت داشت.
آنجا یک میدانِ کشتار بود.
سانی اخم کرد؛ نمیدانست چه باید بکند. حتی اگر با شلیک از روی رواق دشمنان را دور میزدند، تعدادِ عظیمِاین مزدوران جان به در بردن از آن رگبارِ گلوله را برای هر کسی سخت میکرد — بدتر از آن، انگارنامنظمی بعضی از آنها به جای تپانچههای نیمهخودکاری که نفراتِ قبلی در دست داشتند، به تفنگهای خودکار و مسلسل مجهز بودند.
در این مقطع، سانی تعجب نمیکرد اگر میفهمید دشمن حتیوسعت یکی دو جعبه نارنجک هم جایی در تالارِ تاجوتخت انبارشلیک کرده است. یا یک راکتانداز... راکتانداز هم بالاخره وجود داشت، نه؟
چیزهایی شبیهِ این مبهماصلیِ از روزگارِ کارآگاهِ اهریمنمخفیِ در یادش مانده بود.
سانی کمی جا خورده بود.
«آخه چطور این گردنکلفتهایطبقهٔ امنیتیِ خصوصی از پلیسورودیِ هم بهتر مسلح شدن؟»
البته از طرفی، تجهیزاتِبگشایند میراثداران هم همیشه ازخیلی بیدارشدگانِ حکومت بهتر بود.
مهمتر از آن، چطور میخواستتاجوتخت با این نیروی تا دندانرواقها مسلح و کاملاً سنگرگرفته مقابله کند؟
صداهای پراکندهٔ شلیک، جیغ و انفجارهای خفهای از پشتِدشمنان دروازهٔ بسته به تالارِ تاجوتخت میرسید که لحظهبهلحظه نزدیکترگلوله میشد. قلعه هرازگاهی میلرزید و خاک از سقف میریخت...
قدیس داشت نزدیک میشد.
سانی، افی و مورگان مجبوربدتر بودند با رسیدنِ او واردِ عملداشت شوند، چه نقشهای داشتند چه نداشتند.
لحظهای همراهانش راطبقهٔ برانداز کرد و بعدورودیِ با لحنی گرفته گفت:
«گوش کنین. نقشه...»
اما بعد، سانی ساکت شد.
چون چیزی تغییر کرده بود. صدای شلیک،بینِ جیغ و انفجارهای خفه ناگهان قطع شد ونمیدانست تالارِ تاجوتخت یکباره در سکوتی وهمآور فرو رفت.
مزدورانِ پایین با اضطراباصلیِ جابهجا شدند و تفنگهایشان رایکی به سمتِ دروازه نشانه رفتند.
سانی زیرِ لب ناسزایی گفت واگر به سمتِ لبهٔ بالکن رفت؛ حستعدادِ میکرد بهمحضِ شکستهشدنِ این سکوت، اتفاقی میافتد.
و همینطور هم شد.
چی...
دروازههای سربهفلککشیده نه باز شدند و نه در هم شکستند. در عوض، بهسادگی متلاشی شدند و سیلِ عظیمی ازاین تاریکی آنها را در خود فرو برد. با هجومِ سیلابِ سیاه و ویرانگر به داخلِ تالارِ تاجوتخت، سانی فکرردیفهای کرد قلعه بهنحوی در دریاچه غرق شده است؛ اما لحظهای بعد، فهمید که این سیل هیچ ربطی به آب ندارد.
رودِ پهناورینمیدانست از تاریکیِبکند مطلق بود.
تودهٔ چرخانِ تاریکی چنان حرکت میکرد که گویی ارادهای از خود دارد؛ بامخفیانه برخورد به کفِ تالارِ تاجوتخت، به جریانهای بیشماری تقسیم شد. همچون موجی خروشانپایین میدانِ کشتار را در بر گرفت، از روی سنگرها گذشت و آنها را بلعید.
لحظهای بعد، فریادهای وحشتزده و صدای شلیک در تالارِ بزرگ پیچید. جرقههای دهانهٔ تفنگها در آغوشِباید تاریکیِ مطلق شکفتند، اما لحظهای بعد خفه شدند. پیکری باوقار زیرِ پوششِ سیلِ تاریک حرکت میکردسخت و از میانِ رگبارِ گلولهها میگذشت تا صدای مزدورانِ وحشتزده را یکی پس از دیگری خاموش کند.
سانی به خودشطبقهٔ آمد و تفنگشمیرسید را بالا آورد.
«منتظرِ چی هستین؟ بزنینشون!»
خودش اول آتش گشود و نوچههایی را هدف گرفت که از سیلِ خروشانِ تاریکیِرواق مطلق دورتر بودند. لحظهای بعد، افی و مورگان هم به او پیوستند و ازانگار موقعیتِ مرتفعِ خود استفاده کردند تا مزدوران را با دقتی مرگبار از پا درآورند.
موردرت تنها یک قدم آنطرفتر ایستاده بود وخیلی با چشمانی گشاد، منظرهٔ هولناکِ فتحِ تالارِ تاجوتختِباید قلعهٔ سراب به دستِ قدیس را تماشا میکرد.
«کارآگاه، ا... اون...»
لحظهای لکنت گرفت وبکند سپس جملهاش را باروی لحنی مردد تمام کرد:
«...فکر کنم ژانرِ اشتباهیه؟»
سانی در میانِآتش صدای گلولهباران، بهسختیفاصلهٔ سؤالش را شنید.
«آخه... داری چه مزخرفیاصلیِ میگی؟! به خودت بیامخفیِ و پناه بگیر، لعنتی!»
آن یکی موردرتباید یکه خورد و باشلیک تأخیر سرش را دزدید.
«عذر میخوام!»
سانی خشابِ خالی را بیرون انداخت و دست برد تا خشابِ جدیدی برداردکشتار که فهمید مهماتش تمام شده است. زیرِ لب لعنتی فرستاد، تفنگ را دورعظیمِ انداخت و هفتتیرش را که هنوز یک گلوله داشت، از غلاف بیرون کشید.
اما فرصتکشیدهای نکرد ازاصلیِ آن استفاده کند...
چون تانمیدانست آن موقع، کشتارحتی تمام شده بود.
تالارِ تاجوتخت بارِ دیگرطبقهٔ ساکت شد. فریادها خوابید ومخفیِ صدای شلیک هم قطع شد.
رودِ تاریکی چرخیدآتش و عقب نشست وبینِ جذبِ بدنِ قدیس شد.
قدیس که میانِ اجساد ایستاده بود،میرسید سرش را بلند کرد و نگاهِمخفیانه بیتفاوتش را به تختِ سراب دوخت.
صورتش پوشیده از دوده و خون بود؛ آنقدر زیبادشمنان که نمیتوانست متعلق به یک انسان باشد... در واقع، درسخت آن لحظه، زیباییِ غیرانسانیاش وهمانگیز و دلهرهآور به نظر میرسید.
درست در همانکشیدهای لحظه، صدای دستزدنتاجوتخت ناگهان سکوت را شکست.
سانی نگاهی به بالکنِبگشایند سمتِ مقابلِ تالارِ تاجوتختخیلی انداخت و موردرت را دید.
شاهزادهٔ هیچ به طاقی تکیه دادهمیرسید بود و با حالتی سرگرم بهمخفیانه پایین نگاه میکرد و دست میزد.
«فوقالعاده بود،نمیدانست دکتر قدیس! واقعاًحتی بینظیره. شگفتزده شدم.»
سپس به سمتِکشیدهای سانی نگاه کردتاجوتخت و لبخند زد.
«اوه، راستی.سمتش کسی عمویبگشایند منو ندیده؟»