---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2539: فانتزیِ شهری • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2539: فانتزیِ شهری

0

«اوضاع چطوره؟»

سانی بی‌صدا عقب کشید و با‌آتش​ چهره‌ای گرفته به همراهانش نگاه کرد.‌زیاد​ هیچ حرفِ دلگرم‌کننده‌ای برای گفتن نداشت.

«راستش... یه تلهٔ مرگه.»

تالارِ تاج‌وتختِ قلعهٔ سراب تقریباً به همان عظمت و شکوهِ‌زیاد​ تالارِ حصار بود. سقفِ گنبدی‌اش بی‌نهایت بلند بود و رواق‌های‌اگر​ طاق‌داری در طولِ تالارِ بزرگ، در میانهٔ دیوارها، امتداد داشتند.

از آنجا که سانی، افی، مورگان و موردرتِ دیگر از پلِ هوایی واردِ‌تعدادِ​ دژِ اصلی شده بودند، به جای دروازه‌های سر به فلک کشیده‌ای که به‌نفراتِ​ طبقهٔ اصلیِ تالارِ تاج‌وتخت می‌رسید، به ورودیِ مخفیِ یکی از رواق‌ها رسیده بودند.

سانی مخفیانه واردِ رواق شده بود و مزدورانِ مستقر‌فاصلهٔ​ در آنجا را بی‌سروصدا از پای درآورده بود. این کار‌باید​ به او اجازه داد تا نگاهی به اتفاقاتِ پایین بیندازد.

انگار نیروهای مادوک آماده می‌شدند تا زیرِ تختِ پادشاهیِ سراب آخرین مقاومتشان را بکنند. ردیف‌های نامنظمی از موانع چیده شده‌داد​ بود و بی‌شمار نوچهٔ مسلح پشتشان پناه گرفته بودند، آماده تا به‌محضِ اینکه کسی دست به دروازه برد، به سمتش‌بی‌شمار​ آتش بگشایند. بدتر از آن، فاصلهٔ بینِ دروازه و موانع خیلی زیاد بود — تالارِ تاج‌وتخت تا این حد وسعت داشت.

آنجا یک میدانِ کشتار بود.

سانی اخم کرد؛ نمی‌دانست چه باید بکند. حتی اگر با شلیک از روی رواق دشمنان را دور می‌زدند، تعدادِ عظیمِ‌سخت​ مزدوران جان به در بردن از آن رگبارِ گلوله را برای هر کسی سخت می‌کرد — بدتر از آن، انگار‌انبار​ بعضی از آن‌ها به جای تپانچه‌های نیمه‌خودکاری که نفراتِ قبلی در دست داشتند، به تفنگ‌های خودکار و مسلسل مجهز بودند.

در این مقطع، سانی تعجب نمی‌کرد اگر می‌فهمید دشمن حتی‌بینِ​ یکی دو جعبه نارنجک هم جایی در تالارِ تاج‌وتخت انبار‌بکند​ کرده است. یا یک راکت‌انداز... راکت‌انداز هم بالاخره وجود داشت، نه؟

چیزهایی شبیهِ این مبهم‌می‌رسید​ از روزگارِ کارآگاهِ اهریمن‌رواق‌ها​ در یادش مانده بود.

سانی کمی جا خورده بود.

«آخه چطور این گردن‌کلفت‌های‌باید​ امنیتیِ خصوصی از پلیس‌شلیک​ هم بهتر مسلح شدن؟»

البته از طرفی، تجهیزاتِ‌برد​ میراث‌داران هم همیشه از‌بدتر​ بیدارشدگانِ حکومت بهتر بود.

مهم‌تر از آن، چطور می‌خواست‌ورودیِ​ با این نیروی تا دندان‌مخفیانه​ مسلح و کاملاً سنگرگرفته مقابله کند؟

صداهای پراکندهٔ شلیک، جیغ و انفجارهای خفه‌ای از پشتِ‌خیلی​ دروازهٔ بسته به تالارِ تاج‌وتخت می‌رسید که لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر‌بکند​ می‌شد. قلعه هرازگاهی می‌لرزید و خاک از سقف می‌ریخت...

قدیس داشت نزدیک می‌شد.

سانی، افی و مورگان مجبور‌سمتش​ بودند با رسیدنِ او واردِ عمل‌خیلی​ شوند، چه نقشه‌ای داشتند چه نداشتند.

لحظه‌ای همراهانش را‌تاج‌وتخت​ برانداز کرد و بعد‌یکی​ با لحنی گرفته گفت:

«گوش کنین. نقشه...»

اما بعد، سانی ساکت شد.

چون چیزی تغییر کرده بود. صدای شلیک،‌بگشایند​ جیغ و انفجارهای خفه ناگهان قطع شد و‌میدانِ​ تالارِ تاج‌وتخت یکباره در سکوتی وهم‌آور فرو رفت.

مزدورانِ پایین با اضطراب‌می‌رسید​ جابه‌جا شدند و تفنگ‌هایشان را‌رسیده​ به سمتِ دروازه نشانه رفتند.

سانی زیرِ لب ناسزایی گفت و‌بدتر​ به سمتِ لبهٔ بالکن رفت؛ حس‌داشت​ می‌کرد به‌محضِ شکسته‌شدنِ این سکوت، اتفاقی می‌افتد.

و همین‌طور هم شد.

چی...

دروازه‌های سربه‌فلک‌کشیده نه باز شدند و نه در هم شکستند. در عوض، به‌سادگی متلاشی شدند و سیلِ عظیمی از‌اجازه​ تاریکی آن‌ها را در خود فرو برد. با هجومِ سیلابِ سیاه و ویرانگر به داخلِ تالارِ تاج‌وتخت، سانی فکر‌موانع​ کرد قلعه به‌نحوی در دریاچه غرق شده است؛ اما لحظه‌ای بعد، فهمید که این سیل هیچ ربطی به آب ندارد.

رودِ پهناوری‌برد​ از تاریکیِ‌آتش​ مطلق بود.

تودهٔ چرخانِ تاریکی چنان حرکت می‌کرد که گویی اراده‌ای از خود دارد؛ با‌تعدادِ​ برخورد به کفِ تالارِ تاج‌وتخت، به جریان‌های بی‌شماری تقسیم شد. همچون موجی خروشان‌نفراتِ​ میدانِ کشتار را در بر گرفت، از روی سنگرها گذشت و آن‌ها را بلعید.

لحظه‌ای بعد، فریادهای وحشت‌زده و صدای شلیک در تالارِ بزرگ پیچید. جرقه‌های دهانهٔ تفنگ‌ها در آغوشِ‌کشتار​ تاریکیِ مطلق شکفتند، اما لحظه‌ای بعد خفه شدند. پیکری باوقار زیرِ پوششِ سیلِ تاریک حرکت می‌کرد‌بردن​ و از میانِ رگبارِ گلوله‌ها می‌گذشت تا صدای مزدورانِ وحشت‌زده را یکی پس از دیگری خاموش کند.

سانی به خودش‌تاج‌وتخت​ آمد و تفنگش‌مخفیِ​ را بالا آورد.

«منتظرِ چی هستین؟ بزنینشون!»

خودش اول آتش گشود و نوچه‌هایی را هدف گرفت که از سیلِ خروشانِ تاریکیِ‌عظیمِ​ مطلق دورتر بودند. لحظه‌ای بعد، افی و مورگان هم به او پیوستند و از‌تفنگ‌های​ موقعیتِ مرتفعِ خود استفاده کردند تا مزدوران را با دقتی مرگبار از پا درآورند.

موردرت تنها یک قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود و‌بدتر​ با چشمانی گشاد، منظرهٔ هولناکِ فتحِ تالارِ تاج‌وتختِ‌کشتار​ قلعهٔ سراب به دستِ قدیس را تماشا می‌کرد.

«کارآگاه، ا... اون...»

لحظه‌ای لکنت گرفت و‌آتش​ سپس جمله‌اش را با‌بینِ​ لحنی مردد تمام کرد:

«...فکر کنم ژانرِ اشتباهیه؟»

سانی در میانِ‌دروازه​ صدای گلوله‌باران، به‌سختی‌آتش​ سؤالش را شنید.

«آخه... داری چه مزخرفی‌می‌رسید​ می‌گی؟! به خودت بیا‌رواق‌ها​ و پناه بگیر، لعنتی!»

آن یکی موردرت‌سمتش​ یکه خورد و با‌فاصلهٔ​ تأخیر سرش را دزدید.

«عذر می‌خوام!»

سانی خشابِ خالی را بیرون انداخت و دست برد تا خشابِ جدیدی بردارد‌وسعت​ که فهمید مهماتش تمام شده است. زیرِ لب لعنتی فرستاد، تفنگ را دور‌دور​ انداخت و هفت‌تیرش را که هنوز یک گلوله داشت، از غلاف بیرون کشید.

اما فرصت‌اصلیِ​ نکرد از‌می‌رسید​ آن استفاده کند...

چون تا‌برد​ آن موقع، کشتار‌بگشایند​ تمام شده بود.

تالارِ تاج‌وتخت بارِ دیگر‌باید​ ساکت شد. فریادها خوابید و‌روی​ صدای شلیک هم قطع شد.

رودِ تاریکی چرخید‌دروازه​ و عقب نشست و‌بگشایند​ جذبِ بدنِ قدیس شد.

قدیس که میانِ اجساد ایستاده بود،‌مخفیِ​ سرش را بلند کرد و نگاهِ‌مزدورانِ​ بی‌تفاوتش را به تختِ سراب دوخت.

صورتش پوشیده از دوده و خون بود؛ آن‌قدر زیبا‌خیلی​ که نمی‌توانست متعلق به یک انسان باشد... در واقع، در‌حتی​ آن لحظه، زیباییِ غیرانسانی‌اش وهم‌انگیز و دلهره‌آور به نظر می‌رسید.

درست در همان‌نمی‌دانست​ لحظه، صدای دست‌زدن‌حتی​ ناگهان سکوت را شکست.

سانی نگاهی به بالکنِ‌برد​ سمتِ مقابلِ تالارِ تاج‌وتخت‌بدتر​ انداخت و موردرت را دید.

شاهزادهٔ هیچ به طاقی تکیه داده‌مخفیِ​ بود و با حالتی سرگرم به‌مزدورانِ​ پایین نگاه می‌کرد و دست می‌زد.

«فوق‌العاده بود،‌برد​ دکتر قدیس! واقعاً‌بگشایند​ بی‌نظیره. شگفت‌زده شدم.»

سپس به سمتِ‌نمی‌دانست​ سانی نگاه کرد‌حتی​ و لبخند زد.

«اوه، راستی.‌دست​ کسی عموی‌برد​ منو ندیده؟»

ناولها | novelha.net