چپتر 3138: فصل 3138
0زمان میگذشت و جریانِ کُندکثیف و پیوستهاش امید و اندوهپوشیده را به یک اندازه میفرسود.
آسمان روشن میشد،طاعونی بعد تاریک، وافتاده بعد دوباره روشن.
پردهٔ دوردستش با دود سیاهطاعونی میشد، و سپس با خشمِمثلِ تطهیرکنندهٔ ابرهای توفانزایِ غلتان پاک میشد.
داخلِ شهرِ ویران، تنهاراهی سرسختترین زغالهای گداخته هنوزهیولای میدرخشیدند، پنهان در اعماقِ ویرانهها.
بیرون از شهر، اردوی پهناورِ ارتشِنمور فاتح زیرِ آسمانِ خاکستری آرمیده بود، غرقچشمانِ در فضای خفهکنندهٔ رنج، سردرگمی و ترس.
آفتاب که میزد، گردوخاک میشد. باران که میبارید، گِلولایهیولایی میشد. چادرها کثیف، نمور و پارهپوره بودند. آدمها پوشیده ازهیچ چرک و دوده بودند و چشمانِ عبوسشان رفتهرفته بیجان میشد.
سربازها گرسنه بودند. گرسنگی کابوسی بود که روزهای بیداریشان را تسخیر کرده بود و هر جا میرفتند و هرضیافت کاری میکردند، سرسختانه در تعقیبشان بود. دندانهای نیشش را در گوشتشان فرو میکرد، توانشان را میگرفت و عذابشان میداد.مرگشان ذهنشان را هم میجوید و ارادهشان را میفرسود. گرسنگی تنها کابوسی هم نبود که سپاهِ فولاد را تسخیر کرده بود.
طاعونی شرور به جانِ سربازها افتاده بود و جانشان را میگرفت. مثلِ هیولایی نامرئی بود که میانشان قدمطاعون میزد، نادیده و بیصدا، قربانیانش را نشان میکرد و از گوشتشان ضیافت میساخت. هیچ راهی برای دفعِ این هیولایشاهِ آدمخوار نبود، هیچ راهی هم برای مبارزه با آن. همین که نشان میشدی، کاری جز مردن از دستت برنمیآمد.
عذابِ مبتلایان به طاعون هولناک بود. مرگشان شنیع بود. با این حال، خیلی پیشتر از آنکه طاعون زندهزنده بخوردشانگرسنگی و این عذاب را تجربه کنند، بیشترشان با ضربهٔ فولادِ سرد جان میدادند — شاهِ شاهان دستورِ پاکسازیِ مبتلایانمیداد را داده بود، پس شمارِ بینهایتی به محضِ بروزِ علائم اعدام میشدند و اجسادشان در تلهای هیزمِ دستهجمعی میسوخت.
بوی گندِ گوشتِ سوخته گریزناپذیر بود. اما حتی بدتر از طاعون، ترس از طاعون بود. ترس بسیار مُسریتر از خودِ بیماری بوددفعِ و اغلب به همان اندازه مرگبار. طاعون تنها دامنِ برخی از سربازها را میگرفت، اما وحشتِ ابتلا دامنگیرِ همهٔ آنها بود. پارانویایی خورهمانندتجربه جنگجویانِ سپاهِ فولاد را نسبت به یکدیگر محتاط کرده بود و واقعیتِ ازپیشتاریکشان را به برزخی خفهکننده از شک و بیاعتمادی بدل میکرد.
و علاوهنبود بر گرسنگی،فولاد طاعون، ترس...
فشارِ فزایندهٔمیساخت محاصرهای طولانی وبرای بیرحمانه هم بود.
سپاهِ فولاد پیش از این هم در اثرِ حملاتِ بیشمار به شهرِ استوار، کبود و درهمکوبیده شده بود. بعد،گرسنگی جنگجویانِ هراس — ترسناکترین سپاهِ این لشکر — بهکلی نابود شدند. و حتی حالا که گرسنگی و بیماری داشتمیداد سربازانِ باقیمانده را از بین میبرد، شاهِ شاهان همچنان آنها را بارها و بارها به سمتِ دیوارهای قلعهٔ سنگی میفرستاد.
تا در شعلههای اژدهایشرور ترسناکی که از ویرانههایمثلِ شهرِ سقوطکرده محافظت میکرد، بسوزند.
تا در رودخانهٔ فولادِ بُرندهایطاعونی که مثلِ خندق قلعه رامثلِ احاطه کرده بود، غرق شوند.
تا برای همیشه در ابرهای غلتانِ مهِاین مورمورکننده ناپدید شوند و شبحِ شومی کهدستت ویرانهها را تسخیر کرده بود، روحشان را ببلعد.
تا ببینند رودهای خون از هرنمور بریدگیِ کوچکی که برمیدارند جاری میشود وچشمانِ در عرضِ چند لحظه جانشان را میگیرد.
وقتی خودِ فضاطاعونی دورشان میپیچید وافتاده موج برمیداشت، تکهتکه شوند.
با وجودِ خشمِ شاهِ شاهان،طاعونی سربازانش بارها و بارها درمثلِ تسخیرِ قلعهٔ سنگی شکست خورده بودند.
پس حالا فقط میتوانستند خسته به چادرهای کثیفشان بخزند،آدمخوار گرسنگی را تاب بیاورند و از سرما بلرزند، و دعاهولناک کنند که این لرزها نشانهٔ طاعونِ در حالِ پیشروی نباشد.
منتظر بمانندمیبارید تا نبردِ بعدیکثیف جانشان را بگیرد.
ترس، خستگی و فرسودگی اردوگاهِ لشکرِ فولاد رامثلِ فرا گرفته بود. خاکستری و ساکت بود و بویضیافت تعفنِ اجسادِ در حالِ سوختن در آن پیچیده بود.
در همان زمان، صحنهای کاملاً متفاوت درجانِ فاصلهای نهچندان دور، در آن سویِ گسترهٔقدم سیاهِ شهرِ سوخته در حالِ وقوع بود.
جزیرهای درخشان زیرِ آسمانی لاجوردی گسترده شده بود. بادِ گرم برگِ درختانِ بلند را نوازش میکرد تا تاب بخورند و خشخش کنند.حال جویبارهای زلال در مسیرشان به سوی دریای آرام زمزمه میکردند و هوا را از خنکایی طراوتبخش پر میکردند. به هر جا کهمحضِ چشم کار میکرد، دنیا پرطراوت و سرشار از زندگی بود. شاخهها پر از میوه بودند و بوتهها از توتهای شیرین سرریز میشدند.
گلها در چمنزارهای سبزچادرها شکوفه داده بودند و عطرِآدمها آرامبخشی از خود ساطع میکردند...
و در میانِ همهٔ اینها،جانِ صدای زلالِ خندهٔ کودکان بهنامرئی گوش میرسید که در همهجا میپیچید.
مردمی در جزیره ساکن بودند. بیشترشان یا پیر بودند یا بسیار جوان. تکیده به نظر میرسیدند،بیصدا اما رنگ داشت به صورتشان برمیگشت. سالمندان دورِ هم جمع میشدند تا حرف بزنند، استراحت کننددستت و از هدایای جزیره غذاهای سادهای بپزند. کودکان میدویدند، بازی میکردند یا در جویبارهای زلال آببازی میکردند.
جزیره کاملاً امن بود. هیچ درندهای آنجا نبودهیولای و هیچ دشمنی هم وجود نداشت. غذا لذیذعذابِ و فراوان بود و آبِ تمیز بهوفور یافت میشد.
اینجا باغِ رفاه بود و مردمی که به آنها پناه داده بود، جمعیتِ باقیماندهٔ شهر بودند — همهٔ آنهاگرسنگی بهجز جنگجویانی که از قلعهٔ سنگی در برابرِ لشکرِ متزلزلِ فولاد دفاع میکردند. با این حال، جنگجویان نیز از هدایایذهنشان باغِ روح بهرهمند میشدند، چرا که هم میوه و هم آب را میشد برداشت کرد و به دنیای بیرون برد.
حسِ عجیبی داره.
افی که روی تختی نرم در قلعهٔ سنگی ولو شدهمثلِ بود، در حالی که هنوز برای جنگیدن ضعیف بود ومیساخت داشت از زخمهای هولناکش بهبود مییافت، به سقف خیره ماند.
عجیب بود بداند که همین حالادفعِ هزاران نفر درونش زندگی میکنند —میشدی و با این حال، دقیقاً همینطور بود.
باغِ رفاه — قلمروِ سادهٔ او — را میشد بهطور خلاصهچرک تنها با چند جمله توصیف کرد. فضایی فیزیکی بود که درونِ روحشتسخیر قرار داشت. دریای روحِ او به عالمِ فانیِ کوچکی تبدیل شده بود.
در حالِ حاضر آن عالم بهاندازهٔ جزیرهایجانشان بزرگ بود، اما اگر مطلق میشد، بهاحتمالِبیصدا زیاد تا ابعادِ یک قاره گسترش مییافت.
علاوه بر این، قطعهای از قلمروِ حیات که به ارث برده بود در آن سرزمیننادیده ادغام شد و نشاطی بیکران به آن بخشید. افی میتوانست به باغِ روحش سر بزند ومردن از هدایای آن لذت ببرد. همچنین میتوانست به افراد اجازهٔ ورود بدهد یا آنها را برگرداند.
بهشتِ کوچکیمیساخت بود که درونِبرای خودش حمل میکرد.