---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2833: سوختِ تاریکی‌اش • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2833: سوختِ تاریکی‌اش

0

در یادی متفاوت غرق شد.

یادی بود‌لباسش​ مثلِ همهٔ یادهای‌درهم‌پیچیده​ دیگر، فقط هولناک‌تر.

نه... نه،‌گوشتی​ یک جای این‌چیزهایی​ یکی درست نبود.

خطری در‌میان​ این یکی‌پوستش​ نهفته بود.

چیزی که به کاسی می‌گفت هرگز نباید شاهدِ رازِ‌عذابی​ نهفته در این یاد می‌بود؛ هرگز نباید آنچه را‌نداشت​ صاحبِ اصلیِ یاد از سر گذرانده بود، تجربه می‌کرد.

اما دیگر دیر شده‌وحشتی​ بود، چون داشت آن‌میان​ را به یاد می‌آورد.

در آن‌گوشتی​ یاد، او‌میان​ موجودی درهم‌شکسته بود.

چهره‌اش که پشتِ روبندی پنهان بود، زیباییِ بی‌نظیری‌ناچیزی​ داشت. با این حال، زیرِ پارچهٔ سرخِ لباسش،‌واژه‌ای​ پایین‌تنهٔ او وحشتی درهم‌پیچیده از گوشتی غیرانسانی بود.

در این میان، چیزهایی‌واقعیت​ که زیرِ پوستش پنهان بودند،‌عذابی​ از آن هم هولناک‌تر بودند.

دیوانه بود.

واژهٔ ناچیزی مثلِ دیوانگی حقِ وضعیتِ ذهنی‌اش را ادا نمی‌کرد، اما این تنها واژه‌ای بود که کاسی می‌توانست برای‌می‌توانست​ توصیفِ وحشتِ کاملاً بیگانه، مجنون و جنون‌آمیزِ آن غرابتِ شومی که ذهنش را تسخیر کرده بود، به کار ببرد.‌هولناکِ​ درک‌ناپذیر بود؛ نادرست و به‌خاطرِ وسعتِ هولناکِ این نادرستیِ آزاردهنده، در سطحی عمیق و بنیادین به‌شکلی غریب چندش‌آور بود.

آگاهی‌اش با جهانِ پیرامون در ستیز بود. هر جا که خویشتنِ او با واقعیت‌نمی‌کرد​ تماس می‌یافت، تمامِ وجودش در عذابی مهیب و هولناک غرق می‌شد. رنجی که بی‌وقفه‌تسخیر​ می‌کشید جسمی نبود، اما دست‌کمی از آن نداشت. تمامِ هستی‌اش فرقی با شکنجه نداشت.

پس، می‌خواست این شکنجه‌واقعیت​ را بر سرِ همهٔ‌وجودش​ آدم‌های دیگر هم بیاورد.

می‌خواست هستی‌لباسش​ را از‌وحشتی​ هم بدرد.

نباید... نباید... این رو می‌دیدم...

این فکر متعلق به خودِ‌بودند​ کاسی بود، نه آن موجودِ مخوفی‌وضعیتِ​ که داشت یادش را مرور می‌کرد.

اما قدرتی‌ستیز​ برای متوقف‌واقعیت​ کردنش نداشت.

رایحهٔ مقاومت‌ناپذیر و فریبندهٔ جرقه‌های به‌جامانده از شعله را حس کرد. می‌خواست نابودشان کند... اما در عین حال‌ذهنی‌اش​ دربندشان بود، جادویشان شده بود. مسحورشان شده بود. این رایحه وجودش را از نفرتی بی‌پایان و اندوهی طاقت‌فرسا‌کار​ لبریز می‌کرد؛ گویی چیزی را حس می‌کرد که روزگاری برایش عزیز بود، اما برای همیشه از دستش داده بود.

از آن‌گوشتی​ متنفر بود... و‌چیزهایی​ در حسرتش می‌سوخت.

اما بیش از هر چیز، می‌خواست آن را‌ناچیزی​ ببلعد. جذبش کند. از هم بدرد و نابودش‌واژه‌ای​ کند، و آن را بخشی از وجودِ خود سازد.

او عذاب بود؛‌خویشتنِ​ یکی از شش‌می‌یافت​ طاعونِ رودِ بزرگ.

فاسد‌شده بود.

نه، نه، نه...

در آن یاد، عذاب روی سرِ لوایتانی هیولاوار ایستاده بود. آب‌های رودِ بزرگ در‌نمی‌کرد​ برابرِ آروارهٔ کریهش می‌شکافت و زیرِ نورِ خورشیدهای در حالِ غروب، همچون خونِ تازه‌تسخیر​ کف می‌کرد. پشتِ سرش، گله‌ای از پلیدهای آلودهٔ ترسناک روی پشتِ لوایتان خرناس می‌کشیدند.

و در اطرافِ آن، هیولاهای دریاییِ بی‌شماری با گرسنگیِ جنون‌آمیزی در چشمانشان خلافِ‌رنجی​ جریانِ آب شنا می‌کردند، که هر یک دستهٔ پلیدهای خودش را به دوش می‌کشید.‌بدرد​ پهنهٔ وسیعِ رودِ بزرگ می‌جوشید و آبِ روان با عبورِ آن‌ها از هم می‌شکافت.

ناوگانِ عظیمِ آستانه به راه افتاده بود تا یکی از آخرین شهرهای انسانی را که هنوز در مقبرهٔ آریل سرسختانه‌نمی‌کرد​ به زندگی چنگ زده بود، ویران کند. می‌خواست ویرانی و تباهی را بر سرشان آوار کند... و همچنین تا جایی که‌وسعتِ​ می‌توانست زنده‌گیری‌شان کند، تا عذابش را با آن‌ها شریک شود؛ تا هر زمان که بدن‌های شکننده و ذهن‌های شکننده‌ترشان دوام می‌آورد.

او فرماندهِ ناوگانِ آلوده بود...

یا دست‌کم‌میان​ این‌طور به‌پوستش​ نظر می‌رسید.

در حقیقت، عذاب چیزی جز یک عروسکِ‌تمامِ​ خیمه‌شب‌بازیِ شکسته نبود. عروسکی نخی بود که‌بی‌وقفه​ به ارادهٔ موجودی که نخ‌هایش را می‌کشید، می‌رقصید.

آن موجود خودش بود... خودِ‌درهم‌پیچیده​ گذشته‌اش. خودِ او، پیش از‌پوستش​ آنکه به عذاب تبدیل شود.

آن جادوگرِ مکار ذهنِ خودش را ناقص کرده بود؛ بخشِ زیادی از آن را سوزانده بود تا شبکهٔ پیچیده‌ای از شرط‌ها و ممنوعیت‌ها را جایگزینش‌مجنون​ کند. برخی از یادهایش را پاک کرده و برخی دیگر را با یادهای دروغین جایگزین کرده بود. همچنین کاری کرده بود تا عذاب تنها در‌ستیز​ چارچوبِ تنگِ کارهایی که برایش مجاز بود وجود داشته باشد، ناتوان از رهایی... و دقیقاً همان‌طور که برایش تعیین شده بود، عمل و واکنش نشان دهد.

تا به این ترتیب، حتی‌بودند​ وقتی تباهی ذهنش را بلعید،‌حقِ​ همچنان نقشه را دنبال کند.

...مدتی بعد، داشت از میانِ شهری شعله‌ور می‌گذشت. شاخک‌های بلندش او را با سرعتی خیره‌کننده‌می‌کشید​ به جلو می‌راندند، درست مثلِ حرکت در آب؛ حرکاتش سریع و پیش‌بینی‌ناپذیر بود و با‌متعلق​ ظرافتی وهم‌آور، بی‌گزند از میانِ بارانِ نیزه‌هایی که قدرتمندترین مدافعانِ شهر پرتاب کرده بودند می‌گذشت.

مدافعان قدرتمند بودند.‌پایین‌تنهٔ​ دلاور بودند. ماهر بودند‌غیرانسانی​ و سرشار از اراده...

اما در‌گوشتی​ حقیقت، از‌میان​ پیش باخته بودند.

چون امیدشان همان لحظه‌ای که‌بودند​ چشمشان به عذاب افتاد، به آن‌وضعیتِ​ شبحِ هولناکِ مصب، خاموش شده بود.

لحظه‌ای بعد، دیگر میانشان بود.

آن بو... آن بویِ دیوانه‌کننده...

گوشتِ انسان دریده می‌شد و خون روی سنگ‌فرش‌ها راه می‌افتاد. صدای جیغ‌حقِ​ می‌آمد. صدای شیون می‌آمد. زمزمهٔ دعاهایی ناامیدانه به گوش می‌رسید؛ همهٔ این‌ها در‌مجنون​ هم می‌آمیخت و نوایی سرمست‌کننده می‌ساخت که روحِ آلوده‌اش را به آواز وامی‌داشت.

حس می‌کرد شعله‌شان به‌پوستش​ درونش سرازیر می‌شود و‌ناچیزی​ تاریکی‌اش را جان می‌بخشد.

این تنها چیزی در کلِ هستی‌می‌یافت​ بود که درد به همراه نداشت، و‌رنجی​ از همین رو، شیرین‌ترین چیزِ دنیا بود.

مثلِ توفانی خونین از میانشان گذشت، قهرمانانِ قدرتمندِ عروج‌یافته را با‌بودند​ شاخک‌هایش می‌گرفت و بدنشان را از هم می‌درید. قوی‌ترها را می‌گرفت‌واژه‌ای​ و تا جلوی صورتش بالا می‌آورد تا به چشمانش خیره شوند.

این دسته‌گوشتی​ بلندتر از‌میان​ همه جیغ می‌کشیدند.

اما طولی‌میان​ نکشید که‌پوستش​ جیغ‌ها خوابید.

لحظه‌ای درنگ کرد.

آه... می‌خواستم‌لباسش​ چند نفری‌وحشتی​ رو زنده بگیرم...

کاسی دیگر چندان تواناییِ منسجم فکر کردن‌بودند​ نداشت، اما این نزدیک‌ترین تفسیری بود که‌ذهنی‌اش​ می‌توانست از تکان‌های بیگانهٔ ذهنش پیدا کند.

به روبه‌رو نگاه کرد.

آنجا، پنهان در معبدِ‌واقعیت​ آن شهرِ رو به‌وجودش​ مرگ، غنیمتش قرار داشت.

کاهنه و راهبه‌هایش.

صحنهٔ کشتارِ هولناک را‌میان​ پشتِ سر گذاشت و‌دیوانه​ به جلو هجوم برد.

اما همین که‌چیزهایی​ به مقصد رسید،‌دیوانه​ فهمید غنیمتش را دزدیده‌اند.

هیچ‌چیز داخلِ معبد تکان نمی‌خورد. هوا از بوی‌وجودش​ خون سنگین بود. همه پیش‌تر کشته شده بودند‌جسمی​ و اجسادشان به طرزِ هولناکی قطعه‌قطعه شده بود.

اعضای قطع‌شده را به‌وحشتی​ شکلِ موزاییکی جنون‌آمیز در‌میان​ تالارِ نیایش چیده بودند.

وسطِ این موزاییکِ هولناک، مردی با‌پوستش​ لباس‌های مندرس روی زمین نشسته بود‌حقِ​ و خون از تاجِ کدرش می‌چکید.

موهای کثیفش مثلِ جلبک آویزان‌بودند​ بود و نقابی از زخم‌حقِ​ را که جای صورتش بود می‌پوشاند.

«آه، عذاب...»

نگاهش کرد و پوزخند زد.

«چرا این‌قدر لفتش دادی؟»

خنده‌ای گوش‌خراش و‌چیزهایی​ جنون‌آمیز از میانِ‌دیوانه​ لبانش در رفت.

یا شاید هم هق‌هق بود.

«حرف بزن،‌لباسش​ بگو، بازم‌وحشتی​ بگو... کثافتِ بی‌ارزش...»

شمشیری یشمی در گودالی از خون‌پوستش​ جلویش افتاده بود و سایه‌ای مبهم‌حقِ​ مثلِ یک روح پشتِ سرش ایستاده بود.

شاهزادهٔ دیوانه لرزید و بعد‌بودند​ به صورتش چنگ انداخت و‌حقِ​ زخم‌های تازه‌ای رویش جا گذاشت.

«آخخخ! عذاب، عذاب... این بار‌تماس​ تقریباً تا آخرش رفتم. ولی‌مهیب​ اون آشغالِ دروغگو نذاشت رد بشم.»

با ذوقی دیوانه‌وار نگاهش کرد.

«سایه. منِ‌گوشتی​ آینده. انداختم‌میان​ بیرون، حروم‌زاده!»

خندید.

«اوه، ولی صِرفِ وجودش... گواه‌تماس​ بر اینه که یه روز‌مهیب​ موفق می‌شم. از اینجا می‌زنم بیرون.»

ساکت ماند‌لباسش​ و به‌وحشتی​ اجساد نگاه کرد.

حسرتِ از دست رفتنِ نویدِ شیرینِ‌پوستش​ گرفتنشان، شکنجه کردنشان، نابود کردنشان و‌حقِ​ گرفتنِ شعله‌شان، وجودش را پر کرده بود.

شاهزادهٔ دیوانه‌میان​ با ترحم‌پوستش​ نگاهش کرد.

«دیگه چیزی ازت نمونده، مگه نه؟ عذاب... شریکِ‌وجودش​ بیچاره‌م. خیلی وقته تو این ماجرا با همیم،‌جسمی​ من و تو. ولی حالا انگار کلاً مصرفت کردم.»

روی پا ایستاد‌پایین‌تنهٔ​ و با لبخندی‌گوشتی​ شوم نگاهش کرد.

«تو هیچ‌وقت از این مقبره بیرون نمی‌ری.‌بودند​ برای همیشه همین‌جا دفن شدی. حقته، به خاطر‌ادا​ کاری که باهام کردی... اوه، ولی غصه نخور.»

خندید.

«پام که برسه‌خویشتنِ​ بیرون، به نیکی‌می‌یافت​ ازت یاد می‌کنم.»

خاطره از هم پاشید.

ناولها | novelha.net