چپتر 2709: در کالبدِ گوشتی
0پوستِ نف از درخششی کورکننده متورم شد و دو بالِ زیبااندازه پشتش باز شد. در آسمانِ درحالفروپاشیِ شهرِ جاودان اوج گرفت وبرداشت بالا رفت تا به مصافِ پیکرِ غولپیکرِ تایتانِ اعظمِ نفرتانگیز برود.
غرق در هالهای پهناور از نورِ خالص، انگار ستارهای ثاقب از زمین شلیک میشد تانفرینِ سرِ عظیمش را بشکافد. نور و تاریکی به هم برخوردند و تاریکی شکافت تا راه بازفوری کند؛ قطراتِ بیشمارِ باران با عبورِ ستارهٔ ویرانی روشن شده بودند و همچون جواهراتی گرانبها میدرخشیدند.
همزمان، موجی از سایهها سانی را بلعید و خروشید و به غولِ سایهردایِ تبدیل شد. ردایِ یشمی او را در زرهِ سیاه و ترسناکی پوشاند. مارمتر را احضار کرد که به اوداچیِ تاریکی به طولِ دستکم ۲۰۰ متر تبدیل شد.
میتونم بهجرئتتلاشِ بگم که قدمحفظِ دیگه مسئلهای نیست...
سانی لبخند زد.
پوستهٔ او واقعاً عظیم بود... اما در برابرِ پیکرِ عجیبوغریبِ گوشتِ کاناخت کوچک به نظر میرسید و بهزحمت تا زانویش بالا میآمد.پیوندخورده میتوانست آن را بلندتر کند، اما تلاشِ لازم برای حفظِ ظهوری به این عظمت بهطورِ تصاعدی بالا میرفت؛ بهخصوص با در نظرحال گرفتنِ اینکه یک پوستهٔ مناسب چقدر باید پیچیده باشد. پس با اینکه این اندازه حدِ نهاییاش نبود، بهترین انتخاب به شمار میرفت.
بریم به جنگِ یه تایتان.
سانی یکتلاشِ قدم بهبرای جلو برداشت.
همزمان، افسونِ [نفرینِ تضعیفکننده] از خاطرهٔ نفرین را فعالپیچیده کرد؛ چهار حلقه از خاطرهٔ پیوندخورده با سایهاش هماهنگبریم با هم کار میکردند تا قدرتِ گوشتِ کاناخت را بربایند.
تأثیرش هم قدرتمند بود و همبهترین فوری، و باعث شد تایتانِ اعظمجلو هنگامِ برخاستن از دریاچه کمی تلوتلو بخورد.
تا آن موقع، نفیس تقریباً به آن رسیده بود.خروشید با این حال، بهجایِ حملهٔ مستقیم دورِ پلیدِ غولپیکرپوشاند چرخید، انگار قصد داشت از پشت به آن حمله کند.
با اینکه تایتانها عظیم بودند، نسبتاً کُند هم بودند... یا دستکم بهبهخصوص خاطرِ اندازهٔ غیرقابلتصورشان باید اینطور میبودند. در مقابل، نفیس بهشکلی باورنکردنی سریعبهترین بود، بنابراین تلاش برای دور زدنِ دشمن تاکتیکِ خوبی به نظر میرسید.
اما در واقعیت، انگار برای گوشتِ کاناخت اهمیتی نداشت که حمله از کجا میآید. پیکرِ بدقوارهاش شبیهِ انسان بود،جنگِ اما مثلِ انسان رفتار نمیکرد — بهمحضِ اینکه نفیس به پشتِ سرش نزدیک شد، شاخکهای بیشماری از گوشتِ خونآلودتأثیرش همچون جنگلی خزنده از شانههایش بیرون زدند تا او را به سیخ بکشند، در بر بگیرند و خفه کنند.
اما مشکلی نبود. بههرحال وارد کردنِ ضربهای قدرتمندشمار هدفِ اصلیِ مانورش نبود — هدفِ واقعی صرفاًتضعیفکننده این بود که پشتِ سرِ گوشتِ کاناخت قرار بگیرد.
چون حالا که نفیس پشتِموجی سرش بود، درخششِ کورکنندهاش سایهٔغولِ تایتان را روی جزیرهٔ کاخ میانداخت.
همانجا، سانی دستهٔ اوداچیِ مرگبارش راظهوری برعکس گرفت و آن را تابهخصوص دسته در آن سایه فرو کرد.
همزمان، وقتی نفیس آتش و ویرانی را بر سرِ تایتانِ اعظم فرامیخواند، نامِ کاناخت در آسمانِ درحالفروپاشی طنینانداز شد.جنگِ درحالیکه از جنگلِ شاخکهای سرخ به عقب پرواز میکرد، برکت را در هوا چرخاند و ستونِ عظیمی از شعلهتأثیرش را از تیغهاش رها کرد. انگار شمشیرش ناگهان صدها متر طول پیدا کرد و گردنِ موجود را تمیز برید.
گوشتِ کاناخت ضعیف شده بود. سپس، نفیس وشمار سانی همزمان ضربه زدند — سانی روحش راتضعیفکننده هدف گرفت، در حالی که نفیس کالبدِ جسمانیاش را.
تایتانِ اعظم به خود لرزید.
سرش در حالِ افتادنبرای بود و شکافی سوخته رویبهطورِ گردنِ پهناورش دهان باز میکرد.
با این حال، لحظهای بعد، طنابهای بیشماری از گوشت از آن زخمِ وحشتناک بیرون زدند و شکافشمار را پر کردند. سر را دوباره به گردن وصل کردند، سپس سفت شدند و بخشهای جداشده راکار به هم کشیدند. لحظهای بعد، بریدگیِ مخوف بهکلی ناپدید شد، انگار نه انگار که اصلاً وجود داشته است.
انگار روحِ آن پلیدِ مخوف هم آسیبِ چندانیشمار ندیده بود — یا شاید در یک چشمبرهمزدن،تضعیفکننده درست مثلِ بدنش، خودش را ترمیم کرده بود.
سانی چهره در هم کشید.
اوضاع قراره خیلی بد بشه.
به فاصلهٔ یکبهخصوص تپشِ قلب، گوشتِمناسب کاناخت پاتک زد.
با سرعتی غافلگیرکننده به جلو خم شد و مشتِ مخوفش را به زمینبرداشت کوبید؛ ضربهای که به لطفِ واکنشِ سریعِ سانی، تنها با فاصلهٔ یک مومیکردند از کنارش گذشت. کلِ جزیره لرزید و ترکهای روی سطحش دهان باز کردند.
همزمان، دو بازوی غولپیکرِ دیگر ناگهانسایهها در سیلابی از خون از پشتشتبدیل بیرون زدند تا نفیس را بگیرند.
دریاچه عقب نشست وبرای سپس در قالبِ موجیعظمت سر به فلک کشیده بازگشت.
این...
سانی بیشتر از صد متر با بازوی تایتانِ اعظم فاصله نداشت و مشتِ عظیمشافسونِ در دهانهای کوچک افتاده بود — کاملاً در تیررسِ ضربهٔ اوداچیاش. از قبل هم گاردِتأثیرش مناسبی گرفته بود، پس تنها یک تپشِ قلب زمان میخواست تا ضربهای ویرانگر وارد کند.
...نزدیک بود.
اما پیش از آنکه سانی بتواند برای جاخالی دادن ازتصاعدی آن ضربهٔ نابودگر به خودش دستمریزاد بگوید، گوشتِ ساعدِ غولپیکر بهحدِ خود پیچید و پیچکهای بیشماری از آن به سمتش پرتاب شدند.
این بار،میرفت هیچ وقتی برایاینکه جاخالی دادن نبود.
آن بالاها، نفیس به روحی درخشان تبدیل شده بود.بریم انفجاری قدرتمند از پیکرِ تابانش به بیرون موج برداشت وفعال دو دستی را که داشتند به او میرسیدند، تکهتکه کرد.
اما به جای نابود شدن، دستهایسایهها جدیدی از کندههای خونین رشد کردندتبدیل و دوباره به سمتش دراز شدند.
همزمان، پیچکهای سرخ سانی را در بر گرفتند. روی زرهش خزیدندمیرفت و در درزهای میانِ قطعاتش رخنه کردند. دو تا از آنها نقابِنبود کلاهخودش را سوراخ کردند و در چشمانِ پوستهٔ غولِ سایه فرو رفتند.
آسیبی کهمیرفت وارد کردندگرفتنِ چندان شدید نبود...
اما سپس اتفاقِ وهمآوری افتاد.
گوشتِ تایتانِ اعظم تنها به آسیب زدن به پوسته بسنده نکرد. بلکه رشد کردیشمی و مانندِ تومورهای بیشماری در سراسرِ پوسته پخش شد. پوسته که به شکلِ بدنِ انسانبگم ساخته شده بود، آلوده و تسلیم شد... و سپس با آن بیماریِ مهاجم دگرگون گشت.
لـ... لعنتی!
سانی بهسختی فرصتبهخصوص کرد تا ازمناسب پوستهٔ خودش فرار کند.
صدها متر دورتر از دلِ سایههابهترین بیرون آمد و نگاهی بهتزده بهجلو غولِ سایهٔ سر به فلک کشیده انداخت.
البته اگرگرانبها هنوز میشد آنموجی را چنین نامید.
گوشتِ خونین آن را در بر گرفته و در آن رخنهمیرفت کرده بود، طوری که هیچ تفاوتی با پلیدِ تایتانیِ پشتِ سرش نداشت.نبود به گوشتِ کاناخت آلوده شده بود... تبدیل به گوشتِ کاناخت شده بود.
غولِ سرخ بهبهخصوص خود لرزید، سپس یکچقدر قدم به جلو برداشت.
سپس، قدمی دیگر.
بعد، به ساعدِ تایتانِ اعظم برخوردسایهها کرد و جذبِ آن شد، و بهردایِ بخشی از آن موجودِ مخوف بدل گشت.
سانی که روی زمینِبرای درهمشکستهٔ جزیرهٔ کاخ ایستادهعظمت بود، به خود لرزید.
دیگه نمیتونممیرفت اون سایههاگرفتنِ رو حس کنم.
تنها مار توانست فرارنهاییاش کند؛ شکلِ جانورِ روحش رابریم گرفت و خزان دور شد.
پوستهٔ سانی واقعاًمیدرخشیدند و کاملاً ازسایهها دست رفته بود.