---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2709: در کالبدِ گوشتی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2709: در کالبدِ گوشتی

0

پوستِ نف از درخششی کورکننده متورم شد و دو بالِ زیبا‌خروشید​ پشتش باز شد. در آسمانِ درحال‌فروپاشیِ شهرِ جاودان اوج گرفت و‌احضار​ بالا رفت تا به مصافِ پیکرِ غول‌پیکرِ تایتانِ اعظمِ نفرت‌انگیز برود.

غرق در هاله‌ای پهناور از نورِ خالص، انگار ستاره‌ای ثاقب از زمین شلیک می‌شد تا‌احضار​ سرِ عظیمش را بشکافد. نور و تاریکی به هم برخوردند و تاریکی شکافت تا راه باز‌واقعاً​ کند؛ قطراتِ بی‌شمارِ باران با عبورِ ستارهٔ ویرانی روشن شده بودند و همچون جواهراتی گران‌بها می‌درخشیدند.

هم‌زمان، موجی از سایه‌ها سانی را بلعید و خروشید و به غولِ سایه‌تبدیل​ تبدیل شد. ردایِ یشمی او را در زرهِ سیاه و ترسناکی پوشاند. مار‌۲۰۰​ را احضار کرد که به اوداچیِ تاریکی به طولِ دست‌کم ۲۰۰ متر تبدیل شد.

می‌تونم به‌جرئت‌تلاشِ​ بگم که قدم‌حفظِ​ دیگه مسئله‌ای نیست...

سانی لبخند زد.

پوستهٔ او واقعاً عظیم بود... اما در برابرِ پیکرِ عجیب‌وغریبِ گوشتِ کاناخت کوچک به نظر می‌رسید و به‌زحمت تا زانویش بالا می‌آمد.‌می‌تونم​ می‌توانست آن را بلندتر کند، اما تلاشِ لازم برای حفظِ ظهوری به این عظمت به‌طورِ تصاعدی بالا می‌رفت؛ به‌خصوص با در نظر‌می‌آمد​ گرفتنِ اینکه یک پوستهٔ مناسب چقدر باید پیچیده باشد. پس با اینکه این اندازه حدِ نهایی‌اش نبود، بهترین انتخاب به شمار می‌رفت.

بریم به جنگِ یه تایتان.

سانی یک‌تلاشِ​ قدم به‌برای​ جلو برداشت.

هم‌زمان، افسونِ [نفرینِ تضعیف‌کننده] از خاطرهٔ نفرین را فعال‌سانی​ کرد؛ چهار حلقه از خاطرهٔ پیوندخورده با سایه‌اش هماهنگ‌سیاه​ با هم کار می‌کردند تا قدرتِ گوشتِ کاناخت را بربایند.

تأثیرش هم قدرتمند بود و هم‌سایه​ فوری، و باعث شد تایتانِ اعظم‌ترسناکی​ هنگامِ برخاستن از دریاچه کمی تلوتلو بخورد.

تا آن موقع، نفیس تقریباً به آن رسیده بود.‌بلعید​ با این حال، به‌جایِ حملهٔ مستقیم دورِ پلیدِ غول‌پیکر‌ترسناکی​ چرخید، انگار قصد داشت از پشت به آن حمله کند.

با اینکه تایتان‌ها عظیم بودند، نسبتاً کُند هم بودند... یا دست‌کم به‌به‌خصوص​ خاطرِ اندازهٔ غیرقابل‌تصورشان باید این‌طور می‌بودند. در مقابل، نفیس به‌شکلی باورنکردنی سریع‌بهترین​ بود، بنابراین تلاش برای دور زدنِ دشمن تاکتیکِ خوبی به نظر می‌رسید.

اما در واقعیت، انگار برای گوشتِ کاناخت اهمیتی نداشت که حمله از کجا می‌آید. پیکرِ بدقواره‌اش شبیهِ انسان بود،‌ترسناکی​ اما مثلِ انسان رفتار نمی‌کرد — به‌محضِ اینکه نفیس به پشتِ سرش نزدیک شد، شاخک‌های بی‌شماری از گوشتِ خون‌آلود‌واقعاً​ همچون جنگلی خزنده از شانه‌هایش بیرون زدند تا او را به سیخ بکشند، در بر بگیرند و خفه کنند.

اما مشکلی نبود. به‌هرحال وارد کردنِ ضربه‌ای قدرتمند‌ردایِ​ هدفِ اصلیِ مانورش نبود — هدفِ واقعی صرفاً‌کرد​ این بود که پشتِ سرِ گوشتِ کاناخت قرار بگیرد.

چون حالا که نفیس پشتِ‌هم‌زمان​ سرش بود، درخششِ کورکننده‌اش سایهٔ‌خروشید​ تایتان را روی جزیرهٔ کاخ می‌انداخت.

همان‌جا، سانی دستهٔ اوداچیِ مرگبارش را‌ظهوری​ برعکس گرفت و آن را تا‌به‌خصوص​ دسته در آن سایه فرو کرد.

هم‌زمان، وقتی نفیس آتش و ویرانی را بر سرِ تایتانِ اعظم فرامی‌خواند، نامِ کاناخت در آسمانِ درحال‌فروپاشی طنین‌انداز شد.‌ترسناکی​ درحالی‌که از جنگلِ شاخک‌های سرخ به عقب پرواز می‌کرد، برکت را در هوا چرخاند و ستونِ عظیمی از شعله‌واقعاً​ را از تیغه‌اش رها کرد. انگار شمشیرش ناگهان صدها متر طول پیدا کرد و گردنِ موجود را تمیز برید.

گوشتِ کاناخت ضعیف شده بود. سپس، نفیس و‌ردایِ​ سانی هم‌زمان ضربه زدند — سانی روحش را‌کرد​ هدف گرفت، در حالی که نفیس کالبدِ جسمانی‌اش را.

تایتانِ اعظم به خود لرزید.

سرش در حالِ افتادن‌برای​ بود و شکافی سوخته روی‌به‌طورِ​ گردنِ پهناورش دهان باز می‌کرد.

با این حال، لحظه‌ای بعد، طناب‌های بی‌شماری از گوشت از آن زخمِ وحشتناک بیرون زدند و شکاف‌زرهِ​ را پر کردند. سر را دوباره به گردن وصل کردند، سپس سفت شدند و بخش‌های جداشده را‌مسئله‌ای​ به هم کشیدند. لحظه‌ای بعد، بریدگیِ مخوف به‌کلی ناپدید شد، انگار نه انگار که اصلاً وجود داشته است.

انگار روحِ آن پلیدِ مخوف هم آسیبِ چندانی‌ردایِ​ ندیده بود — یا شاید در یک چشم‌برهم‌زدن،‌کرد​ درست مثلِ بدنش، خودش را ترمیم کرده بود.

سانی چهره در هم کشید.

اوضاع قراره خیلی بد بشه.

به فاصلهٔ یک‌جواهراتی​ تپشِ قلب، گوشتِ‌هم‌زمان​ کاناخت پاتک زد.

با سرعتی غافلگیرکننده به جلو خم شد و مشتِ مخوفش را به زمین‌پوشاند​ کوبید؛ ضربه‌ای که به لطفِ واکنشِ سریعِ سانی، تنها با فاصلهٔ یک مو‌دیگه​ از کنارش گذشت. کلِ جزیره لرزید و ترک‌های روی سطحش دهان باز کردند.

هم‌زمان، دو بازوی غول‌پیکرِ دیگر ناگهان‌موجی​ در سیلابی از خون از پشتش‌سایه​ بیرون زدند تا نفیس را بگیرند.

دریاچه عقب نشست و‌برای​ سپس در قالبِ موجی‌عظمت​ سر به فلک کشیده بازگشت.

این...

سانی بیشتر از صد متر با بازوی تایتانِ اعظم فاصله نداشت و مشتِ عظیمش‌مار​ در دهانه‌ای کوچک افتاده بود — کاملاً در تیررسِ ضربهٔ اوداچی‌اش. از قبل هم گاردِ‌لبخند​ مناسبی گرفته بود، پس تنها یک تپشِ قلب زمان می‌خواست تا ضربه‌ای ویرانگر وارد کند.

...نزدیک بود.

اما پیش از آنکه سانی بتواند برای جاخالی دادن از‌تصاعدی​ آن ضربهٔ نابودگر به خودش دست‌مریزاد بگوید، گوشتِ ساعدِ غول‌پیکر به‌حدِ​ خود پیچید و پیچک‌های بی‌شماری از آن به سمتش پرتاب شدند.

این بار،‌همچون​ هیچ وقتی برای‌می‌درخشیدند​ جاخالی دادن نبود.

آن بالاها، نفیس به روحی درخشان تبدیل شده بود.‌یشمی​ انفجاری قدرتمند از پیکرِ تابانش به بیرون موج برداشت و‌دست‌کم​ دو دستی را که داشتند به او می‌رسیدند، تکه‌تکه کرد.

اما به جای نابود شدن، دست‌های‌موجی​ جدیدی از کنده‌های خونین رشد کردند‌سایه​ و دوباره به سمتش دراز شدند.

هم‌زمان، پیچک‌های سرخ سانی را در بر گرفتند. روی زرهش خزیدند‌می‌رفت​ و در درزهای میانِ قطعاتش رخنه کردند. دو تا از آن‌ها نقابِ‌نبود​ کلاه‌خودش را سوراخ کردند و در چشمانِ پوستهٔ غولِ سایه فرو رفتند.

آسیبی که‌همچون​ وارد کردند‌گران‌بها​ چندان شدید نبود...

اما سپس اتفاقِ وهم‌آوری افتاد.

گوشتِ تایتانِ اعظم تنها به آسیب زدن به پوسته بسنده نکرد. بلکه رشد کرد‌ردایِ​ و مانندِ تومورهای بی‌شماری در سراسرِ پوسته پخش شد. پوسته که به شکلِ بدنِ انسان‌به‌جرئت​ ساخته شده بود، آلوده و تسلیم شد... و سپس با آن بیماریِ مهاجم دگرگون گشت.

لـ... لعنتی!

سانی به‌سختی فرصت‌جواهراتی​ کرد تا از‌هم‌زمان​ پوستهٔ خودش فرار کند.

صدها متر دورتر از دلِ سایه‌ها‌سایه​ بیرون آمد و نگاهی بهت‌زده به‌ترسناکی​ غولِ سایهٔ سر به فلک کشیده انداخت.

البته اگر‌جواهراتی​ هنوز می‌شد آن‌هم‌زمان​ را چنین نامید.

گوشتِ خونین آن را در بر گرفته و در آن رخنه‌می‌رفت​ کرده بود، طوری که هیچ تفاوتی با پلیدِ تایتانیِ پشتِ سرش نداشت.‌نبود​ به گوشتِ کاناخت آلوده شده بود... تبدیل به گوشتِ کاناخت شده بود.

غولِ سرخ به‌جواهراتی​ خود لرزید، سپس یک‌موجی​ قدم به جلو برداشت.

سپس، قدمی دیگر.

بعد، به ساعدِ تایتانِ اعظم برخورد‌موجی​ کرد و جذبِ آن شد، و به‌تبدیل​ بخشی از آن موجودِ مخوف بدل گشت.

سانی که روی زمینِ‌برای​ درهم‌شکستهٔ جزیرهٔ کاخ ایستاده‌عظمت​ بود، به خود لرزید.

دیگه نمی‌تونم‌همچون​ اون سایه‌ها‌گران‌بها​ رو حس کنم.

تنها مار توانست فرار‌خروشید​ کند؛ شکلِ جانورِ روحش را‌یشمی​ گرفت و خزان دور شد.

پوستهٔ سانی واقعاً‌گران‌بها​ و کاملاً از‌موجی​ دست رفته بود.

ناولها | novelha.net