---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2558: قلمروِ آینه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2558: قلمروِ آینه

0

خندهٔ موردرت‌متعلق​ در پهنهٔ‌مگه​ برهوت پیچید.

سپس، ناگهان به غُرشی دلهره‌آور و کرکننده تبدیل شد — چرا‌میانِ​ که میلیون‌ها ظرفِ پشتِ سرش نیز همگی به خنده افتادند. آن صحنه‌ربعِ​ چنان به‌شکلی فرازمینی وهم‌آور بود که سانی بی‌اختیار چهره در هم کشید.

«این نمایش رو تمومش می‌کنی؟»

موردرت بارِ دیگر تک‌خنده‌ای کرد و بعد‌منطقه‌ای​ با لبخندی محو به آن‌ها نگاه کرد.‌متعلق​ دریای پیکرهای بی‌حرکتِ پشتِ سرش نیز آرام گرفتند.

نفیس سر تکان داد.

«اینکه می‌گی به‌نیست​ هیچی از ما نیاز‌برخی​ نداری، یکم اغراق نیست؟»

به پشتِ سرِ او، به انبوهِ ظرف‌ها نگاه کرد — برخی از آن‌ها انسان بودند و برخی‌انسان‌ها​ هیولا. در میانِ انسان‌ها شماری بیدارشده حضور داشتند، اما بیشترشان آدم‌های عادی بودند: شهروندانِ معمولیِ ربعِ شرقی‌تنها​ که در گذشته پوست‌دزد آن‌ها را تسخیر کرده بود، تنها برای اینکه در نهایت موردرت کالبدهایشان را بدزدد.

«اگه هیچ‌چیزِ دیگه‌ای هم نباشه، برای مستقر شدن به یه جا نیاز داری. حالا که این ظرف‌ها مالِ تو هستن، خیلی‌مجبوری​ زود از جهانِ بیداری طرد می‌شن... و هر منطقه‌ای از عالمِ رؤیا که منطقهٔ مرگ نباشه، در حالِ حاضر متعلق به‌کمی​ ماست. پس مگه اینکه بخوای این دریای ظرف‌ها به یه برکهٔ کم‌عمق تبدیل بشه، مجبوری جایی برای زندگیِ اونا پیدا کنی.»

موردرت آهی حسرت‌بار کشید.

«جایی که بشه بهش گفت خونه، نه؟ چه‌انسان​ احساسِ قشنگی. خب، این واقعاً چیزیه که ردش نمی‌کنم...‌اما​ پس، نظرتون چیه دریای توفان رو به من بدین؟»

نفیس کمی‌می‌گی​ سرش را‌نیاز​ کج کرد.

«غیرممکنه.»

در واقع تسلیم کردنِ دریای توفان به موردرت برایشان غیرممکن بود. نه تنها به این دلیل که‌بهش​ ۲۴ دژ در آنجا وجود داشت... که تقریباً نیمی از آن‌ها را موردرت در زمانِ جعلِ هویتِ‌کردنِ​ بزرگانِ خاندانِ شب فتح کرده بود... بلکه آنجا بافتِ پیوندیِ میانِ قلمروهای پیشینِ سرود و شمشیر نیز بود.

به جز جادهٔ سایه در دوردست‌های شمال، در گورِ خدا، آنجا تنها راهِ‌شماری​ سفر میانِ دو بخشِ قلمروِ انسان بود — مگر اینکه کسی از دروازهٔ رؤیایی‌تسخیر​ استفاده می‌کرد که یک مطلقِ حاکم بر باغِ شب آن را باز کرده باشد.

موردرت آه کشید.

«چقدر ناامیدکننده... اونم بعد‌بیداری​ از اینکه این‌همه برای‌عالمِ​ فتحِ اون دژها زحمت کشیدم.»

سر تکان‌متعلق​ داد و‌مگه​ بعد لبخند زد.

«انگار فکر می‌کنی توی این مذاکرات دستِ بالا رو داری، ستارهٔ دگرگون، اما بذار یه‌حضور​ چیزی رو بهت یادآوری کنم. راستش رو بخوای، من برای مستقر کردنِ ظرف‌هام واقعاً نیازی‌برای​ به منطقه‌ای از عالمِ رؤیا ندارم. پس، هیچ‌چیزی برای ارائه به من نداری. دستت خالیه.»

نفیس اخم کرد‌هیچی​ و چند لحظه‌یکم​ او را برانداز کرد.

«عالمِ آینه.»

موردرت تک‌خنده‌ای کرد.

«دقیقاً. پس بالاخره یادت مونده.»

در واقع، سانی هم یادش بود. فقط‌اغراق​ نه موردرت و نه نفیس به یاد‌بودند​ نمی‌آوردند که او نیز آنجا همراهشان بوده است.

این اتفاق در گرگ‌ومیش افتاده بود، زمانی که موردرت آن‌ها را به درونِ عالمِ‌متعلق​ آینهٔ روح‌دزد کشاند. در آن زمان، عالمِ آینهٔ خودش تنها بازتابی از دریای روحش‌حسرت‌بار​ را در بر می‌گرفت، اما قلمروِ آینهٔ کوچکِ روح‌دزد بازتابِ کلِ شهر را شامل می‌شد.

حالا که موردرت مطلق شده بود و‌کم‌عمق​ قلمروِ او کاملاً تجلی یافته بود، معلوم‌کنی​ نبود عالمِ آینه‌اش چقدر پهناور و واقعی است.

شاید آن‌قدر پهناور بود‌سرِ​ که میلیون‌ها ظرف می‌توانستند‌انسان​ در آن ساکن شوند.

«عجب.»

موردرت فقط یک ملتِ یک‌نفره‌طرد​ نبود. انگار تمامِ یک پادشاهی‌منطقهٔ​ را هم درونِ خودش حمل می‌کرد.

هر آینه می‌توانست به دری رو‌برکهٔ​ به آن پادشاهی تبدیل شود —‌اونا​ دری که فقط خودش می‌توانست بازش کند.

نفیس سر تکان داد.

«بیشتر ظرف‌هات شکننده و معمولی‌ان. نیاز به غذا، پناهگاه، لباس و مراقبت دارن. حتی اگه جایی‌میانِ​ برای نگهداری‌شون داشته باشی، منابعِ لازم برای زنده نگه‌داشتن‌شون رو نداری... مگه اینکه شکارگاه‌های پهناور و مسیرهای‌کرده​ تجاری داشته باشی. بماند که می‌خوای با غصب کردنِ بدن‌های بیشتر، قلمروِ خودت رو هم گسترش بدی.»

لبخندِ کمرنگی زد.

«اون‌قدر بی‌پروا نیستی که مردمِ منو غارت کنی،‌بشه​ پس مجبوری موجوداتِ کابوس رو شکار کنی. برای همین...‌بهش​ بازم به سرزمینی نیاز داری که مالِ خودت باشه.»

موردرت آهی کشید.

«خدای من. خیلی خب، اعتراف می‌کنم... واقعاً‌اغراق​ دلم می‌خواد سرزمینی رو توی عالمِ رؤیا‌بودند​ کنترل کنم. اما هر سرزمینی به دردم نمی‌خوره.»

چیزی به سانی‌جهانِ​ می‌گفت که موردرت‌می‌شن​ حصار را طلب نمی‌کند.

«چشمش دنبالِ کدوم تیکه زمینه؟»

موردرت باور داشت که آستریون در راه‌برخی​ است و قلمروِ انسان — و همین‌طور قلمروِ‌حضور​ سایه — در نهایت به دستِ او می‌افتد.

همچنین آماده بود تا‌نیاز​ با آستریون واردِ جنگ‌نیست​ شود و نابودش کند.

به عبارتِ دیگر...

موردرت داشت برای جنگ با قلمروِ انسان‌کم‌عمق​ آماده می‌شد. فقط نه الان — نه‌کنی​ تا وقتی که هنوز به نفیس تعلق داشت.

«این... حروم‌زادهٔ روانی.»

با این اوصاف، کاملاً منطقی بود که چرا انتخابِ‌سرِ​ اولش دریای توفان است. اگر کسی می‌خواست علیه تمامِ‌شماری​ بشریت لشکرکشی کند، هیچ گزینه‌ای بهتر از آن نبود.

دریای توفان نه‌تنها به سواحلِ جنوبیِ هر دو‌عالمِ​ منطقهٔ انسانی در عالمِ رؤیا می‌خورد، بلکه مه‌آلود‌مگه​ بود و مسیریابی در آن دشواری‌های خودش را داشت.

موردرت با دانش و تجربه‌اش از دریانوردی در آب‌های مه‌آلودِ آن، می‌توانست حملاتِ غافلگیرکننده‌ای در امتدادِ ساحل ترتیب دهد و‌احساسِ​ با استفاده از مصبِ رودِ اشک به‌سرعت به سمتِ شمال پیشروی کند؛ تقریباً تا خودِ قلبِ زاغ. همچنین می‌توانست برای‌داشت​ دومین بار به دروازهٔ رود یورش ببرد و ظرفِ چند روز، اگر نگوییم چند ساعت، خودش را به حصار برساند.

از همه بهتر اینکه می‌توانست بعد از هر حمله به دلِ مهِ دریای توفان عقب‌نشینی کند و از انتقامِ آستریون در‌شهروندانِ​ امان بماند. دلیلِ عمدهٔ اینکه خاندانِ شب این‌همه مدت بدونِ محافظتِ یک فرمانروا دوام آورده بود، این بود که حمله به دریای‌هستن​ توفان ذاتاً کارِ پرخطری محسوب می‌شد — فتحِ آن تقریباً غیرممکن بود، مگر اینکه در آب‌های مرگبار و مه‌آلودش احساسِ راحتی می‌کردی.

گزینه‌ای بی‌نقص بود. در واقع آن‌قدر بی‌نقص که سانی بی‌اختیار شک کرد‌برخی​ نکند موردرت از همان اول بازگشتِ رؤیازاد را در نظر داشته و‌آدم‌های​ تا حدِ زیادی به همین دلیل چشم به خاندانِ شب دوخته است.

با این حال، دقیقاً به همین دلیل‌منطقه‌ای​ بود که نفیس و سانی هرگز اجازه نمی‌دادند‌ماست​ این مطلقِ تازه‌ظهورکرده دریای توفان را غصب کند.

اما کدام منطقهٔ دیگر در عالمِ‌برکهٔ​ رؤیا می‌توانست با آن برابری کند؟ چه‌پیدا​ جای دیگری به دردِ اهدافِ موردرت می‌خورد؟

موردرت لبخند زد.

«پس کوه‌های‌می‌گی​ تهی رو‌نیاز​ به من بدین.»

ناولها | novelha.net