چپتر 2857: تضاد
0تیغهٔ مرگ...
سانی از شنیدنِ اینکه یوریس برای کشتنِ آواتارِ ایزدبانوی حیات از سلاحِ ایزدِدقیق سایه استفاده کرده بود، تعجب نکرد. هر چه باشد، اگر گروهی پیدا میشد کهمیشدند بتواند یادگاری ایزدی را بدزدد تا خونِ طلاییِ ایزدان را بریزد، آن نُهتن بودند.
همچنین از اینکه فهمید یوریس از قبل داشت با به کار بردنِ ارادهاش در جایگاهِ یک متعالی سازگارامپراتوری میشد، جا نخورد — آنقدر که فاصلهٔ پرنشدنیِ میانِ رتبهها برای او بسیار کمتر از هر بیدارشدهٔ دیگریجنگ معنا داشت. هیچیک از آن نُهتن معمولی نبودند، پس فقط انتظار میرفت که کارها و تواناییهایشان غیرعادی باشد.
سانی همچنین یک ثانیه هم باور نکرد که یوریس تصادفاً بردهٔ کاخ و ملازمِ شخصیِبندگی امپراتور شده باشد. وقتی امپراتوری قلمروشان را فتح کرد، هیچیک از آن نُهتن دستگیر نشدند، اماآماده یوریس بهنوعی به بردگی کشیده شد. واضح بود که این کار از روی نقشه بوده است...
و از روی نقشه هم سر از معبدِ بزرگِ جنگ درآورد؛ او باثانیه دقت خودش را در دلِ تمامِ اربابانِ قبلیاش جا کرده بود تا نامحسوسکرد بازیچهشان کند. همین اتفاق برای کاهنان هم افتاد — و در نهایت برای اژدها.
پس یوریس صرفاًنقطهٔ گلوی یک ایزدآمادگیِ را نبریده بود.
آن یک ضربه، نقطهٔ اوجِ دههها آمادگیِ صبورانه برایباور زدنِ یک ضربه بود. یک عمر بندگی، رنج، برنامهریزیِ دقیققلمروشان و کینهٔ تزلزلناپذیر، وزنِ مرگباری به تیغهٔ یوریس داده بود.
سانی حاضر بود شرط ببندد که کشتنِ آواتارِ ایزدبانوی جنگ درست زمانی که دیمونها برایبندگی شورش آماده میشدند، تنها کارِ یوریس نبوده است. بهعنوانِ بردهٔ کاخ و بعداً ملازمِ امپراتور، اوآماده به انواعِ اطلاعات دسترسی داشت و بیشترِ اتفاقاتی را که در قلبِ امپراتوری رخ میداد، میدید.
جاسوسی بینقص.
سانی آهستهضربه نفسش رااوجِ بیرون داد.
اوه. حالا میفهمم.
مدتها پیش، میخواست جاسوس و قاتل شود. امانقطهٔ حالا که سانی میدانست یوریس چه کرده است،رنج فهمید که هرگز برای این کار ساخته نشده بود.
لبخندِ محوی زد.
بردهٔ معبد، بردهٔ کاخ...
جای تعجب نداشت کهمیرفت نسبت به آن حرامزادهٔثانیه رقتانگیز احساسِ نزدیکیِ عجیبی میکرد.
با این حال، داستانِ شاهکارِ یوریسنبریده چیزی نبود که در حرفهای آزاراکسصبورانه بیشتر از همه سانی را مجذوب کند.
بلکه چیزی بود کههیچیک تایرنتِ باستانی گذرا بهانتظار آن اشاره کرده بود.
برای هر نیرویی،نقطهٔ قدرتی هست کهآمادگیِ نقطهٔ مقابلش باشه...
اگر حرفِ آزاراکس باورکردنی بود، یوریس اینگونه توانستهثانیه بود آواتارِ ایزدبانوی جنگ را بکشد. مثلِ مادهشده و پادماده، برخوردِ حیات و مرگ به نابودی میانجامید.
این موضوع آشکارا به سؤالِ وسوسهانگیزِ اینکه چطور یکاوجِ متعالی توانسته بود یک موجودِ ایزدی را بکشد ربطدقیق داشت، اما حتی فراتر از آن، پیامدهایش کاملاً پرمعنا بود.
حرفِ آزاراکس تأییدِ چیزی بود که سانی به آن شک داشت و حتی خودش، هرچندتصادفاً محدود، تجربهاش کرده بود — اینکه در نبردهای مفهومی میانِ موجوداتِ رتبههای بالاتر، فقط اندازهٔبهنوعی قدرتِ شخص مهم نبود. ماهیتِ آن قدرت هم اهمیت داشت... شاید حتی اهمیتش بیشتر بود.
برای هر سرشتِ قدرتمندی، یکی بود کهصبورانه خنثیاش میکرد. و به نظر میرسید که همینتزلزلناپذیر موضوع در موردِ ارادهٔ شخص هم صدق میکند.
برای مثال، ارادهٔ سانی با قدرتِ مرگ آمیخته بود. بنابراین،تصادفاً هنگامِ درگیری با کسی — یا چیزی — که ارادهاشفتح با قدرتِ زندگی آمیخته بود، به شکلی ویژه مرگبار میشد.
این حقیقت، نوری بر ماهیتِ اسرارآمیزِ درگیریهای میانِ موجوداتِاوجِ ایزدی میتاباند. نه آنقدر که همهچیز بهروشنی دیده شود، اماکینهٔ همانقدر هم کافی بود تا ذهنِ سانی به دوران بیفتد.
با ایندیگری حال، یکهیچیک چیز روشن بود.
اگر این موضوع حقیقت داشت، پس سانی میتوانست به مرگبارترین موجودِرنج هستی تبدیل شود. نه به این دلیل که از همه قویتردرست بود، بلکه به این خاطر که از همه انعطافپذیرتر... و سازگارتر بود.
رقصِ سایه از قبل به او اجازه میداد صفتها را تقلید کند و روحِ موجوداتِامپراتور دیگر را در خود جریان دهد. اگر بر تمامِ گامهایش تسلط مییافت، احتمالاً میتوانست خودشروی را به نسخهای بینقص از هر موجودِ زندهای تبدیل کند، از جمله ماهیتِ ذاتیِ ارادهشان.
و اگر این کارگلوی را میکرد... دیگر فقطنقطهٔ نقطهٔ مقابلِ زندگی نبود.
نقطهٔ مقابلِ همهچیز میشد.
سانی نفسِ عمیقی کشید.
...درست مثلِ ایزدِ سایه.
ضعیف؟ کمرنگ؟
نه، آزاراکس کاملاً در اشتباه بود. حالا که سانی گوشهای از قدرتِغیرعادی ایزدی را دیده بود، حس میکرد میفهمد چرا ایزدِ سایه بود کهقلمروشان مرگ را آفرید، و چرا حتی ایزدانِ دیگر هم از او واهمه داشتند.
دلیلش این بود که ایزدِ سایه میتوانست بهزدنِ هر چیزی تبدیل شود، و در نتیجه قدرتِوزنِ پایان دادن به همهچیز را در دست داشت.
سانی خندید.
این همان ایزدِ صلح بود.
خورشید از ارتفاعاتِ آسمان بالا رفت و بیابانِ کابوس را در گرمایی سوزان غرقباور کرد. لشکرِ بیکرانِ نفرینشدگانِ آن ایزد زیرِ ماسهها پنهان شده بود، و آن بیروننشدند در دوردست، مقبرهای که دیمونِ هراس ساخته بود همچون اُبلیسکی سیاه سر به فلک میکشید.
سانی باضربه خستگی صورتشاوجِ را مالید.
پس آخه چطورانتظار ایزدِ سایه ازتواناییهایشان آسودگی شکست خورد؟
هیچچیز با عقل جور درنمیآمد.
آهی کشیددیگری و بههیچیک آزاراکس نگاه کرد.
«فکر کنم کشتنِ یهاوجِ ایزد، نشونهٔ سرکشیِ یوریس بود.عمر بعد از اون مطلق شد؟»
اسکلتِ باستانی باانتظار نگاهی تاریک بهتواناییهایشان او خیره شد.
«کی میدونه؟ وقتی همدیگه رو دیدیم از قبل مطلق بود.دههها البته، هرگز بر قلمروی پهناور و قدرتمندی فرمانروایی نکرد. شایعاتتزلزلناپذیر میگفتن قلمروِ رقتانگیزش فقط نُه نفر رو در بر میگرفت.»
لبخندِ کمرنگی روی لبانِهیچیک سانی نشست. حدس میزدانتظار این افراد چه کسانی بودهاند.
نُه نفرِ مقدّر... ایناوجِ یوریس رو به اربابِزدنِ وحشتناکترین قلمروِ هستی تبدیل میکرد.
البته، آنقدر زنده نماندمیرفت تا به ثمر نشستنِ مأموریتِباور هولناکِ آن نُهتن را ببیند.
این حالتِ بیمرگی که نفرینشدگانِ ایزدِ سایه تحمل میکردند را به هیچ وجه نمیشد زندگی نامید... اما از طرفی، یوریس پیش از آغازِداده جنگِ شوم مأموریتِ شخصیاش را به پایان رسانده بود. با قطعی کردنِ سقوطِ امپراتوری و کشتنِ آواتارِ ایزدبانوی جنگ، نقشِ خود را ایفاجاسوسی کرده بود. پس از آن، تنها کاری که از دستش برمیآمد پیوستن به سپاهِ دیوها و تبدیل شدن به یک سربازِ پیادهٔ معمولی بود.
سانی آهسته سر تکان داد.
چه حسی داشت؟ اینکه ببینی تمامِ هستی درزدنِ شعلههای جنگی ایزدی غرق میشود، و بدانی کهوزنِ خودت دلیلِ آنهمه مرگ، اندوه و ویرانی بودهای.
شاید یوریس از اینکه به آن درختغیرعادی مصلوب شده بود خوشحال بود، چون میدانستشخصیِ که بیش از اینها سزاوارِ عذابِ ابدی است.
یا شاید هم وقتی میدیدایزد دنیا در اطرافش از همدههها میپاشد، غرق در هیجان میشد.
در هر صورت، این موضوع به گذشتههای دور تعلق داشت. درتواناییهایشان حالِ حاضر، سانی باید با پیامدهای کارهای یوریس و آن نُهتن دستوپنجهامپراتوری نرم میکرد. باید در ویرانههای دنیایی که آنها ساخته بودند زنده میماند.
و برای ایننقطهٔ کار، اول بایدآمادگیِ به مقبرهٔ آریل میرسید.