---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2783: گردهماییِ درخشان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2783: گردهماییِ درخشان

0

در یک روزِ مه‌آلودِ تابستانی، انگار هوای پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی از نوعی تنشِ عجیب می‌لرزید. در گوشه‌ای از‌فضای​ شهر، رهگذران می‌ایستادند تا به کاروانِ خودروهای زرهیِ پی‌تی‌وی نگاه کنند که با آرایشی منظم از کنارشان می‌گذشتند. در‌شعلهٔ​ جایی دیگر، ردیفی از خودروهای مجلل از محوطهٔ یکی از خاندان‌های میراث‌دارِ سرشناس بیرون آمدند و به خیابان‌ها سرازیر شدند.

در دوردست، گروهی از نفربرهای زرهیِ حکومت که سربازانِ کهنه‌کار پشتِ برجک‌هایشان مستقر بودند، خودروی سواریِ‌دنجِ​ تنهایی را احاطه کرده بودند و موتورهایشان غرش می‌کرد. در نقطه‌ای دیگر، کالسکه‌ای باشکوه که پژواکی هیولاوار‌اما​ آن را می‌کشید، از کنارِ شهروندانِ بهت‌زده گذشت؛ فضای داخلِ کالسکه پشتِ پرده‌های مخملیِ ضخیم پنهان بود.

صحنه‌هایی از این‌موتورهایشان​ دست در سراسرِ‌نقطه‌ای​ شهر به چشم می‌خورد.

دلیلش این بود که امروز، ستارهٔ دگرگون، نفیس از شعلهٔ جاودان — ایزدبانوی درخشانِ بشریت — تمامِ قهرمانانِ قلمروِ انسان‌داخلِ​ را به یک شورا دعوت کرده بود. شهر لبریز از قدرت بود. در واقع، بیشترِ قدرتی که بشریت در اختیار‌ایزدبانوی​ داشت امروز در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی متمرکز شده بود؛ تمامِ آن اقتدار آرام‌آرام در یک نقطه به هم می‌رسید.

عمارتِ دنجِ خاندانِ شعلهٔ جاودان،‌کرده​ جایی که قرار بود این‌کالسکه‌ای​ شورای تاریخی در آن برگزار شود.

آن عمارت هم تاریخچهٔ خودش را داشت. روزگاری، خیلی پیش از این، آنجا صرفاً یکی از‌دنجِ​ املاکِ کوچکِ خاندانِ شعلهٔ جاودان بود. اما وقتی آن خاندانِ پرآوازه رو به افول گذاشت، بیشترِ زمین‌ها‌اما​ و دارایی‌هایش رفته‌رفته به فروش رفت — تا اینکه تنها همین عمارتِ دورافتاده و محقر باقی ماند.

فرمانروای آیندهٔ بشریت پشتِ دیوارهای بلندِ آن بزرگ شده بود. حالا با گذشتِ دهه‌ها،‌بهت‌زده​ خاندانِ شعلهٔ جاودان شکوهِ پیشینِ خود را بازیافته و حتی به اوج‌هایی بسیار فراتر‌چشم​ از قبل پر کشیده بود و به‌تنهایی بر قلهٔ درخشان و دست‌نیافتنیِ قدرت ایستاده بود.

در این میان، آن عمارتِ محقر به جایگاهِ آن‌نقطه‌ای​ قدرتِ متعالی در جهانِ بیداری و همچنین به مقرِّ‌گذشت​ آتش‌بانان در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی تبدیل شده بود.

امروز، دروازه‌های این ملک باز شد تا پذیرای سیلِ بی‌پایانی از‌باشکوه​ خودروها باشد. صفی حیرت‌انگیز از سرشناس‌ترین افرادِ روی زمین از آن‌ها‌پرده‌های​ پیاده شدند و با نگاه‌هایی پیچیده به عمارتِ زیبا چشم دوختند.

در میانِ آن‌ها بلبل، پیشکارِ غرب، و پروردهٔ گرگ‌ها — قدیس آتنا‌آرام‌آرام​ که به جانورِ جنگ نیز معروف بود، پیشکارِ شرق — حضور داشتند.‌تاریخچهٔ​ جت دروگرِ روح نیز در مقامِ پیشکارِ جنوب در آنجا حاضر بود.

مورگانِ دلاوری هم اینجا بود. سونگ سیشان و شش‌پژواکی​ خواهرِ متعالی‌اش — و همین‌طور شبگرد، آوارهٔ افسانه‌ای —‌کالسکه​ نیز حضور داشتند. سه قدیسِ شب او را همراهی می‌کردند.

ردِّ ویرانی و قدیس تِین،‌کرده​ تاجرِ رؤیا، به همراهِ عالی‌رتبه‌ترین‌کالسکه‌ای​ مقاماتِ عادیِ حکومت سر رسیدند.

علاوه بر آن‌ها، بیشترِ قدیس‌های بشریت نیز امروز در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی گرد هم‌کنارِ​ آمده بودند — به‌جز آن‌هایی که به گورِ خدا تبعید شده بودند و معدود کسانی‌سراسرِ​ که باید در عالمِ رؤیا می‌ماندند تا در این روزِ استثنایی کاملاً بی‌دفاع رها نشود.

تایریس از پرِ سفید، ریوالن از رزِ‌اختیار​ ایجس، دار از خاندانِ مهارانا... قدیس بلیس، قدیس‌عمارتِ​ هلی، قدیس سرس، قدیس سیورد... و بسیاری دیگر.

نمایندگانِ خاندان‌های میراث‌دارِ بانفوذی که زیرِ فرمانِ قهرمانانِ متعالی نبودند نیز اینجا حضور داشتند. همچنین عروج‌یافتگانِ برجسته‌ای‌داخلِ​ که نمایندهٔ نیروهای مختلفِ قلمروِ انسان بودند، از سپاه‌های مرزی گرفته تا اداراتِ شهری و کمیته‌های کشاورزی.‌نفیس​ افرادِ عادیِ بسیاری هم به چشم می‌خوردند، چرا که آن‌ها ستونِ فقراتِ آخرین تمدنِ بشری به شمار می‌رفتند.

تمام کسانی که چرخِ دنیا را می‌چرخاندند، در عمارتِ خاندانِ شعلهٔ جاودان گرد هم آمده بودند. وقتی پادشاهِ هیچ‌فضای​ بر تختِ رتبهٔ مطلق نشست چنین اتفاقی نیفتاده بود، از این رو بسیاری از آن‌ها نگران بودند. بقیه صرفاً‌شعلهٔ​ منتظر بودند تا در جریانِ اوضاع قرار بگیرند و با وجودِ شایعاتِ نگران‌کننده، به قلمروِ انسان اطمینانِ کامل داشتند.

با این حال، وقتی آتش‌بانانی که نگهبانِ درها بودند آن‌ها را وادار به انجامِ تشریفاتی عجیب کردند، حتی آن‌ها هم کمی‌کالسکه​ مضطرب شدند. همهٔ آن‌ها هنوز خطرِ پوست‌دزد و تدابیرِ مختلفی را که برای جلوگیری از نفوذِ ظرف‌هایش به شهرهای انسانی وضع‌بشریت​ شده بود، به یاد داشتند... این تشریفات متفاوت بود، اما آن‌قدر به آن تدابیر شباهت داشت که می‌شد هدفش را حدس زد.

چهرهٔ بسیاری‌لبریز​ از قدرتمندانِ دعوت‌شده‌بیشترِ​ در هم رفت.

با توجه به ظهورِ‌غرش​ یک مطلقِ جدید، همه فقط‌پژواکی​ یک فکر در سر داشتند.

«قراره جنگِ‌سواریِ​ قلمروِ جدیدی‌احاطه​ راه بیفته؟»

سانی برای اینکه بداند‌احاطه​ به چه فکر می‌کنند،‌می‌کرد​ نیازی به تواناییِ ذهن‌خوانی نداشت.

در سایه‌ها پنهان شده بود و با چهره‌ای عبوس مهمانانِ تازه‌وارد را زیر نظر داشت. به ردِّ ویرانی هم توجهِ ویژه‌ای نشان می‌داد؛‌عمارت​ حتی اگر تحقیقات ثابت می‌کرد که یکی از اعضایِ کادرِ قدیسِ پیر کاسی را به تله کشانده است، سانی نمی‌توانست سوءظنش را کنار‌دورافتاده​ بگذارد. قدیس کُر هنوز بخشی از قلمروِ اشتیاق بود، اما ممکن بود تحتِ تأثیرِ آستریون قرار گرفته یا به‌کل دربندِ او شده باشد.

هر چه نباشد، هیچ‌چیز آستریون را مجبور نمی‌کرد مغزِ بردگانش را طوری شست‌وشو دهد که او را بپرستند. به‌پرده‌های​ همان راحتی می‌توانست مغزشان را شست‌وشو دهد تا نفیس را بپرستند و به این ترتیب، جاسوسانی بی‌نقص درونِ قلمروِ‌درخشانِ​ او بگمارد؛ آن‌ها هنوز راهی برای ردِ چنین دستکاری‌هایی پیدا نکرده بودند، بنابراین هیچ راهی برای فهمیدنش وجود نداشت.

به هیچ‌کس نمی‌شد اعتماد کرد.

«این ماجرا‌سواریِ​ ختمِ به‌احاطه​ خیر نمی‌شه.»

هدف از شورایِ امروز پایان دادن به شایعات و مطلع‌شده​ ساختنِ قهرمانانِ بشریت از بازگشتِ آستریون بود... و همچنین آماده کردنِ‌برگزار​ نامحسوسِ آن‌ها برای درگیریِ اجتناب‌ناپذیرِ میانِ قلمروِ اشتیاق و قلمروِ گرسنگی.

نفیس در وضعیتِ دشواری قرار داشت. باید به زیردستانش دربارهٔ خطرِ آستریون اطلاع می‌داد، اما در عین حال، نمی‌توانست به‌مخملیِ​ آن‌ها بگوید که او خطرناک است؛ زیرا صِرفِ دانستنِ اینکه قلمروِ انسان ممکن است از سوی رؤیازاد تهدید شود، اعتمادِ مردم‌قهرمانانِ​ را به تواناییِ آن در محافظت از خود متزلزل می‌کرد و در نتیجه، آن‌ها را در برابرِ نفوذِ آستریون آسیب‌پذیرتر می‌ساخت.

در نهایت، تنها کاری که از دستش‌غرش​ برمی‌آمد این بود که با احتیاط روی مرزِ‌کنارِ​ باریکِ میانِ حقیقت و دروغی حساب‌شده قدم بردارد.

البته نفیس می‌خواست خیلی ساده تمامِ حقیقت را به افرادش بگوید و بگذارد خودشان با این موضوع کنار بیایند. کسانی که تابِ‌پرده‌های​ تحملش را داشتند، در مبارزه با آستریون به متحدانش تبدیل می‌شدند و کسانی که نداشتند — حتی اگر اکثریت را تشکیل می‌دادند‌قهرمانانِ​ — در عوض به مهره‌های او بدل می‌گشتند. می‌خواست سازش را پس بزند و بی‌آنکه نگرانِ جانِ خودش باشد، گلوی دشمن را بچسبد.

با این حال،‌قدرت​ سانی و کاسی او‌اختیار​ را منصرف کرده بودند.

چون این کار‌موتورهایشان​ فقط آب به‌نقطه‌ای​ آسیابِ آستریون می‌ریخت.

البته تلاش برای حفظِ ظاهرِ متمدنانه هم به نفعِ او تمام می‌شد،‌پژواکی​ اما به میزانِ بسیار کمتری. بنابراین چارهٔ بهتری نداشتند جز اینکه تاری‌ضخیم​ از فریب ببافند تا بشریت را در آن به دام بیندازند... دست‌کم فعلاً.

اما سانی همچنان حس می‌کرد از همان ابتدا، این دشمنشان بوده که همیشه ابتکارِ عمل را در دست داشته‌فضای​ است. تنها کاری که از دستشان برمی‌آمد واکنش نشان دادن به اقداماتِ او بود، و اگر جنگ‌های ایدئولوژیک ذره‌ای‌شعلهٔ​ به نبردِ واقعی شباهت داشتند، در دست نگرفتنِ ابتکارِ عمل یکی از قطعی‌ترین راه‌ها برای به کشتن دادنِ خود بود.

با این حال، اگر کسی پیدا می‌شد که در فریبکاری‌شده​ از سانی بهتر باشد... آن شخص کاسی بود. و با‌تاریخی​ همکاریِ این دو، بشریت احتمالاً چاره‌ای جز فریب خوردن نداشت.

«نفیس باید متقاعدشون کنه.»

اگر موفق می‌شد، ضربهٔ‌احاطه​ مهلکی به آستریون و‌می‌کرد​ قلمروِ وهم‌انگیزش وارد می‌آمد.

درونِ عمارت، مهمانان‌تنهایی​ به سالنی وسیع‌موتورهایشان​ سرازیر شده بودند.

ناولها | novelha.net