چپتر 2293: لذتهای ظریفِ زندگی
0بعد ازسرو کوکتلها، نوبتِشیرینیهای شیرینیها بود.
شیرینیها زیبا و خوشمزه بودند؛ البته نه به خوشمزگیِ چیزهایی کهمیبرد رین به آنها عادت داشت، چرا که با پنکیکها و وافلهایحالا برادرش حسابی لوس شده بود. هرچند تنوعِ کارهای برادرش کمی محدود بود...
رین با خوردنِ یکهمین اکلرِ خوشرنگولعاب، بیاختیار ازبار روی لذت لبخند زد.
«بهتره کاستردگذراند رو همظریفِ بهش یاد بدم؟»
همهچیزِ آن روز صبح فوقالعاده بود. لباسهای زیبایشان،چیزیه فضای داخلیِ شیکِ کافه، چشماندازِ درخشانِ دریاچهٔ آینه، کوکتلهاییموجوداتِ که با تجمل سرو میشدند، شیرینیهای ظریف و خوشمزه...
«آه، این همونلذتهای چیزیه که توبینصیب زندگیم کم داشتم!»
سالهای آخرِ نوجوانیاش در قلبِ زاغ و به شکارِ موجوداتِ کابوس گذشته بود. آنشهرهای زمان شهر هنوز داشت از پایه ساخته میشد و بیشترِ جمعیتش را پناهندگانِ آوارهخیلی تشکیل میدادند. کارهای زیادی برای انجام دادن وجود داشت، اما خبری از ظرافتهای فرهنگی نبود.
بعدها، رین سر از خطِ مقدم درآوردمانده و پس از پایانِ جنگ هم وقتشواقعاً را میانِ مهندسان و کارگرانِ پرمشغله گذراند.
تا آن زمان از لذتهای ظریفِ زندگی بینصیب مانده بود، برای همین داشت از این فرصتِ نادر لذت میبرد تا برای یک بار هم کهمیشد شده حس کند واقعاً یک دختر است. علاوه بر این، شهرهای نوپای عالمِ رؤیا حالا مکانهایی مثل اینجا داشتند، و همینطور تئاتر، اپرا، سالنهای رقصمهندسان و خیلی چیزهای دیگر. مردم میخواستند بعد از کارِ سخت از اوقاتِ فراغت و سرگرمی لذت ببرند، بنابراین فرهنگِ فراغتِ محلی بهسرعت در حالِ توسعه بود.
با رسیدنِ خوراکیهای لذیذِ جدیدزندگی و کوکتلهای زیبا، رین، تلهنادر و تامار با آرامش گپ میزدند.
«واقعاً حسِ عجیبی داره. حالا که دیگه خبری از خردایش نیست، جزایرِ زنجیری کاملاً فرق کردن. اونجا خیلی امنتر شده و میتونیم هرچقدرهمینطور دلمون میخواد اوج بگیریم. البته موجوداتِ کابوس هم به همون اندازه احساسِ آزادی میکنن، برای همین حتی اونایی که قبلاً یه جا میموندنرسیدنِ هم الان دارن اینور و اونور میرن. حسابی بلبشو شده، ولی بهمحضِ اینکه جزیرههای اطرافِ پناهگاه رو پاکسازی کنیم، آمادهٔ پذیرشِ مهاجرها میشیم...»
«دارن روی ساختِ کشتیهای پرندهٔ بیشتری کار میکنن. الان چند هزار نفر از آتشبانها هستن، ولی فقط یه دونه زنجیرشکن داریم... متأسفانه با اینکه ساختنِ یهداشتند کشتیِ پرنده اونقدرها هم سخت نیست، ولی ساختنِ کشتیای که با اولین نشونهٔ خطر متلاشی نشه، یه مشکلِ بزرگه. پس فعلاً تو این زمینه شانسِ زیادیلذیذِ نیاوردیم. در عوض، طلسمسازهای ما دارن بهعنوانِ یه اقدامِ موقت سعی میکنن پژواکهای پرنده بسازن، ولی سرعتِ ساختشون به اندازهٔ کافی بالا نیست. فقط استادها یدونه میگیرن.»
«...اوه، نمیدونم. این روزا خیلی سرم شلوغه. راستی دخترا، شنیدین؟ ظاهراً قدیس تِین داره روی یه نسخهٔموجوداتِ جدید از رؤیاشهر کار میکنه، نسخهای که مخصوصِ عالمِ رؤیا طراحی شده. قراره بهعنوانِ یه فضای ارتباطیانجام بینِ شهرهای مختلف عمل کنه، و همینطور یه ابزارِ آموزشی برای آماده کردنِ شهروندای عادی برای کابوسِ اول.»
تل بیاختیار آه کشید.
«واقعاً؟ اوه! محشر میشه. من عاشقِنادر جزایرِ زنجیریام، ولی گیر افتادن اوناست بالا تو شمال بعضی وقتا خیلی خستهکنندهست.»
کوکتلش را جرعهای نوشید، با حالتی غایب درهمین چهرهٔ بینهایت زیبایش به دریاچهٔ آینه نگاه کرداست و سپس رو به رین و تامار کرد.
«حالا که حرفِ کابوسها شد...»
حالوهوای شادگذراند ناگهان کمیظریفِ سنگین شد.
دخترِ موطلاییبینصیب چند لحظههمین مکث کرد.
«دارم به این فکر میکنم کهبینصیب نهایتاً تا یک سالِ دیگه به مصافِکند کابوسِ دوم برم. شما دو تا چطور؟»
گرچه مستقیم نپرسید، اما سؤالِ اصلیاش کاملاً روشنچیزیه بود. تل داشت میپرسید که آیا میخواهند باشکارِ او به مصافِ کابوسِ دوم بروند یا نه.
برای یک بیدارشده، سؤالی صمیمانهتر از این وجودهمین نداشت. و هیچ نشانهای هم روشنتر از ایناست نبود که آن شخص چقدر به آدم اعتماد دارد.
رین هم دلشمانده گرم شد ونادر هم حسرت خورد.
نگاهِ کوتاهی بهلذتهای تامار انداخت وبینصیب بعد لبخندِ ملایمی زد.
«خب... من به دلایلِشیرینیهای مختلفی نمیتونم. ولی تامارچیزیه اتفاقاً تو همین فکر بود.»
رین از خدایش بود که با تل و تامارفرصتِ به مصافِ کابوسِ دوم برود... با این حال، اوشهرهای حاملِ طلسمِ کابوس نبود و به همین دلیل، نمیتوانست.
او در مسیرِمانده متفاوتی نسبت بهنادر آنها قدم برمیداشت.
تامار باگذراند آرامش سرظریفِ تکان داد.
«راستش، من از قبل هستهٔ اصلیِ دسته رو جمع کردم، از جمله یه درمانگر... و چندشکارِ نفر هم تو ذهنم هستن که میخوام جذبشون کنم. اگه قرار نیست تیمی از وابستگانِ خاندانتزیادی تشکیل بدی، خوشحال میشیم با ما باشی. بالاخره، سخته جنگجویی همترازِ تل از پرِ سفید پیدا کرد.»
گوشهٔ لبشگذراند نامحسوس به سمتِزندگی بالا کج شد.
تل لحظهای بیحرکت ماند، بعدفرصتِ گلویش را صاف کرد تاواقعاً لبخندِ خجالتزدهاش را پنهان کند.
«اوه... خب،گذراند پربیراه نمیگی. منزندگی واقعاً خیلی نیرومندم.»
با عجله کوکتلش را برداشت،ظریف جرعهٔ بلندی نوشید و بعد باسالهای همان لحنِ آرامِ همیشگیاش اضافه کرد:
«در حالِ حاضر، هیچکسِ دیگهای تو پرِ سفید نیستفرصتِ که بتونه با من واردِ کابوس بشه. پس... خیلی بهنوپای اون دستهت علاقه دارم، تامار. اونا هم از آتشبانان هستن؟»
تامار سرشبینصیب را به نشانهٔفرصتِ منفی تکان داد.
«نه. ولی ما... فکرظریفِ کنم با هم تمرین میکنیم.فرصتِ و مربیمون یه اهریمنِ واقعیه.»
رین وانمودسرو کرد کهشیرینیهای سرگرمِ لیوانش است.
البته که تامار داشت دربارهٔ خاندانِ سایه حرف میزد. بر کسی پوشیده نبود که برادرش و سایهٔ باوقارش، قدیس، داشتند زیردستانشرؤیا را برای خطراتِ کابوسِ دوم آماده میکردند. تامار، تل، ری و فلور — دو جنگجوی مخوف، یک دیدهبانِ گریزپا و یک درمانگر.بنابراین این هستهٔ خوبی برای یک دسته از مدعیان بود. با حضورِ چند فردِ بااستعدادِ دیگر، شانسِ بسیار خوبی برای استاد شدن داشتند.
«من کِی استاد میشم؟»
رین نمیدانست، چون اوضاعظریفِ در آن جبهه مبهمهمین بود و بهکندی پیش میرفت.
کوکتلش را تمام کرد، پیشخدمتی را صداهمون زد و به او لبخند زد؛ لبخندیقلبِ که باعث شد مردِ جوان سرخ شود.
«میشه صورتحساب رو بیارید؟»
سپس، رین بهمانده دوستانش نگاه کردنادر و نیشخند زد.
«میدونین برنامهٔگذراند بعدی چیه،ظریفِ مگه نه؟»
تامار و تلمیشدند با تردید بهاین یکدیگر نگاه کردند.
«چی؟»
رین آهِ کشداری کشید.
«آه، این میراثدارای چشموگوشبسته...»
«...خرید!»