---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3088: مرگ یا رهایی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3088: مرگ یا رهایی

0

واقعیتِ نبرد عوض شد. پیش‌تر‌سینهٔ​ با ارتشی از قدیس‌های آلوده‌طبقه​ و فرمانده‌شان، تایتانِ یشمی، روبه‌رو بودند.

اما حالا با ارتشی از قدیس‌های آلوده، تایتانِ یشمی و‌پوسته‌ای​ دشمنِ واقعی روبه‌رو بودند—موجودی مغاکی و هولناک که حضورش را‌پلیدش​ پنهان کرده بود، اما بی‌شک بزرگ‌ترین تهدید به شمار می‌رفت.

پس استراتژی‌شان هم باید عوض می‌شد. اما پیش از آن، سانی و نفیس باید به ماهیتِ واقعیِ دشمنانشان پی می‌بردند. برای‌چالشی​ مثال... گولم‌های سنگی که پیش‌تر با آن‌ها جنگیده بودند، صرفاً پوسته‌هایی بودند که موجودِ تاریکی برای پنهان شدن از نورِ نف‌درک‌ناشدنی​ به کار می‌گرفت. به‌محضِ اینکه بقایای تاریکیِ درونشان از بین می‌رفت، گولم‌ها درست مثلِ همان سازه‌های بی‌جانی که بودند، از هم می‌پاشیدند.

اما حسابِ تایتانِ یشمی جدا بود. او پوسته‌ای بی‌جان نبود؛ سانی می‌توانست روحِ فاسدشده‌اش را حس کند و کاسی‌رتبه​ می‌توانست حقیقتِ وجودِ پلیدش را بخواند. این یعنی با موجودی زنده طرف بودند، با این حال، به نظر می‌رسید پیچکِ‌باخت​ مغاکیِ تاریکی دارد این موجود را مثلِ عروسکی خیمه‌شب‌بازی کنترل می‌کند... پس اگر آن پیچک از بین می‌رفت چه می‌شد؟

تایتانِ یشمی‌باستانی​ هم از‌خودش​ هم می‌پاشید؟

یا صرفاً از چنگِ نفوذِ‌سازه‌های​ موجودِ تاریکی رها می‌شد و‌پوسته‌ای​ همچنان تهدیدی مهیب باقی می‌ماند؟

سانی و نفیس به‌شدت نیاز‌خودش​ داشتند پاسخِ این سؤال و‌رتبه​ خیلی سؤال‌های دیگر را بدانند.

با رسیدن به ویرانه‌های پهناورِ آمفی‌تئاترِ باستانی، سانی شیرجه زد تا خودش را به سینهٔ تایتانِ یشمی‌هرچه​ بکوبد. هرچه باشد، آن دو در رتبه و طبقه برابر بودند—حتی اگر فقط یک تجسم از سانی‌سربه‌فلک‌کشیده​ واردِ نبرد می‌شد، باز هم اطمینان داشت که می‌تواند چالشی جدی برای آن غولِ سنگیِ سربه‌فلک‌کشیده بیافریند.

اما با نزدیک شدن‌خودش​ به تایتانِ یشمی، این‌باشد​ اطمینان به‌سرعت رنگ باخت.

از این فاصلهٔ نزدیک، می‌توانست به‌وضوح ببیند چه چیزی پشتِ‌پوسته‌ای​ نقابِ تایتانِ منفور پنهان شده است... تاریکیِ پهناور، نفوذناپذیر و‌پلیدش​ درک‌ناشدنی. و با یورشِ برق‌آسای سانی، آن تاریکی به حرکت درآمد.

تاریکیِ عنصری که شهرِ باستانی‌خودش​ را در خود غرق کرده‌رتبه​ بود نیز هم‌پای آن تکان خورد.

در یک آن، درخششِ زیبای فانوس‌های بی‌شماری که شهر را روشن می‌کردند کم‌سو شد، و نورِ درخشانِ‌هرچه​ نف نیز همین‌طور. تاریکی خروشید و نور را بلعید. سانی به خودش که آمد، در محاصرهٔ گستره‌ای بی‌نور‌بیافریند​ بود. کور شده بود و قدرتش تحلیل می‌رفت؛ اراده‌اش زیرِ بارِ خردکنندهٔ نیتِ شومِ دشمن به‌سختی مقاومت می‌کرد.

قدیس دور بود، برای همین سانی نمی‌توانست چیزی ببیند. با این حال، هنوز‌فقط​ می‌شنید—صدای ترک‌خوردنِ کفِ آمفی‌تئاترِ باستانی را زیرِ چکمهٔ تایتانِ یشمی شنید، و همین‌طور نالهٔ‌به‌سرعت​ عمیق و پرطنینی که از ساییده شدنِ صفحاتِ عظیمِ زرهِ سنگ‌مانندش به یکدیگر برمی‌خاست.

غولِ نفرت‌انگیز که در تاریکی پنهان شده بود، دستش را حرکت‌بی‌جان​ می‌داد تا راهِ دشمن را سد کند... تا سانی را مثلِ‌این​ یک حشره له کند. انگار حملهٔ جسورانهٔ سانی محکوم به شکست بود.

اما این موضوع اهمیتی نداشت.

هدفش صرفاً این بود که‌سؤال‌های​ حواسِ تایتانِ یشمی را برای‌پهناورِ​ لحظه‌ای پرت کند، نه چیزی بیشتر.

حملهٔ اصلی از پشتِ سرش‌سینهٔ​ می‌آمد، جایی که نفیس مثلِ‌طبقه​ ستاره‌ای درخشان پهنهٔ تاریک را می‌شکافت.

با بالا بردنِ برکت، تیغهٔ از پیش کورکننده‌اش از نوری‌پوسته‌ای​ نابودگر لبریز شد. و وقتی آن را در هوا چرخاند،‌پلیدش​ شهرِ پهناور برای لحظه‌ای در درخششی سپید و خالص غرق شد.

پرتوی از نورِ سپیدِ بی‌نقص‌خودش​ تاریکی را شکافت، خودِ واقعیت را‌طبقه​ برید و لبه‌های ازهم‌گسیخته‌اش را سوزاند.

تایتانِ یشمی نتوانست به‌موقع به حملهٔ ستارهٔ دگرگون واکنش نشان دهد؛ در واقع، اصلاً‌خودش​ فرصتی برای واکنش نبود. هر چه باشد، پرتویی که رها کرده بود نورِ خالص‌داشت​ بود و با سرعتِ نور حرکت می‌کرد و در یک آن در هدفش فرورفت.

اما هدفش‌باستانی​ آن غولِ‌خودش​ پلید نبود.

در عوض، پرتوِ نورِ ویرانگر هوای بالای شانهٔ تایتانِ اعظم را سوزاند،‌نبود​ از آن گذشت و در تاریکیِ ژرفِ شاخکِ غول‌پیکری که پشتِ قامتِ‌موجودی​ سر به فلک کشیده‌اش پنهان بود، فرو رفت. بعد، برقی کورکننده زد.

برای یک لحظه، دنیا به ورطهٔ سپید و ویرانگری بدل‌رتبه​ شد. تاریکیِ عنصریِ تحتِ فرمانِ تایتانِ یشمی در موجِ بی‌رحمِ‌می‌تواند​ آن شسته شد و سانی از آن زندانِ کورکننده رهایی یافت.

با این حال، هنوز نمی‌توانست چیزی ببیند یا سایه‌ای را حس‌آمفی‌تئاترِ​ کند؛ در دنیای سراسر خلوص و بی‌نقصی که نفیس به واقعیت کشانده‌فقط​ بود، هیچ سایه‌ای وجود نداشت. بعد، موجِ انفجارِ عظیم از راه رسید.

جرمِ تصورناپذیرِ تایتانِ یشمی از سانی در برابرِ آن محافظت کرد، اما باز هم‌تجسم​ حس کرد انگار وزنِ تمامِ رشته‌کوهِ بالای سرش ناگهان به او کوبیده شده است.‌رنگ​ مثلِ عروسکی پارچه‌ای به عقب پرتاب شد و استخوان‌هایش زیرِ آن فشارِ سهمگین ناله کردند.

حتی نمی‌خواست به این فکر کند که تایتانِ‌حسابِ​ یشمی که بیشترِ ضربهٔ ویرانگر را با پشتش‌کند​ دفع کرده بود، چقدر محکم ضربه خورده است.

سانی تقلا می‌کرد خودش را در‌سینهٔ​ هوا نگه دارد که غرشِ کرکنندهٔ‌برابر​ انفجار همچون بهمن بر سرش آوار شد.

وقتی حجمِ بی‌حسابی از هوا هجوم آورد تا خلأِ ناشی از گرمای سوزان و نیروی ویرانگرِ‌بکوبد​ انفجارِ عظیم را پر کند، بادی توفانی برخاست. تازه آن موقع بود که درخششِ سپیدی که دنیا‌سنگیِ​ را در خود بلعیده بود کمی فروکش کرد و سانی توانست اشکالِ تارِ چکیده‌سنگ‌های اطراف را ببیند.

نورِ کورکننده آرام‌آرام‌شیرجه​ محو شد و تاریکی‌هرچه​ دوباره به درون خزید.

نخستین چیزی که سانی دید، قامتِ تلوتلوخورانِ تایتانِ یشمی بود؛‌پوسته‌ای​ زرهِ سیاه و هراس‌انگیزش ترک برداشته و چنان داغ شده‌پلیدش​ بود که درخششی تند و گداخته از آن ساطع می‌شد.

بعد، نگاهِ‌آمفی‌تئاترِ​ سانی به پشتِ‌خودش​ غولِ پلید چرخید.

و آنجا، دید...

شاخکی غول‌پیکر که در‌خودش​ نورِ رنگ‌باخته نمایان شده بود؛‌رتبه​ پاره‌پاره و در حالِ تشنج.

از بدنِ تایتانِ یشمی گسسته و جدا شده‌حسابِ​ بود و در هوا شلاق می‌خورد، در حالی‌کند​ که رودهایی از تاریکیِ مایع از اعماقش بیرون می‌ریخت.

غولِ سر به فلک کشیده که از مهارِ آن وحشتِ مغاکی رها شده بود،‌فقط​ تلوتلو خورد و به زانو درآمد. ضربهٔ سقوطش میدانِ نبردِ تَرَک‌خورده و ذوب‌شده را‌به‌سرعت​ لرزاند. سانی به غولِ زانوزده خیره ماند و لحظه‌ای نفس کشیدن از یادش رفت.

یالا... بمیر!

از ته‌دل امیدوار بود که تایتانِ اعظم مانند‌باشد​ پوسته‌ای توخالی فرو بریزد و پودر شود و خودش‌اطمینان​ را از معادلهٔ مرگبارِ این نبردِ شوم حذف کند.

اما التماسِ خاموشِ سانی بی‌پاسخ ماند. تایتانِ یشمی به‌جای فروپاشی، سرش را آهسته‌می‌توانست​ بلند کرد و با کینه‌ای به‌مراتب بیشتر به او خیره شد. ناگهان، اقیانوسِ خفه‌کنندهٔ‌حال​ ارادهٔ پلیدش حتی خردکننده‌تر از پیش شد، گویی از باری فلج‌کننده رهایی یافته بود.

و جایی در پشت‌سر، در دوردست... با‌بکوبد​ دیدنِ نورهای شهرِ باشکوه که یکی پس‌فقط​ از دیگری خاموش می‌شدند، چشمانِ سانی گشاد شد.

غیابِ نور، شاخکِ عظیمِ دوم از‌دیگر​ تاریکیِ مطلق را نمایان کرد که‌باستانی​ از شکافِ بزرگِ آن‌سوتر بالا می‌آمد.

چهرهٔ سانی در هم ریخت.

زیرِ لب ناسزا گفت.

لعنت به‌آمفی‌تئاترِ​ همه‌چی... اَه، دیگه‌خودش​ نمی‌خوام مقدّر باشم...

ناولها | novelha.net