چپتر 3006: موهبتهای یک کابوس
0طولی نکشید که به دریاچهٔ محوشونده رسیدند — تامار پژواکش، یعنی آن گرگِ عجیبالخلقه را احضار کردخدایی و تل شیردالی را که از مادرش به ارث برده بود. جون هم مرکبی داشت — پژواکی خوشتراشاضافه که اگر جون میخواست جلبِ توجه کند، بیشک در خیابانهای حصار نگاهِ همه را به خود خیره میکرد.
رین همراه تامار سوارِ پژواکِ گرگ شد. پیشتر دوستانشاتفاقی را در جریانِ اتفاقاتِ اخیر گذاشته بود، پس حالاتوی نوبتِ خودش بود که حسِ کنجکاویاش را ارضا کند.
«کابوستون خیلی طولنمیتونست کشید. دقیقاً اونجاخورشیدکُش چه اتفاقی افتاد؟»
تامار بیدرنگارضا جواب نداد.خیلی سرانجام آهی کشید.
«همینجا اتفاق افتاد، توی میکتلان... منظورم توی گورِ خداست. فقط نه اینمنظورم گورِ خدایی که ما میشناسیم — توی گورِ خدایی که خیلی وقتآسمونش پیش وجود داشت، قبل از اینکه آسمونش با پردهای از ابر پوشیده بشه.»
لحظهای ساکت ماندکابوستون و بعد باکشید لحنی گرفته اضافه کرد:
«با این حال بازم جهنم بود. جنگلِ سرخ به اندازهٔ امروز قوی نبود، چون بدونِ پردهٔ ابر عمراً نمیتونست روی سطحِپلیدها خورشیدکُش جای پایی باز کنه. آها، خورشیدکُش اسمیه که مردمِ میکتلان روی این اسکلتِ عظیم گذاشته بودن، و میکتلان هم کلمهشونکتزلکان برای گودالها بود. جنگل بازم پر از پلیدها بود، بازم مدام رشد میکرد و بیامان بود... بازم منبعِ بیپایانِ تباهی بود.»
تامار نفسشارضا را آرامخیلی بیرون داد.
«ما نقشِ جنگجوهای بیدارشده رو توی درگیریِ بینِ دو قطبِ قدرتِ متعالیِمنظورم میکتلان گرفتیم. یکیشون کتزلکان بود، مارِ بالدار. اون یکی هم به شاتانا معروفپردهای بود. اون دو تا... نظراتِ متفاوتی دربارهٔ سرنوشتِ این سرزمین و مردمش داشتن.»
سرش را تکان داد.
«بومیها باور داشتن که خورشیدکُش هنوز زندهست، و جنگلِ سرخ تجلیِ ارادهٔ اون برای تولدِ دوبارهست. پسکلمهشون ورطهٔ سپید — آسمونِ بالای گورِ خدا — برای این بود که نذاره اون هرگز کامل بشه.بیدارشده و وظیفهٔ مقدسِ مردمِ میکتلان این بود که مطمئن بشن خورشیدکُش هرگز ورطهٔ سپید رو شکست نمیده.»
تامار چند لحظهکابوستون مکث کرد وکشید بعد ادامه داد.
«مشکل این بود که مردمِ میکتلان هم درست مثلِ جنگلِ سرخ توی گودالها گیرخداست افتاده بودن، گمشده در تاریکیِ ابدی. و بدونِ دسترسی به سطح، داشتن آرومآروم منقرضبشه میشدن. انقراضشون توی زمانِ کابوس هنوز واضح نبود، ولی پیشبینیش راحت بود. برای همین...»
چهرهاش در هم رفت.
«برای همین، شاتانا میخواست کاری در این مورد بکنه، حتی اگه به قیمتِ پشت کردن به وظیفهٔکلمهشون مقدسِ نگهبانی از خورشیدکُش تموم میشد. از اون طرف، کتزلکان بهشدت مخالفِ خیانت به هدفشون بود. پسبیدارشده اون دو تا مقابلِ هم قرار گرفتن و اختلافِ نظرشون در نهایت به دشمنیِ آشکار تبدیل شد.»
تامار لبخندِ تلخی زد.
«خلاصه بگم، ما باید انتخاب میکردیمسرانجام که به شاتانا کمک کنیم موفق بشه،گورِ یا به کتزلکان کمک کنیم جلوشو بگیره.»
رین کمیارضا مکث کردخیلی و بعد پرسید:
«خب، شما چی انتخاب کردین؟»
تامار به روبهرو خیره شد.
«من و تل میخواستیم از کتزلکان حمایت کنیم، در حالی که ری و فلور میخواستن از شاتانا و دختراش حمایتپیش کنن. آخر سر جون رأیِ تعیینکننده رو داد و کتزلکان رو انتخاب کرد — نه به خاطرِ اینکه با عقایدِسرخ کتزلکان موافق باشه، بلکه صرفاً چون کتزلکان خیلی قویتر بود و طرفِ اون بودن شانسِ زنده موندنمون رو بالا میبرد.»
چند لحظه ساکت شد.
«پس ما به جناحِ شاتانا نفوذ کردیم، نقشههاش رو لو دادیم و به کتزلکان کمکعظیم کردیم قبل از اینکه بتونه پردهٔ ابر رو بسازه، بکشتش. منظورم خودش و آدمهاشه. و اینطوریداد تمدنِ میکتلان رو محکوم کردیم که خیلی زودتر از چیزی که قرار بود، از بین بره.»
تامار سرش را تکان داد.
«خوشحالم که زنده موندم، اما اون کابوس... واقعاًهمینجا کامم رو تلخ کرد. هنوزم نمیدونم انتخابِ درستیاین کردیم یا نه، و فکر کنم هیچوقت هم نفهمم.»
رین دستشارضا را رویخیلی شانهٔ تامار گذاشت.
«زنده موندن انتخابِ درستی بود.سطحِ پس خوشحالم که جون اونجاکنه بود تا این تصمیم رو بگیره.»
تا وقتی به دریاچهٔ محوشونده رسیدند،کشید رین توانست حسِ کنجکاویاش را ارضا کندنداد و بفهمد توانهای عروجیافتهشان چه بوده است.
موجِ شوکی که چیزی نمانده بود او را از روی زیگورات به پایین پرتاب کند، کارِ تامار بود. توانِوقت عروجیافتهاش بسیار همهکاره بود، اما تسلط یافتن بر آن به دورهٔ طولانیِ تمرین نیاز داشت. این توان به اوجهنم اجازه میداد تکانه را به انرژیِ جنبشی تبدیل کند و همچنین آن نیرو را به روشهای مختلفی هدایت کند.
خلاصه اینکه، هرچه تامار سریعتر حرکت میکرد، ویرانیِ بیشتری به بار میآورد.جواب برای مثال، میتوانست انفجارِ گستردهای از نیروی جنبشی در اطرافش ایجاد کند،این یا آن انفجار را به شکلِ مخروطی باریک در مقابلِ خود درآورد.
جالب اینجا بود که تکانهاش در این تبدیل مصرف میشد و او را متوقف میکرد. این ویژگی ظاهراً او را از غلوزنجیرِ اینرسی رها میساخت، که طیفِ کاملی از امکاناتِبیرون تاکتیکی را در نبرد به رویش میگشود. با این حال، رویِ موذیانهترِ توانِ عروجیافتهاش این بود که تکانهای که تامار میتوانست تخلیه و تبدیل کند، تنها به تکانهٔ خودش محدود نمیشد.زندهست برای مثال میتوانست با تبدیلِ تکانهٔ شمشیرش به نیروی کوبشیِ خالص، مهارتِ شمشیرزنیاش را تقویت کند... یا میتوانست تکانهٔ شمشیرها و تیرهایی را که به سمتش نشانه رفته بودند، تخلیه کند.
یا حتی تکانهٔ دشمنانشخیلی را، به شرطی کهاونجا بهاندازهٔ کافی نزدیک بودند.
توانِ عروجیافتهٔ تلهبیدرنگ نیز به همانسرانجام اندازه قدرتمند بود.
توانِ خفتهٔ بانوی جوانِ خاندانِ پرِ سفید به او اجازه میداد جریانهای الکتریکی درونِ بدنش ایجاد کند؛ چیزی که تواناییِ فیزیکیاش راخداست تقویت میکرد و او را بسیار سریعتر و قویتر از بیشترِ بیدارشدگانِ همرتبه میساخت. در همین حال، توانِ بیدارشدهاش به او اجازهحال میداد این جریانها را به بیرون هدایت کند، که یا سلاحهایش را تقویت میکردند یا صرفاً مانندِ صاعقه به بیرون شلیک میشدند.
اما توانِ عروجیافتهاش... در عوض به او اجازه میداد نیروی مغناطیسی را دستکاری کند. نیازی به گفتن نبود که کاربردهایجنگل این قدرت بینهایت بود. از شتاب بخشیدن به شمشیرِ خودش گرفته تا دستکاریِ حرکتِ تیغهٔ دشمن، از پسِ همهٔ اینهاگرفتیم برمیآمد — البته تا زمانی که سلاحها مغناطیسی بودند. حتی میتوانست با استفاده از توانِ عروجیافتهاش رویِ زرهِ خودش پرواز کند.
و اینها صرفاً کاربردهای جنگی بودند — کارهای بیشماری هم بود کهجواب تله میتوانست بیرون از نبرد انجام دهد. میتوانست سالها برای کشفِ همهٔاین آنها وقت بگذارد و باز هم فقط رویهٔ کار را لمس کند.
در همین حال،بیدرنگ توانِ عروجیافتهٔ ریسرانجام فقط... عجیب بود.
توانِ خفتهاش باعث میشد بهسختی بتوان متوجهِ حضورش شد، در حالی که توانِنداد بیدارشدهاش او را بهسادگی نامرئی و غیرقابلدرک میکرد. اما توانِ عروجیافتهاش به اومیشناسیم اجازه میداد این ویژگیها را روی اشیاء و موجوداتِ دیگر نیز اعمال کند.
برای مثال، ری میتوانست توانِ خفتهاش را رویِ یک ساختمان اعمال کند و کاری کند که هیچکس متوجهش نشود، حتی اگر هزار بار از کنارش رد میشدند. یا اینکهآرام میتوانست کلِ دسته را نامرئی کند — هرچند این کار جوهرش را بسیار سریعتر تخلیه میکرد. در واقع، مصرفِ جوهر نه تنها به چیزی که سعی داشت پنهان کندبومیها بستگی داشت، بلکه به اینکه از چه کسی پنهانش میکرد نیز وابسته بود. با این وجود، توانی بود با سطحِ بینظیری از کارایی. و در نهایت، فلور بود، درمانگرِ دسته.
توانِ خفتهاش به او اجازه میداد خستگی را تسکین دهد، در حالی که توانِ بیدارشدهاش به او امکانتوی میداد جلوی خونریزی را بگیرد و روندِ بهبودِ طبیعی را سرعت بخشد. در همین حال، توانِ عروجیافتهاش به اولحظهای قدرت میداد تا بدنِ متحدانش را تقویت کند، و آنها را بسیار قویتر و مقاومتر از حالتِ معمولشان سازد.
طبیعتاً بیشترِ اعضای دسته از اعضای خاندانِ سایه نیز بودند، که بهمنظورم این معنا بود که نشانهایشان نیز به رتبهٔ جدیدی ارتقا یافته استآسمونش — بنابراین، موهبتهایی که نشانِ سایه به آنها میبخشید نیز قدرتمندتر شده بود.
...فلور نفرِ آخر بود، چون جون خیلی ساده از در میان گذاشتنِ قدرتِ جدیدش با دیگران امتناع میکرد. او اصرارمنظورم داشت دلیلش این است که حرفهایهای واقعی دستشان را رو نمیکنند، اما چیزهای مشکوکِ زیادی در این توضیح وجود داشت.بعد اگر هم چیزی بود، به نظر میرسید از اینکه به آنها بگوید توانِ عروجیافتهاش چه کاری میتواند انجام دهد، خجالت میکشد.
آدمای پیر... عجیبغریبن!
رین بینیاش را خاراند.
برام جالبه بدونمبیدرنگ در مقایسه باسرانجام اونا چه وضعیتی دارم.
هیچکدامشان نمیتوانستند با برجهایخیلی باستانی حرف بزنند، ایناونجا یکی که قطعی بود.
و هیچکدام از این توانهاسطحِ هم نمیتوانستند روی دستِ همهکاره بودنآها و کاراییِ لقبهای رین بلند شوند.
در کل...
فقط خوشحال بودبیدرنگ که دوستانش صحیح وآهی سالم از کابوس برگشتهاند.
بهزودی، دریاچهٔارضا محوشونده درخیلی مقابلشان پدیدار شد.
رین که ماهها درروی چادر زندگی کرده بود، برایباز بازگشت به تمدن لحظهشماری میکرد.