---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2531: رهسپاری • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2531: رهسپاری

0

پی‌تی‌وی نزدیکِ اسکله‌ای خصوصی توقف کرد که پارکِ کوچکی آن را از‌باران​ دید پنهان کرده بود. سانی موتور را خاموش کرد و به همراهانش‌جهانِ​ نگریست. آمیزهٔ عجیبی از هیجان و خستگی را در خود حس می‌کرد.

راستش را بخواهید، حسابی خسته بود. سانی دقیقاً به یاد نمی‌آورد آخرین بار کِی خوابیده است. با اینکه‌رفتند​ در شرایطِ عادی این موضوع مشکلی ایجاد نمی‌کرد، اما در حالِ حاضر انسانی معمولی بود. پلک‌هایش سنگین بود‌البته​ و سرش انگار از سرب ریخته شده بود، اما در عینِ حال، پر از انرژیِ بی‌قرار و جنون‌آمیزی بود.

«آه. دلم‌لوکسش​ برای نیمه‌خدا‌پیکری​ بودن تنگ شده.»

«بریم.»

از خودرو پیاده شدند و به سمتِ اسکلهٔ چوبی‌ای پایین رفتند‌پردهٔ​ که مسافتِ کوتاهی در آب‌های بی‌قرارِ دریاچهٔ آینه پیش رفته بود.‌خارون​ آنجا، قایقِ بادبانیِ چوبی و زیبایی منتظرشان بود، آماده برای بادبان کشیدن.

البته، بیشتر در معنایِ استعاری. هوا‌برای​ برای برافراشتنِ بادبان‌ها مساعد نبود، اما‌پیاده​ قایق به موتورِ الکتریکی هم مجهز بود.

این قایقِ تفریحیِ لوکسِ موردرتِ دیگر‌لبهٔ​ بود... یا بهتر است بگوییم، یکی از‌بلند​ قایق‌های تفریحیِ لوکسش. البته که همین‌طور بود.

پیکری بلندقامت در لبهٔ اسکله منتظرشان بود که در پسِ پردهٔ باران پنهان شده بود. موردرت با آن پالتویِ‌شدند​ بلند و پاره‌پوره، صورتِ رنگ‌پریده و چهرهٔ بی‌احساسش، شبیهِ خارون، قایق‌رانِ جهانِ زیرین به نظر می‌رسید... دریاچه پشتِ سرش‌منتظرشان​ کشیده شده بود و در دوردست، شبحِ باشکوهِ قلعهٔ بزرگ مانند سرابی از میانِ امواجِ خروشان سر برآورده بود.

موردرت در سکوت به آن‌ها نگاه کرد. چشمانِ وهم‌انگیز و‌پسِ​ آینه‌مانندش چند لحظه روی تجسمِ دیگرش مکث کرد، و سپس‌بی‌احساسش​ خلأِ سرد و خالیِ خودِ واقعی‌اش پشتِ لبخندی دلپذیر پنهان شد.

«خب، این قطعاً یادِ گذشته رو‌برای​ زنده می‌کنه. مورگان، خواهرِ عزیزم... واقعاً‌پیاده​ باید دست از این‌طور ملاقات کردن برداریم.»

همچنان که لبخند می‌زد،‌پیکری​ به عقب و به‌پسِ​ دیوارهای دوردستِ قلعه نگاهی انداخت.

«البته، خُرد کردنِ تدریجیِ روحِ تو توی اون خرابه‌ها سرگرمیِ خیلی جالبی بود. از دیدنِ شما هم خوشحالم،‌پیاده​ قدیس آتنا — مثلِ همیشه دیدنتون مایهٔ مسرته. واقعاً آدمِ خاصی می‌خواد که بعد از این‌همه نقصِ عضو‌چوبی​ شدن، له‌ولورده شدن و کشته شدن به دستِ من، بازم زنده بمونه... اجازه بدید تحسینم رو ابراز کنم.»

افی چند لحظه‌قایق‌های​ به او نگاه‌پیکری​ کرد، سپس لبخند زد.

«اوه؟ نظرت چیه به‌جنون‌آمیزی​ جاش پامو تا ته‌بودن​ فرو کنم تو ماتحتت؟»

سانی چهره در هم کشید.

حرف‌هایش کمی‌انگار​ رکیک بود...‌ریخته​ اما اشتباه نمی‌گفت.

با نگاهی‌یکی​ تاریک به‌لوکسش​ موردرت گفت:

«مطمئنی تو این وضعیت می‌خوای ما رو عصبانی‌بودن​ کنی؟ یا فکر می‌کنی یه موجودِ کابوسِ نفرین‌شدهٔ دیگه‌پایین​ یه جا قایم نکردم که بندازم رو سرِ دیوونه‌ت؟»

سانی پوزخند زد.

«در واقع، پنج‌تا دارم. دوتا‌شده​ جانور، دوتا اهریمن و یه‌جنون‌آمیزی​ تایرنت. پس... حواست به رفتارت باشه.»

البته، منظورش نفرین‌شدگانی بود که در بازیِ مرگ و خانهٔ عروسکیِ‌پردهٔ​ وحشتناک زندانی بودند. رها کردنِ آن‌ها در دنیا قطعاً کاری نبود که‌قایق‌رانِ​ او انجام دهد، اما آن حرام‌زاده که مجبور نبود این را بداند.

لبخندِ موردرت کمی زورکی شد.

«...عذر می‌خوام. لطفاً‌همین‌طور​ سوار شید — وقتی‌اسکله​ برای تلف کردن نداریم.»

به‌دنبالِ او سوارِ قایقِ تفریحی شدند. سانی متوجه شد وقتی مورگان از‌برای​ کنارِ موردرت می‌گذشت، دستانش تکانی خورد — خوشبختانه، دستکش‌های چرمیِ سیاهش را‌رفتند​ درنیاورد، بنابراین به نظر می‌رسید دست‌کم فعلاً می‌توانند صلح را حفظ کنند.

موردرتِ دیگر نمی‌توانست چشم از کپیِ آینه‌ایِ خودش بردارد. لبخندِ احمقانه و کمرنگی بر لب‌بلند​ داشت — انگار پس از جداییِ طولانی به آدمِ عزیزی رسیده باشد. اما خودِ موردرت‌کشیده​ حتی نگاهش هم نمی‌کرد و طوری رفتار می‌کرد که انگار نیمهٔ دیگرش اصلاً وجود ندارد.

وقتی کنارِ هم ایستادند،... کاملاً شبیهِ هم بودند. لباس‌هایشان فرق می‌کرد و یکی‌شدند​ خیلی ژنده‌تر از دیگری بود، اما شباهتِ بینشان چنان کامل بود که عجیب به‌آنجا​ نظر می‌رسید. بیشتر از دوقلوهای همسان شبیهِ هم بودند. صرفاً کپی‌های بی‌نقصِ یکدیگر بودند.

با این حال، محال‌پیکری​ بود بشود آن‌ها را‌پسِ​ با هم اشتباه گرفت.

یا دست‌کم سانی این‌طور فکر می‌کرد، تا اینکه‌انرژیِ​ آن دو تکهٔ موردرت در کابین ناپدید شدند و‌خودرو​ در حالی برگشتند که لباس‌های یکدیگر را پوشیده بودند.

موردرتِ دیگر — مدیرعاملِ نازپروردهٔ گروهِ دلاوری — حالا زیرِ بارانیِ پاره‌پاره‌اش لباس‌های ژنده به تن داشت.‌صورتِ​ در همین حال خودِ موردرت کت‌وشلوارِ شیکِ سبزآبی با تزئیناتِ طلاییِ خوش‌سلیقه‌ای پوشیده بود. موهایش را حالت‌قلعهٔ​ داده و طرزِ ایستادنش را عوض کرده بود، طوری که کمتر باابهت و بیشتر سربه‌زیر به چشم می‌آمد.

سپس، موردرت نفسِ عمیقی کشید و لبخندِ احمقانه و‌تنگ​ کمرنگی روی صورتش نشاند. ناگهان همه‌چیزش تغییر کرد، انگار‌رفتند​ که دوباره متولد شده باشد — وقارش، حضورش، نگاهش...

چند لحظه بعد، سانی اصلاً‌بلندقامت​ مطمئن نبود که بتواند این دو‌موردرت​ موردرت را از هم تشخیص دهد.

این... ممکنه دردسرساز بشه.

موردرت معصومانه به‌قایق‌های​ او نگاه کرد‌پیکری​ و سرفه‌ای کرد.

«خب، کارآگاه سانلس، راه بیفتیم؟»

سانی مدتی به او‌پیکری​ خیره ماند و بعد‌پسِ​ آرام سر تکان داد.

«باشه. بیا...‌انگار​ همین کار‌ریخته​ رو بکنیم.»

قایق با طنابی به اسکله بسته شده بود. افی طناب را باز کرد و بعد پرید‌پاره‌پوره​ داخل، و چیزی نمانده بود روی عرشهٔ خیس لیز بخورد — سانی کمک کرد تعادلش را‌شبحِ​ به دست بیاورد و به شبحِ مه‌آلودِ شهرِ سراب نگاه کرد که داشت آرام دور می‌شد.

پس از‌انرژیِ​ چند لحظه‌جنون‌آمیزی​ سکوت، آهی کشید.

«حس می‌کنم بعد از رسیدن به قلعه دیگه قرار نیست برگردیم ساحل. اینجا... به روشِ خودش‌رنگ‌پریده​ جالب بود. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بتونم ببینم مردم قبل از دورانِ تاریک چطور زندگی می‌کردن — قبل‌بزرگ​ از قحطیِ منابع، جنگ‌ها، بلایای طبیعی و طلسمِ کابوس. توی دنیایی پر از صلح، رفاه و امید.»

مکث کرد.

«و بازم تونستن گند بزنن‌همین‌طور​ بهش. خب... فکر کنم ذاتِ‌پسِ​ انسان همینه. تو چی فکر می‌کنی؟»

افی هم‌انرژیِ​ به عقب‌جنون‌آمیزی​ نگاه کرد.

کمی به جوابش‌همین‌طور​ فکر کرد و‌لبهٔ​ بعد لبخند زد.

«اینجا شیرکاکائو و‌سرب​ دونات داره. دلم‌عینِ​ براش تنگ می‌شه.»

سانی آهی کشید.

«و سریال‌های‌انرژیِ​ تزکیه. اونا‌جنون‌آمیزی​ هم عالی‌ان.»

افی خندید، بعد هفت‌تیرش را از‌لبهٔ​ غلاف بیرون کشید، توپی‌اش را باز کرد‌بلند​ و گلوله‌ها را یکی‌یکی داخلش جا داد.

«می‌دونی...»

آخرین گلوله را گذاشت‌لوکسش​ و هفت‌تیر را با‌لبهٔ​ صدای تقِ بلندی بست.

«اگه قلعه‌بان رو شکست بدیم و کنترلِ این‌بودن​ بخش از حصار رو پس بگیریم، شاید بتونیم کاخِ‌پایین​ خیال رو به هر شکلی که دلمون می‌خواد دربیاریم.»

افی به‌لوکسش​ سانی نگاه کرد‌بلندقامت​ و نیشخند زد.

«حتی می‌تونیم اون قضیهٔ تزکیه که گفتی رو به واقعیت‌جنون‌آمیزی​ تبدیل کنیم. فقط تصور کن! من و تو، نفیس، کاسی، کای‌اسکلهٔ​ و جت بیایم اینجا تعطیلات و خفن‌ترین فرقهٔ تزکیه رو بسازیم.»

سانی چشم‌هایش را چرخاند.

«مطمئنم راهِ مفیدتری‌بی‌قرار​ برای کنترل کردنِ‌برای​ کاخِ خیال پیدا می‌کنیم.»

مدتی ساکت ماند، شتاب‌پیکری​ گرفتنِ قایق را زیرِ پایشان‌پردهٔ​ حس کرد و بعد افزود:

«ولی اگه واقعاً یه فرقهٔ تزکیهٔ خفن ساختیم، باید‌بی‌قرار​ روی یه کوه باشه. یه کوهِ خفن که پر از‌شدند​ شکوفه‌های گیلاس باشه. با غارها و چشمه‌های عمیقِ چیِ طبیعی...»

قایقِ بادبانی آبِ دریاچه‌لوکسش​ را می‌شکافت و لحظه‌به‌لحظه‌لبهٔ​ به قلعهٔ سربه‌فلک‌کشیده نزدیک‌تر می‌شد.

قلبِ زیبا‌انرژیِ​ و ویرانِ‌جنون‌آمیزی​ شهرِ سراب.

ناولها | novelha.net