---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2976: تلاقیِ سرنوشت‌ها • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2976: تلاقیِ سرنوشت‌ها

0

وقتی پرندهٔ دزدِ پست در آب فرو رفت، سطحِ شیشه‌مانندِ‌نابودی​ آن در هم شکست؛ ستونِ بلندی از کف به هوا برخاست‌مهلک​ و تصویرِ دیمونِ سرنوشت را از سطحِ رودِ بزرگ پاک کرد.

با این‌دیگه​ حال، کار از‌خودمه​ کار گذشته بود.

پرندهٔ دزد در هر روزِ دیگری به‌راحتی‌پیش​ تاب می‌آورد که در معرضِ پژواکِ قصدِ‌سوخته​ کُشندهٔ یک دیمون قرار بگیرد... اما نه امروز.

چون امروز، نفرین‌های سه حاملِ مطلقِ طلسمِ کابوس از قبل ضعیفش کرده بود، شعلهٔ روحِ ستارهٔ‌ارادهٔ​ دگرگون از خاندانِ شعلهٔ جاودان سوزانده بودش — شعله‌ای که در تماس با هر چیزِ آلوده‌سانی​ به تباهی به‌شدت مخرب می‌شد — و ارادهٔ مرگِ سرورِ سایه‌ها او را مسموم کرده بود.

قصدِ کُشندهٔ‌نبود​ نِتِر همان‌همه‌چی​ قطرهٔ آخر بود.

میلِ وحشیانهٔ پرندهٔ دزد به زنده ماندن، از قبل با دزدیدنِ عزمِ مرگبارِ سانی برای کشتنِ‌می‌زد​ او آسیب دیده بود و حالا در نهایت در هم شکست. سانی می‌توانست حسش کند... اقیانوسِ بی‌کرانِ‌درنگ​ ارادهٔ آن موجودِ منفور پس نشست؛ اراده‌ای که سرانجام زیرِ رگباری از ضرباتِ مرگبار در هم شکست.

ترورِ نفرت‌انگیز هنوز نمرده بود...

اما دیگر‌ستارهٔ​ در برابرِ مرگ‌جاودان​ هم مصون نبود.

حالا دیگه همه‌چی دستِ خودمه.

خودِ سانی هم تنها یک ضربه تا نابودی فاصله داشت، پس شرایط‌شرایط​ برابر بود. یا پرندهٔ دزد آخرین زخم را به او می‌زد، یا‌پیکرِ​ سانی موفق می‌شد پیش از مرگ ضربه‌ای مهلک به جانور وارد کند.

پایین‌تر از او، پیکرِ‌زخم​ سوخته و درهم‌شکستهٔ ترورِ نفرت‌انگیز‌مهلک​ داشت به اعماق فرو می‌رفت.

سانی کسری از ثانیه به‌جاودان​ خود اجازهٔ درنگ داد. خودش را‌آلوده​ جمع‌وجور کرد، اراده‌اش را محکم کرد...

و سپس بال‌هایش را مرخص کرد‌خودمه​ و همچون نیزه‌ای غول‌پیکر از جنسِ تاریکیِ‌شرایط​ خالص، به سوی آبِ موج‌دار سقوط کرد.

پیکرِ مارمانندش همچون تیغه‌ای رودِ بزرگ را شکافت و در‌فاصله​ میانِ تودهٔ آب به سقوط ادامه داد؛ در یک چشم‌به‌هم‌زدن‌مهلک​ فاصله‌ای را که از پرندهٔ دزدِ در حالِ غرق‌شدن داشت، درنوردید.

در کسری از ثانیه به جانور رسید و‌ضربه‌ای​ با حرکتی چابک، از چنگال‌های هولناکِ ترورِ نفرت‌انگیز‌اعماق​ جاخالی داد تا به دورِ پیکرِ له‌ولورده‌اش بپیچد.

واقعاً برازنده‌اش بود که این نبرد را در‌شعله‌ای​ کالبدِ مارِ عقیقی به پایان برساند — کالبدی که‌مرگِ​ از دایرون از دریای گرگ‌ومیش به ارث برده بود.

سانی به دورِ پرندهٔ دزد‌دستِ​ پیچید و حلقه‌هایش را تنگ‌تر کرد‌فاصله​ تا بی‌حرکتش کند. تا خفه‌اش کند.

او را به‌همه‌چی​ اعماقِ تاریک و‌خودِ​ خردکنندهٔ رودِ بزرگ کشید.

پرندهٔ دزد تقلا کرد، اما دیگر اراده‌اش برای رهایی آن‌قدر قوی‌وارد​ نبود که ارادهٔ سانی برای نابودی‌اش را در هم بشکند. سانی‌درنگ​ محکم چسبید و با تمامِ توانِ باقی‌مانده‌اش دشمن را در هم فشرد.

نیش‌هایش در گردنِ دریده‌شدهٔ پرندهٔ‌جاودان​ دزد فرو رفت و با تمامِ‌آلوده​ قوا سعی کرد آن را بشکند.

با تمامِ‌نبود​ اراده‌اش مرگِ جانور‌دستِ​ را طلب کرد...

سپس، شکافی نهایی‌همه‌چی​ آن‌ها را بلعید و‌تنها​ از هم جدایشان کرد.

سانی روی سطحِ سختی غلت‌می‌زد​ خورد، کالبدِ انسانی‌اش را به خود‌وارد​ گرفت و لرزان روی پاهایش ایستاد.

این بار روی سطحِ جامدی فرود آمده‌بودش​ بودند. پشتِ نقابِ بافنده لبخندِ شومی زد؛ فهمید‌می‌شد​ کجا هستند... هرچند نمی‌دانست در چه زمانی هستند.

آنجا قلبِ تایتانِ سنگی بود — پوستهٔ بیرونیِ مصب که بی‌صدا در‌داشت​ تاریکیِ بی‌پایان شناور بود. نبرد قرار بود همان‌جا که آغاز شده بود به‌پیکرِ​ پایان برسد، درست مثلِ رودِ بزرگ که تا ابد به درونِ خودش می‌ریخت.

پرندهٔ دزدِ پست کمی آن‌طرف‌تر روی‌خودِ​ سنگِ تاریک افتاده بود و همچون‌شرایط​ تپه‌ای از پرهای زغال‌شده قد برافراشته بود.

دریاچه‌ای از خونِ سیاه آرام‌آرام از پیکرِ بی‌حرکتش به اطراف‌جانور​ پخش می‌شد... اما هنوز زنده بود. سانی می‌توانست سوختنِ شعلهٔ نامقدسِ‌اجازهٔ​ جانِ ملعونش را حس کند، هرچند ضعیف و بی‌رمق شده بود.

«آه... قیافه‌ت محشر شده، دزد...»

وضعِ خودِ‌نبود​ سانی هم‌همه‌چی​ افتضاح بود.

ردایِ یشمی چیزی تا نابودیِ کامل فاصله نداشت و خون آرام‌آرام از‌شرایط​ زخم‌های بی‌شمارِ پیکرِ له‌ولورده‌اش بیرون می‌زد. برخی از آن زخم‌ها چنان عمیق بودند‌سوخته​ که استخوانِ سفیدش را نمایان می‌کردند و بعضی از استخوان‌هایش هم شکسته بود.

شبیه جسد بود... آن هم جسدی نگون‌بخت، از‌ضربه‌ای​ آن‌هایی که یا مرگی فاجعه‌بار را از سر گذرانده،‌می‌رفت​ یا پس از جان دادن بی‌رحمانه لت‌وپاره شده بودند.

اما سانی هم زنده بود.

در آن لحظه —‌همه‌چی​ بالاخره — کمی بیشتر از‌ضربه​ پرندهٔ دزدِ پست زنده بود.

پس تیغه‌ای تاریک از سایه‌ها‌خودمه​ بیرون کشید، تلوتلو خورد و‌فاصله​ قدمی لرزان به جلو برداشت.

صدایش آرام و ضعیف بود:

«خصومتِ... خصومتِ شخصی در‌خاندانِ​ کار نیست، رفیق. خودت‌شعله‌ای​ که می‌دونی اوضاع چطوره.»

البته منظورش این بود که‌دستِ​ به‌شدت هم شخصی است، و آن‌فاصله​ موجودِ پست روحش هم خبر نداشت.

اما در واقع، سانی فقط داشت این‌تنها​ حقیقت را پنهان می‌کرد که برای برداشتنِ‌آخرین​ یک قدمِ دیگر هم دارد جان می‌کند.

پرندهٔ دزد با شنیدنِ صدایِ گنگِ‌موفق​ او تکانی خورد، سرش را چرخاند و‌پیکرِ​ با چشمی شیشه‌ای و مجنون نگاهش کرد.

سانی قدمی دیگر‌دگرگون​ برداشت و بدنِ لت‌وپاره‌اش‌بودش​ مثل فنر جمع شد.

«اون تولهٔ دوست‌داشتنیت‌دیگه​ کجاست؟ آخ که چقدر‌خودِ​ دلم می‌خواد پیداش بشه.»

سانی لبخندِ بی‌جانی زد؛ می‌دانست اگر‌خودِ​ تولهٔ پست همین الان به او‌شرایط​ حمله کند، اوضاع خیلی بد می‌شود.

خب... خودش هم دست‌وپابسته نبود. سایه‌هایش آن‌قدر قوی نبودند که به مصافِ خودِ‌پیکرِ​ پرندهٔ دزد بروند، اما آن تولهٔ نفرت‌انگیز هنوز آن‌قدر بالغ نشده بود که‌اراده‌اش​ تهدیدی غیرقابل‌مهار برایشان باشد. سانی می‌توانست یکی دو تا از آن‌ها را احضار کند...

پرندهٔ دزد فقط نگاهش‌خاندانِ​ می‌کرد و جنون در‌شعله‌ای​ چشمِ گرد و خسته‌اش می‌جوشید.

سانی نفسِ عمیقی کشید.

«پسش بده...»

قدمی به جلو برداشت.

«چیزی رو‌ستارهٔ​ که ازم‌خاندانِ​ دزدیدی پس بده!»

با یورشی‌نبود​ برق‌آسا به‌همه‌چی​ جلو خیز برداشت.

و هم‌زمان، افسونِ [چشمِ من کجاست؟] از نقابِ بافنده را فعال کرد‌شرایط​ — افسونی که دقیقاً به خاطرِ همین موجودی که روی سنگ‌های سردِ‌پیکرِ​ روبه‌رویش افتاده بود، خلق شده و چنین نامِ عجیبی به خود گرفته بود.

در دم، بافتهٔ درک‌ناپذیرِ تقدیر پیشِ رویش، پشتِ سرش و در همه‌جای اطرافش گشوده شد.‌درهم‌شکستهٔ​ در تمامِ هستی رخنه کرده بود — و همین‌طور در خلأ. گسترهٔ بی‌کرانش درست به‌مرخص​ همان اندازه‌ای که به یاد داشت عذاب‌آور بود و تماشایش همان‌قدر به ذهنش فشار می‌آورد.

پس سانی فقط روی بخشِ کوچکی از این‌شعله‌ای​ بافتهٔ عظیم تمرکز کرد... فقط روی آن بخش از‌مرگِ​ پیچیدگیِ بی‌نهایتش که به پرندهٔ دزدِ پست مربوط می‌شد.

و دیدش... چیزی‌دیگه​ که پیش از‌خودمه​ آن هرگز ندیده بود.

ماهیتِ واقعیِ صفتِ [مقدّر]‌دستِ​ را دید که از‌ضربه​ ریسمان‌های تقدیر بافته شده بود.

قلبِ بیشترِ موجوداتِ زنده را تنها یک ریسمان سوراخ کرده بود که نمایانگرِ تقدیرشان‌سوخته​ بود. این ریسمان از گذشته تا آینده امتداد می‌یافت، تارهای بی‌شماری را لمس می‌کرد‌سپس​ و با آن‌ها پیوند می‌خورد — پیوندهایی گاه گذرا، و گاه ماندگار و ژرف.

پرندهٔ دزدِ پست هم ریسمانِ تقدیرِ خودش را داشت،‌تماس​ هرچند که آینده‌اش به هیچ‌چیز وصل نبود؛ رها و نامعلوم.‌سایه‌ها​ درست مثلِ بقیه، حالا که دیگر آینده‌ای در کار نبود.

با این‌نبود​ حال، چیزِ‌همه‌چی​ دیگری هم بود...

با دیدنِ تقدیرِ‌همه‌چی​ دزدیده‌شده‌اش، چشمانِ سانی‌خودِ​ از وحشت گرد شد.

ریسمان‌های بی‌شماری از تقدیر روی پرندهٔ دزد به هم می‌رسیدند و به‌پایین‌تر​ چیزی پنهان در اعماقِ وجودش وصل می‌شدند — در واقع آن‌قدر زیاد بودند‌جمع‌وجور​ که دنیا را به‌کلی می‌پوشاندند و تمامِ هستی را به رنگی تاریک درمی‌آوردند.

پرندهٔ دزد رعب‌آور و قدرتمند بود،‌سوزانده​ اما در برابرِ انبوهِ بی‌شمارِ آن ریسمان‌های‌به‌شدت​ بی‌پایان، همچون مورچه‌ای کوچک به چشم می‌آمد.

شبیه عروسکِ خیمه‌شب‌بازیِ ناتوانی بود‌دستِ​ که نومیدانه در بی‌نهایتی از‌نابودی​ ریسمان‌های بی‌پایان گره خورده بود.

[مقدّر] این بود.

نقطهٔ همگرایی،‌برابر​ یک کانون...‌زخم​ محلِ تلاقیِ تقدیرها.

آن‌قدر حیرت‌انگیز و‌دگرگون​ مخوف بود که سانی‌بودش​ را به مکث وادارد...

تقریباً.

پرندهٔ دزد تکانی خورد تا‌خودمه​ جلوی حملهٔ بی‌باکانهٔ او را بگیرد،‌داشت​ اما دیگر کمی دیر شده بود.

سانی دست به درونِ روحش برد، همان‌طور که برای بافتنِ افسون‌ها‌وارد​ دست به درونِ یک خاطره می‌برد. با این تفاوت که این‌درنگ​ بار در همین حد متوقف نشد و باز هم عمیق‌تر رفت.

تا اینکه انگشتانش دورِ کانونِ‌جاودان​ تمامِ ریسمان‌های بی‌شمارِ تقدیر حلقه‌چیزِ​ شد و آن را محکم چسبید.

...و با دستِ دیگر، سانی‌دستِ​ تیغهٔ مرگبارش را در چشمِ سوزان‌فاصله​ و مجنونِ پرندهٔ دزد فرو برد.

و جانش را گرفت.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net