چپتر 2786: ارادهٔ یک تایرنت
0سانی که در سایههای بیرونِ تالار پنهان شده بود، واکنشِهولناک افرادِ حاضر را زیر نظر گرفت. نگران بود سؤالِ آستریونپایان آنها را آشفته کند، اما معلوم شد نگرانیاش بیمورد بوده.
در واقع، قهرمانانِ قلمروِ انسان بیشتر گیج به نظر میرسیدند. به برخی حتی برخورده بودایستاد و با چهرههایی درهم به رؤیازاد نگاه میکردند... بقیه — کسانی که او را میشناختندسوی و در گذشته از دستش رنج کشیده بودند — با خصومتی سرد به او چشم دوختند.
شبگرد تنها در سکوت به مردی خیره شده بودبرابرشان که او را به عذابِ بیپایانِ شهرِ جاودان محکوم کردهداد بود؛ آرامشی مرگبار در چشمانِ نقرهای و روشنش موج میزد.
...اما با این حال، سؤال مطرح شده بود. و حتینهایت اگر افرادِ حاضر در عمارتِ شعلهٔ جاودان با منظورِ آنبشریت مخالف بودند، بذرِ شک از قبل در ذهنشان کاشته شده بود.
ستارهٔ دگرگونمسیرِ چطور به فرمانرواییِخدا جهان رسیده بود؟
درست است، او جایگاهِ قهرمانانهٔ خاندانِ پرآوازهاش را به ارث برده بود. با شاهکارهای حیرتانگیزِ خودش نیز شهرت و آوازه بهشکست دست آورده بود. پیش از جنگ، تنها کسی بود که جرئت کرد مخالفتش را با موضعِ جنگطلبانهٔ فرمانروایان ابراز کند. درداستانِ طولِ جنگ، بار دیگر با تغییر دادنِ مسیرِ نبرد در قلبِ خدا و نجاتِ سربازانِ بیشمار از مرگی هولناک، در برابرشان ایستاد.
و در نهایت، علیه فرمانروایان شورش کرد وهولناک با رسیدن به جایگاهِ مطلق، آنها را در همترتیب شکست و به این ترتیب به جنگ پایان داد.
در سالهای پس از آن، بشریت را به جلو راند و وفادارانه بهرسیدن سوی رستگاری هدایت کرد؛ تیغهٔ آتشین و شعلههای شفابخشش جانِ افرادِ بیشماری راهدایت نجات داد. شهرتش بینظیر بود و داستانِ زندگیِ درخشانش هیبت و احترام برمیانگیخت.
مانندِ ایزدبانویی زنده بود که قلبِنجاتِ انسانها را با امید و میلایستاد به زندگی، مبارزه و تلاش شعلهور میکرد.
اما...
این حقیقت هم غیرقابلانکار بود که تا حدِ زیادی صرفاً به این دلیل حاکمِ بشریتمطلق شده بود که در پایانِ جنگ، تنها کسی بود که سرِ پا ماند. هیچ مطلقیشعلههای نمانده بود تا مدعیِ تاجوتخت شود، جز ستارهٔ دگرگون... او همهٔ آنها را کشته بود.
یا بهترخدا است بگوییم، تابیشمار الان نمانده بود.
حالا پادشاهِمسیرِ هیچ حضور داشت.خدا رؤیازاد هم بود.
پس منطقی نبود بپرسنددادنِ آیا یکی از آنها براینجاتِ تاجوتخت مناسبتر است یا نه؟
سانی حس میکرد حتی اگر بیشترِ قهرمانانِ قلمروِهولناک انسان این ایده را مضحک و ناخوشایند میدانستند،شکست برخی با نگاهی تازه به نفیس چشم دوخته بودند.
«لعنتی.»
با چهرهای درهم آنها را زیر نظر گرفت؛ در این فکر بود که نفیس چه واکنشیرسیدن نشان میدهد. انگار آستریون اعتبارِ او را هدف گرفته بود، اما چیزی که واقعاً میخواست، خدشهدارشعلههای کردنِ وجههٔ او بود... خدشهدار کردنِ آن تصوری از ستارهٔ دگرگون که در ذهنِ مردمش وجود داشت.
بنابراین اگر پاسخش بیش از حد تدافعی یا تهاجمی، بیشسربازانِ از حد بیتفاوت یا فاقدِ قاطعیت بود — خلاصه هرمطلق چیزی جز بینقص — آستریون موفق میشد ضربهای به او بزند.
و سانی بهراحتی میتوانست تصور کند که نف از پشتِ نقابِ همیشگیِ آرامش و وقارش، پاسخی تند بدهد و به این ترتیب بهراند آستریون کمک کند تا دقیقاً به همین هدف برسد. هر چه نباشد، او گاهی میتوانست کاملاً مغرور باشد. اهمیتی به ضعف نمیداد و انتظارامید داشت همه مانندِ خودش قوی و بااراده باشند — یا بهتر است بگوییم، فقط به کسانی اهمیت میداد که در آرزوی چنین چیزی بودند.
و در واقع، نفیس مدتی با چهرهایهولناک سرد به آستریون خیره شد و تمامِ تلاشششکست را کرد تا خشمِ سوزانش را پنهان کند.
اما بعد، کارینبرد کرد که سانینجاتِ انتظارش را نداشت.
به جای پاسخ دادن به رؤیازاد، سرش راخدا کمی چرخاند و به کسی نگاه کرد کهنهایت در سمتِ غربیِ میزِ گرد و پهناور نشسته بود.
«قدیس بلبل. لطف میکنی؟»
کای که آنجا حضور داشتبیشمار و با حالتی عبوس گوشنهایت میداد، چند لحظه جوابی نداد.
سپس آرام لبخند زد.
«البته.»
به قهرمانانِ قلمروِ انساننجاتِ نگاه کرد و باهولناک صدایی آرام و رسا گفت:
«یکدرمیان حرفهایی که این مرد زد دروغ بود. اون به اندازهٔعلیه یه موجودِ کابوس قابلاعتماده... خب، حالا که بهش فکر میکنم، بیشترِراند موجوداتِ کابوس چندان فریبکار نیستن. پس این مقایسه در حقشون ظلمه.»
موجی از پچپچهای خفه میانِ مهمانانِ حاضرسربازانِ پیچید. در این میان، شبگرد خودش راعلیه کنترل نکرد و با صدای بلندی پوزخند زد.
سانی بیاختیار لبخند زد.
هاه...
اگر کسی بود که شهرتش حتی از ستارهٔ دگرگون هم درخشانتر بود، او بلبل بود؛ قدیس کای، اژدهاکش. با وجودِ اینکه اوراند قلبِ زاغ را فتح کرده و باعثِ سقوطِ خاندانِ بزرگِ سرود شده بود، مطلقاً هیچکس حرفِ بدی برای گفتن دربارهٔ این مردزنده نداشت. دلیلش این بود که در کمالِ تعجب، توانسته بود این شاهکارِ خیرهکننده را بدونِ ریختنِ حتی یک قطره خون رقم بزند.
نه تنها همه او را تحسین میکردند و دوستش داشتند، بلکه از اعتمادِنهایت عظیمِ همردههایش و مردمِ عادی نیز برخوردار بود. هرچه باشد، او نقصش را پنهانسوی نکرده بود، بنابراین همه میدانستند که بلبل میتواند دروغ را از حقیقت تشخیص دهد.
بنابراین، نفیس با صدا زدنِ او، هم توجهِ همه را از سؤالِ آستریون دور کردایستاد و هم ضربهٔ مهلکی به اعتبارش زد؛ آن هم تنها با یک جمله. به جایسوی گشتن به دنبالِ راهی برای دفعِ حمله، کاملاً نادیدهاش گرفت و حملهٔ خودش را ترتیب داد.
راستش راقلبِ بخواهید، حرکتِنجاتِ زیبایی بود.
سانی غرقِ غرور شد.
در تالارِ بزرگ، نگاههای محتاط و گیجی کهبیشمار به آستریون دوخته شده بود، بهسرعت داشت خصمانه میشد.مطلق او که در معرضِ آن خصومت قرار گرفته بود...
خندید.
«اوه، عجب. انگار مچم روسربازانِ گرفتن. چقدر خجالتآور... خیلی خب، باشه.نهایت اعتراف میکنم که کاملاً روراست نبودم.»
با لبخندی شوخطبعانه نگاهیسربازانِ به اطرافِ تالار انداختبرابرشان و شانهای بالا انداخت.
«میفهمم که چرا از این به بعد به هیچکدوم از حرفام اعتماد نمیکنید... که اگه بخوام کاملاًمطلق صادق باشم، دردسرساز میشه. پس این چطوره؟ از حالا به بعد، رسماً قسم میخورم که حقیقت روجانِ بگم، فقط حقیقت رو، و نه هیچچیز جز حقیقت رو. قدیس بلبلِ محترم هم میتونه شاهدم باشه.»
به کای نگاه کرد، انگار اونبرد را به چالش میکشید تا ادعامرگی کند این وعده هم دروغ است.
کای اخمقلبِ کرد، امانجاتِ ساکت ماند.
سانی که در سایهها پنهان شده بود، اخم کرد. از چشمش دور نماند که آستریون «فقط حقیقتپایان را» جایگزینِ «تمامِ حقیقت را» کرد... که تفاوتِ ظریف اما مهمی بود. سانی بهعنوانِ کسی که اغلب بابینظیر نیمهحقیقتها حرف میزد و با پنهانکاری دروغ میگفت، بهتر از هر کسی میدانست این موضوع چقدر اهمیت دارد.
در همین حال، لبخندِقلبِ آستریون لحظهای پهنتر شد ومرگی سپس محو شد. آهی کشید.
«جنگجویانِ برجسته و رهبرانِ واقعیِ زیادی در این اتاق حضور دارن. ستونهای بزرگِ نسلِ اول و دوم، کسانی که دنیایی رو که توش زندگی میکنیمسالهای با خون، عرق و اشکِ خودشون ساختن. کهنهکارانِ کارکشتهٔ طلسمِ کابوس که بارِ عظیمِ تجربهٔ گستردهشون رو با وقار و متانت به دوش میکشن. پسزنده چطوره که به یه دخترِ بیتجربه از نسلِ سوم اجازه داده میشه تا بدونِ توجه به خرد یا نصیحتِ هیچکس، یکجانبه دربارهٔ سرنوشتِ بشریت تصمیم بگیره؟»
با رگهایقلبِ از اندوهنجاتِ سر تکان داد.
«البته جواب سادهست. چون اون مطلقه و شما نیستید. اون فقط به اینرسیدن دلیل حکومت میکنه که قویتره؛ چون هیچکس نمیتونه در برابرِ ارادهش بایسته. باهدایت این حال، کسی که اقتدارش فقط بر پایهٔ قدرت بنا شده باشه، حاکم نیست.»
آستریون اخم کردنبرد و سپس بانجاتِ لحنی جدی گفت:
«چنین شخصی...دیگر چیزی جزدادنِ یه ستمگر نیست.»
کلماتش که در تالارِنجاتِ پهناور پیچید، نگاهی بههولناک اطراف انداخت و پرسید:
«به نظر میرسه ستارهٔ دگرگون رو نوعی منجیبرابرشان میدونید، اما آیا همه فراموش کردید که نامِترتیب راستینش معنای دیگهای هم داره؟ ستارهٔ ویرانگر، ستارهٔ بدیمنی...»
چشمانِ آستریون که سردقلبِ و سخت شد، مستقیماًبیشمار به نفیس خیره ماند.
«...ستارهٔ ویرانی.»