چپتر 2680: آخرین مقاومت
0یکی از تجسمهای سانی پیش نفیس در حصار مانده بود. با این حال، نفیس شهر را ترک کرد و آتشبانان را بهدوباره منطقهٔ مرگی در غرب برد؛ جایی که پلیدهای قدرتمندی در تکاپو بودند و بوی ارواحِ انسانی آنها را به جنون کشانده بود.هنوز اما آواتارِ او نزدیکِ دریاچهٔ آینه ماند — هم برای محافظت از شهر در برابرِ سایهها و هم برای مراقبت از رین.
هر چه بود، نفیس میتوانست از خودش محافظت کند، اما رین نمیتوانست. اعضایی از خاندانِ سایه از او محافظتدوباره میکردند، بله... اما سانی بیش از حد بدگمان بود که فقط به همین دلیل خیالش راحت باشد. تا جایی کهتبارِ به او مربوط میشد، هیچ معلوم نبود که چه زمانی یک تایتانِ نامقدس تصمیم بگیرد ناگهان وسطِ حصار ظاهر شود.
در واقع، با توجه به اینکه دنیا معمولاً چطور کارزمانی میکرد، چنین اتفاقی فقط مسئلهٔ زمان بود. به همین دلیل،توجه او و نفیس این هفتهها را دور از هم گذرانده بودند.
خیلی دلتنگش شده بود.
چقدر خندهداره.
سانی پیشتر سالها بهتنهایی در گسترههای مرگبارِ عالمِ رؤیا پرسهآشنای میزد و خودش را در انواعواقسامِ دردسرها میانداخت. اما پس ازارتشی اینکه در گورِ خدا معشوقِ نفیس شد، بهسرعت اهلی شده بود.
حالا، جسم و روحش در حسرتِ آرامشِهیچ آشنای زندگیِ مشترکشان بود و دوری ازبگیرد او، سانی را در اندوهی حسرتبار فرو میبرد.
و حالامیشد که سرانجام دوبارهنبود کنارِ هم بودند...
ارتشی از اشباحِ نامیرا سرِ راهِ تجدیدِ دیدارشان ایستاده بود. همینطور شهریآرامشِ پر از موجوداتِ کابوسِ اعظمِ نامیرا، چیزِ عجیبی که در شرق پنهانارتشی شده بود، و قطعهای از تبارِ بافنده که هنوز باید پیدایش میکرد.
لعنتی. بهتره هرچه زودتر کارِحالا هلندی رو تموم کنم وآشنای شهرِ جاودان رو از بین ببرم...
با نگاهِ نفیس بهباشد مِهی که روی دریاچه پخشنبود میشد، لبخندش کمی پهنتر شد.
شاید به این دلیل بودنبود که حسرتِ او را احساسبگیرد میکرد، حتی اگر سانی چیزی نمیگفت.
«خب، نقشهٔ نبرد چیه؟»
صدایش یکنواخت و آرام بود.
در ساحلِ دوردست، ارتشِ اشباح دیگر به دریاچه رسیده بود. مه بارِ دیگر با درخششی سبزِآبیوسطِ پر شد و سایههای اثیریِ کشتیهای شبحوار یکییکی در آن پدیدار شدند. شکلِ عظیمِ هلندی تقریباًدور به مصبِ کانال رسیده بود و تنها چند لحظه با فرار به داخلِ دریاچه فاصله داشت.
خردایش همچنان نامیراهای پلید را مهار میکرد... اما با گذشتِ زمان، انگار اتفاقِ عجیبیشود برای آن تودهٔ وسیع و چندشآور از گوشتِ لهشدهای که به آن تبدیل شدهدور بودند، میافتاد. هر چه که بود، سانی دربارهٔ اتفاقاتِ آیندهٔ نزدیک دلشورهٔ بدی داشت.
نفسِ عمیقی کشید.
«جت... و نیو. به سپاهِحالا من ملحق بشین و تا جاییزندگیِ که ممکنه هلندی رو مهار کنین.»
جت به داسشراحت تکیه داد و باهیچ بیحالی سر تکان داد.
«باشه. ولی دستکممون نگیر.معلوم قصد ندارم هلندی رونامقدس فقط مهار کنم. میخوام بکشمش.»
سانی لحظهای اوگورِ را برانداز کرد واهلی بعد شانه بالا انداخت.
«باشه. هر کاریبهسرعت میخوای بکن. اوه...جسم ولی نه خیلی.»
نگاهی پرمعنا بهراحت جت انداخت، سعی داشتهیچ پیامی را منتقل کند...
کاری رو بکنهیچ که میگم، نهزمانی کاری که میکنم!
با اینمیانداخت حرف، سانی رومعشوقِ به نفیس کرد.
«نف... اون موجودِ سمتِ شرق.حالا هر چی که هست، بایدآشنای جلوشو بگیری تا به کاخ نرسه.»
او فقطخیالش برکت راباشد احضار کرد.
«از دریاچه رد نمیشه.»
در نهایت،میانداخت سانی بهخدا کاسی نگاه کرد.
«کَس، تو باید چشمهای ما باشی. ما هنوز چیزِ زیادی دربارهٔ هلندی، کاپیتانش، اون چیزیحسرتبار که تو شرقه و گوشتِ کاناخت نمیدونیم. سعی کن تا جایی که ممکنه دربارهٔ قدرتها وموجوداتِ نقطهضعفهاشون اطلاعات جمع کنی. حالا که خودت شخصاً اینجایی، قدرتهات ممکنه بتونن چیزهای بیشتری بهت بگن.»
کاسی سر تکان داد.
«سعیام رو میکنم.»
سانی در حالی که نفسشمعشوقِ را آرام بیرون میداد، به همراهانشحسرتِ نگاه کرد و لبخندِ تلخی زد.
«بیشترِ تجسمهام رو میذارم تا به سپاهِ سایه کمکآرامشِ کنن، و یکی رو میفرستم داخلِ کاخ. امیدوارم بتونمسرانجام جادوی شهرِ جاودان رو اونجا باطل کنم. اگه نشد...»
جت خندید.
«نگو. میمیریم؟»
سانی بامیانداخت گیجی بهخدا او نگاه کرد.
«چی؟ نه، معلومه که نه. چیزی رو کهحسرتِ برای دزدیدنش اومدم میدزدم، و تا جایی کهفرو میتونیم سریع و دور از اینجا فرار میکنیم.»
او پوزخند زد.
«اوه. اینمیشد نقشه رومعلوم بیشتر دوست دارم.»
سانی چند لحظهگورِ ساکت ماند وبهسرعت بعد سر تکان داد.
«خیلی خب. پس، موفق باشیم.»
لحظهٔ سنگینی بود... اما متأسفانه، شبگردمیشد با صدای بلند گلویش را صافنامقدس کرد و حالوهوا را به هم زد.
«ها؟ پسمیشد من چی؟معلوم من چیکار کنم؟»
سانی اومیانداخت را دنبالِ خودشمعشوقِ کشید و گفت:
«تو با من میای داخلِ کاخ. نگو کهحسرتِ بعد از چند دهه موندن تو این شهرِفرو نفرینشده، نمیمیری از کنجکاوی که بدونی توش چیه.»
شبگرد خندهٔ آرامی کرد.
«میمیرم ازمیشد کنجکاوی، ها؟ خب،نبود پربیراه هم نمیگی.»
چند لحظه بعد،گورِ سانی و همراهانشبهسرعت از هم جدا شدند.
نفیس خودش را از زمینحالا کند و به سمتِ ساحلِآشنای شرقیِ جزیرهٔ کاخ پرواز کرد.
جت و نیوراحت پایین پریدند و بههیچ آرایشِ سپاهِ سایه پیوستند.
کاسی همانجا ماند ومعلوم رقصندهٔ خاموش را بانامقدس حالتی گرفته در دست فشرد.
در این میان، سانیخدا و شبگرد شتافتند تا خودجسم را به دروازههای کاخ برسانند.
با این کار، گوشتِ بیمرگهای لهشده در سراسرِ شهرِآرامشِ جاودان تکانی خورد و بعد به حرکت درآمد، وسرانجام مانندِ رودخانهٔ سرخ و غلیظی به جلو روان شد.
و بهآرامیخیالش به سمتِباشد دریاچه سرازیر میشد.
با دیدنِمیشد این صحنه،معلوم شبگرد لرزید.
«فکر میکنی داره چیکار میکنه؟»
سانی درمعشوقِ جواب دادناهلی تردید کرد.
«مطمئن نیستم.خیالش ولی قطعاًباشد چیزِ خوبی نیست.»
وقتی از باروهای قلعهٔ تاریکنبود پایین آمدند و پا روی خاکِناگهان جزیرهٔ کاخ گذاشتند، شبگرد آهی کشید.
«تو... فکرمیانداخت میکنی حالشخدا خوب میمونه؟»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«کی؟»
جوانِ زیبارو لحظهای مکث کرد.
«نیو. پسرم.»
سانی نگاهِمعشوقِ کوتاهی بهاهلی او انداخت.
«آره.»
او به عمارتِ تاریک ونبود سربهفلککشیدهٔ کاخ چشم دوخت وبگیرد با لحنی گرفته اضافه کرد:
«چون اونمیانداخت کسی رو دارهمعشوقِ که پیشش برگرده.»
چون نیو با زنجیرهایی بسیار محکمترجسم و گریزناپذیرتر از رشتههای تقدیر، بهمشترکشان دنیا و به عزیزانش پیوند خورده بود.
هرچند، شاید...خیالش این دوباشد یکی بودند.
سانی دندانهایشمیشد را بهمعلوم هم سایید.
«بیا بریم.»