---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2729: عنصرِ منبع • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2729: عنصرِ منبع

0

او در سکوت به مردِ خندان خیره شد؛ قطراتِ خونِ زرشکی از قلبِ انسانی که در‌خون‌چکان​ دست داشت، درونِ آتش می‌چکید. آتش رقصان دستش را می‌لیسید و می‌سوزاند — پوستِ ابریشمی‌اش که زمانی‌دور​ صاف و بی‌نقص بود، حالا داشت تاول می‌زد و می‌شکافت و گوشتِ جلزولِزکنانِ زیرش را نمایان می‌کرد.

لبخندِ درخشانش ذره‌ای نلرزید.

جنونی پهناور و گرسنه‌مرزهای​ در عمقِ چشمانِ خاکستری‌تنها​ و براقش نهان بود.

آهِ عمیقی کشید‌همدیگه​ و به آسمانِ‌حرف​ تاریک نگاه کرد.

«...ما قبلاً‌نگاه​ هرگز همدیگه‌قبلاً​ رو ندیده‌ایم.»

با این حرف، بازویی باریک از میانِ چین‌های مه‌آلودِ ردایش‌داریم​ نمایان شد. قلبِ خون‌چکان را میانِ دو چنگال گرفت، لحظه‌ای‌تنها​ براندازش کرد و سپس با بی‌قیدی آن را درونِ آتش انداخت.

نوکتیس خندهٔ کوتاهی سر داد.

نگاهش آرام از نقابِ ترسناکِ بافنده دور‌بازویی​ شد و در شعلهٔ رقصان گره خورد. پس‌گرفت​ از چند لحظه سکوت، با لحنی راحت گفت:

«امید هزار سال زندانی بوده. انسان‌ها هم هزار سال از‌بازویی​ عصرِ طلایی لذت برده‌ن. آدم ناخودآگاه به این فکر می‌کنه که‌سپس​ نکنه ربطی بینِ این دوتا باشه... شکوفایی و ناامیدی، عجب جفتی.»

نوکتیس دوباره به او‌لبخند​ نگاه کرد؛ لبخند از‌می‌شد​ چهرهٔ زیبایش محو می‌شد.

«می‌گن ما داریم شکوفا می‌شیم، اما وقتی به فراتر از مرزهای پادشاهیِ امید سفر‌ماه​ کردم، تنها چیزی که دیدم درگیری و ویرانی بود. قسم به ماه! نمی‌تونستم بگم‌واقعاً​ کی دیوونه‌تر بود، اون آدمای بامزه‌ای که توی عالم‌های دوردست ساکن بودن یا خودم.»

سر تکان‌هرگز​ داد و‌ندیده‌ایم​ آه کشید.

«واقعاً برام سؤال شد... ایزدِ خورشید پیشِ‌ندیده‌ایم​ خودش چی فکر کرده بود که ما‌مه‌آلودِ​ رو فراخواند تا نگهبانانِ نامیرای امید بشیم.»

نگاهش سرد و تاریک شد.

«بگو ببینم، بافنده... ازت نمیپرسم چرا سرورِ نور امید رو‌دیدم​ زندانی کرد. اما حقیقت رو بهم بگو — چرا، چرا خیلی‌توی​ ساده نکشتش؟ چرا این نمایشِ طولانی و خسته‌کننده رو راه انداخت؟»

مدتی از بالا به‌ندیده‌ایم​ او نگاه کرد و سپس‌میانِ​ با هزار صدای دلهره‌آور خندید.

«تو واقعاً باید دیوانه‌قبلاً​ باشی. واقعاً از اربابِ‌این​ دروغ‌ها طلبِ حقیقت می‌کنی؟»

کنارِ آتش روبه‌روی مردِ زیبا نشسته بود و نگاهی متفکرانه به آسمانِ‌می‌شیم​ تاریک انداخت. بادِ سردی وزید و چهرهٔ رنگ‌پریدهٔ ماه پشتِ ابرها پنهان‌ویرانی​ شد؛ سپس، خطوطِ نقابش تار شد و ناپدید گشت و نمایان کرد...

هیچ‌چیز را.

زیرِ نقابِ‌هرگز​ ترسناک هیچ‌چیز جز‌این​ تاریکی پنهان نبود.

انگار نوکتیس نفس کشیدن را‌هرگز​ از یاد برده بود و با‌باریک​ چشمانی لرزان به تاریکی نگاه می‌کرد.

صدایی خشک و خشن‌لبخند​ در سکوت طنین‌انداز شد‌می‌شد​ و شعله‌ها را خاموش کرد.

«شنیده‌ای؟ برادرم، شاهزادهٔ جهانِ زیرین، یکی از اصولِ ایزدی را زیر پا گذاشته است. او به قلمروِ اختیاراتِ ایزدان دست‌درازی‌بامزه‌ای​ کرده و نژادی از موجوداتِ زنده آفریده تا در سرزمین‌های بی‌نورش ساکن شوند. پیش از این هیچ‌کس جز ایزدان قادر‌سرد​ به آفرینشِ حیات نبود، اما حالا، دیمونِ سرنوشت نیز حیات آفریده... ما دیمون‌ها تمایل داریم کارهای ناممکن انجام دهیم، این‌طور نیست؟»

نوکتیس اخم کرد.

«چرا اینا رو بهم‌قبلاً​ می‌گی، بافنده؟ این چطور‌این​ به سؤالم جواب می‌ده؟»

خندید.

«چون من به‌فراتر​ ستایشِ فریب معروفم، و‌کردم​ این دروغی بی‌نظیر است.»

نوکتیس با گیجی نگاهش کرد.

«چی؟ اینکه‌نگاه​ نِتِر قدیس‌های سنگی‌هرگز​ رو خلق کرده؟»

بافنده سرش را‌دوباره​ تکان داد؛ سری که‌محو​ در تاریکی پنهان بود.

«نه. اینکه‌وقتی​ ایزدان می‌توانند‌مرزهای​ حیات خلق کنند.»

کمی به جلو خم شد، دستش را به‌باریک​ سمتِ زغال‌های گداخته دراز کرد و هفت انگشتش‌لحظه‌ای​ را در خاکستر فرو برد؛ جرقه‌ها به هوا پریدند.

«هیچ‌کس نمی‌تواند حیات خلق کند، جانورِ گرگ‌ومیش. حتی ایزدان. تنها کاری‌باریک​ که از دستشان برمی‌آید، تغییرِ شکلِ آن است — این همان‌بی‌قیدی​ کاری است که نِتِر هم برای خلقِ قدیس‌های سنگی انجام داد.»

رنگِ نوکتیس پرید،‌دوباره​ به عقب تکیه‌زیبایش​ داد و مبهوت پرسید:

«آخه این یعنی چی؟ هی، بافنده... اوه، منظورم بافندهٔ بزرگ، دیمونِ تقدیر بود... در موردِ دروغ‌ها که حرف می‌زنیم، این یکی حتی‌عالم‌های​ اون‌قدرها هم باورپذیر نیست، مگه نه؟ از اژدهایانِ نخستین گرفته تا کوچیک‌ترین موش‌ها، انواع و اقسامِ جونورها توی عوالمِ پهناور زندگی می‌کنن. واقعاً‌چرا​ از کسی که به استادِ دروغ معروفه انتظارِ بیشتری داشتم. خیلی دلم می‌خواست با زیرکی سرم کلاه بره، گول بخورم و فریبم بدی!»

نوکتیس سرزنش‌وار سر تکان داد.

بافنده به‌نگاه​ جرقه‌های رقصان‌قبلاً​ نگاه کرد.

«این همان داستانِ قدیمی است؛ داستانی از پیش از آغازِ زمان. هفت ایزد از شعلهٔ آرزو زاده شدند،‌سفر​ درست همان‌طور که هفت دیمون از ایزدِ فراموش‌شده زاده شدند. شما انسان‌ها از جرقه‌های سرگردان پا به هستی گذاشتید.‌بودن​ پس تمامِ موجوداتی که ایزدان خلق کردند چگونه زاده شدند؟ جرقه‌هایی که به آن‌ها حیات بخشید از کجا آمد؟»

جرقه‌ها سوختند و خاکستر شدند؛‌پادشاهیِ​ تاریکی گرمایِ ناچیزشان را فروبلعید. دستش‌درگیری​ را از میانِ خاکستر بیرون کشید.

«در نهایت، تمامِ حیات از شعلهٔ آرزو سرچشمه می‌گیرد. وقتی ایزدان نخستین موجوداتِ زنده را می‌آفریدند، تنها تکه‌هایی از وجودِ خود را جدا‌کوتاهی​ کردند و با آن‌ها در کالبدِ مخلوقاتشان جان دمیدند... درست همان‌طور که ایزدِ فراموش‌شده در ما جان دمید. برادرم، دیمونِ سرنوشت، کسی بود‌طلایی​ که به این حقیقت پی برد — پس جرقه‌هایی از شعلهٔ خودش را برداشت و در مخلوقاتش قرار داد. قدیس‌های سنگی این‌گونه پدید آمدند.»

به نوکتیس نگاه کرد که‌هرگز​ با ترسی غریب در چشمانِ زیبا‌باریک​ و دیوانه‌اش به او گوش می‌سپرد.

«به همین دلیل است که ایزدِ خورشید نمی‌تواند امید را بکشد. و‌می‌شیم​ باز به همین دلیل است که ایزدان در گذرِ اعصار کوچک و‌ویرانی​ ناتوان شده‌اند، چرا که شعله‌شان را صرفِ پر کردنِ تمامِ عوالم کرده‌اند.»

نوکتیس لرزید.

«کوچک... ناتوان...»

لحظه‌ای بعد، خنده‌ای ناگهانی از‌هرگز​ لبانش در رفت و سکوتِ‌بازویی​ شوم را در هم شکست.

«اون‌وقت منِ احمق فکر می‌کردم مغرورترین مردِ کلِ پادشاهیِ امیدم.‌داریم​ فقط از دیمونِ تقدیرِ بدنام برمیاد که به ایزدانِ بزرگ‌تنها​ بگه کوچک. شرمنده‌م، مات و مبهوتم... واقعاً زبونم بند اومده!»

اشک‌های چشمش را پاک کرد.

«ولی اینا چه ربطی‌ندیده‌ایم​ به هم دارن؟ هنوز نمی‌فهمم‌میانِ​ چرا امید باید زنده بمونه.»

بافنده لبخند زد.

«اگر او بمیرد چه می‌شود، جانورِ گرگ‌ومیش؟ عالمِ سایه نمی‌تواند ما دیمون‌ها را در خود نگه دارد. مرگ نمی‌تواند ما را ببلعد‌دیدم​ — پیش‌تر تلاش کرده و ناکام مانده است. دلیلش این است که ما از همان ابتدا هرگز واقعاً زنده نبوده‌ایم. ما صرفاً تجلیِ‌پیشِ​ شعله‌ای عظیم‌تر هستیم، و حتی اگر به‌کلی نابود شویم، جرقه‌هایی که به ما حیات بخشیده‌اند به‌سادگی به منبعِ خود بازمی‌گردند. به ایزدِ فراموش‌شده.»

خنده‌اش جهان‌وقتی​ را به‌مرزهای​ لرزه انداخت.

«و ایزدِ فراموش‌شده را کامل می‌کنند. می‌خواستی همین را‌میانِ​ از من بپرسی، جانورِ گرگ‌ومیش؟ به همین دلیل بود‌سپس​ که زیرِ ماهِ کامل قلبت را از سینه بیرون کشیدی؟»

نوکتیس با لبخندی بی‌جان‌قبلاً​ نگاهش کرد، نفسِ عمیقی کشید‌حرف​ و آرام سر تکان داد.

«نه... راستش نه.»

خنده‌ای بی‌روح‌وقتی​ سر داد و‌پادشاهیِ​ بعد نیشخند زد.

«در عوض، می‌خواستم‌همدیگه​ ازت بخوام کمکم کنی‌بازویی​ امید رو آزاد کنم.»

ناولها | novelha.net