چپتر 2227: اژدها و شاهزاده
0بلبل به او گفت تکاناجازه نخورد، و اینگونه مورگان دیدپایین که دیگر نمیتواند حرکتی بکند.
انگار بدنش به مجسمهای یخی تبدیل شده بود. هنوز میتوانست نفس بکشد،برادرش اما نه بیشتر از آن... صدای صافِ او بهراحتی دفاعش را در همخاطرِ شکسته، از سدهای خاطرههای قدرتمندش گذشته و او را یکسره غافلگیر کرده بود.
عجب قدرتی...
مورگان در حالی که ناامیدانه با بدنِخندهاش خودش میجنگید، سعی کرد از قطعیتِ کوبندهٔموج فرمانِ او سرپیچی کند. اما فایدهای نداشت.
تماموکمال در چنگِ او بود.
ها... هاها...
با وجودِ این آسیبپذیری، مورگان بیشتر خندهاش گرفته بود. البته ناباوریِ آمیخته به خشمی همپایین در دلش موج میزد، اما از ترس خبری نبود؛ نه فقط به این دلیل کهجوهرش آدمی نبود که بهراحتی بترسد، بلکه چون میدید زیاد برایش مهم نیست چه بلایی سرش میآید.
با این حال...
درست است که نتوانسته بود همیشه هوشیار بماند و چشمش را روی تهدیدِ احتمالیِ این بهاصطلاح همرزمانش بسته بود. شاید به این خاطرهمچنین بود که مدتها کنارشان مانده و چیزهای زیادی را تجربه کرده بود، اما مورگان به خود اجازه داده بود پیشِ آنها گاردش رااژدهاکش پایین بیاورد؛ فراموش کرده بود که برای این سه نفر، بیشترِ زمانی که با هم گذرانده بودند تنها به یک روز ختم میشد.
همچنین داشت جوهرش را برای نبردِ نهاییهمچنین با برادرش ذخیره میکرد، و از اینمیکرد رو، خاطرههای دفاعیِ قدرتمندترش اصلاً فعال نبودند.
و... خسته بود...
با این حال، واقعیت سرِ جایش بود. گاهی به خاطرِ ظاهرِ مهربانش بهراحتی میشدموج فراموش کرد، اما بلبل... مردِ ترسناکی بود، آن اژدهاکش. یا بهتر است گفت، پتانسیلِمهم ترسناک بودن را داشت و صرفاً انتخاب کرده بود از قدرتِ هولناکش سوءاستفاده نکند.
اما داره چیکار میکنه؟
مورگان شک داشت که بلبل با برادرش معاملهای کرده باشد. پس آیا این نقشهای احمقانه بود تااصلاً برخلافِ میلش جانش را نجات دهد؟ تا چه بخواهد چه نخواهد، او را به جایی امن ببرد؟ باصرفاً شناختی که از آن مرد داشت... نه، حتی برای او هم این کار خیلی مسخره و بچگانه بود.
مطمئن نبود و حرصدرآورتر اینکه، حتی نمیتوانست بپرسد. کاریخود جز این از دستش برنمیآمد که با خشمِ سردیبرای که در چشمانش میسوخت، به آن عوضیِ جذاب خیره بماند.
بلبل بیآنکه رو برگرداند، نگاهِ تیزِ او را پاسخالبته داد؛ رگهای از پشیمانی در نگاهِ قاطعش پیدا بود.نبود چند لحظه بعد، آهی کشید و رو به همراهانش کرد.
«نمیتونم زیاد نگهشتجربه دارم. ولی بایدداده بهاندازهٔ کافی باشه.»
پروردهٔ گرگها پوزخندی زد، آویزِ سیاهش را برای آخرین بار درنهایی دست فشرد و از روی آوار برخاست. دروگرِ روح از دیوارسرِ فاصله گرفت و نزدیکتر آمد، و با بیحالی مورگان را برانداز کرد.
زیرِ آن نگاهِمدتها آسوده، لرزهای برچیزهای اندامِ مورگان افتاد.
جت نوچیچنگِ کرد و نگاهیاین به بلبل انداخت.
«عالیه، ولی قراره باهاش چیکار کنیم؟ فکر کنم... کُشتنشگاردش جزوِ گزینهها نیست. هرچند، ایزدان میدونن که به خاطرِ تمامِتنها کارهای پستی که خودش و خاندانش مرتکب شدن، حقشه بمیره.»
مورگان با تفریحی تاریک به اومیشد خیره شد؛ نه تهدید به مرگبرادرش آشفتهاش میکرد و نه آن اتهامِ صریح.
«پس عملیاتِ نجات نیست...»
اگه بود که به فکرِ سرآسیبپذیری به نیست کردنم نمیافتادن. پس آخهخشمی چه نقشهٔ لعنتیای تو سرشون بود؟
بلبل سرزیادی تکان دادخود و گفت: «نمیکشیمش.»
دروگرِ روح باتنها تأسف آهی کشید:میشد «پس چیکارش کنیم؟»
کای چند لحظه تردید کرد وچیزهای بعد شانه بالا انداخت: «فقط باپیشِ خودم میبرمش. احتمالاً... مشکلی پیش نمیاد.»
جت باچنگِ اخمی حاکی ازاین تردید نگاهش کرد.
در آن لحظه،تجربه پروردهٔ گرگها با لحنیپیشِ آرام به حرف آمد:
«بیخیال. اگه کای میگه مشکلی پیش نمیاد، پس مشکلی پیش نمیاد. بههرحال وقت برای تلف کردن نداریم... کاسی بعد از اینکه بهمون علامت دادگاهی دیگه جواب نمیده، و این یعنی اوضاع اون بیرون چندان روبهراه نیست. هیچکدوممون انتظار نداشتیم این روز به این زودی و اینقدر عجیبغریب برسه. ولیبرخلافِ حالا که رسیده، راهِ برگشتی نیست. همهمون میدونیم باید چیکار کنیم — پس، مورگان رو بردارین و برین. قبل از اینکه سروکلهٔ برادرش پیدا بشه.»
بلبل وخاطر دروگرِ روح بامانده نگرانی نگاهش کردند.
سرانجام، جتچنگِ آرام گفت: «مطمئنیاین از پسش برمیای؟»
پروردهٔ گرگها چند لحظه نگاهشاجازه کرد و بعد نیشخندی زد: «نگرانِبیاورد خودت باش آبجیبزرگه. من چیزیم نمیشه.»
مورگان با دقت زیرِ نظرشان گرفت تا بفهمدداشت این سه نفر در پیِ چه هستند. داشتندقدرتمندترش عقبنشینی میکردند ولی پروردهٔ گرگها را جا میگذاشتند؟ چرا؟
در این میان، زنکنارشان به بلبل نگاه کردتجربه و لحظهای ساکت ماند.
بعد شانهاش راهاها گرفت و او راخندهاش به عقب هل داد.
«برو. من چیزیم نمیشه... وقتی همهچی تموم شد بیایین تو پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی همدیگهبیشترِ رو ببینیم. اصلاً بیایین تو حصار قرار بذاریم؛ یه کافهٔ محشر اونجا میشناسم. البته نهمیکرد به اون خوبی که نفیس میشناستش... وایسا ببینم، نکنه کافه رو هم با خودش برده؟»
بلبل با هل دادنِ اوختم چند قدم عقب رفت، ثانیهاینبردِ ساکت ماند و بعد لبخند زد.
«واقعاً الانم تومدتها فکرِ شکمتی؟ نه...چیزهای معلومه که هستی.»
با این حرف،هاها به هوا برخاستآسیبپذیری و دورتر شد.
طولی نکشید که اژدهایی باشکوه با پولکهایی بهآنها رنگِ آسمانِ نیمهشب بر فرازِ ویرانهها قد برافراشت؛زمانی چشمانش مانند دو ستارهٔ سرد و سفید میدرخشید.
مورگان هنوز نمیتوانست تکان بخورد؛ در واقع، لحظهای کهجوهرش بلبل کالبدِ متعالیاش را به خود گرفت، حس کرد قدرتینبودند که او را در بند کشیده گریزناپذیرتر هم شده است.
«لعنتی...»
تازه با هزار زحمت توانسته بود یکی از انگشتانشالبته را کمی تکان دهد که دروگرِ روح بیهیچ تشریفاتینبود او را چنگ زد و روی پشتِ اژدها پرید.
دو بالِ عظیم توفانی بهاجازه پا کردند و آن جانورِ عظیمبیاورد به دلِ آسمانِ تاریک پر کشید.
و ویرانههابودند را پشتِروز سر گذاشت...
مورگان نگاهی گذرا به پروردهٔ گرگها انداخت که تنها روی آوار جا مانده بود. آتناپایین چند لحظه پروازِ اژدها را با نگاه دنبال کرد، بعد رو برگرداند و به جنگلِجوهرش دوردست چشم دوخت... جایی که موردرت آماده میشد تا برای آخرین بار حصار را محاصره کند.
ویرانهها بهسرعت کوچکتر شدند؛ دریاچهٔاین خالی هم همینطور، و خیلیناباوریِ زود از نظر محو شدند.
مورگان سرانجام قلعهٔ ویران را پس از آنهمهآنها جنگیدن برای دفاع از آن ترک کرده بود...زمانی نبرد بر سرِ حصار به پایان رسیده بود.
دستکم برایبودند او کهروز اینطور بود.