---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2420: قلمروِ ناشناخته • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2420: قلمروِ ناشناخته

0

چند دقیقه پیش، ری از زمین برخاست و چهار سارقِ بیدارشده را که نگهبانِ گروگان‌ها بودند،‌اغلب​ زیر نظر گرفت. توانِ سرشتِ خفته‌اش او را نامرئی نمی‌کرد، اما باعث می‌شد توجهِ کسی را‌آن‌ها​ جلب نکند—انسان‌ها و موجوداتِ کابوس، هر دو، چندان به او اعتنا نمی‌کردند و حضورش بسیار نامحسوس بود.

با این حال، آن توان هم محدودیتی داشت. می‌توانست یکی از راهزنان را از پای‌جیغ​ درآورد، اما اگر محتاط عمل نمی‌کرد، بقیه بی‌درنگ متوجه می‌شدند. حتی اگر متوجهِ خودِ ری‌بخزد​ نمی‌شدند، افتادنِ یکی از افرادشان را می‌دیدند؛ هرچه نباشد، اهدافش از چنین قدرتی بی‌بهره بودند.

چهار نفر...

بیدارشدگان پیش‌بینی‌ناپذیر بودند و اغلب سرشت‌های دردسرسازی داشتند، اما از پای درآوردنِ چهار نفر معمولاً برای‌سارق​ ری مشکلی نداشت؛ دست‌کم نه بعد از آموزش‌هایی که در خاندانِ سایه دیده بود. اما از‌سارقان​ پای درآوردنِ بی‌سروصدای آن‌ها، آن هم طوری که مطمئن شود هیچ گروگانی آسیب نمی‌بیند، ماجرای دیگری بود.

نگاهی به تیغهٔ سیاه در‌افرادشان​ دستش انداخت، آهی کشید و‌چنین​ آن را روی زمین گذاشت.

لحظه‌ای بعد، ری ناپدید شد.

در چنین‌هم‌زمان​ لحظاتی، بهترین دوستش...‌سروصدا​ ایجادِ حواس‌پرتی بود.

ده دوازده ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد،‌ثانیه​ تا اینکه یکی از گروگان‌ها ناگهان خود‌جیغ​ را به عقب کشید و جیغ زد:

«مـ—مار! مار!»

هر چهار سارق هم‌زمان به سمتِ منبعِ سروصدا چرخیدند‌اتفاقی​ و تفنگ‌هایشان را بالا گرفتند. مرد با دست‌پاچگی سعی‌سارق​ داشت به عقب بخزد، با اینکه هیچ‌چیز جلویش نبود.

سارقان نگاهی به‌سمتِ​ هم انداختند و‌چرخیدند​ به سمتش رفتند.

خب... دست‌کم سه نفرشان رفتند.

سارقی که از گروگانِ در حالِ فریاد دورتر‌نباشد​ از همه بود و در نتیجه دور از‌اغلب​ چشمِ هم‌دستانش قرار داشت، ناگهان بازویی دورِ گردنش پیچید.

ری گردنِ مرد را در حلقهٔ بازویش گرفت و با قدرتی بی‌رحمانه فشار داد‌عقب​ و بیهوشش کرد. از آنجا که هیچ صدایی از او درنیامد و توجهِ همه‌دست‌پاچگی​ به گروگانِ وحشت‌زده بود، کسی متوجه نشد که سارقِ بیهوش را آرام روی زمین می‌خواباند.

در همین حین، آن سه نفر به‌تفنگ‌هایشان​ هدف رسیدند. به گروگانِ رنگ‌پریده نگاه کردند‌هیچ‌چیز​ و یکی از آن‌ها با عصبانیت گفت:

«خفه شو‌دوستش​ احمق. اینجا‌حواس‌پرتی​ که چیزی نیست!»

اما گروگان سر تکان داد.

«نـ—نه! همین یه‌بهترین​ لحظه پیش یه مار‌دوازده​ اینجا بود! قسم می‌خورم!»

سارق آهی کشید و‌منبعِ​ دهان باز کرد تا‌بالا​ به مردِ دست‌وپابسته ناسزا بگوید.

در همان لحظه، مارِ سیاهی ناگهان از بدنش‌نیفتاد​ بالا خزید و دورِ گردنش پیچید. دهانش باز‌سارق​ شد و صدای فِس‌فِسِ مورمورکننده‌ای در سرسرا پیچید.

«این دیگه چه...»

سارقانِ دیگر تازه داشتند تفنگ‌هایشان را بالا می‌آوردند، اما درست در همان لحظه، ری کنارِ یکی از‌مار​ آن‌ها ظاهر شد و پایهٔ فلزیِ سنگینی را—که از همان حوالی برداشته بود—روی سرش فرود آورد. مرد‌سارقان​ مانند درختی سرنگون شد و تا هم‌دستش لولهٔ تفنگ را به آن سمت بچرخاند، دیگر کسی آنجا نبود.

...از سوی دیگر، توانِ بیدارِ ری‌چرخیدند​ به او اجازه می‌داد نامرئی شود؛‌سعی​ هرچند آن توان هم محدودیت‌هایی داشت.

در هر صورت، این بار تنها نیم ثانیه زمان نیاز داشت تا به آخرین‌مـ—مار​ سارق برسد. ری بی‌رحمانه لگدی به شکمش زد، تفنگش را گرفت تا تصادفی شلیک نشود،‌هیچ‌چیز​ و وقتی مرد بر اثرِ ضربهٔ اول خم شد، زانویش را محکم به چانه‌اش کوبید.

تا آن موقع، نشانِ او‌افرادشان​ کارِ سارقی را که در‌چنین​ حالِ خفه‌کردنش بود تمام کرده بود.

هر چهار راهزن از‌دوستش​ پای درآمده بودند و‌ثانیه​ بی‌حرکت روی زمین افتاده بودند.

مارِ سیاه روی زمین خزید،‌سروصدا​ از پایش بالا رفت و‌مرد​ لحظه‌ای بعد در آستینش ناپدید شد.

ری به گروگان‌ها نگاه کرد‌دوازده​ که با بهت و وحشت‌ناگهان​ به او خیره شده بودند.

لحظه‌ای بی‌حرکت ماند، سپس دستش را بالا‌هرچه​ آورد و انگشتِ اشاره‌اش را روی لب‌بیدارشدگان​ گذاشت، انگار از آن‌ها می‌خواست ساکت بمانند.

سپس ناگهان ناپدید شد‌دوستش​ و تنها چهار جسدِ بی‌حرکت‌اتفاقی​ از خود به جا گذاشت.

حالا تنها کاری که باید می‌کرد‌چرخیدند​ این بود که به اتاقِ کنترلِ شبکهٔ‌بخزد​ بانک برود و منتظرِ علامتِ کورسیر بماند.

فلور هم در خزانه بود، و با اینکه ری از جدا شدن از او در یک‌سارق​ مأموریتِ خطرناک راضی نبود، می‌دانست که فلور می‌تواند از پسِ خودش بربیاید. معشوقه‌اش درمانگر بود، درست...‌سارقان​ اما همان آموزش‌هایی را دیده بود که او دیده بود. به‌علاوه، رین و تامار هم آنجا بودند.

«فقط منم‌خودِ​ که گیرِ این‌افرادشان​ کارای خسته‌کننده افتادم...»

با آهی تلخ، نقشه‌های بانک را که‌دوازده​ از قبل بررسی کرده بودند به یاد آورد‌جیغ​ و به‌سرعت به سمتِ مرکزِ کنترلِ شبکه رفت.

جون بدونِ اینکه علاقه‌ای نشان دهد، به گفتگوی‌نیفتاد​ میانِ نگهبانِ خزانه و تایرنت گوش داد. البته در‌هم‌زمان​ حقیقت، داشت با دقتِ تمام مکالمه را دنبال می‌کرد.

«شِش مبارزِ بیدارشده، یه استاد...»

وضعیت عالی‌لحظاتی​ نبود، اما‌دوستش​ افتضاح هم نبود.

تا وقتی که‌سمتِ​ عروج‌یافته سریع از پا‌تفنگ‌هایشان​ درمی‌آمد، بقیه دردسرساز نمی‌شدند.

البته، جون قصد نداشت پیش از آنکه‌اتفاقی​ بفهمد آن مرد دقیقاً برای دزدیدنِ چه چیزی‌مار​ به اینجا آمده، به استادِ دشمن حمله کند.

سپس تایرنت‌خودِ​ پژواکی سقوط‌کرده‌افتادنِ​ احضار کرد.

این موضوع کمی خلقِ جون را تنگ کرد، اما نه زیاد.‌اینکه​ چیزی واقعاً عوض نشده بود — کشتنِ سریعِ رهبرِ متعصب‌ها همچنان هدفِ‌چرخیدند​ اصلی‌اش بود. با مرگِ تایرنت، پژواکش هم همراه با او ناپدید می‌شد.

اولین مأموریتش به‌عنوانِ یکی از اعضای خاندانِ سایه واقعاً پرخطر بود. قرار بود جون‌هیچ‌چیز​ بفهمد فرقه دنبالِ چه می‌گردد و متعصب‌ها را از پا درآورد، با وجودِ اینکه رهبرشان‌دور​ عروج‌یافته‌ای بود. هم‌زمان، باید مطمئن می‌شد که گروگان‌ها آسیبی نمی‌بینند... یا دست‌کم آسیبِ جدی نمی‌بینند.

تصمیم‌گیری دربارهٔ اینکه متعصب‌ها تا کجا می‌توانند پیش بروند، به صلاحدیدِ‌خود​ خودش واگذار شده بود. مثلاً همین نگهبانِ خزانه... آیا باید می‌گذاشت‌تفنگ‌هایشان​ تایرنت شکنجه‌اش کند؟ یا این کار عبور از خط قرمز بود؟

معمولاً جون برای هر کار پارامترهای سخت‌گیرانه‌ای داشت، اما خاندانِ سایه به اعضایش استقلالِ‌بیدارشدگان​ زیادی می‌داد. او دیگر صرفاً مزدوری ساده نبود — از او انتظار می‌رفت قضاوتِ‌خاندانِ​ خودش را به کار بگیرد و خودخواسته تصمیماتی بگیرد که به نفعِ خاندان باشد.

این خودش قلمرویی ناشناخته بود‌ایجادِ​ و حالا شخصِ مهمِ غیرقابل‌پیش‌بینیِ دیگری‌اینکه​ هم به معادله اضافه شده بود.

شاهدخت...

بدتر از آن، دشمن پژواکی سقوط‌کرده در اختیار داشت. حالا دیگر‌خود​ این سؤال که آیا جون اجازه می‌دهد نگهبانِ خزانه شکنجه شود یا‌بالا​ نه، بی‌معنی بود — تایرنت تصمیم گرفته بود یک‌راست برود سراغِ قتل.

در همین حین،‌نمی‌شدند​ متعصبِ قاتل دوباره‌می‌دیدند​ به حرف آمد:

«...خب، نگهبانِ خزانه، تو حقِ انتخاب داری. می‌تونی با‌اتفاقی​ این دوستِ من بیشتر آشنا بشی، یا اینکه خودت‌سارق​ داوطلبانه خاطره‌ای به اسمِ کلیدِ عروج رو تحویل بدی.»

جون پشتِ‌هم‌زمان​ نقاب لبخندِ‌منبعِ​ محوی زد.

«آه... خیلی ممنون.»

مرد همین الان نامِ خاطره‌ای‌افرادشان​ را که فرقه دنبالش بود،‌چنین​ دودستی به جون تقدیم کرده بود.

که یعنی جون‌بهترین​ دیگر نیازی نداشت او‌دوازده​ را زنده نگه دارد.

جون با سرکوبِ قصدِ کشتارش — برخی دشمنان به آن‌مرد​ حسابی حساس بودند — قدمی به جلو برداشت، نشانش را‌رفتند​ به‌شکلِ سلاحی درآورد و آن را در جمجمهٔ تایرنت فرو برد.

هیچ هشداری در کار نبود، هیچ نشانه‌ای از‌نیفتاد​ اینکه قصدِ حمله دارد. تنها ضربه‌ای سریع و بی‌رحمانه‌هم‌زمان​ که قرار بود به زندگیِ مردِ متعصب پایان دهد.

اما نکتهٔ‌خودِ​ مبارزه با‌افتادنِ​ بیدارشدگان همین بود...

پیش‌بینیِ بیدارشدگان بسیار سخت بود.

لحظه‌ای که سلاحش به سرِ دشمن برخورد‌تفنگ‌هایشان​ کرد، انگار داشت فلز را سوراخ می‌کرد.‌هیچ‌چیز​ آن عوضی حتماً سرشتِ دفاعیِ قدرتمندی داشت.

«خب... گندش بزنن.»

جون با فعال‌نمی‌شدند​ کردنِ توانِ بیدارِ خودش،‌هرچه​ زمان را کند کرد.

«ری، الان!»

جایی در دوردست، ری صدای او را از‌بالا​ طریقِ خاطرهٔ ارتباطیِ ویژه‌ای که بینِ سه عضوِ‌نبود​ تیم مشترک بود شنید و برق را قطع کرد.

چراغ‌های مصنوعی، دیوارهای ویدئویی، سیستم‌های کنترلِ آب‌وهوا... هر چیزی در‌ناگهان​ خزانه که برای کار کردن به برق نیاز داشت فوراً از‌چرخیدند​ کار افتاد و اتاقِ پهناور را در تاریکیِ مطلق فرو برد.

و تاریکی...

قلمروِ سایه‌ها بود.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net