چپتر 3128: سرودِ آتش
0شهرِ روبهمرگ که پیشتر شبیه به جهنم بود، حالا در آخرین جانکندنهایش واقعاً به جهنم تبدیلبرده شده بود. آتش همهجا زبانه میکشید و با حرص ساختمانهای در حالِ فروریختن را میبلعید. دودِ غلیظبنّا همهچیز را در بر گرفته بود و خیابانهای شعلهور را در تاریکیِ تلخ و زنندهای فرو میبرد.
بیشترِ شهر از سنگ ساخته شده بود، اما حریقی که آن را میبلعید عادی نبود. آتشِ مایعی که مورگاننجات با کمکِ جادوگرانِ محلی ساخته بود، چنان داغ میسوخت که سنگ را ذوب میکرد و از همان هم تغذیه میکرد.دروازهٔ شعلهها ساختمانها را یکی پس از دیگری میبلعیدند و اجسادِ کسانی را که به کامِ طاعون رفته بودند، خاکستر میکردند.
شعلهها زندهها را هم میبلعیدند.
در گوشهگوشهٔ شهرِ شعلهور، سربازانِ لشکرِ فولاد با دردی جانکاه فریاد میکشیدند و در حالیدقیقِ که گوشت از استخوانشان ذوب میشد، دستوپا میزدند. نه زرهِ فولادی و نه قدرتهای بیدارشده میتوانستدیوارِ جانشان را حفظ کند، و صداهای شکنجهشده و وحشتزدهشان در هم میآمیخت و مناجاتی جهنمی میساخت.
اما همهٔپوشاندنِ آنها نمیسوختند...پهناور دستکم هنوز نه.
مورگان و زیردستانش هر چقدر هم بشکه از آتشِ سنگسرعتش ساخته بودند، باز هم برای پوشاندنِ وجببهوجبِ شهرِ پهناور کفایتداشتند نمیکرد. آتش داشت پخش میشد، اما سرعتش چندان زیاد نبود.
کسانی که از انفجارِ اولیه جانِ سالم به در برده بودند، هنوز امیدی به نجات داشتند. عدهای سعی کردند با یورش بهیورش قلعهٔ سنگی جانِ خود را نجات دهند؛ قلعهای که هم با تمهیداتِ دقیقِ مورگان و هم با ارادهٔ تحلیلبرندهٔ بنّا از حریق دردیوارِ امان مانده بود. بقیه سعی کردند از دروازهٔ شهر بگریزند، و وقتی فهمیدند دروازه کاملاً مهروموم شده، نگاهشان را به دیوارِ شهر دوختند.
تمامِ مسیرهای منتهی به دیوارها از پیش مسدود یا نابود شده بود، اما انسانها، و بهویژهارادهٔ بیدارشدگان، چارهجو بودند. آنها راهی برای بالا رفتن از دیوارِ شهر پیدا میکردند، از تلههایی کهدوختند انتظارشان را میکشید میگذشتند، و عدهای — یعنی همانهایی که زنده میماندند — در نهایت فرار میکردند.
بقیه هم شاید در عوض سعی میکردند در بندر پناه بگیرند. آتشِ سنگ رویجانِ آب هم میسوخت و آن را به دریایی از شعله تبدیل کرده بود، اماقلعهای اگر کسی میتوانست نفسش را بهاندازهٔ کافی حبس کند، شاید در نهایت نجات مییافت.
کای نمیتوانست اجازه دهد چنین اتفاقی بیفتد. شبگرد از قلعهٔ سنگی محافظت میکرد. قرار بود مورگان وبرده سیشان راهِ بندر را ببندند. پس وظیفهٔ او بود که مطمئن شود کسانی که به سمتِ دیوارِبنّا شهر عقبنشینی کردهاند، میمیرند؛ همهشان، بدونِ استثنا. همچون سایهای تاریک از میانِ آتش و دود هجوم برد.
شعلهها امروز کارگر نبودند؛ او با غسل کردن در خونِ سوزانِ اژدها، حقِجانِ عبور از میانِ آتش را به دست آورده بود. با سرعتی ترسناک کهدهند از میانِ دوزخ میگذشت، در میانِ سایهها با دستههایی از سربازانِ بازمانده روبهرو شد.
سربازان پیش از آنکه بفهمند چه هیولایی از میانِ شعلههای خروشان به سمتشان یورش برده است، جانتحلیلبرندهٔ میدادند. بیدارشده، عروجیافته... کای آنقدر به آنها دقت نمیکرد که رتبهشان را تشخیص دهد. فقط میدانست آنهامسیرهای شکاری نیستند که به دنبالش بود؛ آنها ژنرالهای هراس نبودند که امروز باید به هر قیمتی کشته میشدند.
جت جایی پشتِ خطوطِ دشمن بود و یکتنه خطوطِ تدارکاتیِ لشکرِ فولاد را نابود میکرد. کایبرده نمیدانست آزاراکس چه تصمیمی میگیرد؛ آیا به دنبالِ شبحِ گریزپایی میرفت که ارتشش را در خطرِتحلیلبرندهٔ گرسنگی قرار داده بود، یا به دلِ شعلههایی میزد که بهترین سربازانش را میبلعیدند؟ پس باید میشتافت.
در مسیرِ دیوار، سربازانِ بیشتری را از پای درآورد. ابتدا آنها را با شمشیر و تیرهایشسالم میکشت. اما وقتی دید این کار خیلی کند پیش میرود، کالبدِ اژدهاییاش را به خود گرفت وتحلیلبرندهٔ همچون تجسمی ترسناک و عظیم از مرگ و ویرانی، از میانِ ابرهای آتشینِ دودِ سیاه بیرون آمد.
غرق در آتش وکفایت دود، فلسهای آبیِ نیمهشبش تقریباًچندان یکدست سیاه به نظر میرسید.
بعد، حتی همان هم اتلافِ وقت به نظرش رسید. پس،سنگی تنها با استفاده از سرشتش برای هدایتِ حریق، به شعلههاامان فرمان داد تا به جای او سربازانِ لشکرِ فولاد را ببلعند.
در آن لحظه، درپهناور آغوشِ خشنِ کشتاری بیرحمانه،پخش آن را حس کرد...
تپشِ قلبِ آتش را.
حریق همچون موجودی زنده بود؛ جانوری عظیم و سیریناپذیر که اشتیاق داشتاولیه تمامِ هستی را ببلعد و همهچیز را هیزمِ درخششِ گذرای خود کند. حرکتخود میکرد، میپیچید، میخروشید... رشد میکرد، پژمرده میشد. میخواست وجود داشته باشد، میخواست بدرخشد...
میخواست بسوزد.
تا آن موقع کای به دیوارِ شهر رسیده بود و با آن دو ژنرالِجانِ هراس که آنجا را به عنوانِ مسیرِ نجاتشان انتخاب کرده بودند، درگیر شد. ابتداقلعهای سربازانشان را سوزاند و بعد شعلهها را فراخواند تا به بردگانِ متعالی نیز حمله کنند.
قهرمانانِ لشکرِ فولاد میتوانستند شعله را تاب بیاورند... اما نمیتوانستندسرعتش در برابرِ اژدهای سیاه و درندهای که غرق در خاکستر وعدهای آتش از دلِ دریای خروشانِ دودِ سیاه بیرون میآمد، مقاومت کنند.
آن سه در قلبِ جهنم باداشت هم جنگیدند و نیروی مهیبِ نبردشاناولیه به جهنمِ در حالِ گسترش دامن میزد.
ژنرالهای هراس قوی بودند. قهرمان بودند.سعی کارکشته و باتجربه بودند و ازدهند نبردهای بیشماری جان به در برده بودند.
اما کای هم قوی، قهرمان و کارکشته بود. در واقع، او ازانفجارِ چیزهایی بسیار هولناکتر از آنچه این قهرمانانِ سقوطکردهٔ پادشاهیهای نابودشده حتی میتوانستندقلعهٔ تصور کنند، جان به در برده بود. پس، سرسختانه با آنها جنگید.
با تمامِبرای وجود باوجببهوجبِ آنها جنگید.
و جاییوجببهوجبِ در میانهٔکفایت آن نبرد...
طلسم در گوشش زمزمه کرد.
گفت:
[میراثِ سرشت به دست آمد...]
در آن لحظه، کای حس کرد چیزی عمیق و ژرف در ذهنش ریشه دوانده است؛ چیزی کهتحلیلبرندهٔ به قدمتِ خودِ جهان بود، یا شاید حتی پیش از آن وجود داشت. شکلش را هم میشناخت.مسیرهای چیزی بود که خودش بارها سعی کرده بود بر آن تسلط یابد، اما هرگز نتوانسته بود درکش کند.
آن، نامِ راستینِ آتش بود.
کسانی بودند که با استعدادِ شکلدهی به دنیا میآمدند و کسانی که بدونِ آن متولد میشدند. امابرده وضعیتِ کای منحصربهفرد بود؛ کالبدِ متعالیاش طنینِ بینظیری با شکلدهی به او میبخشید و باعث میشد باوربنّا کند که اگر بتواند نامها را فرا بخواند، نتیجهاش بسیار ویرانگرتر از هر جادوگرِ دیگری خواهد بود.
با این حال، شاید دقیقاً به همین دلیل، ذهنش نتوانسته بود هیچ نامیجانِ را در خود جای دهد. انگار نیرویی قدرتمند مانع از یادگیریِ آنها میشد.دهند او صرفاً فاقدِ استعدادِ شکلدهی نبود... بلکه نقطهٔ مقابلِ استعداد بود، کاملاً بیکفایت.
تا الان.
حالا، نامِ آتش — و چند نامِ دیگر — در ذهنشزیاد زنده بودند و چنان با تمامِ روحش درآمیخته بودند که حسکردند میکرد فراخواندنشان طبیعیترین کارِ دنیاست... انگار از همان ابتدا قدرتِ خودش بودهاند.
آنها همچون سرودهاییپوشاندنِ بودند که اشتیاقی آشنانمیکرد را در وجودش برمیانگیختند.
و اینگونه،وجببهوجبِ کای آنکفایت را فراخواند.
سرودِ آتش را فراخواند.
در لحظهٔ بعد، ستونی عظیم و خروشانداشت از شعلههای درخشانِ نقرهای از دهانش فوران کردسالم و در یک آن ژنرالهای هراس را بلعید.
غرق در آنپوشاندنِ شعلهٔ زیبا، تنهاکفایت یک ثانیه دوام آوردند.
سپس، پیکرشان در آنکفایت درخششِ نقرهای حل شدسرعتش و به خاکستر بدل گشت.
و بعد، خاکستر نیز نابود شد. ستونِ شعلهٔ نقرهای به شهرخود برخورد کرد و منفجر شد، و به دریایی درخشان از آتشِبقیه سوزان بدل گشت که جهان را در گرمایی نابودگر غرق کرد.
اما کارِپوشاندنِ کای هنوزپهناور تمام نشده بود...
شکارش تازه داشت شروع میشد.
امروز هیچکس قرار نبودکفایت از این شهرِ درسرعتش حالِ سوختن فرار کند.