---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2755: کلماتِ شیرین • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2755: کلماتِ شیرین

0

«دستات رو بکش، مگه اینکه بخوای‌چطور​ از دستشون بدی. شاید نتونم بکشمت، انگل،‌لبخندی​ اما می‌تونم کاری کنم آرزوی مرگ کنی.»

صدای نفیس یکنواخت و آرام بود، طوری که هیچ‌کس جز او و آستریون نمی‌توانست آن‌می‌کردند​ را بشنود... خب، و البته سانی که در سایه‌اش پنهان شده بود. آن‌قدر بی‌احساس بود‌می‌دونی​ که غیرانسانی به نظر می‌رسید، اما همین باعث می‌شد تهدیدِ سردِ نهفته در آن ملموس‌تر شود.

آستریون آغوشش را باز کرد و یک قدم عقب رفت. وقتی دوباره‌چطور​ به حرف آمد، کلماتش در سراسرِ دریاچه طنین نینداخت و مردمی را که‌شیرینی​ از دور با دقتِ تمام تماشایشان می‌کردند، از آنچه گفته می‌شد بی‌خبر گذاشت.

«چه زود‌عقب​ گذشت. واقعاً بزرگ‌دوباره​ شدی، نفیسِ عزیز.»

نگاهی ارزیابانه به او انداخت.

«می‌دونی، من دردِ زیادی کشیده‌ام. چی باعث‌دریاچه​ شده فکر کنی می‌تونی بیشتر از اون‌همه‌تماشایشان​ موجودِ هولناکی که دیده‌ام، بهم صدمه بزنی؟»

با نگاهی‌بسوزونتت​ بی‌تفاوت به‌حتی​ او خیره شد.

«تا حالا با موجودی روبه‌رو شدی که بتونه تو رو به توده‌ای از گوشتِ سوخته و‌تمام​ در حالِ جیغ‌کشیدن تبدیل کنه، بعد شفات بده و دوباره تا حدِ خاکستر بسوزونتت؟ تا جایی که‌می‌دونی​ حتی توانِ نفرین‌کردنِ روزی که نامیرا شدی رو از دست بدی و یادت بره چطور التماس کنی؟»

آستریون چند لحظه در‌یادت​ سکوت نگاهش کرد، سپس‌چند​ با لبخندی محو رو برگرداند.

«آه. می‌بینم‌دوباره​ که هنوز‌آمد​ همون‌قدر شیرینی.»

نفیس بی‌اعتنا به لحنِ بی‌تفاوتش،‌توانِ​ گذاشت اخمِ کمرنگی روی پیشانی‌اش‌یادت​ بنشیند و با لحنی سرد پرسید:

«چی می‌خوای؟»

آستریون نگاهی‌نامیرا​ سرگرم به‌یادت​ او انداخت.

«واقعاً نمی‌خوای دعوتم کنی تو؟ راستش‌سراسرِ​ برام مهم نیست. در واقع، حرف‌زدن‌دقتِ​ جلوی این‌همه آدم بیشتر به نفعمه.»

نفیس نفسِ عمیقی کشید، سپس چرخید و با اشاره‌ای او را‌بره​ به داخلِ برجِ عاج دعوت کرد. آستریون از کنارش گذشت و در‌هنوز​ حالی که به اطرافِ جزیره نگاه می‌کرد، به سمتِ پاگودای بزرگ رفت.

در دوردست، موجِ دیگری از تشویقِ مردم به‌کلماتش​ هوا برخاست. در این میان، رؤیازاد با کنجکاوی‌تمام​ استخوان‌های اژدها سویراکس، سرورِ عاج، را بررسی می‌کرد.

بی‌آنکه چیزی بگوید، از‌یادت​ میانِ آرواره‌های اژدها گذشت‌چند​ و واردِ برجِ عاج شد.

آتش‌بانانِ مستقر در جزیره رفته بودند و زنجیرشکن را هم با خود برده بودند، بنابراین در‌آنچه​ آن لحظه فقط آن سه نفر داخلِ پاگودای بزرگ بودند. به‌محضِ اینکه از نگاهِ جمعیت پنهان‌زیادی​ شدند، سانی بی‌صدا از میانِ سایه‌ها برخاست و با چشمانی تشنه به خون به رؤیازاد خیره شد.

آستریون با‌بسوزونتت​ آرامش نگاهش‌حتی​ را پاسخ داد.

«سرورِ سایه‌ها... سانلس بود، درسته؟ فکر کنم‌آمد​ این اولین دیدارِ درست‌وحسابیِ ماست. اسمِ من‌دور​ آستریونه. آه، ولی خودت این رو می‌دونستی.»

سانی تمامِ خونسردی‌اش را به کار گرفت تا تکان نخورد. یکی از تجسم‌هایش در‌محو​ آن لحظه داشت کاسی را از مرزِ عالم عبور می‌داد و لباس‌هایش غرق در‌لحنی​ خونِ او بود — بنابراین، بیشتر در حال‌وهوای تکه‌پاره‌کردن و ناقص‌کردن بود تا گفتگوی مؤدبانه.

با این‌دوباره​ حال، خودش‌آمد​ را کنترل کرد.

آستریون نگاهی به تالارِ بزرگِ برجِ عاج انداخت‌نامیرا​ و نگاهش روی زنجیرهایی که حلقهٔ گذرگاه را‌سکوت​ روی زمین می‌ساختند، مکث کرد. سرانجام، آهی حسرت‌بار کشید.

«تو خیلی‌عقب​ چیزها به‌وقتی​ دست آوردی، نفیس.»

نگاهی به او‌دست​ انداخت که انگار...‌چطور​ به او افتخار می‌کرد.

«نه، واقعاً. حسابی غافلگیرم کردی. انتظار داشتم مایهٔ افتخارِ پدر و‌دور​ مادرت بشی، اما هرگز تصور نمی‌کردم به رتبهٔ مطلق برسی و‌واقعاً​ دنیا رو فتح کنی. تو دو تا مطلق رو از پا درآوردی...»

آستریون نگاهی به سانی انداخت.

«و سومی رو‌رفت​ هم اغوا کردی.‌حرف​ چقدر زیرکانه. آفرین.»

نفیس دندان به هم سایید.

«حرفمو تکرار می‌کنم. چی می‌خوای؟»

با چهره‌ای‌بسوزونتت​ متعجب به‌حتی​ او نگاه کرد.

«مگه نگفتم؟ می‌خوام کمک کنم.»

در آن‌نامیرا​ لحظه، سانی‌یادت​ بی‌اختیار پوزخند زد.

«خواهش می‌کنم. خنده‌م ننداز.»

آستریون آهی کشید و دورِ گذرگاه‌نفرین‌کردنِ​ قدم زد و فضای داخلیِ باشکوهِ‌چطور​ تالارِ غرق در نور را بررسی کرد.

«از قبل حسش کرده بودم، اما انگار شما دو تا کینهٔ عمیقی از‌مردمی​ من به دل دارین. من هرگز کاری نکردم که سزاوارِ چنین دشمنی‌ای باشم،‌بزرگ​ برای همین واقعاً گیج شدم. چرا با من مثلِ یه دشمن رفتار می‌کنین؟»

شعله‌های سفید‌نامیرا​ در عمقِ چشمانِ‌بره​ نفیس زبانه کشید.

«جرئت می‌کنی بپرسی؟ خوب متوجه شدم که چطور‌طنین​ جرئت کردی اسمِ پدرم رو هم با اون‌آنچه​ دهنِ کثیفت به زبون بیاری. پدرم، که تو کشتیش.»

آستریون ایستاد و رو‌حتی​ به او چرخید؛ حالتی‌نامیرا​ گرفته روی چهرهٔ جذابش نشست.

آهی کشید.

«درسته، من کشتمش. با این حال، تا الان دیگه باید بدونی چرا شمشیرِ شکسته باید کشته می‌شد. فکر‌همون‌قدر​ می‌کنی وقتی داشتم جون دادنِ صمیمی‌ترین دوستم رو تماشا می‌کردم، لذت می‌بردم؟ برعکس، حس می‌کردم قلبِ خودم داره‌برام​ سوراخ می‌شه. اما باید انجام می‌شد، و ما هم انجامش دادیم. برای اینکه جلوی بیداریِ ایزدِ فراموش‌شده رو بگیریم.»

نفیس با‌دوباره​ نفرتی سوزان به‌کلماتش​ او نگاه کرد.

سانی لبخندی شوم زد.

«آها... که این‌طور. پس تو تمامِ مدت‌آمد​ آدم‌خوبه بودی. پس چرا آنویل و کی سونگ‌دقتِ​ اون‌قدر ازت می‌ترسیدن؟ چرا روی ماه گیرت انداختن؟»

آستریون نگاهی‌نامیرا​ گیج به‌یادت​ او انداخت.

سرانجام، انگار داشت‌حرف​ چیزِ بدیهی‌ای را‌سراسرِ​ توضیح می‌داد، گفت:

«طبیعی نیست که شرورها از یه آدمِ خوب بترسن؟ دلیلی نمی‌بینم که من، قربانیِ خیانتشون،‌لحظه​ به خاطرش محکوم بشم. بماند که نفیس فقط به این دلیل زنده‌ست که من نذاشتم‌کمرنگی​ با تمامِ قوا بیفتن دنبالش. کی می‌دونه؟ شاید آخرش به همین خاطر باهام دشمن شدن.»

نفیس پوزخند زد.

«چقدر تحسین‌برانگیز. اما یه آدمِ خوب؟ چقدر بی‌شرمی؟‌چند​ یه آدمِ خوب روی ذهنِ آدم‌های بی‌شماری طلسمِ‌می‌بینم​ ذهنی می‌ذاره تا به برده‌های مطیع تبدیلشون کنه؟»

آستریون لبخندِ تلخی زد.

«و بعد از اینکه به برده‌های مطیع تبدیلشون کردم، دقیقاً بهشون دستور دادم...‌التماس​ چی‌کار کنن؟ به زندگیشون ادامه بدن انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، و تمامِ تلاششون‌لحنِ​ رو بکنن تا به جامعه کمک کنن؟ چقدر وحشتناک. واقعاً باید یه هیولا باشم.»

سر تکان داد.

«بیا صادق باشیم، نفیس. اون آدم‌ها شاید تحتِ سلطهٔ من دراومده باشن، اما‌لبخندی​ من هرگز کاری نکردم که از این قدرت سوءاستفاده کنم یا بهشون آسیبی برسونم.‌بنشیند​ اتفاقاً، شما دو تا هستین که دارین بهشون آسیب می‌زنین. و گذشته از این...»

با لبخندی‌دوباره​ محو به‌آمد​ او نگاه کرد.

«مگه تو هم دقیقاً همین کار رو نکردی؟ مگه برای به دست آوردنِ وفاداریشون دروغ نگفتی، آدم‌ها رو بازی ندادی و حقیقت رو تحریف نکردی؟‌شیرینی​ از ساحلِ فراموش‌شده تا گورِ خدا، هر کاری از دستت برمی‌اومد کردی تا اطرافیانت رو دربند و مطیعِ خودت کنی — این‌طوری بود که بشریت رو‌نفسِ​ فتح کردی. آه، اما اشتباه برداشت نکن. من قضاوتت نمی‌کنم. اتفاقاً، تحت‌تأثیر قرار گرفتم... واقعاً زیبا انجامش دادی. اون هم از یه موضعِ به این ضعیفی!»

آستریون دستانش را بالا‌وقتی​ آورد و چند بار دست‌سراسرِ​ زد؛ انگار داشت لذت می‌برد.

«با این حال،‌دست​ اصلاً حق داری‌چطور​ من رو سرزنش کنی؟»

صدای دلنشینش‌دوباره​ کمی سرزنش‌آمیز‌آمد​ به نظر می‌رسید.

ناولها | novelha.net