چپتر 2755: کلماتِ شیرین
0«دستات رو بکش، مگه اینکه بخواینامیرا از دستشون بدی. شاید نتونم بکشمت، انگل،لحظه اما میتونم کاری کنم آرزوی مرگ کنی.»
صدای نفیس یکنواخت و آرام بود، طوری که هیچکس جز او و آستریون نمیتوانست آنبره را بشنود... خب، و البته سانی که در سایهاش پنهان شده بود. آنقدر بیاحساس بودبیاعتنا که غیرانسانی به نظر میرسید، اما همین باعث میشد تهدیدِ سردِ نهفته در آن ملموستر شود.
آستریون آغوشش را باز کرد و یک قدم عقب رفت. وقتی دوبارهسپس به حرف آمد، کلماتش در سراسرِ دریاچه طنین نینداخت و مردمی را کهروی از دور با دقتِ تمام تماشایشان میکردند، از آنچه گفته میشد بیخبر گذاشت.
«چه زودبتونه گذشت. واقعاً بزرگسوخته شدی، نفیسِ عزیز.»
نگاهی ارزیابانه به او انداخت.
«میدونی، من دردِ زیادی کشیدهام. چی باعثجایی شده فکر کنی میتونی بیشتر از اونهمهیادت موجودِ هولناکی که دیدهام، بهم صدمه بزنی؟»
با نگاهینامیرا بیتفاوت بهیادت او خیره شد.
«تا حالا با موجودی روبهرو شدی که بتونه تو رو به تودهای از گوشتِ سوخته وجایی در حالِ جیغکشیدن تبدیل کنه، بعد شفات بده و دوباره تا حدِ خاکستر بسوزونتت؟ تا جایی کهمحو حتی توانِ نفرینکردنِ روزی که نامیرا شدی رو از دست بدی و یادت بره چطور التماس کنی؟»
آستریون چند لحظه درنفرینکردنِ سکوت نگاهش کرد، سپسیادت با لبخندی محو رو برگرداند.
«آه. میبینمشفات که هنوزحدِ همونقدر شیرینی.»
نفیس بیاعتنا به لحنِ بیتفاوتش،بره گذاشت اخمِ کمرنگی روی پیشانیاشسکوت بنشیند و با لحنی سرد پرسید:
«چی میخوای؟»
آستریون نگاهیحتی سرگرم بهنفرینکردنِ او انداخت.
«واقعاً نمیخوای دعوتم کنی تو؟ راستشبسوزونتت برام مهم نیست. در واقع، حرفزدننامیرا جلوی اینهمه آدم بیشتر به نفعمه.»
نفیس نفسِ عمیقی کشید، سپس چرخید و با اشارهای او رانگاهش به داخلِ برجِ عاج دعوت کرد. آستریون از کنارش گذشت و دراخمِ حالی که به اطرافِ جزیره نگاه میکرد، به سمتِ پاگودای بزرگ رفت.
در دوردست، موجِ دیگری از تشویقِ مردم بهتبدیل هوا برخاست. در این میان، رؤیازاد با کنجکاویجایی استخوانهای اژدها سویراکس، سرورِ عاج، را بررسی میکرد.
بیآنکه چیزی بگوید، ازنفرینکردنِ میانِ آروارههای اژدها گذشتیادت و واردِ برجِ عاج شد.
آتشبانانِ مستقر در جزیره رفته بودند و زنجیرشکن را هم با خود برده بودند، بنابراین درچطور آن لحظه فقط آن سه نفر داخلِ پاگودای بزرگ بودند. بهمحضِ اینکه از نگاهِ جمعیت پنهانبیتفاوتش شدند، سانی بیصدا از میانِ سایهها برخاست و با چشمانی تشنه به خون به رؤیازاد خیره شد.
آستریون بانامیرا آرامش نگاهشیادت را پاسخ داد.
«سرورِ سایهها... سانلس بود، درسته؟ فکر کنمجیغکشیدن این اولین دیدارِ درستوحسابیِ ماست. اسمِ منخاکستر آستریونه. آه، ولی خودت این رو میدونستی.»
سانی تمامِ خونسردیاش را به کار گرفت تا تکان نخورد. یکی از تجسمهایش درسکوت آن لحظه داشت کاسی را از مرزِ عالم عبور میداد و لباسهایش غرق درکمرنگی خونِ او بود — بنابراین، بیشتر در حالوهوای تکهپارهکردن و ناقصکردن بود تا گفتگوی مؤدبانه.
با اینشفات حال، خودشحدِ را کنترل کرد.
آستریون نگاهی به تالارِ بزرگِ برجِ عاج انداختچند و نگاهش روی زنجیرهایی که حلقهٔ گذرگاه رامیبینم روی زمین میساختند، مکث کرد. سرانجام، آهی حسرتبار کشید.
«تو خیلیبتونه چیزها بهگوشتِ دست آوردی، نفیس.»
نگاهی به اوتوانِ انداخت که انگار...نامیرا به او افتخار میکرد.
«نه، واقعاً. حسابی غافلگیرم کردی. انتظار داشتم مایهٔ افتخارِ پدر وروزی مادرت بشی، اما هرگز تصور نمیکردم به رتبهٔ مطلق برسی وسپس دنیا رو فتح کنی. تو دو تا مطلق رو از پا درآوردی...»
آستریون نگاهی به سانی انداخت.
«و سومی روتودهای هم اغوا کردی.حالِ چقدر زیرکانه. آفرین.»
نفیس دندان به هم سایید.
«حرفمو تکرار میکنم. چی میخوای؟»
با چهرهاینامیرا متعجب بهیادت او نگاه کرد.
«مگه نگفتم؟ میخوام کمک کنم.»
در آنحتی لحظه، سانینفرینکردنِ بیاختیار پوزخند زد.
«خواهش میکنم. خندهم ننداز.»
آستریون آهی کشید و دورِ گذرگاهچطور قدم زد و فضای داخلیِ باشکوهِسپس تالارِ غرق در نور را بررسی کرد.
«از قبل حسش کرده بودم، اما انگار شما دو تا کینهٔ عمیقی ازحدِ من به دل دارین. من هرگز کاری نکردم که سزاوارِ چنین دشمنیای باشم،التماس برای همین واقعاً گیج شدم. چرا با من مثلِ یه دشمن رفتار میکنین؟»
شعلههای سفیدحتی در عمقِ چشمانِروزی نفیس زبانه کشید.
«جرئت میکنی بپرسی؟ خوب متوجه شدم که چطورحتی جرئت کردی اسمِ پدرم رو هم با اونچطور دهنِ کثیفت به زبون بیاری. پدرم، که تو کشتیش.»
آستریون ایستاد و رویادت به او چرخید؛ حالتیچند گرفته روی چهرهٔ جذابش نشست.
آهی کشید.
«درسته، من کشتمش. با این حال، تا الان دیگه باید بدونی چرا شمشیرِ شکسته باید کشته میشد. فکرمحو میکنی وقتی داشتم جون دادنِ صمیمیترین دوستم رو تماشا میکردم، لذت میبردم؟ برعکس، حس میکردم قلبِ خودم دارهسرگرم سوراخ میشه. اما باید انجام میشد، و ما هم انجامش دادیم. برای اینکه جلوی بیداریِ ایزدِ فراموششده رو بگیریم.»
نفیس باشفات نفرتی سوزان بهخاکستر او نگاه کرد.
سانی لبخندی شوم زد.
«آها... که اینطور. پس تو تمامِ مدتجیغکشیدن آدمخوبه بودی. پس چرا آنویل و کی سونگبسوزونتت اونقدر ازت میترسیدن؟ چرا روی ماه گیرت انداختن؟»
آستریون نگاهیحتی گیج بهنفرینکردنِ او انداخت.
سرانجام، انگار داشتبده چیزِ بدیهیای رابسوزونتت توضیح میداد، گفت:
«طبیعی نیست که شرورها از یه آدمِ خوب بترسن؟ دلیلی نمیبینم که من، قربانیِ خیانتشون،برگرداند به خاطرش محکوم بشم. بماند که نفیس فقط به این دلیل زندهست که من نذاشتمپرسید با تمامِ قوا بیفتن دنبالش. کی میدونه؟ شاید آخرش به همین خاطر باهام دشمن شدن.»
نفیس پوزخند زد.
«چقدر تحسینبرانگیز. اما یه آدمِ خوب؟ چقدر بیشرمی؟یادت یه آدمِ خوب روی ذهنِ آدمهای بیشماری طلسمِسپس ذهنی میذاره تا به بردههای مطیع تبدیلشون کنه؟»
آستریون لبخندِ تلخی زد.
«و بعد از اینکه به بردههای مطیع تبدیلشون کردم، دقیقاً بهشون دستور دادم...لبخندی چیکار کنن؟ به زندگیشون ادامه بدن انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، و تمامِ تلاششونبنشیند رو بکنن تا به جامعه کمک کنن؟ چقدر وحشتناک. واقعاً باید یه هیولا باشم.»
سر تکان داد.
«بیا صادق باشیم، نفیس. اون آدمها شاید تحتِ سلطهٔ من دراومده باشن، امالحظه من هرگز کاری نکردم که از این قدرت سوءاستفاده کنم یا بهشون آسیبی برسونم.اخمِ اتفاقاً، شما دو تا هستین که دارین بهشون آسیب میزنین. و گذشته از این...»
با لبخندیشفات محو بهحدِ او نگاه کرد.
«مگه تو هم دقیقاً همین کار رو نکردی؟ مگه برای به دست آوردنِ وفاداریشون دروغ نگفتی، آدمها رو بازی ندادی و حقیقت رو تحریف نکردی؟روی از ساحلِ فراموششده تا گورِ خدا، هر کاری از دستت برمیاومد کردی تا اطرافیانت رو دربند و مطیعِ خودت کنی — اینطوری بود که بشریت روبرجِ فتح کردی. آه، اما اشتباه برداشت نکن. من قضاوتت نمیکنم. اتفاقاً، تحتتأثیر قرار گرفتم... واقعاً زیبا انجامش دادی. اون هم از یه موضعِ به این ضعیفی!»
آستریون دستانش را بالاگوشتِ آورد و چند بار دستکنه زد؛ انگار داشت لذت میبرد.
«با این حال،توانِ اصلاً حق دارینامیرا من رو سرزنش کنی؟»
صدای دلنشینششفات کمی سرزنشآمیزحدِ به نظر میرسید.