---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3045: جنگِ محاصره‌ای • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3045: جنگِ محاصره‌ای

0

رودی که از میانِ شهر می‌گذشت واقعاً پهناور بود و در عریض‌ترین نقطه‌اش به بیش‌خندق‌های​ از ۲ کیلومتر می‌رسید؛ این عرض هنگامِ عبور از زیرِ دیوارِ شهر به‌شدت کم می‌شد،‌قصد​ اما همچنان عظیم بود. دوازده کشتی می‌توانستند بدونِ برخورد با یکدیگر روی آن حرکت کنند.

ده‌ها متر هم عمق داشت و جریانِ بی‌وقفه‌اش هر روز میلیون‌ها تن آب‌می‌شدند​ را به دریا می‌برد — حتی ده‌ها میلیون، اگر نگوییم صدها میلیون تن.‌ناممکن​ رود به‌تنهایی تمدنی شکوفا را پدید آورده بود و قدرتِ خفته‌اش درک‌ناپذیر بود.

با این حال...

آن رود‌حال​ داشت جلوی‌چشمانشان​ چشمانشان ناپدید می‌شد.

«یعنی چی که‌باشد​ دارن مسیرِ رود‌شکستِ​ رو عوض می‌کنن؟»

لحنِ افی ناباورانه بود.

با شنیدنِ‌نابودیِ​ توضیحِ مورگان،‌باید​ چهره‌اش درهم رفت.

همان‌طور که مشخص شد،‌چشمانشان​ مهارِ رودهای بزرگ در‌مسیرِ​ تاریخِ جنگ‌های بشری بی‌سابقه نبود.

جایی دورتر در بالادستِ رود، دور از چشم، مهندسانِ لشکرِ فولادین — و سربازانِ بی‌شمارش که نیروی‌کانال‌های​ کارِ تقریباً پایان‌ناپذیری بودند — لابد مدت‌ها مشغولِ کار بوده‌اند. معلوم نبود آزاراکس کِی تصمیم به نابودیِ‌عظیمِ​ رود گرفته، اما باید ماه‌ها پیش بوده باشد، شاید حتی بلافاصله پس از شکستِ چند حملهٔ اول.

سربازانِ ارتشِ فاتحِ او ماه‌ها وقت صرفِ حفرِ خندق‌های غول‌پیکر و کانال‌های مصنوعی کرده بودند که از بسترِ اصلیِ رود دور می‌شدند و تا زمانِ مناسب،‌ناممکن​ با دیوارهایی خاکی از جریانِ آب جدا می‌ماندند. آن‌ها قصد نداشتند جلوی جریانِ آب را بگیرند — این کار حتی برای لشکرِ عظیمِ فولادین هم ناممکن‌کشیده​ بود — در عوض، می‌خواستند جریان را منحرف کنند و با دست‌کاریِ رود، مسیرش را تغییر دهند تا راهِ تازه‌ای به سوی دریا در پیش بگیرد.

ابتدا، آخرین دیوارها در هم می‌شکستند و کانال‌ها رود را به دریاچه‌ای مصنوعی و پهناور هدایت می‌کردند. هم‌زمان، بسترِ قدیمی با‌غول‌پیکر​ گِل‌ولای و سنگ‌هایی که هنگامِ حفرِ دریاچه بیرون کشیده شده بود مسدود می‌شد. در نتیجه، دریاچه از آب پر می‌شد، در‌جریان​ حالی که بسترِ قدیمیِ رود خشک می‌ماند. در نهایت، رود با هجوم به سمتِ ساحل، مناطقِ تازه‌ای را زیرِ آب می‌برد.

و تنها نقطهٔ ضعفِ استحکاماتِ شهر — شبکهٔ آهنیِ عظیمی که مسیرِ رود را می‌بست و بسیار ضعیف‌تر از سنگ‌های اطرافش بود‌مهارِ​ — نمایان می‌شد و به لشکرِ فولادین اجازه می‌داد با عبور از بسترِ خشکِ رود، حملهٔ مستقیمی را آغاز کنند. به جای‌بودند​ کوبیدنِ خود به دیوارهای نفوذناپذیر و تلاش برای بالا رفتن از آن‌ها، به‌سادگی شبکه را می‌شکستند و با پای پیاده واردِ شهر می‌شدند.

آزاراکس مدتی بود که این نقشه‌شکستِ​ را آماده می‌کرد و حالا، بالاخره‌وقت​ داشت آن را به اجرا درمی‌آورد.

افی نگاهی به‌وقت​ بازوی باندپیچی‌شده‌اش انداخت،‌خندق‌های​ سپس به آبِ روان.

نگاهش گرفته بود.

«چقدر وقت داریم؟»

مورگان خنجرش را بیرون کشید، تیغه‌اش را با آستینش پاک کرد و سپس‌صرفِ​ آن را دوباره جذبِ خودش کرد. نگاهش را از شیبِ گِل‌آلود بالا آورد‌خاکی​ و با لحنی جواب داد که بازتابِ وحشتِ آمیخته با تسلیمِ خودِ افی بود.

مورگان جواب داد: «زیاد نه. چند ساعت... نهایتاً‌کانال‌های​ یک روز — هدف اینه که سریع حمله‌دیوارهایی​ کنن، قبل از اینکه میسون شکاف رو مستحکم کنه.»

اگر مورگان متوجهِ تغییرِ غیرعادیِ رودخانه نشده بود، تا زمانی که همه‌چیز کاملاً آشکار می‌شد، پی‌فاتحِ​ نمی‌بردند که مشکلی در کار است. آن موقع دیگر برای هر کاری خیلی دیر بود؛ اما حالا‌می‌ماندند​ دست‌کم می‌توانستند شتاب‌زده خود را برای نبرد آماده کنند، هرچند که این نبرد فاجعه‌بار به نظر می‌رسید.

مدافعانِ شهر تازه داشتند از آخرین حمله به دیوارهای شهر کمر راست می‌کردند. سربازان خسته و مجروح بودند و زخم‌های‌همان‌طور​ روانشان هنوز التیام نیافته بود. زره‌ها و سلاح‌هایشان هنوز تعمیر نشده بود، تیرهای جدید نساخته بودند، تسلیحاتِ محاصره در بالای دیوار‌کارِ​ مهمات نداشتند و کوزه‌های سفالی که برای پرتاب به پایین در نظر گرفته شده بودند، هنوز از آهک پر نشده بودند.

مهم‌تر از همه، بسیاری از جنگجویانِ بیدارشده هنوز جوهرِ خود را کامل بازیابی نکرده بودند. خودِ‌غول‌پیکر​ افی سراپا مجروح و کبود بود و بخشِ زیادی از جوهرِ روحش را از دست داده‌بگیرند​ بود. وضعیتِ مورگان و کای هم تعریفی نداشت و سیشان نیز کم‌وبیش از کار افتاده بود...

طبیعتاً لشکرِ فولاد هم دقیقاً در همین وضعیت قرار داشت، اما‌بسترِ​ آزاراکس آن‌قدر سرباز زیرِ فرمانِ خود داشت که این موضوع مانعش نشود.‌بگیرند​ او زمانِ مناسبی را برای آغازِ این حملهٔ مکارانه انتخاب کرده بود.

افی چهره در هم کشید.

میسون...

تنها امیدشان مطلقِ سالخورده‌ای بود که بر شهر حکومت می‌کرد. پیرمرد می‌توانست راهِ نفوذ را مسدود کند و شکستنِ‌کرده​ آن را بسیار دشوارتر سازد... اما قدرت‌هایش با وجودِ مهیب بودن، سریع نبودند. او باید در روندِ ساخت‌وساز، اراده‌منحرف​ و جوهرِ خود را رفته‌رفته به سنگ‌ها می‌دمید و این کار زمان می‌برد؛ زمانی که آن‌ها در اختیار نداشتند.

زمانی که باید به هر‌حفرِ​ طریقی می‌خریدند، مهم نبود بهایِ‌کرده​ آن جانِ چند نفر باشد.

افی لحظه‌ای بی‌حرکت‌گرفته​ ماند، سپس به‌پیش​ سمتِ کای چرخید.

«برو به پیرمرد خبر بده. شیپور‌یعنی​ رو هم بزن؛ باید همه رو‌افی​ بسیج کنیم و برای نبرد آماده بشیم.»

کای سر تکان داد، چرخید و به آسمان پرید و به سمتِ کاخِ دوردست پرواز کرد. تمامِ شهر دژی‌کرده​ عظیم بود و کاخِ سنگی هستهٔ مرکزیِ آن به شمار می‌رفت؛ دژی مستقل که با وجودِ ظاهرِ آراسته و‌منحرف​ ظریفش، استوار و تسخیرناپذیر بود. آنجا محلِ زندگیِ میسون و نوادگانش بود و قلبِ شهر در آن پنهان شده بود.

درونِ تالارهای وسیعش، تختی سنگی قرار داشت... همان دلیلی‌مصنوعی​ که آزاراکس و لشکرِ وحشتناکش را به آنجا کشانده‌جدا​ بود تا عالمِ دیگری را به کلکسیونِ خود اضافه کنند.

افی آهی کشید، بازوی مجروحش را‌پیش​ از آویزِ گردن بیرون آورد و‌چند​ انگشتانش را با احتیاط خم کرد.

تاندون‌های پاره التیام یافته و استخوان‌های خردشده جوش خورده بودند... اما به زحمت.‌ناباورانه​ هنوز ضعیف و شکننده بودند و نمی‌توانستند قدرتِ مهیبِ خودش را تاب بیاورند،‌جنگ‌های​ چه رسد به اینکه در برابرِ ضرباتِ ویرانگرِ یک دشمنِ مطلق مقاومت کنند.

اما دشمن این را نمی‌دانست. مدافعانِ شهر هم از این‌ارتشِ​ موضوع خبر نداشتند. پس افی هنوز می‌توانست الهام‌بخشِ آن‌ها باشد؛‌بسترِ​ به سربازانش شجاعت ببخشد و هم‌زمان در دلِ دشمنانش ترس بیندازد.

گردبادی از جرقه‌ها در‌صرفِ​ هوا چرخید و آرام‌آرام‌کانال‌های​ به شکلِ سپری گرد درآمد.

چهره در هم کشید.

قطعاً درمانگرا‌حال​ از دستم‌چشمانشان​ شاکی می‌شن...

ناولها | novelha.net