---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2801: سرایت • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 2801: سرایت

0

آرام شروع شد.

تپهٔ سرخ، دست‌کم در میانِ سکونتگاه‌های انسانی در عالمِ رؤیا،‌تاجران​ شهرِ کوچکی بود. در یکی از دورافتاده‌ترین مناطقِ این جهانِ‌شیشهٔ​ شوم قرار داشت؛ بسیار دور از حصار و قلبِ زاغ.

دوزخِ شیشه‌ای از شرق با جزایرِ زنجیری و از غرب با گورِ خدا هم‌مرز بود. از جنوب، به دریایی نفس‌گیر محدود می‌شد.‌سرورِ​ دریا همچون دریاچه‌ای آرام و مثلِ یک رؤیا زیبا بود، اما آبش زهری کشنده بود. در واقع، می‌توانست گوشتِ انسان را در‌البته​ یک چشم‌به‌هم‌زدن ذوب کند — در عرضِ یکی دو دقیقه، تنها استخوان‌ها باقی می‌ماندند. به همین دلیل به آن دریای استخوان می‌گفتند.

از شمال، مه‌های کوه‌های‌داشتند​ تهی دشتِ پهناورِ دوزخِ‌غذا​ شیشه‌ای را در بر می‌گرفت.

با توجه به دورافتاده بودنِ دوزخِ شیشه‌ای، تپهٔ سرخ به‌ندرت بازدیدکننده‌ای به خود می‌دید. تنها کسانی که به آنجا می‌آمدند، تاجرانی بودند‌شمار​ که از حصار به قلبِ زاغ یا دریاچهٔ اشک سفر می‌کردند. کاروان‌هایی که از شرق می‌آمدند، پس از سفری طولانی، خسته و کوفته‌قدیس‌ها​ و نیازمندِ استراحت می‌رسیدند؛ بنابراین پیش از آغازِ بخشِ پایانیِ سفرشان — عبورِ طاقت‌فرسا از گورِ خدا — مدتی را در شهر می‌گذراندند.

در همین حال، کاروان‌هایی که‌همان​ از غرب می‌رسیدند، به‌خاطرِ همان عبور،‌مصالحِ​ به استراحت و تعمیرات نیاز داشتند.

تاجران با خود مصالحِ ساختمانی، غذا و کالاهای لوکس می‌آوردند و هنگامِ رفتن، بارشان پر از شیشهٔ رازآلود بود‌می‌رفت​ که صادراتِ اصلیِ تپهٔ سرخ به شمار می‌رفت. جدای از تاجران، خودِ سرورِ دوزخ نیز منبعِ تأمینِ منابعی بود که‌حیاتی‌ترین​ بومیان برای زنده ماندن به آن‌ها نیاز داشتند — او به‌عنوانِ یک قدیس، می‌توانست آذوقهٔ فراوانی از جهانِ بیداری بیاورد.

این یکی از حیاتی‌ترین نقش‌هایی بود که قدیس‌ها در سکونتگاه‌های دورافتاده‌ای مثلِ تپهٔ سرخ ایفا می‌کردند. البته‌صادراتِ​ قدرت و مهارتِ رزمی‌شان اهمیتِ بالایی داشت، اما ارزشِ آن‌ها به‌عنوانِ قطب‌های لجستیکی شاید حتی از آن هم‌قدیس​ بیشتر بود. با وجودِ یک متعالی که بر سکونتگاه نظارت می‌کرد، دست‌کم شهروندانش از گرسنگی یا تشنگی نمی‌مردند.

استادها نیز همین‌طور بودند، حتی اگر فقط می‌توانستند بارِ مختصری‌ساختمانی​ را از مرزِ دو عالم عبور دهند. داشتنِ رابطهٔ شخصی با‌اصلیِ​ یک استاد، به معنای داشتنِ زندگیِ راحت‌تری نسبت به همسایگان بود.

مردمِ تپهٔ سرخ به‌وضوح به دو دسته تقسیم می‌شدند: کسانی که داراییِ اندکی داشتند و کسانی که دارایی‌شان بیشتر‌بارشان​ بود. دستهٔ دوم می‌توانستند در خانه‌هایشان از حریمِ خصوصی و سایه لذت ببرند، چون چوب یا سنگ دیوارهای خانه‌هایشان‌آن‌ها​ را می‌پوشاند. دستهٔ اول کاملاً در معرضِ دیدِ همسایگانشان زندگی می‌کردند، چون دیوارهای خانه‌هایشان فقط از شیشهٔ ساده بود.

در تپهٔ‌نیاز​ سرخ رازهای‌تاجران​ چندانی وجود نداشت.

زندگی در اینجا ساده و پرثمر بود. جدای از‌کالاهای​ خدماتِ مهمان‌نوازی که برای تاجرانِ عبوری در نظر گرفته شده‌شمار​ بود، صنعتِ اصلیِ محلی استخراج، فرآوری و انتقالِ شیشه بود.

استخراجِ شیشه در دوزخ‌عبور​ کارِ سخت و خطرناکی‌تاجران​ بود... و گاهی، بسیار خطرناک.

اگر معدن بیش از حد عمیق می‌شد، این خطر وجود داشت که روی تونل‌های‌کالاهای​ زیرین فرو بریزد و دسته‌ای از پلیدهای مخوفِ کندو را رها کند. خوشبختانه، نیروهای‌سرورِ​ خاندانِ مهارانا قوی و منظم بودند و سرورِ ترسناکشان تقریباً همه‌چیزدان به نظر می‌رسید.

سرورِ دوزخ نه‌تنها بر شهر حکومت می‌کرد و مراقبِ معدنچی‌ها بود، بلکه بر کلِ منطقه هم نظارت‌اصلیِ​ داشت و از کاروان‌هایی که از گورِ خدا یا جزایرِ زنجیری می‌آمدند محافظت می‌کرد. پس با اینکه‌قدیس​ سخت‌گیر و جدی، و گاهی بی‌رحم بود، شهروندانِ تپهٔ سرخ ارادتِ زیادی به او و خاندانش داشتند.

احساس می‌کردند زیرِ سایهٔ حکومتِ او آینده‌ای دارند، که با ناامیدیِ خاموشی که در‌بارشان​ زمینِ در حالِ مرگ حس کرده بودند، تفاوتِ فاحشی داشت... و البته، ایزدبانوی درخشانشان، ستارهٔ‌بومیان​ دگرگون، هم بود که لطفش حتی در این منطقهٔ دورافتاده به رعایای قلمروِ انسان می‌رسید.

مردم که تحتِ محافظتِ سرورِ دوزخ و هدایتِ ستارهٔ دگرگون بودند، از زندگیِ‌لوکس​ خود احساسِ رضایت می‌کردند. بیشتر از همه، انگیزه داشتند که سخت کار کنند‌سرورِ​ و به روزِ بعد چشم بدوزند، چرا که پاداشِ زحماتشان بسیار ملموس بود.

تپهٔ سرخ، مانندِ تمامِ شهرهای انسانی در عالمِ رؤیا، جوان بود. هنوز در مرحلهٔ تأسیس قرار داشت و اقیانوسی بی‌پایان از کارها بود‌اصلیِ​ که باید انجام می‌شد — اما به همین دلیل، مردم هر بار که از خواب بیدار می‌شدند می‌دیدند که شهرشان کمی تغییر کرده‌نقش‌هایی​ است. هر روز چیزِ جدیدی برای دیدن وجود داشت. شهرشان مدام رو به جلو قدم برمی‌داشت، رشد می‌کرد و برای زندگیِ انسان مناسب‌تر می‌شد.

پس به نظر می‌رسید آینده روشن است. زمانِ‌کالاهای​ حال هم روشن بود. واقعاً هیچ‌چیز بر زندگیِ‌صادراتِ​ دوزخی و حساب‌شدهٔ مردمِ تپهٔ سرخ سایه نمی‌انداخت.

تا اینکه افکارِ‌نیاز​ عجیبی در میانِ‌مصالحِ​ مردم پخش شد.

انگار این افکار را تاجرانِ عبوری به شهر آورده بودند،‌ساختمانی​ یا شاید آن بیدارشدگانی که هنوز در جهانِ بیداری ساکن‌صادراتِ​ بودند و فقط در خواب به عالمِ رؤیا سفر می‌کردند.

در ابتدا، هیچ‌کس‌حال​ واقعاً به این‌عبور​ گفتگوهای عجیب توجهی نمی‌کرد.

معدنچی‌ای که با سوختگیِ وحشتناکی روی شانه‌اش به بیمارستانِ صحرایی فرستاده شده بود،‌بارشان​ با شنیدنِ حرف‌های بیماری روی تختِ مجاور پوزخند زد؛ بیمار داشت ستارهٔ دگرگون را‌منابعی​ محکوم می‌کرد و از جنایاتِ هولناکی پرده برمی‌داشت که ظاهراً او مرتکب شده بود.

جنگجویی بیدارشده از خاندانِ مهارانا، وقتی شنید یکی از اعضای دسته‌اش اخباری‌هنگامِ​ را که در جهانِ بیداری شنیده بود بازگو می‌کند، اخم کرد؛ حس‌دوزخ​ می‌کرد قلمروِ انسان نیازی به مطلقی جدید ندارد که دردسر درست کند.

پیشخدمتی که در مسافرخانه‌ای نزدیکِ دروازه‌های شهر کار‌تاجران​ می‌کرد، با شنیدنِ اینکه آشپز نامی ناآشنا را‌رفتن​ برای دعای خیر به زبان می‌آورد، گیج شد.

به دلیلِ دورافتاده و منزوی بودنِ تپهٔ سرخ، زمان می‌برد تا اخبار به آنجا برسد — و‌هنگامِ​ وقتی هم می‌رسید، معمولاً بسیاری از حقایق تحریف یا گم می‌شد. بنابراین، طول کشید تا خبرِ درگیریِ رؤیازاد‌برای​ با ستارهٔ دگرگون به اینجا برسد. حتی وقتی هم که رسید، مردمِ محلی توجهِ زیادی به آن نکردند.

آن زمان نمی‌دانستند که این‌مصالحِ​ خبر نشانه‌ای است از اینکه طاعون‌هنگامِ​ از قبل به شهرشان رسیده است.

ناولها | novelha.net