چپتر 2803: دوزخِ آینه
0اوضاع دربعد تپهٔ سرخچند داشت بدتر میشد.
و نگرانکنندهترابتدا اینکه، اوضاع همهجاسپس داشت بدتر میشد.
بیدارشدگانی که هنوز در جهانِ بیداری ساکن بودند، هر بار که به عالمِ رؤیا برمیگشتند، اخبار نگرانکنندهای باتثبیت خود میآوردند. انگار بشریت در پیِ افشاگریهای اخیر گیج و مبهوت شده بود... آنچه بهشکلِ شایعاتی رسواکننده آغازعادی شده بود، همچون طاعون شیوع یافت و رفتهرفته، شکوهِ خدشهناپذیرِ خاندانِ شعلهٔ جاودان، خود به مایهٔ اضطراب بدل شد.
دستکم برای شمارِحاشیهای عظیمی از مردم کهجناحی روزبهروز هم بیشتر میشدند.
خیابانهای پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی ناآرام بود. حالوهوای ربعهای دیگر نیز پرآشوب بود. برخی از این شایعات دلشوره داشتند، عدهای دیگرپدیدهای آنها را باور کرده بودند و میخواستند خشمِ خود را ابراز کنند. مدام با هم درگیر میشدند، درست مثلِ اتفاقی کهدژی در تپهٔ سرخ میافتاد — منتها در مقیاسی بسیار بزرگتر. ناگهان، اوضاع در جهانِ بیداری از قبل هم متشنجتر و شومتر شد.
همین اتفاق در عالمِ رؤیا نیز میافتاد، هرچند انگار اوضاع در برخی مناطق بدترگروهها از بقیه بود. منتقدانِ شعلهٔ جاودان در ابتدا اندک و انگشتشمار بودند. سپس، شمارشان رفتهرفتهمهم فزونی گرفت. سرانجام، متحد شدند و گردِ هم آمدند و گروهها و محافلی تشکیل دادند.
از آنجا به بعد، این رویگردانان دیگر چند گروهِ پراکنده و حاشیهای نبودند، بلکه خود راجناحی بهعنوانِ جناحی مهم تثبیت کردند. این جناح هنوز سازماننیافته بود و انسجامی نداشت، اما دیگر بسیارتمامِ فراتر از پدیدهای زودگذر و بیاهمیت بود. در عوض، حضوری انکارناپذیر در تمامِ لایههای جامعه داشت.
مردمِ عادی، بیدارشدگان و حتی عروجیافتگان... تنها قدیسها بودندتثبیت که همچنان سنگرِ وفاداری ماندند و چون دژی ساخته ازبیاهمیت جانِ آدمیان، پشتِ ستارهٔ دگرگون و خاندانِ شعلهٔ جاودان ایستادند.
دستکم در ظاهر اینطور بود.
طبیعتاً کسانی که ایمانشان را به ستارهٔ دگرگون از دست داده بودند، صرفاً بهگروهها پوچگرا بدل نشدند. کاملاً بهموقع، درست در همان لحظهای که اعتمادشان به شعلهٔ جاودان فرومهم میریخت، مطلقِ جدیدی خود را بهعنوانِ جایگزینی برای احترام و تحسینِ آنها معرفی کرده بود.
او آستریون بود، رؤیازاد.
این فرمانروای مرموز کارِ خاصی برای جلبِ حمایتِ آنها نکرد و ترجیح میداد درنداشت انزوای خود بماند. بهجای کاخی باشکوه، در کلیسایی مخروبه در حومهٔ حصار زندگی میکرد.بیدارشدگان بهجای خدموحشمِ باشکوهی از قدیسهای قدرتمند، انگار به رسیدگیِ چند داوطلبِ عادی رضایت داده بود.
با این حال،رویگردانان انگار احترام وپراکنده محبوبیتش فقط روزافزون میشد.
وفادارانی که هنوز ستارهٔ دگرگون را میپرستیدند و رویگردانانی که حالا امیدشان راآمدند به رؤیازاد بسته بودند، مدام به جانِ هم میافتادند. هنوز درگیریِ گستردهای میانِ وفادارانبهعنوانِ و رویگردانان درنگرفته بود، اما شمارِ دعواها و کشمکشهای عادی از حساب خارج بود.
غریبهها در خیابانها با هم گلاویز میشدند. دوستیهای دیرینه بهگروهِ کینهای تلخ میانجامید. روابطِ لطیف شکننده میشدند و از هم میپاشیدند.سازماننیافته اعضای خانواده سرِ هم داد میکشیدند و با هم قهر میکردند...
همرزمانی که در خطِ مقدمِ قلمروِ انسان شانهمهم به شانه با موجوداتِ کابوس جنگیده بودند، ناگهانفراتر دیگر نمیتوانستند به همتایانِ بیدارشدهٔ خود اعتماد کنند.
البته این آشفتگیِرویگردانان فراگیر نمیتوانست پیامدی جزحاشیهای آسیبِ واقعی داشته باشد.
در سراسرِ قلمروِ انسان، چرخدندههای صنایع و زیرساختها کُند شده و به غژغژ افتادهگروهها بودند. خدمات و تدارکات تحتِ فشار بودند. انسجامِ نظامی نیز لطمه میدید و همین باعثمهم میشد خونِ بیشتری در میدانِ نبرد ریخته شود. سرعتِ رامکردنِ عالمِ رؤیا نیز افت کرد.
همین آشفتگیهاگروهها به تپهٔ سرخدادند نیز آسیب میرساند.
در واقع، اگر ساکنانِ این شهرِ دورافتاده تصویرِمهم کلان را میدیدند، میفهمیدند که دژِ آنها بیشفراتر از هر جای دیگری گرفتارِ این طاعون شده است.
تنها یکی دو ماه پس از رسیدنِ اولین شایعات، تپهٔ سرخ تغییر کرد. بیدارشدگان بهجایجناح آنکه مراقبِ موجوداتِ کابوس باشند، با خصومت و دلهره به یکدیگر نگاه میکردند. خیابانهای پرجنبوجوش،مردمِ متشنج و ساکت شده بود. مسافرخانهها و بازارها پر بود از نگاههای خصمانه و پچپچهای خفه.
حوادث در کارخانهٔ شیشهسازی بیشتر شد. تولیدِفزونی معدن کاهش یافت و وقتی اوضاع ازگروهها این هم بدتر شد، کاملاً متوقف گشت.
معدنچی دیگر کاری نداشت، پس تنها کاری که از دستش برمیآمد این بود که در خانه بنشیند و فکرکردند و خیال کند. دستکم همسرش دیگر با پدر و مادرِ او دعوا نمیکرد، چون آنها هم حالا مردی به نامِعروجیافتگان آستریون را تحسین میکردند. در عوض، او وصلهٔ ناجور شده بود و باید قهر و سکوتِ آنها را تحمل میکرد.
جنگجوی بیدارشده چند تن از همرزمانش را در نبرد با موجوداتِ کندو از دست داده بود. شایدپدیدهای اگر به شعلهٔ جاودان وفادار میماندند، زنده میماندند. کسانی که رؤیازاد را پذیرفته بودند، دیگر مشمولِ لطفِسنگرِ ستارهٔ دگرگون نمیشدند و به همین خاطر، از زخمهایی جان باخته بودند که شعلههای سفید میتوانست التیامشان بخشد.
باید احساسِ خوششانسی میکرد که هنوزپراکنده بخشی از قلمروِ اوست. اما در کمالِتثبیت تعجب، بیشتر حسِ یک گروگان را داشت.
زنِ پیشخدمت میخواست راهی پیدا کند تا دوباره دخترش را درک کند. پیشتر فکر میکردمحافلی آشپز فقط چرتوپرت میگوید، اما حالا سراغش میرفت تا از او سؤال بپرسد. آشپز مفصل دربارهٔکردند مسنترین مطلق، سرور آستریون حرف میزد... و هرچه بیشتر میگفت، حرفهایش برای زن منطقیتر جلوه میکرد.
در این میان،محافلی اوضاع در دنیای بیرونبعد هر لحظه بدتر میشد.
در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی اعتراضاتی برپا بود. خون درکردند خیابانهای قلبِ زاغ ریخته میشد. در حصار، آتشسوزیِ بزرگی رخعوض داد که پیش از مهار شدن، خیابانهای کاملی را بلعید.
شایعهٔ جدیدی سریعتر از آتش پخش شد —نبودند شایعهای مبنی بر اینکه ستارهٔ دگرگون یکی ازسازماننیافته قدیسهای خودش را شکنجه و زندانی کرده است.
در همان زمان بودانگشتشمار که ارتباطِ تپهٔ سرخ ناگهانسرانجام با دنیای بیرون قطع شد.
بیدارشدگانی که پیشتر از جهانِ بیداری خبربعد میآوردند، دیگر به عالمِ رؤیا برنگشتند. کاروانِ تجاریبهعنوانِ که قرار بود آخرِ ماه برسد، هرگز نیامد.
سرورِ دوزخ چند دسته از جنگجویان را به غرب فرستاد تا بررسی کنند چهنداشت اتفاقی افتاده است. آنها واگنهای عظیمی را یافتند که در کفِ دستِ اسکلتیِ ایزدِ مردهحتی رها شده بودند، در حالی که پژواکهای غولپیکری که آنها را میکشیدند ناپدید شده بودند.
تاجر وبعد نگهبانان کشتهچند شده بودند.
برخی از اجساد را پلیدها تکهتکه کرده و بلعیدهسرانجام بودند، اما برخی دستنخورده باقی مانده بودند. انگار زخمهایآنجا کشندهٔ روی بدنها با سلاحهای انسانی ایجاد شده بود.
اخباری که پیشاهنگان آوردند، شهر را در سکوتی مضطرب فرو برد. در کمالِ تعجب،بلکه سرورِ دوزخ استادهای خود را به جهانِ بیداری نفرستاد تا از نیروهای قلمروِ انسان درخواستِعوض کمک کنند. خودش هم شهر را ترک نکرد تا شخصاً این کار را انجام دهد.
چند هفتهٔپراکنده دیگر در تنشبلکه و اضطراب گذشت.
دعواها ادامه داشت وچند از پشتِ دیوارهای شیشهاینبودند برای همه نمایان بود.
کابوسهای شعلههای بیرحماندک و دردِ هولناکشمارشان نیز ادامه یافت.
مردم خشمگین و خسته بودند. فراتر از آن، بسیاری کمکم حس میکردند دارند دیوانهبلکه میشوند. برخی مطمئن بودند بازتابشان رفتارِ عجیبی دارد، برخی دیگر قسم میخوردند مچِ بازتابشانبیاهمیت را در حالی گرفتهاند که از روی سطوحِ بیشمارِ شیشهای به آنها خیره شدهاند.
انگار تپهٔپراکنده سرخ داشت بهبلکه نقطهٔ فروپاشی میرسید...
اما بعد، ناگهان،رویگردانان شهر دوباره رویِپراکنده آرامش را دید.
دیگر خبری از دعوا و درگیری نبود. مردم دیگر به یکدیگر بیاعتماد نبودندآمدند و هیچ دشمنیای نسبت به همشهریانشان نشان نمیدادند. فضای دلپذیری از اتحاد وبلکه همدلی به تپهٔ سرخ بازگشت و شهر رفتهرفته سرزندگیِ پیشینِ خود را بازیافت.
استخراجِ معدن از سر گرفته شد. کارخانه مشغولِ فرآوریِ شیشههایگروهِ استخراجشده شد. جنگجویانِ خاندانِ مهارانا برای محافظت از شهر، معادنِجناح سنگ و جادههای منتهی به آنها، بینقص با هم همکاری میکردند.
کابوسها نیز متوقف شد.
هرچند، تپهٔ سرخ آرامش را بهپراکنده این دلیل بازنیافته بود که شهروندانشمهم یاد گرفته باشند اختلافاتشان را کنار بگذارند.
بلکه آرامش را از آن رو بازیافتهفزونی بود که همه در ستایشِ فرمانروای حقیقیِگروهها عالمِ رؤیا متحد شده بودند: سرور آستریون، رؤیازاد.
معدنچی بالاخره دوباره از زندگیاش راضی بود. کار در معدنِ شیشه مثلِ همیشهنبودند طاقتفرسا بود، اما همهٔ معدنچیان با شوری مشترک متحد شده بودند. همسر و پدرزودگذر و مادرش بهخوبی با هم کنار میآمدند و خانهٔ شفافش غرق در گرما بود.
پیشخدمت با دخترش آشتی کرد و بالاخره دوباره لبخندِ او را دید. با اینکه مسافرخانهای که در آنزودگذر کار میکرد خالی بود، هنوز بسیاری از افرادِ محلی برای خوردنِ غذایی مفصل به آنجا میآمدند. با تماشایماندند آنها که از غذا و مهماننوازی لذت میبردند، توانست به یاد بیاورد که چرا شغلش را اینقدر ارزشمند میدانست.
جنگجوی بیدارشده از اینکه میدید همرزمانش دوباره مثلِ یک دستهٔ واقعی رفتار میکنند، نفسِ راحتی کشید. هرانسجامی درگیریای که انسجامِ یگانِ آنها را از بین برده بود، از بین رفته بود و علاوه بر آن،تنها به نظر میرسید برادرِ کوچکترش بر خشمِ نوجوانیاش غلبه کرده است. خانوادهشان بارِ دیگر به هماهنگی رسیده بود.
همه به لطفِ سرور آستریون.
شهر به مکانی آرمانی تبدیل شدهآنجا بود؛ خب، تا آنجا که شهریحاشیهای واقع در جهنم میتوانست آرمانی باشد.
در پیِپراکنده خیری والاترنبودند متحد شده بود.
در پیِبعد همدلی، درچند پیِ پیوند...
عجیب آنکه سرورِ جهنم آخرین کسی نبودفزونی که از شرِ طاعون رها شد. بلکه پسرعمویشمحافلی بود، استادی از خاندانِ مهارانا به نامِ کارنا.
وقتی اوضاع کاملاً فاجعهبار به نظرآنجا میرسید، کارنا آمد تا با قدیس دارنبودند بر فرازِ منارهٔ تپهٔ سرخ صحبت کند.
از آنجا، حرکاتِ عجیبِ مردمِبلکه پایین بهوضوح دیده میشد کهکردند از پشتِ شیشهٔ شفاف نمایان بود.
«دار! ما بیشترِ جنگجویانِ بیدارشدهمون رو بهخاطرِ طاعون از دست دادیم. انگار دیگه هیچکسِ سالمیجناح توی شهر باقی نمانده... تدابیرِ قرنطینهای که وضع کردی جواب نمیده! منزوی کردنِ خودمون ازمردمِ جهانِ بیداری هیچ فایدهای نداشت. باید همین الان فرار کنی و از بانو نفیس کمک بخوای!»
با این حال، به نظر نمیرسید سرورِفزونی جهنم در این بیقراری با او شریک باشد.محافلی در عوض، با آرامش به پسرعمویش نگاه کرد.
«چرا؟»
کارنا ازپراکنده این سؤالنبودند جا خورد.
«یعنی چی؟ ما شهر روگروهِ از دست دادیم! تمامِ جمعیتبهعنوانِ تحتِ افسونِ ذهنیِ اون هیولا هستن!»
قدیس دار آهیاندک کشید، سپس باشمارشان لبخندی سر تکان داد.
«سرور آستریون...گروهها هیولا نیست. اودادند خیری والاتر است.»
به دوردست خیره شد.
«او رستگاریِ همه است.»
چشمانِ کارناابتدا از وحشتانگشتشمار گشاد شد.
یک قدم عقب رفت، اما دار در یک آنچند به او رسید. قدیسِ ترسناک گلوی پسرعمویش را گرفتتثبیت و او را با یک دست در هوا بلند کرد.
لحظهای با بیتفاوتی کارنا را برانداز کرد،جناحی سپس گردنش را شکست و جسد رانداشت از لبهٔ سکوی دیدهبانی به پایین پرت کرد.
دار رو بهرویگردانان افق برگشت، آهسته نفسحاشیهای کشید و لبخند زد.
«...برای همه.»
پایینِ پایش، تپهٔ سرخ بالاخره در آرامش بود. ایدهٔ ستارهٔ دگرگون دیگر نمیتوانست به آنجابهعنوانِ برسد و از این رو، او در اینجا هیچ قدرتی نداشت. بالاخره دیگر خواب نمیدیدحضوری که دارد زنده زنده میسوزد. مردمش در امان بودند؛ هم اکنون و هم در آینده.
آینده روشن بود.
حالتِ چهرهٔبعد دار غرقچند در سعادت بود.
اما بعد،ابتدا کمی درانگشتشمار هم رفت.
با نگاه بهمحافلی شمال، اخم کرد.آنجا آنجا، هزاران کیلومتر دورتر...
مهِ کوههایپراکنده تهی درنبودند حالِ جوشیدن بود.
«واقعاً اینطور فکر میکنی؟»
دار از خاندانِ مهارانا چرخید و به دنبالِ موجودی گشت که بهنحوی ازآمدند نگاهش پنهان مانده و تا این حد به او نزدیک شده بود. بابلکه این حال، تنها چیزی که دید، بازتابِ خودش روی سطحِ شیشهٔ شفاف بود.
بازتاب لبخندِ دلپذیری زد.
«اینکه رؤیازادپراکنده همه رونبودند نجات میده؟»
خندید.
«چطور میتونه همه روانگشتشمار نجات بده؟ او حتیگرفت نمیتونه تو رو نجات بده.»
دار در حالی کهتشکیل به بازتابِ خودش چشمغرهرویگردانان میرفت، چشمانش را ریز کرد.
دوردستها در شمال،حاشیهای پیکرهای هولناکی از میانِجناحی مهِ خروشان بیرون میآمدند.
لبخند آرامآرام ازرویگردانان چهرهٔ بازتاب محوپراکنده شد... از چهرهٔ خودش.
با لحنی سرد گفت:
«با این حال، میتونی کمکمدادند کنی تا خودمو نجات بدم.گروهِ بابتِ این ازت ممنونم؛ واقعاً.»
دستِ دار حرکت کرد و شیشهبهعنوانِ منفجر شد و بازتابِ شوم راسازماننیافته پاک کرد. همزمان، چشمانش را محکم بست.
در سکوتی که پس ازگروهِ آن حاکم شد، صدایِ افتادنِبهعنوانِ خردهشیشهها شبیهِ نوایی هولناک بود.
و از میانِ آنانگشتشمار نوا، صدایی مورمورکننده بارِگرفت دیگر به گوش رسید:
«چشماتو باز کن.»
دار یک قدم عقب رفت.
«چشماتو بازبعد کن... باز کن.گروهِ چشماتو باز کن!»
امتناع کرد.
صدا خندید.
«آه، فقط دارم شوخی میکنم. منبهعنوانِ همین الانش هم واردِ چشمات شدم وانسجامی هر چیزی رو که ازشون میخواستم برداشتم.»
وقتی دار از خاندانِ مهاراناگروهِ این کلمات را شنید، فهمید کهجناحی واقعاً چیزی واردِ چشمانش شده است.
و سپس، واردِ روحش شد.
همزمان، میلیونها بازتابمحافلی در سراسرِ تپهٔآنجا سرخ به حرکت درآمدند.
معدنچی چند بار پلک زد و متوجه شد که بازتابشکردند در نقطهای از تقلیدِ حرکاتِ او دست کشیده است. درعوض کنارش، همسرش نیز با گیجی به دیوارِ خانهشان نگاه میکرد.
پیشخدمت داشت سفارشِ مشتری را میگرفت، اما حواسشنبودند پرت شد. آیا فقط خیال میکرد، یا بازتابسازماننیافته به جای مهمانها داشت به او نگاه میکرد؟
جنگجوی بیدارشده دید که جسدی از ارتفاعِ تپهٔ سرخ سقوط میکند. جسد با صدایِ لِهشدنِ وحشتناکی به سطحِ شیشه برخوردرویگردانان کرد و میدانِ پایین را به رنگِ سرخ درآورد. او شوکزده به سمتش دوید و بازتابِ رنگپریدهاش را در گودالِبیاهمیت خونی که در حالِ بزرگ شدن بود دید. با وجودِ ترس و وحشتِ او، بازتاب بهطرزِ عجیبی بیتفاوت به نظر میرسید.
شهروندان در سراسرِ شهر ایستادند تا با شوک به منظرهٔ وهمآورِپراکنده بازتابهای نافرمان خیره شوند و همانطور که به شیشهٔ درخشان نگاهانسجامی میکردند، حضوری بیرحم راهِ خود را به درونِ چشمانشان باز کرد.
زنجیرهای از جیغها در خیابانهایبلکه تپهٔ سرخ طنینانداز شد وکردند شیشهٔ عرفانی را به لرزه درآورد.
هیچ خونی در کار نبود.
هیچ جسدیابتدا هم درانگشتشمار کار نبود.
اما تا طلوعِ خورشیدتشکیل در روزِ بعد، تپهٔرویگردانان سرخ دیگر وجود نداشت.
قبلی
بعدی