چپتر 2845: بیمرگها
0خورشید آرامآرام پشتِ افق ناپدید میشد و جهان به میلیونها طیف از رنگِ زرشکیِ تیره درمیآمد. دردوخت آن حریقِ آتشین، دریای بیپایانِ تپههای شنیِ سفید انگار در خون غرق میشد. آسمانِ شرقی از پیشخودِ در سایههایی ژرف فرو رفته بود و گرمای خفهکنندهٔ بیابان رفتهرفته به استبدادِ بادهای سرد تن میداد.
سانی و نفیس آمادهٔ نبرد به عرشهٔ زنجیرشکن رفتند.داد سانی به سمتِ نرده رفت، پایین پرید و نرماول روی شن نشست. لحظهای بعد، نفیس هم کنارش فرود آمد.
سانی شانهاش را چرخاند تا عضلاتش را باز کند، آهی کشیدبارِ و به شرق چشم دوخت. آنجا شش پیکر بیحرکت منتظرش بودند؛کنیم شبحِ آنها در پسزمینهٔ آسمانِ زرشکی همچون مجسمههایی سیاه نمایان بود.
البته آنها کسی نبودند جز خودِمیزنی سانی. پس از مدتها دوری، هر هفتولی تجسمش سرانجام دوباره گردِ هم آمده بودند.
سانی بانشست نیشخندی تاریک بهکنارش سمتِ آواتارهایش رفت.
«چه تصادفِ جالبیمدیونِ آقایون. این افتخاردیگر رو مدیونِ چیام؟»
یکی دیگر ازداد آواتارها آهی کشیدحرف و سر تکان داد.
«باز داری با خودت حرف میزنی؟ میدونی، این شوخیچندصد چندصد بارِ اول بامزه بود، ولی الان دیگه واقعاً لوسباید شده. باید راحتش کنیم و به این مسخرهبازی پایان بدیم.»
آواتارِ دیگرینشست با دلخوریبعد اخم کرد.
«هی، بامزه بامزهستمدیونِ دیگه. این شوخیدیگر تکراری نشده؛ یه کلاسیکه.»
یکی دیگرتکان در تأییدِ اوخودت سر تکان داد.
«آره. تو فقط حسودیتخودت میشه چون برعکسِ ما،شوخی نمیتونی خوب درش بیاری.»
تجسمِ اولنشست با ناباوری بهکنارش او خیره ماند.
«ما رسماً یه نفریم.چیام دقیقاً چیو من نمیتونمتکان دربیارم که تو میتونی؟»
سانی وقتی بهداد آن شش آواتارحرف رسید، سر تکان داد.
«خفه شید، احمقها.»
آنها بانشست چهرههایی عبوسبعد نگاهش کردند.
«به کی میگی احمق، احمق؟ مادیگر شش نفریم و تو یکی. اگهحرف خفه نشیم میخوای چیکار کنی، ها؟»
سانی نیشخند زد.
در این میان،داری نفیس با حالتی عجیبمیدونی صحنه را تماشا میکرد.
سرانجام رو بهلحظهای سانیِ اصلی کرد وآمد با لحنی خنثی گفت:
«مردهها بهزودی بیدار میشن. آمادهای؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«فکر کنمداد تا جاییخودت که میشه آمادهام.»
با این حرف، سانیبعد با چهرهای تاریک بهشانهاش بیابانِ کابوس چشم دوخت.
یکی از آواتارهایش آهی کشید.
«اینجا بهم برمیخوره.»
تجسمِ دیگری سر تکان داد.
«آره. هرچی نباشه من قراره فرمانروای مرگآمد باشم. ولی چشمم روشن... اینجا یه لشکرِ کاملشرق از موجوداتی هستن که مرگ رو دور زدن.»
یکی دیگرافتخار پشتِ سرشچیام را خاراند.
«خب، انصافاً بیشتر انگار سرشون کلاهحرف رفته و از مرگ محروم شدن.اول نفرینِ ایزدِ سایه و اینجور چیزا.»
سانی چهره در هم کشید.
«فکر کنم باید بابعد گندی که ایزدِ سایهشانهاش بالا آورده سروکله بزنیم.»
نفیس باافتخار لحنی جدیچیام میانِ شوخیهایشان پرید:
«بیمرگها بهزودی از زیرِ شنها پا میشن. به ما توجهی نمیکنن — دستکم نه فوراً —دیگه ولی رد شدن از بینشون بدونِ اینکه نابود بشیم غیرممکنه. باید با جنگیدن راهمونو باز کنیم،تکراری و بهمحضِ اینکه درگیرِ نبرد بشیم، احتمالاً هر دو طرف سعی میکنن ما رو از بین ببرن.»
کمی مکثداد کرد وخودت بعد افزود:
«خوشبختانه همهچیز هم خبرِ بد نیست. من بهعنوانِ یه خفته زیاد توی بیابانِ کابوس پیش نرفتم، اما چون روزها سفر میکردم، فرصت داشتم بیمرگها روپسزمینهٔ توی بخشهای مختلفِ بیابان زیر نظر بگیرم. اینجا توی حاشیهاش، اونقدرها هم قوی نیستن... که اگه به چشمِ یه میدانِ نبردِ باستانی بهش نگاه کنی،افتخار منطقیه. نیروهای زبدهتر نزدیکتر به قلبِ بیابان دفن شدن، همونجا که نفرینِ ایزدِ سایه بر سرشون فرود اومد. فقط ضعیفترین نیروها توی عقبِ جبهه موندن.»
نفسِ عمیقی کشید.
«البته، ضعفشون نسبیه. برای یه خفته، هر کدوم از این نامردگانِ بیشمار مثلِ مانعی غیرقابلتصور و عبورناپذیر به نظر میرسید... و حتی برای یهپایان مطلق هم شکست دادنشون آسون نیست. با این حال، هدفِ امروزمون اینه که تا جایی که میتونیم توی بیابان پیش بریم. همزمان، باید ازخیره این فرصت استفاده کنیم تا یاد بگیریم چطور با بیمرگها بجنگیم. چون وقتی به مقبرهٔ آریل نزدیکتر بشیم، باید با مبارزانِ اصلی روبهرو بشیم.»
سانی نگاهی به اوخودت انداخت، سپس چرخید تاشوخی رو به بیابانِ کابوس بایستد.
«دوباره یادآوری کن، چرا زنجیرشکنکنارش رو از بالای سرشون پروازعضلاتش نمیدیم و توی ابرها قایم نمیشیم؟»
نفیس سر تکان داد.
«چون بیمرگها میتونن ستارگانِ آسمونِ شب رو محو کنن... نابود کردنِ یه کشتیِ پرنده براشون کاری نداره. وقتی کسی به آسمون میره، خودشمسخرهبازی رو در معرضِ خطر قرار میده؛ هرچه باشه، توی آسمون چیزی نیست که بشه پشتش پناه گرفت. زمینی هم نیست که بشه بهشتجسمِ فشار آورد، یعنی راههای خیلی کمی برای مهارِ شتاب وجود داره. خلاصه بگم، میشی یه اردکِ نشسته... خب، در واقع یه اردکِ پرنده.»
نگاهش کرد و آه کشید.
«تازه... هیچ ابری هم نیست.»
سانی لحظهایافتخار در سکوت بهیکی او خیره ماند.
«آخه اردک دیگه چه...داری نه، صبر کن. اردک.میدونی این یکی رو واقعاً میشناسم.»
نفیس رو به آسمان،خودت لحظهای ساکت ماند وشوخی سپس با لحنی گرفته گفت:
«شک دارم خودم هم بتونم توی هواآمد بمونم... دستکم نه برای مدتِ طولانی. اماکشید خواهیم دید. خوشبختانه، من خیلی مقاومتر از زنجیرشکنم.»
رو به سانیمدیونِ کرد و با آرامشآواتارها حرفش را تمام کرد:
«نیازی به گفتن نیست که بیمرگها کشته نمیشن. درشوخی واقع حتی نابود هم نمیشن... با این حال، میشهلوس اونقدر بهشون آسیب زد که برای مدتی خنثی بشن.»
لبخندِ محوی روی لبانش نشست.
«از این نظر، فکر کنمکنارش گشتوگذارت توی شهرِ جاودان تمرینِعضلاتش خوبی برای بیابانِ کابوس بود.»
سانی چهره در هم کشید.
«چرا این روزها یکی در میون دشمنهایی که سرِشوخی راهم سبز میشن رو نمیشه کشت... خب، راستش خودم روشده هم بهسختی میشه کشت. فکر کنم یه توازنی در کاره.»
تا آن موقع،داری خورشید تا نیمه پشتِمیدونی افق پنهان شده بود.
شنها در حرکتلحظهای بودند، گویی تمامِفرود بیابان داشت جان میگرفت.
البته قضیه برعکسمدیونِ بود؛ ارتشی از مردگانآواتارها داشت از اعماقش برمیخاست.
سانی باتکان چهرهای گرفته بهخودت روبهرو نگاه کرد.
«پس بیاداد این مهمونیخودت رو شروع کنیم.»