---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2799: اندیشه‌زاد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2799: اندیشه‌زاد

0

کاسی از جریانِ پرآشوبِ یادهایی که جذب می‌کرد، گیج شده بود. در یک یاد،‌به‌شدت​ رین آماده می‌شد تا سفرش به سوی عروج را آغاز کند — در یادی دیگر،‌تاریکی​ داشت تلاش می‌کرد از جزیرهٔ عاج که به محاصرهٔ بردگانِ قلمروِ گرسنگی درآمده بود بگریزد.

سانی و نفیس غایب بودند، رفته بودند تا در نبردی نامعلوم بجنگند. آتش‌بانان‌گروگان​ — وفادارترین کسان به ستارهٔ دگرگون در میانِ تمامِ بشریت — تسلیمِ طاعونِ آستریون‌نفوذِ​ شده بودند، و این ثابت می‌کرد که قلمروِ اشتیاق تقریباً از بین رفته است.

هیچ با عقل جور درنمی‌آمد. چرا اجازه داده بودند اوضاع تا این حد وخیم شود؟ حتی اگر رؤیازاد بشریت را به گروگان‌جذبِ​ گرفته بود، باید به نقطه‌ای می‌رسیدند که بهایِ دست روی دست گذاشتن از بهایِ نبردِ مستقیم با او سنگین‌تر می‌شد. با این‌یادِ​ حال، به او اجازه داده بودند به گسترشِ نفوذِ هولناکش ادامه دهد تا جایی که حتی برجِ اشتیاق هم از دست رفت.

پاسخ‌ها در یادهایِ رین نهفته بود، اما آن یادها از بین‌تشخیص​ رفته بودند؛ خودِ کاسی آن‌ها را پاک کرده بود. بنابراین، مجبور‌می‌زدند​ بود آن مسیر را رها کند و روی مسیری تازه متمرکز شود.

در آغاز، وقتی هنوز به یاد نیاورده بود که کیست، کارهایش چیزی جز غریزه نبود. اما حالا که کاسی‌ماهیتِ​ تکه‌های بیشتری از خودش را جمع کرده بود و وجودِ خودش را مثلِ یک معما حل می‌کرد، کنترلِ بیشتری روی‌قهرمانانِ​ اراده‌اش به دست آورده بود. بنابراین، سرعتِ جذبِ یادها به‌شدت افزایش یافت و راحت‌تر می‌توانست ماهیتِ آن‌ها را تشخیص دهد.

پیچک‌های اراده‌اش به درونِ اقیانوسِ یادها شلیک شدند و ده‌ها تکهٔ کوچک را‌گروگان​ که در تاریکی سوسو می‌زدند گرفتند. او تنها به دنبالِ یادِ اتفاقاتی می‌گشت‌گسترشِ​ که پس از شورایِ قهرمانانِ قلمروِ انسان و محاصرهٔ برجِ عاج رخ داده بودند.

یادهایِ طاعون...

تکه‌های کوچک‌تر از ذهنش‌جذبِ​ گذشتند و در دم به‌می‌توانست​ بخشی از وجودش تبدیل شدند.

در یک صحنه، رئیس بتانی داشت عصرِ‌مثلِ​ آرامی را با کوئنتین، شریکِ عاطفی‌اش و‌به‌شدت​ یکی از تیغه‌های پنهانِ خاندانِ سایه، می‌گذراند.

چهره‌اش گرفته بود.

«شنیدی تو دوزخِ شیشه‌ای چی شده، بث؟ شایعات‌غریزه​ احتمالاً اغراق‌آمیزن، ولی حتی اگه یه‌کم ازش هم راست‌معما​ باشه... لعنتی. این روزا واقعاً انگار دنیا دیوونه شده.»

بث که روی مبل نشسته بود‌افزایش​ و کتاب می‌خواند و پاهایش روی پاهایِ‌درونِ​ او بود، با لبخندی کنایه‌آمیز نگاهش کرد.

«این روزا؟‌تکه‌های​ دنیا همیشه دیوونه‌جمع​ بوده، مگه نه؟»

ورق زد‌جور​ و شانه‌ای‌چرا​ بالا انداخت.

«دوزخِ شیشه‌ای... دوزخِ شیشه‌ای. در موردش شنیدم. برام سؤاله که چقدر انرژیِ خورشیدی‌خودش​ میشه از اون دشتِ شیشه‌ای جمع کرد. هیچ‌کس اون‌قدر دیوونه نیست که تو گورِ‌می‌توانست​ خدا مزرعهٔ خورشیدی بسازه، ولی دوزخِ شیشه‌ای؟ فکر کنم بشه این کار رو کرد...»

کوئنتین با گیجی‌سرعتِ​ نگاهش کرد و‌افزایش​ اخم‌هایش در هم رفت.

«هی، می‌دونم چقدر دوست داری تو بحث‌های علمی غرق بشی. ولی‌آورده​ این یه‌کم بی‌موقعه، مگه نه؟ همین الانش کلی آدم کشته شدن،‌درونِ​ و اگه شایعات راست باشن، خیلیای دیگه هم به‌زودی می‌میرن. نگران نیستی؟»

بث به‌جور​ او نگاه کرد‌اجازه​ و آهی کشید.

به جلو خم شد،‌نیاورده​ دست روی شانه‌اش زد‌غریزه​ و با لحنی اطمینان‌بخش گفت:

«نگران نباش. همه‌چیز به‌زودی‌جذبِ​ حل میشه — واقعاً‌راحت‌تر​ دلیلی برای نگرانی نیست.»

ابرویی بالا انداخت.

«نیست؟ چرا این‌طوری فکر می‌کنی؟»

بث به‌وقتی​ او نگاه کرد‌کیست​ و لبخند زد.

لحنش شاداب بود.

«البته که به‌خاطرِ سرور آستریون.‌جمع​ مگه قول نداده کمک کنه؟‌اراده‌اش​ مطمئنم که اوضاع رو درست می‌کنه.»

کوئنتین خشکش زد.

حالتِ چهره‌اش هیچ‌هنوز​ احساسی را لو نمی‌داد،‌چیزی​ اما چشمانش کمی لرزید.

«چـ... چی... چی گفتی؟»

بث چند بار پلک زد.

«گفتم که سرور آستریون بهش رسیدگی می‌کنه. منظورم اینه‌شود​ که اون یه مطلقه، مگه نه؟ و خیلی پیرتر‌بهایِ​ و باتجربه‌تر از اون دو تای دیگه‌ست. پس، کمک می‌کنه.»

کوئنتین مدتی با‌هنوز​ اخم ساکت ماند. سپس‌چیزی​ با لحنی خنثی پرسید:

«مگه همین یه هفته پیش با راسل دعوا‌راحت‌تر​ نکردی چون داشت همه‌جا از اون مرد طرفداری‌شدند​ می‌کرد؟ حتی به جرمِ تضعیفِ روحیه تعلیقش کردی.»

بث با‌تکه‌های​ تعجب سرش‌خودش​ را کج کرد.

چیزِ عجیبی در چشمانش‌چرا​ درخشید، انگار که جرقهٔ طلایی‌رنگی‌شود​ در عمقشان روشن شده باشد.

سپس خندید.

«اوه، واقعاً این کار رو‌به‌شدت​ کردم؟ خب، حتماً اعصاب نداشتم.‌ماهیتِ​ باید از راسل عذرخواهی کنم...»

در یادی دیگر، سیشان به همراهِ‌وجودِ​ دو تن از خواهرانش از دامنهٔ‌سرعتِ​ کوهی بلند به قلبِ زاغ نگاه می‌کرد.

زوزهٔ تنها‌جور​ با صدایی‌چرا​ آهسته می‌گفت:

«...حتی بوی متفاوتی دارن. متوجه شدنش سخته، اما وقتی بوشون رو بشناسی، دیگه با هیچی اشتباهش‌مثلِ​ نمی‌گیری. اولش چند نفر بودن، بعد زیاد شدن. الان کلِ شهر بوی گرسنگی می‌ده؛ حتی نمی‌دونم‌اقیانوسِ​ چند نفر هنوز از این طاعون در امان موندن. بلبل داره غصهٔ چیزای اشتباهی رو می‌خوره.»

پردهٔ ماه که‌سرعتِ​ همان نزدیکی ایستاده‌افزایش​ بود، ابرویی بالا انداخت.

«می‌خوای چی بگی؟»

زوزهٔ تنها‌جور​ نگاهِ عبوسی‌چرا​ به او انداخت.

«دارم می‌گم در حالی که همه‌مون به‌خاطرِ موردرت‌غریزه​ با وحشت این‌طرف و اون‌طرف می‌دویم، چیزی که واقعاً‌معما​ باید نگرانش باشیم اینه که از پشت خنجر بخوریم.»

سیشان نفسش‌آورده​ را آرام‌جذبِ​ بیرون داد.

«با زوزه موافقم. من هم حسش کردم... حالا خون جورِ دیگه‌ای‌آورده​ جریان داره. اوضاع خیلی بدتر از چیزیه که پیش‌بینی می‌کردیم. نمی‌دونم‌درونِ​ نفیس پیشِ خودش چی فکر می‌کنه که این عفونت رو نمی‌سوزونه.»

پردهٔ ماه شانه بالا انداخت.

«احتمالاً نمی‌خواد نصفِ جمعیتِ انسان‌ها رو‌کارهایش​ قتل‌عام کنه. به‌علاوه... واقعاً نیازی هست‌بیشتری​ که از شرِ مبتلایان خلاص بشیم؟»

سیشان و زوزهٔ‌سرعتِ​ تنها هر دو نگاهِ‌یافت​ عجیبی به او انداختند.

«منظورت چیه؟»

پردهٔ ماه لبخندِ محوی زد.

«رعایای قلمروِ گرسنگی هنوز هیچ کارِ مضری انجام ندادن. به نظر نمی‌رسه قصد‌خودش​ داشته باشن علیه بشریت هم شورش کنن؛ تنها گناهشون اینه که دارن از‌راحت‌تر​ قدرتِ قلمروِ ستارهٔ دگرگون کم می‌کنن. آیا این واقعاً جرمی مستحقِ مجازاتِ مرگه؟»

سیشان اخمِ غلیظی کرد.

«تو اولین نفری بودی که وفاداریت‌وجودِ​ رو به نفیس اعلام کردی. چرا‌سرعتِ​ حالا یهو حرفت رو عوض می‌کنی؟»

پردهٔ ماه نگاهش را‌چرا​ پاسخ داد و سرش‌وخیم​ را کمی کج کرد.

«رؤیازاد تا حالا هیچ دشمنی‌ای با‌کارهایش​ ما نشون نداده، مگه نه؟ شاید‌بیشتری​ تو دشمن فرض کردنش خیلی عجله کردیم.»

زوزهٔ تنها پوزخند زد.

«حتماً عقلت رو از دست‌جمع​ دادی. یادت رفته که هدفِ‌اراده‌اش​ اصلیش اینه که همه‌مون رو ببلعه؟»

پردهٔ ماه مدتی‌درنمی‌آمد​ در سکوت به‌داده​ او خیره ماند.

سپس اخم کرد‌هنوز​ و با گیجی دستش‌چیزی​ را به پیشانی‌اش برد.

«درسته. چطور‌آورده​ ممکنه... چطور‌جذبِ​ یادم رفت؟»

ناگهان چهره‌اش رنگ‌پریده و‌خودش​ بی‌جان شد و با چشمانی‌کنترلِ​ گشاد به خواهرانش نگاه کرد.

«من... امکان‌جور​ نداره... من هنوز‌اجازه​ خودمم، مگه نه؟»

سیشان و زوزهٔ‌هنوز​ تنها با چهره‌هایی نگران‌چیزی​ او را برانداز کردند.

نگرانِ خواهرشان بودند...

اما در عین حال،‌خودش​ اضطرابی حتی عمیق‌تر داشت‌معما​ وجودشان را فرا می‌گرفت.

خودشان از کجا‌درنمی‌آمد​ باید می‌فهمیدند که‌داده​ هنوز همان آدم‌های سابق‌اند؟

ناولها | novelha.net