چپتر 2753: راهِ جهنم
0برخلافِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی که از قبل در آغوشِ شبی تاریک فرو رفته بود،کابوسها حصار همچنان غرق در نورِ خورشید بود. سطحِ دریاچه آرام میدرخشید و آسمانِ آبی، دیوارهایمیرفتند قلعه و سایهنمای زیبای جزیرهٔ عاج را که میانِ ابرهای بالای آن شناور بود، بازتاب میداد.
حصار معمولاً شهری پرهیاهو بود و امروز هم از این قاعده مستثنا نبود. مردمانِ بیشماری در رفتوآمد بودند؛فشارِ برخی مشغولِ کار و برخی در حالِ استراحت. برای گروهِ دوم، محبوبترین مقصد پارکها و تفرجگاههای امتدادِ ساحلِ دریاچهحال بود. در این میان، کسانی که داخلِ قلعه سکونت داشتند، اغلب روی اسکلهها و دیوارهای بیرونیِ آن قدم میزدند.
وقتی نسیمی سرد از سمتِ آب وزید، همهٔ آنها دست ازسکونت کار کشیدند. راستش ناخوشایند یا عجیب نبود، اما چیزی در آن بادِوزید خنک بود که باعث شد بایستند و به سمتِ دریاچه نگاه کنند.
در آن لحظه، آب موج برداشت وبیشترِ برای لحظهای بیقرار شد، و شکافِ خیرهکنندهٔواردِ دروازهٔ رؤیا آسمانِ بالای دریاچه را شکافت.
برای شهروندانِ حصار، دیدنِ دروازهٔ رؤیا چیزِ تازهای نبود. هرچه باشد، بیشترِ آنها از طریقِکابوسها دروازهای که پادشاهِ شمشیرها باز کرده بود واردِ عالمِ رؤیا شده بودند—هرچند یادِ آن درمیرفتند ذهنشان مبهم بود، چرا که هنگامِ فرار از زنجیرهٔ کابوسها تحتِ فشارِ روانیِ عظیمی قرار داشتند.
اما دروازهٔ رؤیای ستارهٔ دگرگون را تقریباً هربودند—هرچند روز میدیدند و حتی بسیاری به آنجا میرفتندکابوسها تا منظرهٔ اعماقِ درخشانش را از نزدیک تماشا کنند.
با این حال، دروازهٔ رؤیایی که اکنونساحلِ روی سطحِ دریاچهٔ آینه باز شده بود،روی هیچ شباهتی به آن گذرگاهِ درخشان نداشت.
در عوض، تاریک و وهمانگیز بود، و کسانیطریقِ که به اعماقش نگاه میکردند به لرزه میافتادند،شده چون انگار دروازه هم داشت به آنها نگاه میکرد.
اما لحظهای بعد،کرده آن حسِ وهمانگیزشده از بین رفت.
دروازهٔ رؤیا نیز ناپدیدکرده شد، و تنها چیزیبودند—هرچند که از آن باقی ماند...
پیکرِ مردی بلندقامت وپارکها خوشچهره بود که رویمیان سطحِ آب ایستاده بود.
هوای تازهٔ حصار را با تمامِ سینه بلعید،طریقِ لبخندِ ملایمی زد، دستانش را پشتِ سر گره کردبودند—هرچند و با قدمهایی راحت روی آب به راه افتاد.
مرد داشتباز به سمتِواردِ قلعه میرفت.
ابرها روی آبی که او بر آن قدم میگذاشت بازتاب مییافتند. چون بازتابِ قلعه در محاصرهٔ ابرها بود،فشارِ مردمِ حصار حالا آن را قلعهٔ ابر مینامیدند... بنابراین، به نظر میرسید که مرد هم روی آب وتماشا هم در پهنهٔ آسمان قدم میزند، مانندِ مهمانی از عالمِ لاهوت که بهنحوی در جهانِ فانی گم شده بود.
چشمانِ طلایی ومقصد لبخندِ دلنشینش تنها اینساحلِ تصور را قویتر میکرد.
مردمی که روی دیوارهای قلعه ایستاده بودند، همهطریقِ مجذوب و مسحور به او نگاه میکردند. چهرههایشانشده حسِ کنجکاوی، شیفتگی و هیبت را لو میداد.
«اون... اون مرد کیه؟»
«از یهشمشیرها دروازهٔ رؤیا اومد.واردِ نکنه یه مطلقه؟»
«ممکنه پادشاهِ هیچ باشه؟»
«نه بابا، معلومه کهتازهای نه. اصلاً قیافهاش بهطریقِ اون هیولای شرور نمیخوره.»
«مگه توباز میدونی پادشاهِواردِ هیچ چه شکلیه؟»
«خب... نه. ولیباز این مرد قطعاًعالمِ آدمِ بدی نیست.»
«پس کیه؟محبوبترین یعنی یه مطلقِتفرجگاههای دیگه هم هست؟»
در حالی که شهروندان با چشمانی پربیشترِ از شگفتی عبورِ آستریون از دریاچه را تماشاعالمِ میکردند، سانی و نفیس واکنشِ کاملاً متفاوتی داشتند.
برای لحظهای کوتاه مبهوت ماندند. آخر قرار بود رؤیازاد روی ماه مهروموم شده باشد... احتمالِکابوسها فرارش را در نظر گرفته بودند، اما هیچکدام انتظار نداشتند آستریون بهجای آنکه منتظرِ فرصتمیرفتند بماند و جایی در عالمِ رؤیا پنهان شود، روزی اینطور کاملاً علنی وسطِ حصار پیدایش شود.
«اینجاست.»
صدای نفمحبوبترین صاف وپارکها بیاحساس بود.
سانی لحظهایدیدنِ در سکوتتازهای چهرهاش را کاوید.
«حالِ کاسی اصلاً خوبواردِ نیست. زنده میمونه، ولی...یادِ انگار شعلههات کارگر نیستن.»
نفیس نگاهش را پایین انداخت.
«میدونم.»
سانی بیاختیار به قامتِ دوردستِ آستریون خیره ماند.طریقِ در این مقطع پیشبینیِ پیامدهای آمدنِ او بهشده حصار بسیار دشوار بود، اما تمامِ احتمالات شوم بود.
در واقع،باز همهچیز بدترواردِ از بد بود.
از طرفِ دیگر، دشمن بالاخره اینجا بود، درستبودند—هرچند روبهروی آنها؛ و هرچند نمیشد او را کشت،کابوسها اما شکست دادن و مهار کردنش ممکن بود.
فقط مسئله این بود که هنوز چیزِ زیادیمیان دربارهٔ رؤیازاد نمیدانستند... حتی نمیدانستند هدفش چیست، چهبیرونیِ رسد به اینکه چه برگهای برندهای در آستین دارد.
سانی اخم کرد.
«پس، فقط... بهش حمله کنیم؟»
نفیس لحظهای به رؤیازادکرده خیره شد؛ چشمانش از نفرتییادِ سرد و سوزان شعلهور بود.
اما در نهایت، آرامپارکها سر تکان داد ومیان برکت را مرخص کرد.
«نه. اگه اینجا بجنگیم،تازهای ممکنه کلِ حصار ازطریقِ روی نقشه پاک بشه.»
سانی چهره در هم کشید.
خودش همشمشیرها این راکرده میدانست. فقط...
با اینکه هرگز حاضر نبود حصار و تمامِ مردمش را فداسکونت کند، اما حسِ شومی به او میگفت که روزی از متوقفسمتِ نکردنِ آستریون در همین جا و همین حالا پشیمان خواهند شد.
حسِ وحشتناکی بود؛ اینکه بدانی ازباشد کاری پشیمان خواهی شد و با اینکرده حال چارهای جز انجام دادنش نداشته باشی.
«پس چیکار کنیم؟»
نفیس آرام نفسش راکرده بیرون داد و بعدبودند—هرچند روی جانپناهِ بالکن رفت.
«فعلاً... فکرمحبوبترین کنم مجبوریمپارکها باهاش حرف بزنیم.»
پایینِ پایشان، آستریون به وسطِ دریاچه رسیده بود.طریقِ آنجا ایستاد و با لبخندی به مردمی کهشده روی دیوارهای قلعه جمع شده بودند نگاه کرد.
دریاچهٔ آینه پهناور بود،واردِ به همین دلیل امکانیادِ نداشت صدایش به آنها برسد.
اما به طریقی رسید.
در واقع، صدایش هم از روی دیوارهای قلعه شنیدهکسانی میشد و هم از ساحلِ دریاچه، جایی که جمعیتِ بسیاروقتی بیشتری گرد آمده بودند و با شگفتی به او مینگریستند.
رؤیازاد گفت:
«شهروندانِ حصار... مردمِ قلمروِ انسان. نامِ من آستریون است ومبهم روزگاری در کنارِ شمشیرِ شکسته علیه طلسمِ کابوس میجنگیدم. دوستِقرار عزیزم اکنون از میانِ ما رفته و من مطلق شدهام.»
نگاهی به بالاباز و شبحِ باشکوهِ جزیرهٔشده عاج انداخت... به نفیس.
سپس دوباره بهمقصد مردم نگاه کردامتدادِ و لبخندش پهنتر شد.
«من برای کمک اینجام.»