---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2879: آنچه دوام می‌آورد • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2879: آنچه دوام می‌آورد

0

رین به‌برادرش​ حالِ خودش‌داشت​ رها شده بود.

پادشاهِ هیچ — کاشف به عمل آمده بود که آن مردِ قدبلند با چشمانِ عجیب و آینه‌مانندش کسی‌انگار​ نیست جز او — رین را تا طبقه‌های پایینِ برجِ آبنوس همراهی کرد. ظاهراً طبقهٔ زیرِ تالارِ طاق برای‌نداده​ بیشترِ انسان‌ها مرگبار بود، پس مجبور شدند با چشم‌بندی که دیدش را می‌گرفت، او را به پایین راهنمایی کنند.

رین با خودش فکر کرد این فقط بهانه‌ای است تا چیزی را از او پنهان‌مرد​ کنند، اما وقتی از پله‌ها پایین می‌رفتند و مورمور شدنِ پوستش را حس کرد و احساسی‌روانیِ​ وهم‌آلود در قلبش رخنه کرد، فهمید پادشاهِ هیچ دست‌کم این یک بار را راست گفته است.

در کل قابل‌اعتماد به نظر می‌رسید... حتی جذاب. آن مرد بی‌نهایت خوش‌برخورد بود و با‌مرد​ آداب‌دانی با او رفتار می‌کرد — هرچند شوخ‌طبعی‌اش گاهی کمی توی ذوق می‌زد. ناگفته نماند‌سرسوزنی​ که حتی سرسوزنی به آن روانیِ تشنه‌به‌خونی که شایعات از او ترسیم می‌کردند، شباهت نداشت.

همین موضوع رین‌دوست​ را نسبت به‌زیادی​ او محتاط‌تر می‌کرد.

«اولش مطمئن نبودم، ولی الان‌بودن​ حسم بهم میگه شایعاتِ پشت‌سرش‌دوست​ تازه خیلی هم ملایم بودن.»

چون بیش از حد عادی به نظر می‌رسید. رین برادرش را دوست داشت و ارادتِ زیادی به‌خوش‌برخورد​ بانو نفیس داشت، اما حتی او هم باید اعتراف می‌کرد که انگار همهٔ مطلق‌ها یک تخته‌شان کم است.‌می‌کردند​ اینکه پادشاهِ هیچ این‌قدر در تظاهر به عقلانیت مهارت داشت، فقط ثابت می‌کرد که بدون شک دیوانه‌ترینِ آن‌هاست.

با این حال، هنوز هیچ خصومتِ آشکاری به آن‌ها نشان نداده بود. به نظر می‌رسید کاسی هم به‌خوبی با آن‌می‌کرد​ مرد آشناست... خب، البته که بود. حتی اگر رین از خیلی رازها خبر نداشت، می‌دانست که آن‌ها کابوسِ دوم و‌نسبت​ سوم را در کنارِ هم فتح کرده‌اند. پس حتماً گذشته‌ای بین این دو بود که او از آن بی‌خبر بود.

فقط حیف که کاسی هنوز بیهوش بود. رین دلش نمی‌خواست زنِ نابینا را با پادشاهِ‌اینکه​ هیچ تنها بگذارد، اما کاری هم از دستش برنمی‌آمد. هرچه باشد، نمی‌توانست جلوی یک مطلق‌نداده​ را بگیرد — حتی اگر در بالاترین طبقه هم می‌ماند، کارِ چندانی از پیش نمی‌برد.

پس رین اول از همه به سراغِ جا دادنِ بقایای تهیِ لبخندِ آسمان رفت. خوشبختانه برجِ آبنوس به‌خوبی مجهز بود و برای‌اینکه​ زندگیِ راحتِ انسان‌ها مناسب به نظر می‌رسید. پس از پیدا کردنِ یک اتاقِ خالی برای زنِ بی‌روح و اطمینان از راحتیِ او، رین‌می‌دانست​ به تالارِ اصلی بازگشت — که درست شبیهِ تالارِ گذرگاهِ برجِ عاج بود — و سرانجام توانست نفسِ عمیقی بکشد و فکر کند.

رین روی صندلی ولو‌رخنه​ شد و مات‌ومبهوت به‌راست​ سقفِ بلند خیره ماند.

«لعنتی...»

داشت سعی می‌کرد هرچه را که اتفاق افتاده بود هضم کند.‌انگار​ بیدار شدن در رتبهٔ عروج‌یافته، فرار از برجِ عاج، و مهمان شدن‌آن‌هاست​ در خانهٔ یک قاتلِ زنجیره‌ایِ مطلق... هضمِ این‌همه اتفاق کارِ راحتی نبود.

یک نفر باید خیلی چیزها را توضیح‌بیش​ می‌داد، اما تنها کسی که می‌توانست همه‌چیز‌بانو​ را برای رین روشن کند فعلاً بیهوش بود.

مدتی روی صندلی ماند. سپس قمقمهٔ سبز را احضار‌گفته​ کرد و کمی آب نوشید. همین باعث شد یادش بیفتد‌رفتار​ که غرق در عرق، دوده و مقدارِ چشمگیری خون است...

یک دوشِ آبِ گرم‌رخنه​ می‌چسبید، یا حتی بهتر‌راست​ از آن، رفتن به حمام.

متأسفانه رین هنوز برای انجامِ هیچ‌کدام از این کارها احساسِ راحتی نمی‌کرد. به نظر می‌رسید پادشاهِ هیچ‌تظاهر​ او را تنها گذاشته است، اما بدون شک تک‌تکِ حرکاتش را زیر نظر داشت. پس ترجیح داد‌البته​ محضِ احتیاط، پیش از آنکه حدومرزها را با آن فرمانروای ترسناک روشن کند، دست به کارِ شرم‌آوری نزند.

آهی کشید، کیسهٔ خسیس را‌بودن​ احضار کرد، مقداری خوراکی بیرون کشید‌داشت​ و در سکوت مشغولِ خوردن شد.

سپس برخاست و در طبقهٔ‌فهمید​ همکفِ برجِ آبنوس قدم زد‌قابل‌اعتماد​ تا فضای داخلی‌اش را بگردد.

روی زمین نشست و هم‌زمان با هدایتِ جریانِ جوهرش، به مراقبه پرداخت. واقعاً حیرت‌انگیز‌جذاب​ بود — سطحِ کنترلی که در رتبهٔ عروج‌یافته می‌توانست روی آن اعمال کند، ده برابر‌نماند​ ظریف‌تر و دقیق‌تر از توانایی‌اش در رتبهٔ بیدارشده بود، حتی با وجودِ کمکِ نشانِ سایه‌ها.

باید نحوهٔ حرکت‌دوست​ دادنِ بدنش را از‌بانو​ صفر دوباره یاد می‌گرفت.

«کلی کار می‌بره.»

رین از جا پرید و چند تمرینِ ساده انجام داد. مسافتِ کوتاهی را‌حتی​ دوید، پرید، چمباتمه زد، چند تکه از اثاثیهٔ سنگین را بلند کرد، نفسش‌ذوق​ را حبس کرد، کمانش را احضار کرد و چند بار زهِ آن را کشید...

«...وای.»

رین شوکه شده بود. توانِ فیزیکی‌اش چندین برابر افزایش یافته بود، آن‌قدر که‌مطلق‌ها​ در مهارِ قدرتِ عظیمش به مشکل برخورده بود. حس می‌کرد به‌طرزِ وحشیانه‌ای قوی،‌خصومتِ​ به‌طرزِ چندش‌آوری نیرومند و به‌طرزِ حیرت‌انگیزی قدرتمند شده است. انگار دیگر حتی انسان نبود...

و این تازه بدونِ یادگیریِ نحوهٔ درستِ تقویتِ کالبدِ‌برادرش​ عروج‌یافته‌اش با جوهر بود؛ همان چیزی که دلیلِ اصلیِ‌انگار​ برتریِ دست‌نیافتنیِ استادها نسبت به بیدارشدگان به شمار می‌رفت.

«وای.»

رین سر تکان داد.

و بعد نوبت به توانِ عروج‌یافته‌اش می‌رسید... که رین هنوز هیچ ایده‌ای درباره‌اش نداشت. می‌توانست سرشتش را به‌آرامی کاوش کند و در‌دیوانه‌ترینِ​ گذرِ زمان بفهمد که چه قابلیت‌هایی پیدا کرده است، یا از کاسی بپرسد که از این نظر شبیه به نسخهٔ جایگزینِ طلسمِ‌کرده‌اند​ کابوس بود. اما کاسی بی‌هوش بود، و این یعنی تنها کاری که از دستِ رین برمی‌آمد این بود که همچنان از کنجکاوی بمیرد.

به‌جای آنکه واقعاً‌خیلی​ بمیرد، به گشت‌وگذار‌چون​ در برجِ آبنوس پرداخت.

طبقهٔ اول به تالارِ بزرگ، اقامتگاه‌ها و امکاناتِ مختلف اختصاص‌قابل‌اعتماد​ داشت. طبقهٔ دوم غرق در گرما بود؛ منقلِ عظیمی آنجا‌می‌کرد​ قرار داشت که پر از شعلهٔ ایزدیِ درخشان بود. طبقهٔ سوم...

رین مدتی‌وهم‌آلود​ در طبقهٔ‌رخنه​ سوم ماندگار شد.

آنجا کارگاهِ نِتِر، دیمونِ سرنوشت، بود. البته هیچ‌چیزِ مهمی آنجا باقی نمانده‌همهٔ​ بود، اما صِرفِ نزدیک بودن به ابزارهایی که روزگاری یک ایزد از‌حال​ آن‌ها استفاده کرده بود و تکه‌های پروژه‌های دورریخته‌اش، برای رین تجربه‌ای باورنکردنی بود.

اطلاعات دربارهٔ دیمون‌ها اندک بود، اما با توجه به اینکه برادرش چه کسی بود، او بیشتر از بقیه می‌دانست. شاهزادهٔ جهانِ‌تخته‌شان​ زیرین تا حدودی برای رین یک بُتِ شخصی به شمار می‌رفت. هر چه بود، او سازندهٔ ایزدی بود؛ معمار و مهندسی‌اگر​ که قدیس‌های سنگی را خلق کرده بود، مصنوعاتِ شگفت‌انگیزی ساخته بود و تمدنی کامل را در جهانِ زیرین بنا کرده بود.

«در واقع، کلِ این‌رخنه​ برج یادگاریه که از‌راست​ خودش به جا گذاشته.»

در واقع برجِ عاج هم همین‌طور بود؛ یادگاری‌راست​ که یک ایزد به جا گذاشته بود. قلعهٔ‌بی‌نهایت​ بزرگ، کاخِ یشم و باغِ شب هم همین‌طور بودند...

ایزدان مرده بودند و مردمی که آن‌ها را می‌پرستیدند مدت‌ها پیش از بین رفته بودند.‌اینکه​ اما چیزهایی که ساخته بودند، با تاب آوردن در برابرِ فاجعهٔ پایان‌بخشِ جهان، باقی مانده بودند.‌کاسی​ اینکه آن بناها هنوز پابرجا بودند و به انسان‌ها پناه می‌دادند، مایهٔ دلگرمیِ عمیقِ رین بود...

واقعاً زیبا.

با خودش عهد کرد که بعداً وقتِ‌بار​ بیشتری در کارگاهِ نِتِر بگذراند و با‌جذاب​ قلبی سرشار از شگفتی از پله‌ها بالا رفت.

آنجا معبدِ‌وهم‌آلود​ ایزدبانوی توفان‌رخنه​ را پیدا کرد.

مجسمهٔ ایزدبانوی گریزپای آسمان‌های سیاه غرق در تاریکی بود، آن‌قدر طبیعی که تقریباً زنده‌تخته‌شان​ به نظر می‌رسید. چهره‌اش با چنان مهارتی از سنگ تراشیده شده بود که به‌آن‌ها​ نظر می‌رسید پارچهٔ تورِ نازکی که صورتش را پوشانده بود، کمی در باد تکان می‌خورَد.

خطوطِ ظریفِ چهرهٔ به‌طرزِ غیرانسانی زیبایش تقریباً از پشتِ‌برادرش​ تور دیده می‌شد. رین به‌طرزِ عجیبی مجذوبِ آن مجسمهٔ مه‌آلود‌همهٔ​ شده بود و مدتِ طولانی مسحور به آن خیره ماند.

سرانجام آهی کشید و با احساسِ عجیبی از خلأِ اندوهبار، نگاهش را از قربانگاهِ‌جذاب​ ایزدبانوی توفان گرفت. طبقهٔ بالاتر همان جایی بود که پادشاهِ هیچ به او هشدار‌ناگفته​ داده بود هرگز بدونِ چشم‌بند واردش نشود، بنابراین رین بارِ دیگر به طبقهٔ همکف برگشت.

داشت به پیدا کردنِ جایی برای استراحت فکر می‌کرد‌گفته​ که راه‌پلهٔ دیگری توجهش را جلب کرد. این یکی‌آداب‌دانی​ به پایین می‌رفت و در زیرِ زمین ناپدید می‌شد.

رین پس از کمی تردید‌ارادتِ​ از پله‌ها پایین رفت و‌اعتراف​ واردِ تالارِ بزرگِ زیرزمینی شد.

آنجا تکه‌های مانکن‌های چینی به اطراف پراکنده‌بیش​ شده بودند و با چهره‌هایی که به‌شکلی‌بانو​ مورمورکننده زیبا بودند، به او خیره شده بودند.

اما آن‌ها چیزی‌قلبش​ نبودند که توجهش‌دست‌کم​ را جلب کردند.

در مرکزِ تالار، کسی فضای وسیعی‌دست‌کم​ را خالی کرده و آینهٔ بلند‌می‌رسید​ و سربرفلک‌کشیده‌ای آنجا نصب کرده بود.

تصویرِ کسی که قرار‌داشت​ نبود آنجا باشد، در‌نفیس​ سطحِ آینه بازتاب یافته بود.

بازتابی از پادشاهِ هیچ بود... دست‌کم رین فکر می‌کرد که اوست. مرد روی بازتابِ‌بانو​ کفِ سنگی نشسته بود و به پایین نگاه می‌کرد. هیکلش همان بود، چهره‌اش هم‌بدون​ همان بود... با این حال، لباس‌هایش، بلندیِ موهایش و حتی نفسِ حضورش کاملاً تفاوت داشت.

بسیار ملایم‌تر به نظر می‌رسید.

«روانیِ لعنتی، لعنتی...»

رین عقب رفت؛ نمی‌خواست مزاحمِ پادشاهِ هیچ‌بانو​ شود، اما در همان لحظه، بازتاب سرش را‌اینکه​ بلند کرد و در سکوت به او نگریست.

سپس لبخند زد.

«اوه... تو باید‌قلبش​ رین باشی. از‌دست‌کم​ آشناییت خوشحالم. من موردرتم.»

لحظه‌ای مکث‌وهم‌آلود​ کرد و بعد‌فهمید​ با آهی افزود:

«یعنی... اون یکی موردرت...»

ناولها | novelha.net