چپتر 2555: تهدیدِ بینام
0سکوتِ سنگینی بر اتاقِ شورا حاکم شد. مدتی هیچکساینطوری حرفی نزد و همه به کلماتِ شومِ او فکر میکردند.اتفاقی سرانجام، افی به عقب تکیه داد و شقیقهاش را مالید.
«عجب دردسری.»
آهی کشید.
«ما چی؟ ما همهوجودش اسمشو میدونیم — یعنیداره ما هم آلوده شدیم؟»
کاسی شانه بالا انداخت.
«گفتنش سخته. از چیزایی که تا الان تونستم ببینم، همه به یک اندازه در برابرِ نفوذش آسیبپذیر نیستن. هرچی آدم قویتر باشه واینطوری استقامتِ ذهنیِ بیشتری داشته باشه، کمتر اسمش رو میاره — که میشه این رو به حسابِ مقاومت در برابرِ آلودگی گذاشت. با اینمرد حال، بینِ مقاومت و ایمنی فرق هست. تازه نمیدونیم دارن در برابرِ خودِ آلودگی مقاومت میکنن، یا فقط در برابرِ یکی از علائمش.»
افی که ازوجودش این جواب ناراضی بود،داره چهره در هم کشید.
«مشکل همینه دیگه، مگه نه؟ ما فقط به اندازهٔ کافی نمیدونیم —دوباره راستش تقریباً هیچی نمیدونیم. کی سونگ و آنویل توی پاک کردنِ هرجوردشمنی اطلاعاتی دربارهٔ آس... دربارهٔ رؤیازاد از دنیا خیلی دقیق عمل کردن. لعنتی...»
نگاهی به دورِایدهٔ اتاق انداخت وقدرت با لحنی دلگیر گفت:
«ما حتی نمیدونیم چرا دونستنِ اسمش برای مردم خطرناکه. رؤیازاد از کساییدونستنِ که به ایدهٔ وجودش آلوده شدن قدرت میگیره؟ داره اینطوری پایههای قلمروشپایههای رو دوباره میسازه؟ وقتی این ویروس به نقطهٔ بحرانی برسه چه اتفاقی میافته؟»
افی سر تکان داد.
«چطور قراره باایدهٔ دشمنی بجنگیم کهقدرت تقریباً هیچی ازش نمیدونیم؟»
کای پس ازایدهٔ سکوتِ سنگینِ دیگری،قدرت با لحنی مردد گفت:
«با این حال... اون مرد چقدر میتونه خطرناک باشه؟ آره، یه وارثِ مطلق از یه تبارِ ایزدیه — اگه بخوایم حرفِمیگیره موردرت رو باور کنیم، شاید حتی وارثِ چند تا تبار باشه. اما برخلافِ نفیس و سانی، دارندهٔ سرشتِ ایزدی نیست. تازه،سنگینِ دو دهه روی ماه مهروموم شده. همین که تا الان زنده مونده خودش یه معجزهست، پس چقدر میتونه هنوز قوی باشه؟»
با اینکه سؤال خطاب به سانیمیگیره نبود و نقصش او را مجبورمیسازه به پاسخگویی نمیکرد، باز هم جواب داد:
«بیاید بیگدار به آب نزنیم. مهم نیست چقدر قوی هستیمپایههای — قدرت فقط یه سلاحه. و درست مثل یه سلاح، تاتکان وقتی کشیده نشه و به سمتِ دشمن نشونه نره، نجاتت نمیده.»
راستش، سانی فکر نمیکرد آستریون از نظرِ قدرتداره حریفِ او و نفیس شود — حریفِ هیچکدامشان،نقطهٔ چه رسد به هر دوی آنها با هم.
با اینکردن حال، قدرتِ خامدورِ جوابِ همهچیز نبود.
آدم باید برای استفاده از قدرتی که داشت، آن را هوشمندانه به کار میگرفت — تازه همان موقع هم یک لحظه غفلت میتوانستدشمنی فاجعه به بار بیاورد. و از آن هم فراتر، در دنیای پهناور و هولناکِ طلسمِ کابوس همیشه کسی یا چیزی پیدا میشد که درچند برابرِ سرشتِ تو نقطهٔ مقابل باشد — یک رویاروییِ نامناسب میتوانست حتی قویترین موجودات را از پا درآورد، چه بیدارشدگان و چه موجوداتِ کابوس.
سانی این را بهتر از خیلیها میدانست، چون براینطوری دشمنانِ بیشماری پیروز شده بود که بسیار قویتر ازبرسه او بودند و باید او را کاملاً در هم میشکستند.
بنابراین، قصدکسایی نداشت آستریونوجودش را دستکم بگیرد.
بهخصوص بعد از دیدنِ اینکه موردرت چقدرلحنی از... سرپرستِ سابقش ترسیده بود. شاید خواندنِمردم رؤیازاد بهعنوانِ ولیِ او اغراقِ بزرگی بود.
متأسفانه، این موضوعوجودش تغییرِ چندانی درمیگیره وضعیتِ فعلی ایجاد نمیکرد.
افی اخم کرد.
«خب حالاکسایی چی؟ اصلاًوجودش چیکار میتونیم بکنیم؟»
کاسی مدتیکردن ساکت ماند،نگاهی سپس گفت:
«یه گزینه اینه که همون کاری رو بکنیم که کی سونگ و آنویل کردن.ویروس راهی پیدا کنیم تا همهٔ کسایی که به رؤیازاد آلوده شدن رو شناسایی کنیم...دیگری بعد همهشون رو از بین ببریم. طبیعتاً این میشه یه کشتار با ابعادِ وحشتناک.»
نفیس سر تکان داد.
«نه.»
به آنها نگاهلعنتی کرد و با صدایلحنی یکنواخت و بیاحساسش گفت:
«ما قرار نیست هزاران، یا شاید صدها هزار آدمِ بیگناهقلمروش رو قتلعام کنیم. اگه این کار رو بکنیم، هیچ فرقیتکان با سرود و دلاوری نداریم. پس سرنگون کردنشون چه فایدهای داشت؟»
سانی درکسایی سکوت اووجودش را برانداز کرد.
پشتِ ظاهرِ آرامِ نف، او در واقع آدمی بود که از اشتیاق میسوخت — شاید بیشتر از هر کسیاتفاقی که سانی میشناخت. نفیس میخواست تمامِ کابوسها را فتح کند و طلسمِ کابوس را از بین ببرد، آن هم باتبارِ چنان اشتیاقِ شدیدی که به مرزِ وسواس میرسید... بنابراین، نادیده گرفتنِ بقیهٔ ویژگیهایش در پسِ آن جاهطلبیِ سوزان آسان بود.
اما خودِ نفیس هرگز کورِ این میلِ سوزانش نمیشد. با اینکه آن را با پافشاریِ وسواسگونهای دنبال میکرد، برای او هدف هرگزداره وسیله را توجیه نمیکرد. سانی سالها پیش، نزدیکِ گذرگاهِ در حالِ فروپاشیِ منارهٔ سرخ این را فهمیده بود — اینکه نفیس فقطمردد نمیخواست طلسم را نابود کند، بلکه میخواست این کار را به روشی که درست میدانست و بدونِ زیر پا گذاشتنِ ارزشهایش انجام دهد.
فقط درکِ شخصیاش از درست ومیگیره غلط آنقدر عجیب بود که بیشترِمیسازه مردم اغلب نمیتوانستند به نیتهایش پی ببرند.
اما سانی میدانست.
بنابراین، میدانست که نفیس هرگز دستورِ قتلعامِ هزاران انسانِ بیگناه را نمیدهد تا جلوی قدرتمندتر شدنِ دشمنشبحرانی را بگیرد. شاید آنها را به نبردی خونین در برابرِ سیلِ موجوداتِ کابوس میفرستاد، چرا که این کارخطرناک با درکِ او از درستی و حقانیت همخوانی داشت، اما صرفاً برای پیشبردِ اهدافش آنها را قربانی نمیکرد.
همین باور بود که او را تا این حد قوی میکرد... اما در عینمردم حال، چیزی بود که در مقایسه با آنویل و کی سونگ از آن بیبهرهوقتی بود. محدودیتی که در صورتِ سوءاستفاده، میشد آن را به یک نقطه ضعف تبدیل کرد.
«یعنی منظورِ موردرت وقتی کهقدرت گفت ما چیزای زیادی برایقلمروش از دست دادن داریم، همین بود؟»
سانی نگران بود.
«رؤیازاد هنوز حتی خودشووجودش نشون نداده، ولی از همیناینطوری الان حس میکنم دستوپامون بستهست.»
نفیس نگاهِ کوتاهیلعنتی به او انداختاتاق و سپس آه کشید.
«هنوز قدمهای اولیهای هست که میتونیممیگیره برداریم. تا بیشتر بفهمیم و امیدوارم بروقتی اساسِ اون اطلاعات، راهِ مقابلهای پیدا کنیم.»
مدتی ساکت ماند، بهوجودش فکر فرو رفت وداره بعد رو به کاسی کرد.
«کاسی، به زیر نظر گرفتنِ متعصبها ادامه بده و دامنهٔ تحقیقات رو گستردهتر کن تا گروههای حاشیهایِ دیگه رواتفاقی هم شامل بشه. هر چقدر منبع لازمه درخواست کن؛ اگه نیاز شد، کلِ بازوی اطلاعاتیِ حکومت رو به کارمطلق بگیر. علاوه بر این... باید یه سر بری گورِ خدا و با پدرسالارِ بیآبروی خاندانِ داگونت، قدیس جِست، صحبت کنی.»
سانی بیصدا سر تکان داد.
جِستِ پیر از پادشاهش بیشتر عمر کرده بود و حالا در تبعید، همراه با دیگر وفادارانِ سرسخت دراتفاقی دژی دورافتاده در گورِ خدا محبوس بود. اگر کسی چیزی دربارهٔ آستریون میدانست، آن شخص او بود؛ هروارثِ چه نباشد، وفادارترین مأمورِ ارشدِ خاندانِ بزرگِ دلاوری بود. قطعاً چیزهای زیادی دربارهٔ اعضای دستهٔ اربابِ جوانش فهمیده بود.
البته اینکه جِست حاضر به حرف زدن میشد یا نه، جای سؤال داشت. اما سانی شکی نداشتبحرانی که کاسی در بیرون کشیدنِ اطلاعاتِ ارزشمند از زیرِ زبانش موفق میشود. هر چه نباشد، وقتی میخواستمیتونه میتوانست کاملاً متقاعدکننده باشد... و اگر آن هم جواب نمیداد، میتوانست خیلی راحت ذهنِ دیگران را غارت کند.
نفیس رو به کای کرد.
«مورگان برگشته قلبِ زاغ، مگه نه؟ با اون هم صحبت کن. آنویل احتمالاً از اینکه اطلاعاتِ مربوط به رؤیازادشدن رو در اختیارش بذاره پرهیز کرده، چون خیلی خطرناکه، برای همین اندازهٔ جِست نمیدونه... ولی بازم ممکنه چیزی بدونه.دشمنی اون بخشی از رازهای بهجامونده از کی سونگ رو هم کشف کرد؛ سیشان هم همینطور. هر چی میتونی ازشون بفهم.»
سایهای عجیب روی صورتش دوید.
کمی مکث کردایدهٔ و بعد دوبارهقدرت به کاسی نگاه کرد.
«آهان... و لیستِ تلفاتِ جنگجویانِ بیدارشدهمون رومیگیره برام بیار؛ همهٔ کسایی که از زمانِوقتی جنگ تا الان توی نبرد کشته شدن.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«اونو برای چی میخوای؟»
نفیس مدتی ساکت ماند. چهرهاش هیچقدرت احساسی نشان نمیداد، اما سانی میفهمیددوباره که چیزی ذهنش را درگیر کرده است.
سرانجام گفت:
«تمامِ بشریت—حداقل بیشترش—در قلمروِ من گنجونده شده. شبانهروز میتونم اشتیاقِ میلیاردها نفر رو حس کنم که مثلِایدهٔ موجِ اقیانوس روم میریزه. بعضی وقتا... اونقدر زیاد که نمیشه شمرد... میتونم محو شدنِ جرقههای درخشانشون رومیافته بهطورِ مبهم حس کنم. این یعنی یکی از رعایای من مرده. شعلهٔ خواستهشون برای همیشه از بین رفته.»
حالتِ چهرهاش کمی حسرتبار شد.
«...اخیراً حس میکنم آدمای بیشتری دارن میمیرن. افزایشِ نرخِ مرگومیر چشمگیر نبود، برای همین فرض کردم فقط روندِبرسه طبیعیِ اتفاقاته؛ هر چی نباشه، جنگ از همه طرف شعلهوره. جنگ برای تسخیرِ مناطقِ جدیدِ عالمِ رؤیا، جنگآره بر سرِ ربعِ شرقی... خیلیها هم پناهنده و مهاجر شدن و زندگیشون خیلی کمتر از قبل ثبات داره.»
نفیس اخم کرد.
«اما الان، فکر میکنمنگاهی ممکنه دلیلِ دیگهای داشته باشه.گفت برای همین میخوام بررسی کنم.»
کای باایدهٔ گیجی بهشدن او نگاه کرد.
«دلیلِ دیگه؟ شکایدهٔ داری که پیروانِ رؤیازادمیگیره مسئولِ این مرگومیرها باشن؟»
نفیس آرام سر تکان داد.
«نه. شک دارم که این آدما—حداقل بعضیهاشون... اصلاً مرده باشن. هر چیدونستنِ نباشه، یه دلیلِ دیگه هم برای از دست دادنِ تواناییِ حس کردنِ جرقهٔقلمروش یه نفر وجود داره. اونم اینه که دیگه بخشی از قلمروِ من نباشن.»
سانی چند بار پلک زد.
«به این معنی که...وجودش اونا بخشی از قلمروِداره یه نفرِ دیگه شدن.»
مانندِ اعضای خاندانِ سایه کهشدن به دلیلِ داشتنِ نشانِ او، نمیتوانستندقلمروش از لطفِ شعلهٔ نفیس بهرهمند شوند.
اخم کرد.
«منظورت اینه که...»
اما پیش از آنکه سانی بتواند جملهاش راداره تمام کند، کاسی ناگهان یکه خورد. چشمانش کمی گشادبحرانی شد و با حالتی پیچیده به آنها رو کرد.
«صبر کنید. یه...ایدهٔ یه پیام ازقدرت طرفِ جت اومده.»
کاسی لحظهای مکثلعنتی کرد و بعداتاق با لحنی شتابزده گفت:
«همین الانایدهٔ اتفاقِ عجیبی تویقدرت ربعِ شرقی افتاد...»