---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2477: خطر نکردن • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2477: خطر نکردن

0

ادارهٔ پلیسِ شهرِ سراب غلغله بود. وقتی سانی رسید، سروانِ دایرهٔ جنایی دیگر سرِ زیردستانش داد نمی‌زد؛ در‌پرزرق‌وبرقی​ عوض، یکی از مقاماتِ بالاتر داشت سرِ او داد می‌کشید. احتمالاً در دایره‌های دیگر هم همین وضع حاکم‌دونات​ بود، حتی اگر واقعاً فایده‌ای نداشت. آدم‌ها فقط می‌خواستند خشمگین به نظر برسند تا وفاداری‌شان را ثابت کنند.

به نظر می‌رسید سوءقصد به جانِ موردرت دست‌کم‌نادیده​ صد برابر مهم‌تر از پوچ‌گرا و هفت قربانی‌اش باشد.‌شیرینیِ​ انگار کلِ شهرِ سراب حولِ محورِ یک نفر می‌چرخید.

سانی با اخم به اطراف نگاه کرد، هیاهو را نادیده گرفت و افی را پیدا‌دقیقاً​ کرد. او در آشپزخانهٔ کارکنانِ دایرهٔ جنایی به دیوار تکیه داده بود و داشت شیرینیِ حلقه‌ای‌شکلِ‌اتفاق​ پرزرق‌وبرقی با رویهٔ صورتی و ترافل‌های رنگین‌کمانی می‌خورد. جعبهٔ بزرگ و خالی‌ای هم جلویش قرار داشت.

«اوه، همکار! گوش کن...‌نمونده​ یه چیزایی کشف کردم به‌مهمه​ اسمِ دونات. آدم براشون می‌میره!»

سانی نگاهِ طولانی‌اطراف​ و خیره‌ای به او‌نادیده​ انداخت، سپس دندان‌قروچه کرد.

«آره؟ خب، اگه این‌قدر‌اطراف​ خوشمزه‌ن... به فکرت نرسید‌نادیده​ یکیشو برای من بذاری، ها؟»

افی چند بار پلک زد،‌قورت​ بعد با عجله بقیهٔ دوناتش‌تکان​ را قورت داد و نیشخند زد.

«اوه. ببخشید. هیچی نمونده!»

سانی سر تکان داد.

«به هر حال، الان‌اطراف​ این مهمه؟ دقیقاً چه‌نادیده​ بلایی سرِ موردرت اومد؟»

افی دست‌هایش را با دستمال‌کاغذی پاک‌نیشخند​ کرد، بعد آن را توی سطلِ‌الان​ زباله پرت کرد و شانه بالا انداخت.

«یکی سعی کرد بکشتش، همین. از اون بدتر... این اتفاق وسطِ‌بلایی​ نشستِ خبریِ من افتاد، برای همین همهٔ خبرنگارا رابط‌هاشونو درآوردن و‌سعی​ کاملاً منو نادیده گرفتن. اولین حضورِ رسمیِ خودم! کلاً خراب شد...»

نگاهِ غمگینی به او انداخت.

«ظاهراً ماشینِ موردرت داشت از روی یه پل رد می‌شد که یه کامیون از لاینِ روبه‌رو منحرف شد و با‌رویهٔ​ تمامِ سرعت بهش کوبید. هر دو ماشین افتادن توی رودخونه... به نظر می‌رسید تصادف از پیش برنامه‌ریزی‌شده باشه. راننده در‌می‌میره​ دم جون داد، رانندهٔ موردرت هم حالش وخیمه. با این حال، خودِ یارو فقط با چندتا جراحتِ سطحی قسر در رفت.»

سر تکان‌عجله​ داد و‌دوناتش​ آه کشید.

«ظاهراً ماشینش مثلِ تانک ساخته شده بود و یه زرادخونهٔ کامل از کیسه‌های هوا داشت؛ حدس می‌زنم برای همین هلش دادن توی آب.‌بکشتش​ با این حال، تونست خودشو با شنا به ساحل برسونه. تازه فقط این نیست، اولش همون‌جا موند تا راننده‌ش رو از تو لاشهٔ‌ماشینِ​ ماشین نجات بده و اون مردِ بیهوش رو با خودش تا ساحل کشید. یه کارِ واقعاً قهرمانانه... مطمئنم مقاله‌های خبریِ فردا حسابی آب‌وتابش می‌دن.»

سانی ابرو بالا انداخت.

موردرت؟ و یه کارِ فداکارانه؟

«هویتِ رانندهٔ کامیون چیه؟»

افی شانه بالا انداخت.

«فقط یه آدمِ بی‌نام‌ونشون که ظاهراً هیچ ربطی‌گرفت​ به موردرت نداره. هیچ خرده‌حسابی هم با گروهِ‌شیرینیِ​ دلاوری نداشته. ولی کلی بدهیِ قمار بالا آورده بوده.»

سانی چند‌می‌چرخید​ لحظه مکث کرد‌نگاه​ و بعد پرسید:

«حدس می‌زنم نتونیم‌بقیهٔ​ موردرت رو توی‌نیشخند​ بیمارستان ببینیم، نه؟»

افی پوزخندی زد.

«عمراً. به هر حال، ببخشید که پیدام نشد. به‌محضِ اینکه‌پیدا​ خبرا پخش شد، اینجا همه به تکاپو افتادن؛ نمی‌تونستم بدونِ‌صورتی​ جلبِ شک‌وشبهه برم. قرارِ عاشقانه‌ت با درمانگرت چطور پیش رفت؟»

سانی نگاهِ‌می‌چرخید​ حسرت‌باری به‌اطراف​ او انداخت.

«افتضاح پیش رفت... صبر کن،‌قورت​ نه! قرارِ عاشقانه نبود. جرئت نکن‌حال​ دوباره اون چرت‌وپرت‌ها رو شروع کنی!»

لحظه‌ای مکث کرد‌هیچی​ و بعد با‌حال​ لحنِ گرفته‌ای افزود:

«تهدیدم کرد که اگه یه بارِ دیگه‌نادیده​ جلوی چشمش آفتابی بشم، دستمو می‌شکنه و به‌داده​ شغلم پایان می‌ده. پس... نمی‌شه اسمشو گذاشت موفقیت.»

افی با حسرت به جعبهٔ خالیِ‌کرد​ دونات‌ها نگاه کرد، آهی کشید و‌آشپزخانهٔ​ با حالتی مردد به او خیره شد.

«به هر حال... از این وضع خوشم نمیاد. اتفاقاتِ زیادی داره می‌افته، اما قطعاتِ پازل‌دقیقاً​ با هم جور درنمیان. موردرت، پوچ‌گرا و قربانی‌ها؛ هیچ‌چیزِ واقعاً مشترکی بینشون نیست. و آخه‌بدتر​ کی می‌خواد موردرت رو اینجا بکشه؟ به‌جز مورگان که تمامِ این مدت توی تیمارستان حبس بوده.»

سر تکان داد.

«یا داریم یه چیزی رو جا‌هیاهو​ می‌ندازیم، یا پای نفرِ سومی در‌کارکنانِ​ میونه. کسی که ازش خبر نداریم.»

سانی مدتی ساکت‌اخم​ ماند و به‌کرد​ حرف‌هایش فکر کرد.

«کی می‌خواد موردرت رو بکشه؟»

شکی ناگهانی‌ببخشید​ در ذهنش‌نمونده​ جرقه زد.

لحظه‌ای مکث‌اخم​ کرد و‌نگاه​ بعد آرام گفت:

«خیلی‌ها ممکنه بخوان مدیرعاملِ گروهِ دلاوری‌کرد​ رو بکشن. اما کی می‌خواد موردرت‌آشپزخانهٔ​ رو بکشه؟ این سؤالِ خیلی بهتریه.»

افی ابرویی بالا انداخت.

«چیزی فهمیدی؟»

سانی تابلوی تحقیقاتِ دست‌سازی را به یاد‌نادیده​ آورد که تهِ کمدِ کارآگاهِ اهریمن پنهان‌تکیه​ بود. نقشهٔ شهر، جزئیاتِ پرونده، عکسِ قربانی‌ها...

چهرهٔ وحشتناک و ورم‌کردهٔ مردِ‌نگاه​ جوانی که در ساحلِ رود پیدا‌پیدا​ کرده بودند، در ذهنش نقش بست.

«شاید. ولی... بیا یه جای دیگه‌نیشخند​ درموردش حرف بزنیم. فکر نکنم سروان متوجه‌این​ بشه اگه تو این شلوغی جیم بشیم.»

آن دو ساختمانِ پلیس را ترک کردند و‌این​ در سکوت تا آپارتمانِ زهواردررفتهٔ سانی راندند. در راه،‌سطلِ​ او مدام فکر می‌کرد و اخم‌هایش لحظه‌به‌لحظه عمیق‌تر می‌شد.

افی حتماً متوجهِ حالِ عجیبش شده بود،‌نادیده​ چون وقتی رسیدند، حتی درموردِ دعوت شدن‌تکیه​ به خانهٔ یک مردِ غریبه هم شوخی نکرد.

با ورود به آپارتمان، سانی مستقیم به سمتِ کمد رفت و بازش کرد تا تابلوی‌تکیه​ تحقیقات نمایان شود. پروندهٔ قتلِ اخیر را بیرون آورد و عکسِ آخرین قربانی را کنارِ‌اوه​ بقیه سنجاق کرد، سپس یک قدم عقب رفت و دوباره همهٔ آن‌ها را بررسی کرد.

مردِ جوان و خوش‌قیافه‌ای با کت‌وشلواری مشکی و ساده، که نوکِ یک خال‌کوبیِ سیاه به‌سختی از بالای یقه‌اش‌دست‌هایش​ پیدا بود. زنی با چهره‌ای فرسوده که لباس‌های ارزان‌قیمتی به تن داشت. پیرمردی قوزکرده با ریشی مرتب و‌همهٔ​ کوتاه‌شده. مردی چهارشانه با چهره‌ای استخوانی و هیکلی عضلانی. زنِ جوانی با لباسِ فرمِ بیمارستان... و چند نفرِ دیگر.

«قبلاً دیدمشون.»

انگار هیچ وجهِ مشترکی بینشان نبود. سن، جنسیت، شغل، جایگاهِ‌پیدا​ اجتماعی و ویژگی‌های ظاهری‌شان کاملاً با هم فرق داشت —‌صورتی​ گویی برای پوچ‌گرا اصلاً مهم نبود چه کسی را می‌کشد.

در مکانِ پیداشدنِ جسدها هم‌نگاه​ هیچ الگوی مشخصی به چشم‌افی​ نمی‌خورد. همه‌چیز به‌شکلِ دیوانه‌کننده‌ای تصادفی بود.

«چی می‌بینی؟»

افی تابلوی تحقیقات‌هیچی​ را بررسی کرد و‌الان​ بعد شانه بالا انداخت.

«یه عالمه نخِ قرمز؟ بیشترِ جسدها نزدیکِ آب پیدا شدن، ولی این‌کارکنانِ​ احتمالاً فقط یه تصادفه. شهرِ سراب پر از روده، دو تا دریاچه‌جعبهٔ​ هم که بماند. تازه، این بارونِ لعنتی هم هفته‌هاست که بند نیومده.»

سانی چهره در هم کشید.

«قربانی‌ها. تو‌عجله​ رو یادِ‌دوناتش​ چیزی نمی‌ندازن؟»

افی اخم کرد.

«خب... حالا که بهش فکر می‌کنم، آشنا به‌گرفت​ نظر می‌رسن. ولی احتمالاً به این خاطره که‌شیرینیِ​ همتای من وقتی کشته شدن، گزارش‌های خبری رو دیده.»

سانی سر تکان داد.

«نه. برای خودِ تو آشنا هستن، نه همتات.‌هیچی​ یه کم طول کشید تا یادم بیاد، ولی وقتی‌اومد​ پرسیدی کی می‌خواد موردرت رو بکشه، بالاخره یادم اومد.»

لب‌هایش را روی هم فشرد.

«فکر کنم ذهنم با احساساتِ باقی‌مونده از کارآگاهِ اهریمن مسموم‌پیدا​ شده بود، چون اون مطمئن بود که موردرت قاتله. برای همین‌ترافل‌های​ این‌قدر طول کشید تا قطعه‌های پازل رو به هم وصل کنم.»

افی چند بار پلک زد.

«پس دیگه‌عجله​ فکر نمی‌کنی‌دوناتش​ موردرت قاتله؟»

سانی آرام سر تکان داد و‌حال​ بعد به یکی از عکس‌ها اشاره کرد‌دست‌هایش​ — عکسِ همان مردِ چهارشانه و ورزشکار.

«این یارو. اینجا تو شهرِ سراب وکیل بود، ولی تو‌پیدا​ دنیای واقعی، اسمش وارنِ بیدارشده بود. یکی از ملازمانِ خاندانِ‌صورتی​ دلاوری بود... قبل از اینکه موردرت اونو به‌عنوانِ ظرفِ خودش برداره.»

افی اخم کرد و‌اطراف​ دوباره به عکس‌ها نگاهی انداخت.‌گرفت​ سپس چشمانش کمی گشاد شد.

آن‌ها را شناخت.

هر دوی آن‌ها این افراد را قبلاً دیده‌این​ بودند. در کابوسِ سوم اتفاق افتاده بود... وقتی موردرت‌سطلِ​ آن‌ها را به عالمِ آینهٔ نوپای خود برده بود.

همان‌جا که کمدِ‌اطراف​ لباسِ هولناکش از‌هیاهو​ بدن‌های دزدیده‌شده نگهداری می‌شد.

«اینا... ظرف‌های موردرت هستن.»

سانی سر تکان داد.

«آره. تو شهرِ سراب هیچی این آدما رو به هم‌دقیقاً​ وصل نمی‌کنه، ولی در واقع، همه‌شون تو دنیای واقعی سرنوشتِ‌شانه​ یکسانی داشتن. ظرفِ موردرت شدن. پس می‌بینی... موردرت قاتل نیست.»

آهی کشید‌اخم​ و لحظه‌ای‌نگاه​ چشمانش را بست.

«اون قربانیه.»

پوچ‌گرا... داشت‌عجله​ موردرت را‌دوناتش​ شکار می‌کرد.

ناولها | novelha.net