چپتر 2475: استنتاجی زیرکانه
0قدیس مدتِ درازی ساکت ماند. بیشترِ مردم از سکوتِ او معذب میشدند وواردِ با دستپاچگی سعی میکردند آن را با حرفهای بیمعنی پر کنند، اما کارآگاهاون آرام و آسوده به نظر میرسید... انگار با طبیعتِ کمحرفِ او کاملاً آشنا بود.
با نگاهیخدمت تیره اوقضا را برانداز کرد.
در خطر بود؟
مهمتر از آن،برگشتید چطور نشانههای فروپاشیِ روانیِپوچگرا قریبالوقوع را ندیده بود؟
قدیس لبهایش را کمی جمع کرد. در حقِ بیمارش کوتاهی کردهکردید بود... و از این رو، غرورش جریحهدار شده بود. احساسِ ناخوشایندی بود،همهچیز و ناتوانیاش در یافتنِ منشأ اشتباهش، این احساس را آزاردهندهتر هم میکرد.
به مردِ بیثباتیبرگشتید که روبهرویش نشستهقربانیِ بود نگاه کرد.
لباسهای چروکیده، موهایاحساسِ ژولیده، صورتی رنگپریده، برقیمنشأ جنونآمیز در چشمانِ تاریکش...
کارآگاه نگاهش را جواب داد وقربانیِ لبخندِ محوی زد، اما لبخندش هرگزگمان به اعماقِ سردِ نگاهِ مورمورکنندهاش نرسید.
فرمانروای مرگ، آره؟
سرانجام، قدیس خودکارشبرگشتید را دو بارقربانیِ به دفترچهاش زد.
«اجازه بدید چندتااحساسِ از افکارم رو باهاتونمنشأ در میون بذارم، کارآگاه.»
لبخندِ مرد گشادتر شد.
«اوه... حتماً، دکتر.»
قدیس کمی به جلوقضا خم شد و باهمون لحنی آرام و بیتفاوت گفت:
«چند روزی میشه که به خدمت برگشتید. از قضا، هفتمین قربانیِمیکرد پوچگرا هم تو همون زمان پیدا شد... شدیداً گمان میکنم کهرنگپریده بلافاصله راهی پیدا کردید تا خودتون رو واردِ این پرونده کنید.»
کارآگاه ابرویی بالا انداخت.
«خب، حدسِ راحتیه. هر چی باشه، شما همهچیز رو دربارهٔ سابقهٔ من با اونپرونده یارو میدونید، و همینطور اینکه چطور تعلیق شدم و من رو فرستادن برای درمان.میدونید واقعاً کمتر کسی تو این دنیا هست که من رو بهتر از شما بشناسه.»
قدیس ادامه داد وقضا صدایش آهنگِ سرد وهمون کنارهگیرش را حفظ کرد:
«هویتِ قربانی هنوز فاش نشده — تصور میکنم همین الان که داریم حرف میزنیم، تو کنفرانسِ مطبوعاتیِ ادارهٔ پلیسِ شهرِ سراب داره این اتفاق میافته. با ایننگاهش حال، امروز صبح وقتی داشتم مقالههای خبری رو نگاه میکردم، یه تیترِ مرتبط دیدم... به نظر میرسه که مدیرعاملِ گروهِ دلاوری دیروز با دو کارآگاهِ قتل صحبتگشادتر کرده. شما حتماً یکی از اون کارآگاهها بودید، پس با اطمینان میشه گفت که هنوز از این نظریه که بین آقای موردرت و پوچگرا ارتباطی هست، دست نکشیدید.»
اخم کرد.
«درسته، شما این رو هم میدونید... با این حال، عجب استنتاجِکردید زیرکانهای. به نظر میرسه استعدادهای شما داره تو روانپزشکی هدر میره،شما دکتر. تا حالا به این فکر کردید که به جاش کارآگاه بشید؟»
قدیس سؤالش را نادیدهقضا گرفت و با سردیهمون به او نگاه کرد.
«طبیعتاً، مدیرعاملِ گروهِ دلاوری وجودِ والامقامیه — کسی نیست که بشه سرسری گرفتش، و به شما فرصت نمیداده تا ازشژولیده سوءاستفاده کنید. بنابراین، با دیدنِ آقای موردرت نتونستید روایتی رو که بهش باور دارید تقویت کنید. البته با توجه بهمرگ تیپِ شخصیتیتون، این موضوع شما رو قانع نکرد که بیخیالش بشید. بلکه، فقط مجابتون کرد که تاکتیکتون رو عوض کنید.»
این بار، کارآگاه چیزیقضا نگفت و فقط باهمون کنجکاوی او را برانداز کرد.
قدیس کمی اخم کرد.
«یا بهتره بگم، هدفتون رو. شما مردِپوچگرا کاردانی هستید، کارآگاه، پس حتماً فهمیدید نقطهبلافاصله ضعفِ آقای موردرت چیه... و کجا نگهش میدارن.»
حالتِ چهرهاش نامحسوس تغییر کرد، امایافتنِ پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، قدیسبیثباتی با لحنی یکنواخت حرفش را تمام کرد:
«پس، تمامِ این گفتگو یه نمایش بود. میخواستید من رو بازی بدیدگمان تا شما رو بهعنوانِ بیمارِ بستری پذیرش کنم، که این کار دسترسیِحدسِ آسونی به دوشیزه مورگان بهتون میداد. آفرین، کارآگاه. نمیدونستم همچین بازیگرِ بااستعدادی هستید.»
کارآگاه چند بارهمون سرفه کرد وشدیداً آرام زمزمه کرد:
«اوه...»
سپس نگاهش کرد و لبخندی زد؛ ظاهراً قرار بوداحساس لبخندی درخشان باشد، اما با توجه به ظاهرِ کلیاش،چروکیده در نهایت تاریک و کمی تهدیدآمیز به نظر میرسید.
«اعتراف میکنم. اما! این به اون معنی نیست که حرفام راست نبوده. میبینیمیکنم که، من صادقترین مردِ دنیام... دو دنیا... وایسا، الان سه تاست، مگه نه؟ درشما واقع صادقترین مردِ سه دنیا. پس دربارهٔ نیمهخدا بودنم کاملاً جدی بودم. واقعاً هستم.»
قدیس نگاهیپوچگرا بیتفاوت بهزمان او انداخت.
«آهان.»
با این حرف، دفترچهاش راناتوانیاش بست، درِ خودکارش را گذاشتآزاردهندهتر و از روی صندلی برخاست.
نگاهی از بالابرگشتید به مردِ رنگپریدهقربانیِ انداخت و گفت:
«شما سعی کردید از من استفاده کنید، کارآگاه. همچنین باعث شدید به شایستگیِ خودم شککنید کنم، که اصلاً برایم خوشایند نیست. بنابراین، پیشنهادِ ادامهٔ این جلسات را پس میگیرم. بهتراینکه است دیگر هرگز همدیگر را نبینیم... البته توصیه میکنم درمانگرِ دیگری پیدا کنید. به سلامت.»
سپس به سمتِ درقضا رفت. مرد با عجله دنبالشزمان رفت و بازویش را گرفت.
«یه لحظه وایسا، قدیس... یعنی، دکتر قدیس. راستشاشتباهش میخواستم با همکارم آشنات کنم؛ الان پیداش میشه.نگاه همین لحظههاست که برسه! وقتی بیاد کارا راحتتر...»
قدیس سرش را کمی چرخاند وقربانیِ با صدایی چنان خالی از احساسگمان گفت که مرد انگار به لرزه افتاد:
«کارآگاه... اگر دستمهمون را ول نکنید،شدیداً بازویتان را میشکنم.»
کاملاً هم جدی بود.
قدیس گذشته از اینکه بدنش را در وضعیتِ بینقصی نگه میداشت، ذاتاً دربیثباتی دفاعِ شخصی و چند هنرِ رزمی از جمله کاراته، تکواندو، جودو، آیکیدو وتاریکش چند سبکِ جنوبیِ ووشو مهارت داشت؛ حقیقتی که چندان علاقهای به جار زدنش نداشت.
با توجه به ظاهرش و اینکه به اقتضای کارش با چه نوع آدمهایی سروکار داشت، هنرهایکردید رزمی برایش به همان اندازه که سرگرمی بود، ضرورت هم داشت. با این حال، بیشتر ابزاری برایمیدونید تمرین بود. بالاخره اگر نمیدانست چطور از بدنش استفاده کند، کار کردن روی آن چه فایدهای داشت؟
با این وجود، کارآگاه سانلس غریبهای تصادفی نبود. خودش مبارزی کهنهکار بود و برخلافِ قدیس، تجربهاشابرویی را در دعواهای واقعی به دست آورده بود، نه رویِ تاتامیِ تمیز. بهعلاوه، او یک مرد بود...فرستادن حتی اگر جثهاش کوچک بود، قدیس دربارهٔ اینکه کدامشان از نظرِ فیزیکی قویتر است دچارِ توهم نمیشد.
خیلی راحتخدمت میتوانست تهدیدشقضا را نادیده بگیرد...
اما این کار را نکرد.
در واقع، به نظر میرسید کارآگاه خیلیپوچگرا راحت حرفش را باور کرده است، انگار بیشترراهی از خودِ قدیس به تواناییِ او اعتبار میداد.
بازویش را رهاهمون کرد و با عجلهگمان یک قدم عقب رفت.
«نـ... نیازی به خشونتقضا نیست، قدیس! یعنی... دکترهمون قدیس. میبینی؟ ول کردم.»
قدیس با اخماحساسِ رو برگرداند ویافتنِ به سمتِ در رفت.
درست پیشخدمت از رفتن، ازهفتمین روی شانه گفت:
«دیگر به من نزدیک نشوید، کارآگاه. اگر این کار راراهی بکنید، ارزیابیام از وضعیتِ روانیتان را لغو میکنم و کاریراحتیه میکنم که دیگر هرگز در نیروهای مجریِ قانون کار نکنید.»
صدایش بیتفاوتخدمت بود وقضا نگاهش سرد.
قدیس در رااحساسِ پشتِ سرش بستیافتنِ و اخم کرد.
چرا اینقدر احساسِ ناراحتی میکرد؟
عجیبه.
جا گذاشتنِخدمت او عمیقاًقضا حسِ اشتباهی داشت.
اما اینطور نبود. این همان کاری بود که باید میکرد؛ بالاخره یکیمردِ از قوانینِ طلاییِ زندگی این بود که هرگز وقت را برای آدمهایی کهچشمانِ ارزشش را ندارند تلف نکند، و قدیس وفادارانه از این قانون پیروی میکرد.
لبهایش را رویبرگشتید هم فشرد، سر تکانپوچگرا داد و دور شد.
...سانی که در دفتر تنهاپیدا مانده بود، چهره در همراهی کشید و آرام فحش داد.
«لعنتی. اصلاً طبقِ برنامه پیشهفتمین نرفت. افی کدوم گوریه؟ قرارپیدا بود تا الان اینجا باشه!»
اما هیچشده اثری ازناخوشایندی همکارش نبود.
سرانجام آهی کشید.
«خب... بیا نیمهٔهمون پرِ لیوان رو ببینیم.گمان حداقل استخونام هنوز سالمن...»