چپتر 2669: تعقیبِ ساحلی
0باغِ شب در محاصرهٔ نورِ ستارگان و غرشِ رعدآسای توپهایش، از میانِ کانالهای شهرِعروسکگردان جاودان پیش میرفت. انبوهِ پلیدهایی که در امتدادِ ساحلِ جزیرهٔ بندری در تعقیبشان بودند پیوستهسایههایش بیشتر میشد. سانی با اخم به خودش فشار میآورد تا توپها را سریعتر پر کند.
تمامِ سایههایی که توانِ حمله از راهِ دور داشتند، با قدرتی که از نفرین میگرفتند، به توپها کمک میکردند تاهیولاوارترین تعقیبکنندگان را کُند کنند و تلفاتی هولناک و خونین به بار بیاورند. انبوهِ نامیراهای سقوطکرده پیوسته تکهپاره و تارومار میشد،باز اما هر بار مثلِ جانوری هولناک، خشمگین و بیمرگ خود را ترمیم میکرد. تماشای این صحنه وصفناپذیر، وحشتناک و وهمانگیز بود...
اما از طرفی، سانی مدتهامیانداخت بود که در برابرِ تمامِکشنده وحشتهای عالمِ رؤیا سِر شده بود.
قدیس در میانِ سایهها بود و نیزههایش را یکی پس از دیگری به میانِ تودهٔ جوشانِ پلیدها پرتاب میکرد. جالبفرود اینجا بود که سایهٔ جالوت که قدیس زمانی با نیزه از پای درآورده بودش، همان نزدیکی بود و نگاهِ سوزانشمتزلزلِ را بر انبوهِ نامیراهای فاسدشده میانداخت؛ به دلیلِ رتبهاش، آسیبی که میزد کشنده نبود، اما دشمنان را زخمی و ضعیف میکرد.
کُشنده سوار بر زنبورِ ابسیدین به بالاترین نقطهٔ دکلِ اصلیِ باغِ شب پرواز کردهعروسکگردان و آنجا در سایهٔ بالِ عروسکگردان پنهان شده بود. تیرهایش مثلِ بارانی مرگبار فروددرمیآورد میآمد و با وجودِ فاصلهٔ زیاد، هیولاوارترین اعضای انبوهِ نامیراها را بیخطا از پای درمیآورد.
سانی یکی از سایههایش را دورِ او پیچیده بود تا ازپنهان حواسِ فوقالعاده تیزش بهره ببرد. از آن ارتفاعِ زیاد و موقعیتِ متزلزلِبیخطا کُشنده، بیشترِ بخشِ جنوبیِ شهرِ جاودان مثلِ کتابی باز پیشِ رویشان بود...
اصلاً ازنگاهِ چیزی کهفاسدشده میدید خوشش نیامد.
سایهٔ دایرون نیزه را کنار گذاشته و کمانِ بزرگ و ترسناکی راکرده به دست گرفته بود که از زرادخانهٔ هیپودروم پیدا کرده بودند. تیرهایشزیاد مثلِ صاعقه به نامیراهای سقوطکرده میخورد و بدنهای کریهشان را به سیخ میکشید.
عجیب آنکه مار هم شکلِ دایرون را به خود گرفته و کمانی به دست گرفته بود.تیرهایش با این حال، تیرهایش بسیار مرگبارتر و ویرانگرتر از تیرهای آن مطلقِ مرده بود؛ چرا کهحواسِ مار یک سایه بود و اراده داشت، در حالی که سایهٔ شاهِ مار از آن بیبهره بود.
خیلی کنایهآمیزه، نه؟
مدافعانِ باغِ شب پلیدهای مهاجم را دفع میکردند و کشتی آرامآرام بهدشمنان لبههای هر دو جزیره نزدیک میشد. سانی از همان فاصله هم میتوانستکرده ساختمانِ پوشیده از یخِ جزیرهٔ مسکونی را ببیند؛ شبگرد هم آنها را میدید.
چهرهاش درهم رفت.
«این... خیلی بده.»
سانی برگشتبالاترین و سؤالیدکلِ نگاهش کرد.
«دقیقاً چی؟»
لبخندِ کمرنگیضعیف روی چهرهٔسوار جوانِ شبگرد نشست.
«این کشتی رو نمیبینی، سایه؟»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«معلومه که میبینم.»
شبگرد سر تکان داد.
«پس باید متوجهسوار شده باشی کهبالاترین چقدر لعنتی درازه.»
آهِ سنگینی کشید.
«هدایت کردنش از توی این کانالِدلیلِ باریک همینطوریش هم بهاندازهٔ کافی سخته، پسزخمی فکر میکنی دور زدن چقدر سخت باشه؟»
سانی چند بار پلک زد.
«اوه.»
در حال حاضر به سمت شرق میرفتند، اما برای رسیدن به کاخ، باید به سمت شمال میپیچیدند. سریعترین راه این بود کهنامیراها در نزدیکترین تقاطعِ چند کانال این کار را بکنند و مستقیم به سمت هدفشان برانند. اما اگر این کار غیرممکن بود، مجبورچیزی میشدند به حاشیهٔ شهر برسند، به آبهای آزاد بگریزند، خلاف جهت عقربههای ساعت دور شهر بچرخند و دوباره از شرق وارد کانالها شوند.
اما وقت تنگ بود.
شبگرد با نگاه بهسوار جلو آهِ دیگری کشید. چشمانِدکلِ نقرهایاش ناگهان انگار درخشانتر شدند.
«با این حال خیلی نگران نباش. من عادتمهدکلِ که همیشه به مقصدم برسم... البته پیشنهاد میکنمتیرهایش محکم یه چیزی رو بچسبی. قراره اوضاع سخت بشه.»
سانی چهره درنقطهٔ هم کشید وپرواز نگاهش را دزدید.
«همیشه همینه.»
شبگرد خندید.
«دقیقاً...»
باغِ شب بهسرعت به تقاطعِ کانالهایی که چهار جزیره را ازپنهان هم جدا میکردند نزدیک میشد. آب متلاطم بود و دیوارهای سنگیِنامیراها مناطقِ منزویِ شهرِ جاودان بهشکلِ وحشتناکی به هم نزدیک به نظر میرسیدند...
با وجود اینکه خودِ تقاطع بسیار پهنتر ازآسیبی کانالها بود و شکلی نامنظم داشت، سانی بیاختیار حسزنبورِ میکرد هدایتِ باغِ شب برای دور زدن غیرممکن است.
صورتش جمع شد.
«بگو ببینم، الان وقتِ بدیهابسیدین که بهت بگم... من ازپرواز سفر با کشتی بهشدت متنفرم؟»
شبگرد از ایننقطهٔ سؤال چندان راضیپرواز به نظر نمیرسید.
«چی؟ چرا؟»
سانی اخم کرد.
«اولین باری که سوار شدم، روی قایقی از استخوانهای دیو بودیم که ازبالِ دریایی پر از پلیدها میگذشت و در واقع خودش یه تایتانِ اعظم بود.نامیراها وسطای راه، یه موجودِ چندشآورِ اعماق قایق رو نابود کرد و من تقریباً مُردم.»
اخمش عمیقتر شد.
«دومین بار روی یه کشتیِ جنگیِ آلیاژی توی اقیانوس هندکشنده بودم، و باورت میشه؟ وسطای سفر، چندتا هیولای دریاییِ وحشتناکنقطهٔ بهمون حمله کردن، بدنهٔ کشتی سوراخ شد و من تقریباً مُردم.»
شبگرد سرفه کرد.
سانی درکُشنده همین حینزنبورِ ادامه داد:
«سومین بار — ای خدایان، اصلاً نذار دهنم باز شه. مجبور شدم روی رودخونهای از خونِ یه تایتانِ نامقدس با هر چیزی که دمدرمیآورد دستم بود به دلِ خطر بزنم، از کلکهای دستساز گرفته تا جسدِ یه لاکپشتِ عظیم و هیولاوار. و حدس بزن چی شد؟ کلک خرددایرون شد، جسد خورده شد، و وقتی بالاخره یه کشتیِ معمولی پیدا کردم... تازه اونجا بود که بخشِ واقعاً وحشتناکِ ماجرا شروع شد! تقریباً مُردم.»
اولش مثل یک شوخی شروعمیانداخت شد، اما حالا سانی واقعاًکشنده از کوره در رفته بود.
«آه، لعنتی. گندش بزنن! آخهزنبورِ چرا فکر میکردم این سفرِاصلیِ اکتشافیِ لعنتی قراره بهتر باشه؟»
شبگرد نگاهیکُشنده دلسوزانه بهزنبورِ او انداخت.
«امکان نداره. این دیگه چه بدشانسیِ وحشتناکیه!کرده ولی نمیتونه همهش هم بد بوده باشه، مگهفرود نه؟ یعنی هیچوقت تجربهٔ خوبی روی قایق نداشتی؟»
سانی دهان باز کردفاسدشده تا جوابِ تندی بدهد،آسیبی اما بعد آن را بست.
حالتِ عجیبیضعیف در چهرهاشسوار پدیدار شد.
سرانجام، لبخندِ محوسوار و حواسپرتی جایبالاترین اخمش را گرفت.
«خب، حالا که بهش فکراصلیِ میکنم... یه بار برای قرارِعروسکگردان عاشقانه رفتم قایقسواری. اون خوب بود.»
لحظهای مکثنگاهِ کرد و بعدمیانداخت سر تکان داد.
«حرفمو پس میگیرم. قایقها عالین...»