چپتر 2718: باغِ گلها
0سانی در طولِ چند روزِ گذشته، با وجودِ تمامِ شلوغی و هرجومرج، سنگینیِ طومار را حس کردهلحظه بود. پس از هفتهها غیبت، هزاران چیز توجهش را میطلبید... با این حال، دستِ خودش نبود و مدامراستی به ظرفِ ارادهٔ بافنده فکر میکرد که روی قربانگاهِ نسخهٔ بدلیِ معبدِ بینام، در اعماقِ روحش قرار داشت.
حالا که اوضاع کمیبتونم آرام شده بود، سرانجامدرسی میتوانست با آن روبهرو شود.
سانی مدتی طولانی ساکتچطور ماند، سپس لبخند زدسایهها و به جت نگاه کرد.
«خب، چطور بود؟ ماجراجوییِکرد شخصیات با سرورِ سایهها. همونسایهها چیزی بود که انتظار داشتی؟»
جت خندید واینه چشمانِ آبیِ یخیاشآماده کمی باریک شد.
«اوه، فراموشنشدنیادعایی بود... افی ودروگرِ کای دروغ نمیگفتن.»
لحظهای ساکت شد،کرد سپس شانهای بالاشخصیات انداخت و افزود:
«البته خیلی کمتر از اون چیزی که فکرسرورِ میکردم آموزنده بود. حس نمیکنم چیزی یاد گرفته باشم.یخیاش بیشتر حسِ اینو داره که... یه امتحانو پاس کردم.»
سانی نوکِ بینیاش را خاراند.
«خب، من که نمیدونم. فکر نکنم تو کلِ عمرمبدم حتی یه امتحان هم داده باشم. ادعایی هم ندارماینه که بتونم به دروگرِ روحِ بدنام، جت، درسی بدم.»
جت لبخندنگاه زد وچطور نگاهش را دزدید.
«تو چطور؟»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«من؟ من چطور؟»
جت نگاهی بهکرد او انداخت وشخصیات شانه بالا انداخت.
«گفتی این گشتوگذارها برای اینه که ما روسرورِ برای کابوسِ چهارم آماده کنی، اما به نظرِ من،یخیاش انگار داشتی دنبالِ جوابهای خودت میگشتی. خب، پیداشون کردی؟»
سانی چند لحظه بهکابوسِ او خیره ماند، سپساما رو برگرداند و آرام خندید.
«آه... مثل همیشه تیزبینی. اتفاقاً آره، یهجورایی بهدرسی جوابی که از زمانِ قدیس شدنم دنبالش بودم،گشتوگذارها برخوردم. شاید هم از خیلی قبلتر. راستی، بابتش ممنونم.»
چرا هر بار که به نصیحت نیازِ مبرم پیدا میکرد، جت همانجا بود تا خردی را که بهسختی بهفراموشنشدنی دست آورده بود با او در میان بگذارد؟ سانی واقعاً نمیدانست چطور از او تشکر کند... اما از طرفی،باشم جت نه میدانست و نه به یاد میآورد که سانی بابتِ چه چیزی از او تشکر میکند. پس فایدهای نداشت.
فعلاً.
اوه.
سانی مدتی بیحرکت ماند و غرق در این درک شد که ازابرویی همین حالا ناتوانیِ جت در به یاد آوردنِ او را بهعنوانِ یکنظرِ عارضهٔ موقت در نظر گرفته بود. عارضهای که خیلی زود هم درمان میشد.
در موردِنگاه بقیه همچطور همینطور بود.
انگار سرانجام نورنگاه را در انتهایماجراجوییِ تونل دیده بود.
جت لبخندبرای زد وکابوسِ از جا برخاست.
«نمیدونم چیکار کردم، ولی خوشحالم که کمک کرد. ما موشهای حاشیه باید هوای همو داشتهگفتی باشیم، مگه نه؟ هر چی باشه، تعدادِ زیادی ازمون نمونده. و از اونجا که حاشیهپیداشون کموبیش از بین رفته، دیگه هیچوقت بیشتر هم نمیشیم. ما یه نسلِ در حالِ انقراضیم.»
با چهرهای بیحالتکرد به او نگاهشخصیات کرد و افزود:
«خب، تو موردِنگاه ما، فکر کنم یهشخصیات نسلِ منقرضشدهایم. ولی بیخیال.»
با اینبرای حرف، خندید وچهارم به راه افتاد.
«اگه بازم کمک خواستی بیا پیشم، سرورِ سایهها.درسی آشوب به پا کردن با تو... آه، بهگشتوگذارها طرزِ عجیبی لذتبخش بود! انگار همهچیز باید همینطور باشه.»
سانی با نگاهیکرد غرق در فکرشخصیات رفتنش را تماشا کرد.
وقتی رفت،لبخند سانی بهکرد پایین نگاه کرد.
«درسته.»
جت همیشه دربارهٔندارم مرده بودنش شوخی میکرد.بدنام اما در آن لحظه...
زندهترین آدمی به نظرچطور میرسید که سانی تاسایهها به حال شناخته بود.
«همهچیز باید همینطور باشه.»
سانی مدتی بیشتر در باغ ماند، به چمنهادرسی نگاه کرد و در سکوت به فکر فروگشتوگذارها رفت. سنگینیِ آینده بهشدت روی شانههایش فشار میآورد...
اما خوشبختانه،نگاه شانههایش حسابیچطور قوی بود.
«چرا اینقدر مضطربم؟»
همهچیز طبقِ برنامه پیش میرفت،چهارم اما یکجورهایی حس میکرد که زمانشاندنبالِ دارد تمام میشود. حسِ شومی بود.
در نهایت، آهیندارم کشید و دستشروحِ را دراز کرد.
چند لحظه بعد، طومارِ ابریشمیِ باستانی روی آن ظاهر شد که حسِ مهارشده اما ترسناکی ازیخیاش قدرتی بیحدوحصر از آن ساطع میشد. با وجود اینکه هزاران سال در دلِ یک ستاره پنهاناون مانده بود، کاملاً دستنخورده بود و حتی یک سوختگی هم سطحِ صافش را خدشهدار نکرده بود.
ابریشمِ عنکبوت چنان ظریف بافتهچطور شده بود که لمسِ آن باچیزی دستِ فانیاش حکمِ بیحرمتی را داشت.
سانی مدتی بیحرکت ماند،کابوسِ سپس آهی کشید واما طومار را آهسته باز کرد.
درونش، بافتِ زیبایی از رونها با جوهرِ سیاه نقش بسته بوددزدید و در پایین، گلِ برفیِ آبیرنگِ زیبایی گوشهٔ آن را زینتکنی میداد؛ چنان ماهرانه گلدوزی شده بود که کاملاً واقعی به نظر میرسید.
سانی لرزید وکرد ناگهان نفس کشیدنشخصیات برایش سخت شد.
بهنوعی میدانست که هم رونهاچطور و هم گل، کارِ دستِ خودِچیزی بافنده روی آن ابریشمِ ظریف است.
تپشِ تندِ قلبش راکابوسِ آرام کرد، نفسِ عمیقی کشیدنظرِ و روی رونها تمرکز کرد.
نمیدانست باید انتظارِ چه چیزی را داشتهبدنام باشد، اما... پیامی که بافنده به جاشانه گذاشته بود، هرچه که بود، قطعاً اهمیت داشت.
یا شایدنگاه هم مبهم وماجراجوییِ گیجکننده. بهزودی میفهمید.
...رونها چنین میگفتند:
[بافنده نخستین کسی بود که زاده شد.
و رایم نخستین کسی بود که مُرد.
در هم شکسته و خُردشده، تسلیمِ زخمهای جانکاهش شد و خود را در آغوشِ سایه یافت.
و آنجا، در تاریکی، سایه به او تسلا بخشید.
تاریکی زمزمه کرد: «حالا خوب استراحت کن، فرزندم. عذابت به پایان رسیده است. اینجا پیشِ من بمان، بیگزند و در آرامش.»
اما رایم نپذیرفت.
«دنیای تو بیش از حد تاریک است، بیش از حد ساکت و تهی است. آن بیرون اقیانوسهای پهناور، آسمانهای بیکران و گلهایی است که در نور میشکفند. میخواهم در اقیانوسها شنا کنم و آسمانها را فتح کنم... میخواهم تمامِ هستی را بگردم و تمامِ گلها را بچینم، تا غرق در زیبایی شوم و از عطرهای دلپذیر لذت ببرم.»
تاریکی تمنا کرد: «گلها پر از خارند. اقیانوسها سردند و آسمانها خالی. زندگیات کوتاه و بیرحمانه بود — و حالا، به پایان رسیده است. پیشِ من بمان، فرزندم. دستِ رد به آغوشم نزن.»
اما رایم خندید.
«همین خارهاست که گلها را زیبا میکند. سرماست که گرما را خواستنی میکند. یک پایان، راه را برای آغازی تازه هموار میکند. حتی اگر بتوانم در آغوشت آرامش بیابم، ای سایه، باز هم میخواهم بروم. میخواهم زندگی کنم، مهم نیست چقدر درد داشته باشد.»
آنگاه صدای تاریکی سرد شد و به هیسهیسی وحشتناک بدل گشت: «اما تو حالا مالِ منی، فرزندم. تو به سایهها تعلق داری. من مرگم، و هیچکس از مرگ نمیگریزد... حتی روحِ نادانی مثلِ تو.»
در آن لحظه، تاریکی زنجیرش شد و تسلا، قلادهاش.
آرامش به زندان بدل شد.
زمان گذشت و دنیا رفتهرفته تغییر کرد. تنها سکوت بود که همان ماند.
سایه حاضر نشد رایم را رها کند...
پس در نهایت، او دیوارهای عالمش را در هم شکست و به سوی نور گریخت.
اینگونه بود که دیمونِ آسودگی، که نخستین مُرده بود، به نخستین کسی هم بدل شد که از مرگ گریخت.]
سانی بهنگاه رونها خیره ماند،ماجراجوییِ غرق در معنایشان.
رایم، دیمونِ آسودگی... پسکرد اون کسی بود که ازسایهها عالمِ سایه فرار کرده بود...
از یه دیمون همین هم انتظار میرفت.کنی رابطهٔ بینِ اون و ایزدِ سایه... بهشکلِمیگشتی عجیبی مبهم بود. خیلی هم جالب بود.
همهچیزش بهشدت جالب بود.
با این حال...
پس تبارِ لعنتیِ من کجاست؟
چرا بافنده باید چیزیکابوسِ جز یه افسانهٔ عجیب روینظرِ طومارِ ابریشمی به جا میگذاشت؟
سانی باادعایی اخم دستش رادروگرِ روی رونها کشید.
و آنجا،نگاه تقریباً برچطور حسبِ تصادف...
بینظمیِ ظریفی را حس کرد.
آنقدر ناچیز بود که هر کسِ دیگری متوجهش نمیشد. اما انگشتانِ سانیجوابهای از وقتی بافتِ استخوان را جذب کرده بود، بهشکلی غیرطبیعی حساس شده بودند؛یهجورایی برای همین تفاوتِ بافتِ ابریشم را زیرِ مجموعهٔ کوتاهی از رونها حس کرد.
اوه؟
تنها سه کلمه.
سانی بالبخند انگشتانش آنهاکرد را دنبال کرد.
[...آغازی تازه.]
با این کار، انگار صدایماجراجوییِ مبهمی در گوشش پیچید وچیزی باعث شد به خود بلرزد.
وقتی فهمیدلبخند این پیامِ پنهانچطور چیست، خشکش زد.
این...
این ارادهٔ بافنده، دیمونِ تقدیردروگرِ بود که با دستِ خودشنگاهش در طومارِ باستانی بافته شده بود.
بهمحض اینکه سانی این را فهمید، ارادهٔسرورِ باقیماندهٔ دیمونِ خائن فوران کرد و دنیاچشمانِ را تغییر داد تا با آن همسو شود.
در دنیای تغییریافته،نگاه ارادهٔ خودش باماجراجوییِ قبل تفاوت داشت.
او بافتِبرای ذات راکابوسِ جذب کرده بود.
عجب. اینادعایی دفعه حتی ازدروگرِ هوش هم نرفتم.
درست همان موقع که این فکر ازسرورِ ذهنِ سانی گذشت، موجی از دردِ وصفناپذیرچشمانِ همچون سیلابی او را در بر گرفت...