چپتر 2802: کشمکشِ درونی
0اولین باری که اهالیِ شهر حس کردند یک جای کار میلنگد، زمانی بودبهندرت که آن گفتگوهای عجیبوغریب بعد از یکی دو هفته فروکش نکرد. در عوض،مشتولگد انگار روزبهروز بلندتر میشد و افرادِ بیشتری شایعاتِ بیاساس را به عنوانِ حقیقت میپذیرفتند.
تا وقتی که فقط یکی دو آدمِ عجیبوغریب گهگدار ستارهٔ دگرگون را محکوم میکردند، مشکلیدرگیری نبود. اما با بیشتر شدنِ تعدادشان، حالوهوای شهر رو به وخامت گذاشت. شایعهپراکنان همچنان بهدرگیر یاوهگویی دربارهٔ بانو ستارهٔ دگرگون و خاندانِ شعلهٔ جاودان ادامه میدادند و مردم رفتهرفته خشمگین میشدند.
هر چه باشد، این دو مفهوم — خاندانِ شعلهٔ جاودان و آخرین دخترش — صرفاً نمایندهٔ اقتدارِ قلمروِدنیا انسان و فرمانروایی که بر آن حکم میراند نبودند. در این دنیا که ایزدان مرده بودند و موجوداتِامیدشان هولناک با گرسنگی به بشریت چشم دوخته بودند، آنها برای مردم نزدیکترین چیز به مقدسات به شمار میرفتند.
ستارهٔ دگرگون نمادِ امیدشان بود ومیبرد در عینِ حال، سرچشمهٔ این امید. سرسختیِجایی شعلهٔ جاودان با خودِ بشریت مترادف بود.
طبیعتاً وقتی کسی بذرِ شک میکاشت و با سوءنیت هر یک از این دو را زیرِمیداشتند سؤال میبرد، احساسات جریحهدار میشد. بهخصوص اینجا در تپهٔ سرخ، جایی که بیشترِ مردم جلوی چشمِملازمانِ هم زندگی میکردند و بهندرت رازی را نگه میداشتند، چنین بیحرمتیهایی ناگزیر به چند درگیری ختم میشد.
در مواردِ متعددی، کار از توهین به مشتولگد میکشید.نگه شیشههای شفاف با خون لکهدار میشد و ملازمانِ خاندانِمتعددی مهارانا مجبور میشدند شهروندانِ درگیر را از هم جدا کنند.
چیزی که اوضاع را بدتر میکرد این بود که فقط مظنونانِ همیشگیقلمروِ شایعات را باور نمیکردند. بخشِ مورمورکنندهاش این بود که حتی کسانی که همهبشریت آنها را باهوش و منطقی میدانستند هم ناگهان به طرفداری از مرتدان برمیخاستند.
حتی دوستان و خانوادهٔ خودِ فرد هم ممکنجریحهدار بود ناگهان باورها و اصولِ ریشهدارشان را کنارچشمِ بگذارند و نگاهشان به جهان را تغییر دهند.
معدنچی پس از یک شیفتِ طولانی در معدنِ سنگِ دورافتاده سرانجام به خانه برگشت، خوشحال از اینکه همسر و والدینش را میبیند. بامواردِ این حال با کمالِ ناباوری متوجه شد که همسرش با والدینش دعوای شدیدی کرده است، تا جایی که دیگر با هم حرف نمیزدند.باور علتِ دعوا این بود که همسرش بهنحوی به طرفدارِ پروپاقرصِ فرمانروای جدید، یعنی رؤیازاد، تبدیل شده بود؛ کسی که پدرش از او نفرت داشت.
جنگجوی بیدارشده و خواهر و برادرانش شامِ یادبودی برای برادرِ بزرگترِ فقیدشان که در گورِ خدا کشته شده بود، برگزار کردند. کوچکترین برادرشفاف دندان قروچه کرد و با غیظ گفت که اگر به خاطرِ ستارهٔ دگرگون نبود، خانوادهشان هنوز دورِ هم جمع بود. وقتی جنگجو باهمه گیجیِ تمام به او نگاه کرد و گفت که این حرف حقیقت ندارد، مردِ جوان فقط با تلخی از دستِ او خشمگین شد.
زنِ پیشخدمت این اواخر اصلاً دخترش را درک نمیکرد. دخترش برایش مثلِ یک غریبه شده بود. احترامش به بانو نفیس کهبودند زمانی او را میپرستید، ناگهان دود شده و به هوا رفته بود. جایش را تحسینی تقریباً متعصبانه نسبت به مردی بهخودِ نامِ آستریون گرفته بود. وقتی پیشخدمت در این باره از او پرسید، دخترش فقط با نگاهی تهی به او خیره ماند.
ناراحتکننده بود. دلهرهآور بود. از همه آزاردهندهتر اینکه، هیچ منطق و استدلالی نمیتوانست نظرشان را برگرداند؛ تلاش برایبهندرت بحث با مرتدان مثلِ کوبیدنِ سر به دیوار بود، چون تمامِ استدلالها بیهیچ اثری از رویشان رد میشدلکهدار یا وارونه میگشت تا علیه خودت استفاده شود، حتی اگر در این میان تمامِ منطقِ حرف از بین میرفت.
البته دلیلش این بود که بیشترِ مردم با منطق بحث نمیکردند. بیشترِ مردم با احساساتنگه بحث میکردند. تا زمانی که از نظرِ احساسی به ایدهای وابسته بودند، ناخودآگاهشان به هرخون طریقی راهی پیدا میکرد تا با توهمِ دلیلتراشی، آن ایده را به حقیقت تبدیل کند.
و همانطور که وفاداران به ستارهٔ دگرگونبهندرت با شمارِ فزایندهٔ حامیانِ متعصبِ آستریون بحثچند میکردند، خودِ ایدهٔ حقیقت رفتهرفته تار شد.
وقتی اینخشمگین اتفاق افتاد، کابوسهااین از راه رسیدند.
شاید مدتی بود که شهروندانِ تپهٔ سرخ را عذاب میدادند، اما به خاطرِ تمامِ اتفاقاتی که در حالِ رخ دادن بود، کسیچنین متوجه نمیشد. مردم فقط خسته از خواب بیدار میشدند، چرا که شبی بیقرار را با غلت زدن در خواب گذرانده بودند. ابتداچیزی فقط چند نفر بودند، بعد بیشتر شدند، تا جایی که انگار نیمی از شهر با کبودیِ زیرِ چشمانشان اینطرف و آنطرف میرفتند.
حالتِ چهرههایشان هم بهطورِ نامحسوسی وحشتزده بود.سرخ با این حال، تا زمانی که کابوسهارازی واضح و زنده نشدند، کسی واقعاً توجهی نکرد.
در آنجایی کابوسها، مردمِ تپهٔچشمِ سرخ داشتند میسوختند.
شعلههای آرامبخشی که روزگاری برایشان امید به ارمغان آورده بود، حالا سوزان و گرسنه شدهحکم بود. پوستشان تاول میزد و بعد سیاه میشد. گوشتِ زیرِ آن به زغال تبدیل میشدنزدیکترین و سپس خرد میشد و به خاکستر مینشست. استخوانهای سفید ترک برمیداشتند و ذوب میشدند.
کابوسها بارها و بارهازیرِ تکرار میشدند و ترسِجریحهدار تازهای در دلِ مردم میانداختند.
آن موقع بود کهبهخصوص برخی از آنها شروع کردندبیشترِ به پرسیدنِ سؤالی از خودشان...
برکتِ ستارهٔ دگرگون میتوانست در سراسرِزندگی جهان به آنها برسد و زخمهایشانبیحرمتیهایی را در موجی از شعلههای سفید بشوید.
اما آن شعلههای اوباشد نهتنها میتوانست شفا دهد،دخترش بلکه میتوانست نابود هم بکند.
پس... آیا این بدان معنا بود که اگر نفیس از خاندانِ شعلهٔ جاودان میخواست، میتوانست هرچشمِ کسی را در هر جایی و در هر زمانی بسوزاند؟ آیا به این معنا بود کهمیکشید تا وقتی بخشی از قلمروِ درخشانِ او بودند، جانشان فقط و فقط به رحمِ او بستگی داشت؟
و اینکه هیچجریحهدار راهِ فراری ازتپهٔ خشمِ او وجود نداشت.
یا بهتر است بگوییم، وجود نداشت.زندگی تا اینکه رؤیازاد به سواحلِ دریاچهٔبیحرمتیهایی آینه آمد و کمکش را پیشنهاد داد.
وقتی این درک راهش را به ذهنِ شهروندانِدخترش تپهٔ سرخ باز کرد، شمارِ مرتدان در میانِمیراند آنها با سرعتِ زیادی رو به افزایش گذاشت.
تا اینکه روزی فرا رسید که جنگجویِ بیدارشده هنگامِ گشتزنیاینجا در بازار دعوایی دید. معدنچیای با پوستِ برنزی با آشپزینگه از مسافرخانهای در همان نزدیکی درگیر شده بود و فحاشی میکرد.
«دهنتو ببند! اون دهنِ لعنتیتو ببند! خیلیسرخ از دستِ شما دیوونهها خسته شدم! لعنتی،رازی هر جا میری این چرتوپرتها رو بلغور نکن!»
جنگجویِ بیدارشده اخم کرد، سپس به سمتِبهندرت آن دو نفر که دعوا میکردند رفت ودرگیری با زور آنها را از هم جدا کرد.
تنها با یک نگاه فهمید چه خبر است. آشپز یکی از مرتدان بود و مرتدان هرگز نمیتوانستندنبودند فقط یک عقیده برای خودشان داشته باشند. انگار مصمم بودند که خبرِ تغییرِ جهانبینیشان را تا جای ممکننمادِ به همهجا گسترش دهند و این واقعیت را که ممکن بود باعثِ ناراحتیِ برخی افراد شود، نادیده میگرفتند.
اخمِ جنگجویِ بیدارشده عمیقتر شد.
او آشپزِ کتکخورده را گرفت،اینجا لباسهایش را تکاند و سپس باچشمِ چهرهای عبوس رو به معدنچی کرد.
وقتی به حرفبیشترِ آمد، صدایش لحنیزندگی جدی و سنگین داشت.
«...چرا برای بندهٔمیشدند وفادارِ سرور آستریونمفهوم مزاحمت ایجاد میکنی؟»
دار از خاندانِ مهارانا که بر فرازِ تپهٔ سرخ ایستاده بود،تپهٔ با چهرهای درهمکشیده شهرش را تماشا میکرد. خسته به نظر میرسیدچنین و حلقههای تیرهای زیرِ چشمانش افتاده بود. نگاهش کمی بیتمرکز بود.
در لحظهای انگشتانش تکانبهخصوص خورد و با آهیجایی به دوردست خیره شد.
پیکرِ باابهتش در شیشهٔجلوی صیقلی که غرق دررازی نورِ خورشید بود، بازتاب مییافت.
درست همانطور که رویش را برگرداند تاآخرین به افق نگاه کند، انگار بازتابش برایفرمانروایی لحظهای کوتاه و گذرا لبخندِ محوی زد.